

دانلود رمان عشق خون آشام
جلد اول مجموعه مدیس سانچز 
نویسنده: مهین مقدسی فر
تعداد صفحات:377
ژانر:
#خوناشامی #عاشقانه #ترسناک #فانتزی
به افراد زیر بیست سال توصیه نمیشود
خلاصه رمان:
توی اون شهر هیچکس واقعی بنظر نمیاد همه باعث ترسم میشن همه عجیب و غریبن همشون راز هایی دارن که هم دلم میخواد کشفشون کنم هم از فهمیدن راز هاشون میترسم فقط یه نفر هست که با همه ی راز هایی که داره بازم نمیتونم دوستش نداشته باشم اون زیباست .....فوق العاده زیباست و من نمیتونم از کششی که بهش دارم جلوگیری کنم ولی چیزی که توی وجودشه منو میترسونه چون اون یه خون آشامه !
#ویلیام
با اولین باری که دیدمش فهمیدم خودشه بوی اون، مزه ی اون ،صداش،همه چیش فرق میکرد میدونستم یه چیزی اشتباهه ،
من یه هیولام و داشتن اون دختر یه اشتباهه ولی من با همه ی وجودم اون اشتباه و میخوام
تنها یک چیز در مورد من وجود داره نفرت انگیز سرد و قاتل
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب عشق خون آشام ، دانلود رمان عشق خون آشام
برچسب ها: رمان عشق خون آشام , خوناشامی فانتزی ترسناک , فیلتاب
این فصل پایانی هستش و لطفا حتما نظر بدین و توی دو سه خط بگین چطوری بوده حتی اگه تا حالا یه بار هم نظر ندادین
فصل35 اعتراف

بعد از کمی فکر کردن کامیلا نالید
,,کارت خیلی عالی بود مدیس تو خیلی شجاعت بخرج دادی اگه تو نبودی حالا همه ی ما مرده بودیم کاملا مشخصه که تورو دست کم گرفتیم ,,
رافائل با حالت مسخره ای زمزمه کرد
,, مدیس ابر قهرمان ,,
به شانه اش کوبیدم از درد نالید
,,خدای من متاسفم ،متاسفم ،خیلی دردداره؟,,
,,خودت چی فکر میکنی؟ این وحشتناکه ,,
ویلیام بسختی حرف زد
,, تو حالت خوبه؟ ,,
به صورتم که توسط چنگ های رناتا زخمی شده بود اشاره کرد
,,من خوبم ویل متاسفم نمیتونستم زودتر کمکتون کنم فکر میکردم اون گلوله های اسیدی منو میکشه ,,
ویل سعی کرد دستم را لمس کند خودم انگشتانش را نوازش کردم رافائل زمزمه کرد
,,ولی بعدش با اینکه میدونستی ممکنه بمیری کمکمون کردی ,,
ویلیام گفت:
,,تو خیلی بهمون کمک کردی مدی ما بهت مدیونیم چطوری تونستی ببینیش اصلا چرا برگشتی ,,
رافائل جوابش را داد
,,اون اصلا به کلبه نرفت ویلیام کاملا مشخصه که مدی هیچوقت به حرف هیچکس گوش نمیده البته اینبار به نفعمون شد از من خواست که با هم بریم کلیسااز پدر یه سوالاتی پرسید آب مقدس و گرفتیم ولی یدفعه مدی یه چیزی دید فکر میکنم میتونه آینده رو ببینه باید قیافشو میدیدی چشم هاش میدرخشید انگار توی سرش یه شمع روشن بود و از چشم هاش نورش بیرون میزد شبیه کدوی هالوین شده بود بعدم رفت کلبه و کتابش و برداشت و از زیرزمین اومدیم اینجا دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاد، مدی کتاب و دید و یهو نمیدونم چی شد ولی مدیس میدونست که کاررناتاست ,,
کامیلا زمزمه کرد
,,اون یه ساحره رو کشته این خلاف قانونشونه ممکنه بیان دنبالش ,,
,, اون یه نیمه ساحرست پس قانونشون شامل حالش نمیشه و من نمیزارم اتفاقی براش بیفته ,,
سرم را پایین انداختم و کتاب را به سینه ام فشردم زخمشان بکندی درمان میشد ولی میتوانستم خون و گوشت ریخته شده روی زمین را ببینم لباس هایشان به کلی نابود شده بود ویلیام هنوز هم حالت صورتش افتضاح بنظر میرسید ویلیام زمزمه کرد
,,بهتره زخمتو ببندی مدی صورتت خونریزی داره ,,
