
فصل هشتم خرافات
با صدای غرشی بیدار شدم گربه کوچک من بود که حوصله اش سر رفته بود خمیازه ای کشیدم گربه ام هم کش و قوسی به بدنش داد
,,حوصلت سر رفته یا گرسنته عسلم؟,,
همانطور که به سمت آشپزخانه میرفتم بدنبالم می آمد
,,راستی اسمت چیه؟,,
صدای میوی آرامی از گربه ام شنیدم
,,خب پس بهتره برات اسم بزارم ,,
تن ماهی را باز کردم و جلویش گذاشتم
,,اسمت و بزارم کاترین؟ اول صبر کن ببینم دختری یا پسر ,,
,, اوه تو که دختر نیستی موسیو گربه ,,
به چشمانش نگاه کردم آبی بود با رگه های عسلی
,,نظرت چیه صدات کنم بلو؟,,
(blue) بلو مشغول خوردن غذایش شد پس از اسمش راضی بود من هم به حمام رفتم و دوش کوتاهی گرفتم و یک ساعت بعد منو بلو داشتیم لونا پییر را میگشتیم، سبز و قهوه ای و آبی زمینه ای زیبا برای یک منظره،! چندین مغازه یک بار بزرگ که قبلا آن را ندیده بودم بیشتر شبیه یک کلاب بود تنها یک جایگاه سوخت و یک کتابخانه یک اسکله ساحلی و چندین قایق کوچک کنارش در این شهر بود و هر چه گشتم جایی برای تفریح سینما یا تئاتر پیدا نکردم یک ساعتی در حال گشت زنی بودم و تصمیم گرفتم برگردم که در راه ناتالی را دیدم که کنار ماشینی ایستاده بود و با تلفنش حرف می زد ماشین را کنارش پارک کردم مرا دید و به سمت ماشینم آمد پیاده شدم و به سمتش رفتم
,,نت چیزی شده؟,,
,,,اوه مدی خداروشکر که پیدات شد هیچ ماشین لعنتی برای من واینمیستاد مجبور بودم تا کالج پیاده برم ماشینم خراب شده نیم ساعت دیگه پسر عموم میاد تعمیرش میکنه ولی حتما خیلی طول میکشه اگه برات زحمتی نیست میتونی منو تا کالج برسونی ,,
,,معلومه که زحمتی نیست عزیزم بریم کلبه ی من غروب با هم میریم کالج,,
,,کلبه ی تو ؟ اره ....اره حتما!,,
انگار ترسیده بود در راه انگشتانش را روی هم فشار می داد
,,دیشب یهو رفتی,,
,,اره,,
,, اوم چیزی شده بود؟,,
,,نه فقط خسته بودم,,
,, فکر کردم از برخورد اون گروه هشت نفره ناراحت شدی اونا با همه تازه واردا همینطور برخورد میکنن توام که خشگلی فکر کردن حتما میتونن باهات باشن,,
,,تو که گفتی با کسی دوست نمیشن ,,
,,خب دوست نمیشن ولی فکر نمیکنم دختری توی کالج مونده باشه که با اونا نخوابیده باشه فقط باهاشون میخوابن بعدم تموم میشه دیروز که گفته بودم ،جمله شروعشونم همیشه همینه تا میگن بریم قدم بزنیم دخترا غش و ضعف میکنن شبشونو با هم میگزرونن و فرداش همه چی تموم میشه منم یه بار با جاکوب خوابیدم ,,
,,اوه واقعا؟,,
دهانم بند آمده بود
,,آره باور کن تحمل کردن مقابل اونا خیلی سخته اونا فوق العادن بهترین شب عمرمو باهاش گذروندم ,,
,,یعنی با کسی دوست نیستی؟,,
, ,,دوست پسر؟نه دوست پسرم وقتی فهمید با جاکوب خوابیدم باهام بهم زد اسمش چارلزه پسر خوبیه,,
,,خیلی...اوممم عجیبه,,
,, آره عجیبه همه حرفام بخاطر اینه که بهت بگم از برخورد اونا ناراحت نشو کم کم عادت می کنی,,
با خودم فکر کرد ،نه !هیچوقت عادت نمی کردم ،به کلبه رسیدیم با اکراه پیاده شد و آرام بسمت پله های چوبی رفت و قسمتی از نرده ها را که سیاه شده بود و انگار آثار سوختگی بود را نشانم داد
,,اینو دیدی؟,,
,,قبلا دقت نکرده بودم ،نت حس میکنم از این کلبه می ترسی، ؟دیروزم ازم پرسیدی کلبه ی لیندی زندگی می کنی قضیه چیه؟,,
, ,,تو چیزی نشنیدی؟؟,,
