باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

بهار ۸۷ مبارک!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت   توسط فاطيما
|
رد صلاحيتها هم داستاني شده...
اين يكي را كه بخوانيد حسابي ميخندين و كف ميكنيد از اين همه اجماع و هماهنگي!!
به گمانم موسسه گلآقا بايد دست نگه ميداشت براي اعطاي جايزهي بهترين طنزپرداز سال!!
من يكي كه ماندهام در افعال غريب و نتايج عجيب نظارتهاي استصوابي!!
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط فاطيما
|
زنگي مست، شمشير به دست ميآيد!!
زنگي ديگر حاليش نيست كه اين جماعت پيش رويش شمشير دارند يا دست خالي آمدهاند!!
زنگي، حالش هيچ خوب نيست... خراب باده و بنگ است!!
آمده سرها را پرواز دهد...
آهاي جماعت!
يا شمشير به كف بگيريد يا بيخيال سرهايتان شويد...
بعدا نوشت: داشتم وبگردي ميكردم و اخبار يوميه و خبرهاي انتخابات را ميخواندم! سرم سنگين شده ناجور!! و نميدانم به كدام ناكجاآبادي روانيم!!
آهاي!!
دلم هواي تازه ميخواهد...
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط فاطيما
|
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگی شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی ؟
کدام یک درست گفته اند ؟
من كه فکر می کنم، گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است؛
گل، یکی دو پیرهن، بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
مرحوم قيصر امينپور
خدايش رحمت كناد!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت   توسط فاطيما
|
عكس هاي سخنراني ديروز خاتمي را نگاه مي كردم.
"همراه شو عزيز..."
"دانشگاه سنگر است؛ خاتمي را ياور است"

عكسها مرا برد به دوران پر شور دانشجويي...
سالهاي شلوغ و پرجنب و جوش دانشگاه تهران، سال 78 و ماجراي كوي و ...
پشتم مور مور شد و احساساتم دوباره به غليان افتاد، چون مدتهاست كرك و پرم ريخته، اما يك چيز به نظرم آمد و آن اينكه:
شعارها همان شعارهاي قبلي است. شعارهاي سال هاي 76 تا 84
هنوز هم ملت دنبال يك منجي هستند:
"صل علي محمد منجي ملت آمد"
خاتمي را هميشه دوست داشتهام. برايم مردي بزرگ و قابل احترام است و برعكس بسياري بر اين گمانم كه با عزت آمد و با آبرو رفت؛ اما سال هاست از اينكه به دنبال يك منجي بگردم دست برداشتهام!!
مگر نه اين است كه حضرت ولي عصر هم ياوراني مصلح خواهد داشت كه شمارشان بسيار است؟ و منتظر مصلح، خود بايد صالح باشد؟!
نميخواهم مثل آدمهايي باشم كه ديشب وقتي روبروي دانشگاه منتظر تاكسي بودم، به خاطر اينكه خيابانها مملو از پليس و جمعيت است فحش و ناسزا را نثار خاتمي ميكند كه:
وقتي كه خودش سركار بود چه غلطي كرد كه حالا بخواهد بكند؟
و نميخواهم كه مثل آدم هايي باشم كه خودشان را دست به دامان بزرگمردي مثل خاتمي كردهاند كه بيايد و يد بيضايي كند و عصايي را اژدها!!!
به گمانم فقط چاره ناچاري ما يك چيز است:
اين ملت بايد خودش بداند كه مشكلش كجاست؟ وقتي خاتمي شعار قانونگرايي ميداد من جوجه دانشجويي بودم كه با همان عقل ناقص آن سالها و اين سالهايم!! هنوز كه هنوز است فكر ميكنم بهترين شعار ممكن بود كه ميتوانست تا حد زيادي عملي شود.
ما ملت بيحساب و كتابي هستيم. هيچ سازماندهي، هدف گزاري، برنامهريزي و ...درست و درماني مدنظرمان نيست. اغلب ما تحمل به سرانجام رساندن يك برنامه منظم و فشرده را نداريم و هزار درد با درمان ديگر كه درمانش دست يك يك ايرانيان است.
ما مردم تنبلي هستيم. تنبل و از زير فشار كار، فراري! گيرم كه يك تمدن درخشان چندهزار ساله هم پشت سرمان باشد!!
اين را الان كه چندين سال است در سازمانهاي دولتي كار ميكنم به عيناليقين ميبينم. همه دنبال نان مفت و مجاني ميگردند!!
مسلما چنين فرهنگي، سزاوار چنين مديراني است و بالعكس. من واقعا به اين روايت معتقدم كه هر مردمي سزاوار همان زمامداراني هستند كه بر سرشان مسلطند.
ديگر چه بگويم؟
آهاي جوانان نسل سومي!
تا كي ميخواهيم در خواب غفلت خرخر كنيم؟!
يك تكاني! چيزي!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط فاطيما
|