نگاه هر چهار خوناشام به صورتم بود نیش هایشان را دیدم که بیرون آمد رافائل پره های بینی اش گشاد شد ایستاد از ترس من هم بسرعت ایستادم بسمتم آمد دو قدم به عقب برداشتم ویلیام غرید
,,رافائل نفس نکش اون مدیسه نمیتونی خونشو بنوشی ,,
رافائل بسرعت نفسش را حبس کرد و با صدای نا صافی زمزمه کرد
,,من باید تغذیه کنم ,,
و رفت
,,ما هم باید بریم ،ویل بهتره الان کنار مدی نباشی ممکنه بهش صدمه بزنی تو قدرتت و از دست دادی برای اینکه زخم هات خوب بشه باید تغذیه کنی ,,
ویلیام با حالتی پرسشی نگاهم کرد
,,مدی؟,,
,,برو ویلیام درک میکنم منم میرم کلبه ,,
,,سویچم روی ماشینه ,,
بسرعت رفت اصلا دلم نمیخاست بدانم قرار است از چه کسی تغذیه کند از بوی تهوع آور آنجا به ناله افتادم عمارت خالی بود و فقط من مانده بودم و خاکستر رناتا کنار خاکستر ایستادم و زمزمه کردم
,,متاسفم رناتا ،متاسفم ,,
اشک هایم روی خاکسترش ریخت
یک ساعت بعد در کلبه بودم و فکر می کردم به این روز ها به امشب به کسی که کشته بودم به کار هایی که کرده بودم باید با ویلیام حرف میزدم شروع کردم به جمع کردن وسایلم هر چه که فکر میکردم باید با خود ببرم را در چمدانم ریختم .
آهنگ ملایمی پخش میشد و منو ویلیام وسط اتاق نشیمن کلبه ی کوچکم در حال رقص بودیم قول داده بود تا بعد از کریسمس جشن بگیریم می خواستم به او بگویم باید میگفتم، شامم را او آماده کرده بود من میخوردم و او فقط نگاه میکرد و بعد از من تقاضای رقص کرد و من با کمال میل پذیرفتم مطمئنا اولین وآخرین رقصمان بود در آغوشش بودم و آرام تکان می خوردیم سرم روی سینه اش بود نفس عمیقی کشیدم شاید این آخرین بار بود که بوی فوق العاده اش را حس می کردم دستم را به سمت پشتش لغزاندم و پشتش را فشردم تا بیشتر از آن هم به او نزدیک شوم سرم را از روی سینه اش بالا آورد تا به صورتم نگاه کند صورتش حالت عجیبی داشت لبم را به دهان گرفت مزه ی دهانش شگفت انگیز بود بعد از چندین دقیقه با بی میلی سرش برداشت میدانستم حالا بیشتر از یک بوسه می خواست ولی از طعم صدایش میفهمیدم که عصبی بود همچنان لب هایش را میخواستم
نمیدانستم این آخرین باری بود که طعم لب هایش را حس میکردم یا نه
,,باورم نمیشه از اینهمه اتفاق گذشتیم ,,
صدایش ناصاف بود و میلرزید
,, آره گذشتیم ,,
صدای من هم فرقی با او نداشت
,,متاسفم بخاطر ما مجبور شدی رناتا رو بکشی
فقط نگاهش کردم یاداوریش فقط باعث میشد بالا بیاورم
با نگرانی زمزمه کرد
,,باید یه چیز مهمی و بهت بگم مدی ,,
حالت صورتش کاملا جدی بود دستش را گرفتم و روی کاناپه نشستم کنارم نشست
,,فکر کنم منم باید یه چیزی بهت بگم ،... شاید هم سه چیز ,,
,,باشه اول تو بگو ,,
,,بهتره تو اول بگی شاید منم جراتش و پیدا کنم ,,
آه کشید و با اضطراب به من نگاه کرد
,,نمی خوام کارم و توجیح کنم یا مقدمه چینی کنم کارم انقدر بد بوده که هیچی توجیحش نمیکنه مدیس .. من ... آممم ...منو ... یعنی ما ...,,
سکوت کردم تا کلماتش را کنار هم بچیند
,,من توی هتل ... وقتی سفر بودیم ما ..یعنی من و جین ... ما با هم ...خوابیدیم ,,
مطمئنا این چیزی نبود که فکر میکردم ممکن بود بشنوم این را گفت و با اضطراب نگاهم کرد قبل از اینکه چیزی بگویم شروع کرد پشت سر هم حرف زدن
,,مدی منو جین خون رد و بدل میکردیم و از لحاظ فیزیکی به هم جذب میشیم من نتونستم خودمو کنترل کنم متاسفم مد واقعا متاسفم ولی قسم میخورم هیچ احساسی نبود من خیلی پشیمونم قسم می خورم اگه منو ببخشی دیگه این اتفاق نیفته از اینجا میریم ,,