,,درباره ی چی ؟کلبه؟ نه نشنیدم عکس های کلبه رو دیدم واجاره چهار ماه و دادم، چیو باید میشنیدم,,
,, راستش میترسم بهت بگم و تورو بترسونم,,
, ,,نمیترسم نت بگو,,
,,من شنیدم این کلبه رو یه قرن پیش ساختن صاحب این خونه یه دختر داشت به اسم لیندی یروز یه پسر میاد اینجا و لیندی عاشقش میشه و با هم دوست میشن و حتی با هم میخوابن بعد از چند ماه پسره میزاره میره و دختره هم ازدواج نمیکنه حتی با کسی قرار هم نمی زاره و منتظر اون پسر میمونه پدر و مادرش از دنیا میرن و اون همینطور منتظر میمونه ده سال بعد به لیندی خبر میدن که اون پسر برگشته اونم میره تا پسره رو ببینه و میبینه پسر درست مثل ده سال پیش جوون مونده و همراه یه دختر زیبا به اونجا اومده ولی لیندی بخاطر اینهمه انتظار قیافش شکسته شده بود اونم میزنه به سرشو خودش و بالای همین ایوون آتیش میزنه همون موقع پسره میرسه و آتیش و خاموش می کنه ولی لیندی تمام بدنش سوخت ولی هنوز زنده بوده پسره بهش میگه که این دختر خواهرشه و اومده بوده لیندی و با خودش ببره ولی خب دیر شده بود اونم جسد لیندی و بغل میکنه و با خودش میبره و دیگه هیچ وقت کسی اون پسر و ندیده و حتی نفهمیدن لیندی و کجا دفن کرده خیلیا میگن هنوز روح لیندی تو این خونست گاهی از این کلبه صداهای عجیبی شنیده میشه خانم الیزا قسم میخورد که خودش صدای جیغ از این کلبه شنیده,,
خرافات همیشه خرافات!
,,تو باور می کنی نت؟,,
,,اومم نمیدونم ,,
,,بیا بریم داخل من دو شب اینجا خوابیدم فکر کنم اگه روحی هم باشه اول منو میکشه,,
خندیدم
,,نخند مد با روح شوخی نکن ,,
,,بیخیال! بیا بریم,,
داخل آمد و روی کاناپه نشست از یخچال دو تا از شیشه های سبز رنگ آبجوی ارزانم را بیرون آوردم یکی را به دستش دادم
,,کلبه ی جمع و جورو خوبیه,,
,,اره از اینجا خوشم میاد,,
,,تو کجا زندگی میکنی نت؟,,
,,من تنهام البته گاهی پسر عموم میاد پیشم اون تنها فامیلمه و البته قبلا چارلز میومد ولی الان تنهام ,,
,,پدر و مادرت؟,,
,,اونا خیلی ساله که از دنیا رفتن,,
,,اوه عزیزم متاسفم قصد نداشتم ناراحتت کنم,,
چشمانش تر شده بود
,,نه ! اشکالی نداره ،تو چی؟,,
,,منم مثل تو ,,
و لبخند تلخی زدم بدون اطلاع طوری مرا در آغوش گرفت که لحظه ای ترسیدم،
او را بخود فشردم بوی توت فرنگی میداد دختر زیبایی بود موهای فرش روی صورتم افتاد فوتش کردم قلقلکش آمد و خندید
,,ازشون خوشم میاد خیلی قشنگن,,
از نت جدا شدم و به موهایش اشاره کردم پوست زیبایی داشت دو درجه تیره تر از برنزه بود بینیش قلمی و کوچک بود و یک خال کوچک گوشه لبش داشت که باعث میشد لب های کوچک و غنچه مانندش جلوه ی بیشتری داشته باشد موهایش مشکی بود و بالای سرش محکم بسته بودشان و چند رشته از موهایش پیچ خوران روی صورتش جاری بود
,,ولی من از موهای تو خوشم میاد طلایی و براق ،رنگ قشنگیه بعد رفتنت کل کالج راجع به تو حرف میزدن حتی ویلیام هم از تو پرسید ,,
با آمدن اسمش نفسم بند آمد اگر در گذشته کسی به من میگفت با یک بار دیدار عاشق پسری شده ساعت ها به او میخندیدم مگر اینکه برای بار اول برد پیت را میدید که اگر خودم بودم در دیدار اول با او میخوابیدم ولی حالا خودم با یکبار دیدن آن پسر با آوردن اسمش دمای بدنم بالا میرفت و حتی چند بار به خوابیدن با او فکر کردم که البته ترسی که از او داشتم این اتفاق را منتفی میکرد ولی چندین بار به فانتزی های س.ک .سی ام با او فکر کردم ،نت دستم را گرفت