,,ویل الان فکر میکنم .. راحتتر میتونم بهت بگم اومم راحت تر میتونی درکم کنی ,,
کمی سکوت کردم و سعی کردم آرام باشم با لکنت ادامه دادم
,,اون شبی که رافائل به من حمله کرده بود وقتی که بیهوش شدم بهم خون داد من از خونش نوشیده بودم و به طرز عجیبی به طرفش جذب میشدم بعد از اون شب هم که دوباره با خونش جونمو نجات داد ...,,
حرفم را قطع کرد و با صدای شکسته ای نالید
,,باهاش خوابیدی,,
سرم را بنشانه ی تایید تکان دادم به چشمانش نگاه کردم به انگشتان دستم که روی رانش بود نگاه میکرد
,,چند بار باهاش خوابیدی ؟,,
,,عملا یبار ... متاسفم ویل میدونم چقدر ازم ناامید و متنفر شدی ولی من سعی خودمو کردم ولی خیلی سخت بود میدونم شبیه یه هرزه بنظر میرسم متاسفم ... متاسفم ,,
از روی کاناپه بلند شد و کنارپایم زانو زد
,,من هیچوقت ازت متنفر نمیشم مد من میفهمم ،هیچوقت فکر نمیکنم که تو یه هرزه ای همه ی اینا بخاطر خونه ,,
,,جفتمون تو یه رابطه ی دیگه گیر افتادیم ویل نمیتونیم ازش فرار کنیم ,,
حرفم را قطع کرد
,,این حرف و نزن ما میتونیم از اینجا بریم از هر دوشون فاصله میگیریم (با اضطراب ادامه داد )دومین چیزی که می خواستی بهم بگی چی بود ؟,,
,,می خوام باهات بهم بزنم ,,
با بهت نالید
,,این کار و نکن مد ما میتونیم ,,
حرفش را بریدم
,,و سومین چیزی که می خواستم بگم اینه که فردا از اینجا میرم می خوام برم مکزیک,,
,,تو نمیتونی اینکارو باهام بکنی ,,
صدایش ملتمس و رنجور بود بوضوح گریه میکرد البته بدون اشک،من هم به گریه افتادم ...
در هواپیما نشسته بودم
باید چندین پرواز را عوض میکردم تا بتوانم به مکزیک برسم مطمئنا از آنجا هم یک رانندگی طولانی انتظارم را میکشید با آقای سانچز تماس گرفته بودم و به آنها اطلاع دادم دوهفته تعطیلات زمستانه را آنجا میمانم و او بطرز غیر قابل باوری خوشحال شده بودالبته حالا در السالوادور (El salvador)(نام شهری در جنوب مکزیک)خبری از برف و زمستان نبود در این فصل السالوادور بهترین فصل سال را داشت
وقتی از کامیلا خداحافظی میکردم مطمئن نبودم فقط برای دو هفته به مکزیک برمیگردم یا تا همیشه آنجا خواهم ماند پیکاپم را به نت داده بودم تا مواظبش باشد و او بار ها به من گوشزد کرد که حتما با او درارتباط بمانم ویلیام هنوز هم ناباور از تمام شدن رابطیمان التماس کرده بود که با من به مکزیک بیاید و من برای چندمین بار به او یاداوری کردم که با او بهم زده ام اندرو پدرانه مرا بوسید برایم آرزوی موفقیت کرد و برای هزارمین بار برای نجات جانشان از من تشکر کرد جین با لبخند پیروزمندانه ای برایم دست تکان داد رافائل را دیگر بعد ازاینکه فهمید قصد رفتن به مکزیک رادارم ندیدم، بعد از فهمیدن نگاه تیره ای به من انداخت و دیگر به دیدنم نیامد
نمیدانستم واقعااز هر چه در این شهر بود دل کنده بودم یا نه ولی مطمئن بودم دلم برای آن کلبه آن کالج و آن خوناشام های دوست داشتنی تنگ خواهدشد باید با خودم کنار می آمدم نمیخواستم با تاثیر یک خون زندگی کنم شاید آنجا حالم بهتر میشد و به آرامش میرسیدم من یک نفر را کشته بودم این وحشتناک بود حتی اگر آن شخص که کشتم یک ساحره باشد
مطمئنا آنجا دیگر خبری از خوناشام جادو و ساحره نبود .باید به آینده امیدوار میبودم .
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و چهارم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
,,این کتاب چیه مد؟,,
ایستادم نگاهش کردم و بعد بی هدف به وضع وحشتناک خانه را از نظر گزراندم چه کسی میدانست که من یک ساحره ام ،چه کسی میدانست من یک کتاب دارم؟چه کسی بدنبال کتابم آمده بود ؟ من بجز بیل نت و رافائل چه کسی را به کلبه ام راه داده بودم؟خدای من !خودش بود ! او بود که در قفسه ام بدنبال چیزی میگشت همان کسی که پدر گفت وقتی حرف میزد چال کوچکی روی چانه اش می افتاد شب شکر گزاری تنها او بود که به دریاچه نیامد چرا زودتر متوجهش نشده بودم ،سالگرد خانواده اش درست مصادف با مرگ آلارد بود ،رافائل بازوانم را گرفت و غرید
,,لعنتی به منم بگو اینجا چه خبره تو چی فهمیدی ,,
زمزمه کردم
,,میدونم اون ساحره کیه رافائل,,
سرش را کمی پایینتر آورد تا بهتر صورتم را ببیند
,,فهمیدی؟ اون کیه ؟,,
,,الان وقت نیست رافائل با من بیا ,,
دستش را گرفتم و به دنبال خود کشیدم او را به زیرزمین بردم
,,به چیزی دست نزن همه چی از نقرست ,,
کمد روی زمین افتاده بود و آینه شکسته بود چراغ قوه را روشن کردم
,,این راه به کجا میره ؟,,
,,نمیدونم راف ولی بالاخره میفهمیم ,,
رافائل شنلش را در آورد و روی شانه ام گذاشت مرا در آغوش گرفت و با سرعت خوناشامی اش حرکت کرد کمتر از ده دقیقه بعد راه به آخر رسید مرا روی زمین گذاشت
,,سواری مجانی تموم شد ,,
نالیدم
,,رافائل الان وقتش نیست ,,
صدای بی حوصله ای در آورد با چراغ قوه دور و اطراف را نگاه کردم یک صندوقچه ی کوچک روی زمین بود صندوقچه را باز کردم کتابی شبیه کتاب من درونش بود پس کتاب را اینجا پنهان میکرد که کامیلا نتوانسته بود آن را پیدا کند کتاب را درون کیفم گذاشتم رافائل به بالای سرش اشاره کرد
,,اونجا رو نگاه کن ,,
یک دریچه ی فلزی بود مطمئن بودم آن هم از نقره ساخته شده است از پله های فلزی اش بالا رفتیم و خودم دریچه را برداشتم رافائل خودش را جمع کرد تا با لبه ی نقره ای دریچه برخورد نکند آنجا یک اتاق کوچک بود چراغش خاموش بود چراغ قوه را دور تا دور چرخاندم
,,اینجا خابگاهه صداهارو میشنوی؟,,
,,اینجا اتاق کیه ؟,,
این کاملا معلوم بود به قاب عکسی که روی میزش بود اشاره کردم با دقت نگاهش کرد
,,این؟ ساحره اینه؟ باورم نمیشه من فکر میکردم اون دختر یه عقب افتادس ,,
,,رافائل فورا باید به عمارت بریم ,,
با سرعت از خابگاه خارج شدیم رافائل دوباره مرا در آغوش گرفت و به سمت عمارت حرکت کرد هنوز داخل نشده بودیم که ایستاد
,,آروم !,,
آرام در را باز کردم ولی از چیزی که میدیدم بجای اینکه وحشت کنم متعجب بودم رافائل زمزمه کرد
,, اون که اینجا نیست هنوز نیومده ,,
دستم را روی دهانش گذاشتم
,,هییششش ساکت! واقعا می خوای بگی اونو نمیبینی؟ ,,
دستم را آرام برداشتم
,,کیو نمیبینم ,,
خب جای تعجبی نبود که او نمیدید کامیلا اندرو و ویلیام در سالن نشسته بودند و رناتا درست روبرویشان نشسته بود ولی رفتار آن ها جوری بود که انگار رناتا را نمیدیدند اینکه من میتوانستم او را ببینم کمی عجیب بود مطمئنا او با جادو خود را نامرئی کرده و به داخل عمارت آمده است در دستش چندین میخ چوبی بود و با دقت به حرف های آن ها گوش میداد