,,حالت خوبه مدی؟ رنگت پریده ،اوه دختر تو چرا انقدر داغی فکر کنم تب داری,,
,,نه من دمای بدنم همیشه بالاست مشکلی ندارم,,
,,مطمئنی؟,,
,,آره,,
,,اوممم ویلیام چی از من میپرسید ,,
,,ویل پسر خوبیه نگرانت بود ویل مثل اون هفت تای دیگه نیس خیلی مهربونه پسرِ مدیر های کالجه، خانم و آقای پرکینز ،البته اصلا بهشون نمیاد پسرشون باشه ،پدرو مادرش خیلی جوونن ,,
,,چرا همشون چشم هاشون یرنگه؟,,
,,عجیبه نه؟ حتی پدر و مادرش هم همین رنگ چشم و دارن خیلی قشنگه ,,
کمی فکر کردو بعد با صدای بلندی گفت
,,بهتره آماده شی تا بریم نزدیک غروبه,,
ده دقیقه بعد در راه کالج بودیم به نزدیکی های کالج که رسیدیم تپه ای زیبا دیده می شد متوجه یک نفر بالای تپه شدم انگار به ماشین من نگاه میکرد
,,اون تپه رو میبینی میگن قبرستون سرخپوست هاست,,
,, مگه اینجا هم سرخپوست ها زندگی میکردن؟ در ضمن مگه سرخپوست ها مرده هاشون و دفن می کنن؟,,
,,نمیدونم!،پس چکارشون میکنن,,
,,توی مکزیک کلی سرخپوست هست پدر بزرگم هم سرخپوست بود اون میگفت قدیما رسم داشتن کسی که میمرد و میبردن یه جای پرت دور از مردم که بعنوان قبرستونشون بود روی چهار پایه های بلند چوبی میذاشتنشون و بعد از اینکه پرنده ها همه گوشتشون و می خوردن استخون هاشون و میسوزوندن اعتقاد داشتن روح مرده ها توی آتیش تا ابد باقی میمونه و از خانوادش محافظت میکنه البته یکی از استخون ها رو به پسره اون شخص میدادن بعنوان خوش شانسی از خاکستر استخوناش هم بعنوان سرمه چشم همسراشون استفاده میکردن,,
,,اوه مدی محض رضای خدا دیگه ادامه نده حالم بهم خورد,,
خندیدم
,,ترسو نباش دختر اینا همش خرافات و داستانه,,
,, هر چی که هست چندش آوره,,
به کالج رسیده بودیم برنامه کلاس هایم را برداشتم قبل از اینکه نگاهش کنم نت ارام گفت
,,کلاس اول باید بریم سالن ورزش,,
,,کلاسمون با همه؟,,
,,دیروز رفتم و بعضی از کلاسارو با تو برداشتم ,,
دستم را روی شانه اش گذاشتم و لبخند زدم به سالن ورزش رفتم یکی یکی دختر ها و پسر ها به سمتم می آمدند و سوال هایی میپرسیدند تا فقط حرفی برای آشنایی زده باشند در بین پسر ها نگاه عمیق یکی از پسر ها را روی خودم حس میکردم چشمانش آبی بود و پوست برنزه ،رنگ مورد علاقه ی مرا داشت موهایش زیتونی و خوش حالت بود به سمتم آمد دستش را به سمتم گرفت
,, آدام رامزی ,,
,,مدیس سانچز خوشبختم,,
,,منم خوشبختم دیروز دیدمت تو غذا خوری انگار عصبانی بودی,,
صدایش ارام بود و کمی خشن ولی قیافه اش دلنشین و نمکین بود
,,عصبانی نبودم آمممم فقط یکم گیج بودم ,,
,,واسه اولین روز طبیعیه,,
,,اره ,,
لبخند زدم نت کنار گوشم زمزمه کرد
,,قسم میخورم میخواد مختو بزنه ,,
خندیدم
,,هی دخترا امروز چه هوای خوبی بود ,,
,,هیی چارلز چطوری؟,,
,,عالیم دوستتو بهم معرفی نمیکنی؟,,
,,فکر کردم باهام حرف نمیزنی,,
چارلز بلوند بود کاملا بلوند!،از موها تا مژه و ابرو هایش!، به طرز اغراق آمیزی بلوند بود
,,نه من ...اومم من فقط یکم عصبانی بودم,,
و شکلکی در آورد خندیدم
,,مدیس درسته؟,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل هشتم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشقِ خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