,,اون اینجاست رافائل خودش و نامرئی کرده همونجایی که هستی بی حرکت وایسا ,,
ناگهان رناتا ایستاد و به سمت اندرو رفت یکی از میخ ها را در دست راستش گذاشت و به سمت سینه ی اندرو نشانه گرفت بسرعت آب مقدس را از کیفم بیرون آوردم پس اینگونه خوناشام ها را براحتی به قتل میرساند بسرعت دویدم فریاد کشیدم رناتا در حال فرود آوردن میخ چوبی بود به سمت رناتا شیرجه زدم و او را روی زمین انداختم و آب مقدس را رویش خالی کردم رناتا شکه شده بود و فهش میداد ، فورا از او فاصله گرفتم کامیلا و اندرو فریاد کشیدند رافائل بسرعت جلویم شبیه سپری ایستاد حالا همه میتوانستند او را ببینند چون ویلیام بسمت رناتا حمله کرد به محض لمس کردن دست رناتا صدایی شبیه سرخ شدن چیزی در روغن داغ بگوش رسید و بویی شبیه به عود را حس کردم ویلیام فورا خودش را عقب کشید دستش سوخته بود رناتا ایستاد
,, پودر نقره؟ همیشه کارسازه ,,
با صدای مشمئز کننده ای خندید و با سرعتی عجیب گوی آبی درست کرد و به طرف ویلیام پرت کرد جیغ کشیدم همان قسمت از بدنش به طور تهوع آوری شروع به ذوب شدن کرد گوشتش شبیه به خمیر پایین میریخت ویلیام روی زمین افتاد و فریادی از درد کشید سه خون آشام دیگر بسمتش رفتند رناتا بسرعت گلوله های آبی درست میکرد و بسمت آن ها پرت میکرد ان بوی تهوع آور را دوباره حس کردم مطمئنا حتی اگر یک قسمت از آن گلوله های آبی رنگ به من برخورد میکرد من از بین میرفتم گوشه ای ایستادم و تنها کاری که ازدستم برمیامد یعنی جیغ کشیدن را انجام دادم هر چهار خوناشام روی زمین افتاده بودند و به طرز وحشتناکی مرده به نظر میرسیدند انگار ماه ها از مرگشان گذشته بود و گوشت و پوستشان در حال فاسد شدن بود بلو کنار رناتا ایستاده بود و مدام میغرید حتی نمیتوانستم به آن چهار خوناشام نگاه کنم وقتی رناتا خیالش اززمین گیر شدن آن چهار خوناشام راحت شد به من نگاه کرد و غرید
,,این مهمونی برای اندرو و کامیلا بود ولی شما هم به مهمونی پیوستین!به شام آخر خوش اومدی هرزه ی خیانت کار,,
,,رناتا,,
,,خفه شو اسم منو روی زبون کثیفت نچرخون ,,
کمی مکث کرد و ادامه داد
,,راستی دکوراسیون جدید خونتو پسندیدی ؟,,
,,واقعا فکر می کنی نمیدونم اونجا دنبال چی میگشتی؟,,
,,تو هیچی نمیدونی اونجا مخفیگاه من بود البته تا قبل از اینکه تو بیای ، بعدم من اون گربه رو فرستادم اونجا و فهمیدم تو یه جادوگری از چشماهای گربه میتونستم همه چیز و ببینم ،حتی وقت هایی که با اون حروم زاده عشق بازی میکردی (با لحن بدی ادامه داد )ساحره ای که با خون آشام ها میخوابه (و بعد جیغ کشید)تو مایه ی ننگ ساحره هایی (آرامتر ادامه داد)اول فکر کردم توام مثل من برای انتقام اومدی اون شب وقتی صدات کردم می خواستم بهت بگم که کی هستم میتونستیم با هم دخل همشونو بیاریم ولی تو رفتی و با اون خوناشامت برگشتی (به ویلیام اشاره کرد )فهمیدم تو یه هرزه ی خیانت کاری ,,
به سمت من آمد ویلیام فریاد زد
,,از اینجا فرار کن مدیس,,
همان لحظه رناتا گلوله ی دیگری به سمت صورتش پرت کرد صورتش از هم پاشیده بود و چیزی بعنوان صورت آنجا نبود ولی هنوز هم حرکت میکرد جیغ کشیدم
,,لطفا، این کارو نکن اون میمیره ,,
به شدت گریه میکردم دیوانه وار خندید
,,اون همین حالا هم مرده ،واقعا فکر میکنی برام مهمه ،من ماه ها نقشه کشیدم تونل حفر کردم اون کلبه ی خالی و پیدا کردم و مردم و ترسوندم که کسی به اون کلبه نره تمام وسایلم و از شیکاگو به اون کلبه آوردم و از شب سالگرد پدر و مادرم شروع کردم به درک واصل کردن اون زالو های کثیف بار ها مجبور شدم بهشون خون بدم تا باور کنن یه انسان معمولیم اولین نفر آلارد بود پس اونو برای قتل اول انتخاب کردم بعد با خودم فکر کردم چرا از کوچولو ها شروع کنم وقتی بزرگاشون هستن ,,
به کامیلا و اندرو اشاره کرد
,,اونا خانوادتو نکشتن رناتا لنس اینکارو کرده همون کسی که خانواده ی منو هم کشته ما با هم میتونیم ازش انتقام بگیریم ,,
یک قدم بسمتش رفتم در تمام مدتی که با من حرف میزد نگاهش بین همه ی ما میچرخید مردمکش با چنان سرعتی حرکت میکرد که نمیتوانستم بطور واضح متوجه مسیر نگاهش شوم فریاد کشید
,,به من نزدیک نشو حروم زاده ،فکر میکنی میتونی با حرفات منو خام کنی؟ واقعا فکر میکنی میتونی شکستم بدی تو حتی بطور کامل ساحره نیستی تو فکر میکنی من یه دختر بچم که به فکر انتقام افتادم؟ من 190سالمه من میفهمم دارم چکار میکنم اونا هم مثل لنس قاتلن اینجا رو ببین شبیه یه باغ وحش انسان هارو میارن و ازشون تغذیه میکنن ,,
نمیتوانستم به او حمله کنم او با یک گلوله در عرض دو ثانیه مرا میکشت باید باآرامش با او حرف میزدم ولی او کاملا دیوانه شده بود
,,ساحره به این میگن مدیس سانچز ،قدرت من اینه ...,,
بسرعت در دستانش گلوله ی اسیدیش را درست کرد و به سمت آنها پرت کرد صدای فریادشان ازدرد را میشنیدم ولی کاری از دستم بر نمی آمد التماس میکردم جیغ کشیدم
,,رناتا داری میکشیشون خواهش میکنم ,,
التماس فایده ای نداشت آن ها گوشتشان میریخت و حتی توان ایستادن هم نداشتند بیشتر استخوان هایشان را میدیدم صدای فریاد و زجه هایشان دیوانه ام میکرد همان لحظه به سمت میخ های چوبی رفت و آن ها را برداشت بسمت ویلیام رفت و غرید
,,اول از عشقت شروع میکنیم ،نظرت چیه؟,,
با صدای بلندی خندید نمیدانستم چکاری از دستم برمیامد من در برابر او بسیار ضعیف بودم همان لحظه صدای مادر بزرگم را شنیدم صدا واضح بود ولی گویی شبیه یک ضبط صوت روی تکرار پخش میشد مدام یک جمله را تکرار میکرد
,, تو خیلی قوی هستی قدرت هاتو بشناس ,,
مدام در سرم تکرار میشد و تکرار میشد
رناتا در حال فرود آوردن میخ چوبی در قلب ویلیام بود فریاد کشیدم
,,اونی که توبخاطرش کلبمو بهم ریختی و دارم کتاب تو هم دست منه ,,
دستانش بیحرکت ایستاد
,,من تمام اون کلبه رو گشتم تو کتابی نداری,,
,,اشتباه میکنی رناتا کتاب پیش منه میتونم بهت نشونش بدم کتاب و بهت میدم توام ازاینجا برو ,,
محتاطانه کتاب ها را از کیفم در آوردم و نشانش دادم
,,حالا بزار اونا برن رناتا اینو بهت میدم ,,
از ویلیام فاصله گرفت میخ ها را انداخت و بسمت من آمد
,, باشه بیارش اینجا ,,
,,نه تا وقتی ...,,
قبل از اینکه حرفم تمام شود گلوله ای درست کرد و بسمت کامیلا پرت کردکامیلا جیغی از درد کشید رناتا فریاد زد
,,گفتم اونو بده به من ,,
کیف و شنل را زمین گذاشتم و به سمتش رفتم دستش را بنشانه ی جلو آمدن تکان داد و حواسش به چهار خوناشام نیمه فاسد شده هم بود یک دستش را آماده نگه داشته بود به اندازه ی یک قدم کوتاه با او فاصله داشتم دستش را دراز کرد کتاب ها را به دستش دادم ولی دستم را برنداشتم یک طرفش در دست من بود و طرف دیگرش دردست رناتا، با حیله گری نگاهم کرد
,,مجبور نیستم باهات معامله کنم هم کتاب و میگیرم هم میخ چوبی تو قلب اون حروم زاده ها فرو میکنم ,,
پس قصد نداشت سر حرفش بایستد هنوز کتاب در دستانم بود رافائل فریاد زد
,,ازش دور شو مدی,,
رناتا بسمت ویلیام نگاه کرد همین حواسش را پرت کرد به رناتا نزدیک شدم کتاب را رها کردم و او را در آغوش گرفتم آتش را در تمام بدنم درست کردم انرژی و گرما را همه جای بدنم فرستادم از دستانم میگذشت و به سر و صورت و پاهایم میرسید غریدم
,, نباید معامله رو فسخ میکردی هر چیزی تاوان داره ,,
,,چجوری... چجوری اینکارو کردی.... آتیش...,,
رناتا جیغ کشید می خواست از آغوشم بیرون بیایید ولی محکم او را گرفته بودم با یکی از دستانش گلوله ی آبی رنگی درست کرد مطمئنا زنده نمیماندم گلوله ی بزرگی درست کرد صدای فریاد خون آشام ها را میشنیدم حتما آنها هم میدانستند عمرم به آخر رسیده است من بدست رناتا و آن گلوله های آبی میمردم فقط امیدوار بودم مرگ سریعی داشته باشم با خود فکر کردم !من حاضر بودم بخاطر آن چهار خون آشام بمیرم؟رناتا اجازه ی فکر کردن به جواب سوالم را نداد و گلوله ی آبی را به صورتم پرتاب کردچشمانم را محکم بستم و بعد هیچ!
هیچ اتفاقی نیفتاد حتی ذره ای درد نداشت انگار شبیه یک نسیم به صورتم برخورد کرد رناتا شکه شده چند گلوله ی دیگر درست کرد و به صورتم کوبید ولی باز هم اتفاقی نیفتاد نالید
,,امکان نداره این امکان نداره,,
متعجب از این بودم که کتاب هارا رها نمیکرد وقتی از گلوله های آبیش ناامید شد با یکی از دستانش موهایم را میکشید به پوست صورت و پشت و کمرم چنگ می انداخت ولی از او جدا نمیشدم جیغش به حدی گوش خراش بود که دلم می خواست رهایش کنم و گوش هایم را محکم نگه دارم از پوست آتش گرفته و شل شده اش حالت تهوع گرفته بودم وقتی فهمید نمیسوزم نالید
,,تو ..نمیسوز....ی؟چطور .........ممکنه؟,,
و این آخرین صدایی بود که از او آمد هر چه که در آغوشم بود بیکباره تبدیل به تلی از خاکستر شد حتی بلو هم در آتش سوخت کتاب مادر بزرگم که روی خاکستر ها بود حتی ذره ای هم آسیب ندیدولی اثری از کتاب رناتا نبود مطمئنا او آخرین ساحره از خانواده اش بود متوجه شدم که تمام لباس هایم در آتش از بین رفته است و من کاملا برهنه بودم بسرعت شنل رافائل را برداشتم و دور خود پیچیدم فورا به سمت خوناشام ها رفتم کم کم در حال التیام یافتن بودند به خاکستر نگاه کردم و زمزمه کردم
,,دلم می خواد بدونم اگه منم بمیرم تبدیل به خاکستر میشم؟,,
جوری برخورد کرده بودم که انگار این چیز ها را هر روز تجربه میکردم هر روز یک ساحره را میکشتم و این اتفاق برایم عادی بود ولی معده ام اجازه نداد و هر چه در معده ام بود را کف خانه ی پرکینز ها خالی کردم خجالت آور بود کنارشان رفتم و زانو زدم
,,کاری هست که بتونم براتون انجام بدم؟,,
رافائل زمزمه کرد
,,فقط ازمون فاصله بگیرو بهمون یکم فرصت بده,,
با تعجب نگاهش کردم چرا باید از آنها فاصله میگرفتم خودش جوابم را داد
,,الان ممکنه بهت صدمه بزنیم مدی تو این شرایط نیاز شدیدی به خون داریم ,,
کامیلا سعی کرد لبخند بزند ولی چیزی شبیه لبخند روی صورتش نبود صورت همشان بطور کامل از ریخت افتاده بود با تعجب زمزمه کرد
,,چطور ممکنه اون اسید ها تورو نسوزوند ,,
با بی خیالی گفتم
,,شاید روی ساحره ها اثر نمیکنه ,,
,,امکان نداره اون گلوله ها روی ساحره ها هم اثر میکنه ،تو تونستی اونو ببینی ساحره ها همچین توانایی و ندارن وقتی یکی از ساحره ها جادویی انجام میده روی بقیه ی ساحره ها هم اثر داره یعنی اگه ساحره ی دیگه ای اینجا بود نمیتونست رناتا رو ببینه ،این با عقل جور در نمیاد ,,
شانه ام را بنشانه ی ندانستن بالا دادم
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و چهارم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق
,,بهر حال من نمیتونم بزارم برم وقتی تو توی خطری ،شاید بتونم از قدرت هام استفاده کنم ,,
,,من نمیزارم امشب اینجا باشی ,,
,,حق با ویلیامه,,
این رااندرو گفت آرام تر شدم
,,آخه ....,,
,,مدی لطفا ...,,
با دلخوری زمزمه کردم
,,باشه اگه اینطور فکر میکنی... ,,
,,هوا داره کم کم تاریک میشه بهتره همین الان بریم,,
ایستادم و کامیلا را در آغوش گرفتم جوری مرا میفشرد که انگار دفعه ی آخری بود که همدیگر را میبینیم ویلیام کنار ماشین ایستاد
,,خودم میرم ویلیام تو کنار کامیلا بمون مطمئن باش از اینجا تا کلبه هیچ اتفاقی نمیفته ,,
سرش را به معنای موافقت تکان داد و بدون اطلاع مرا بوسید کاملا اینکه قصد خداحافظی را با من داشت را حس می کردم سرم را عقب بردم و نگاهش کردم
,, فردا رو بجای امروز جشن میگیریم ,,
فقط نگاهم کرد
,, باید بهم قول بدی فردا رو با هم جشن میگیریم ,,
کاملا منظورم را میدانست او باید قول میداد که زنده بماند
,,مدی شاید ..,,
با لب هایم جلوی باقی حرف هایش را گرفتم
,, تو اتفاقی برات نمیفته ویلیام باید بهم قول بدی اگه قول ندی من نمیرم ,,
چشمانم را بوسید
,, قول میدم عشق من ,,
بدون آنکه حرف دیگری به او بزنم ماشینم را روشن کردم و به سمت کلبه راندم نمیخواستم اشک هایم را ببیند میترسیدم شب آخری باشد که او را میدیدم تمام اینها تقصیر آن ساحره بود چرا کسی باید قصد کشتن اینهمه خون آشام را داشته باشد او مطمئنا بسیار قوی بود که می آمد بی سر و صدا میکشت و میرفت ناگهان بیاد حرف های کامیلا افتادم او گفته بود برای نامرئی شدن نیاز به آب مقدس بود و اگر آن ساحره خود رانامرئی میکرد پس باید آب مقدس تهیه میکرد و این شهر فقط یک جاداشت که در آن آب مقدس پیدا میشد فورا ماشین را نگه داشتم پیاده شدم کمی بدرون انبوه درختان کنار جاده رفتم و با تمام توانم فریاد کشیدم
,,رافائل ، به کمکت احتیاج دارم ،...لطفا بیا ,,
,,لطفا,,
از آن وقتی که او را زده بودم دیگر اورا ندیدم به او حق میدادم که اگر حتی متوجه اینکه به او نیاز دارم میشد باز هم نمیامد حدود پنج دقیقه آنجا ایستادم ولی هیچ صدایی جز صدای حیوانات و زوزه ی باد نبود ناامید به ماشینم برگشتم باید تنها میرفتم سوییچ را چرخاندم همان لحظه در ماشین باز شد و رافائل مضطرب نشست
,,چی شده مدیس؟,,
,,اوه راف ممنونم که اومدی ...(هنوز آثار دلخوری روی صورتش بود با صدای لرزانی زمزمه کردم )..من واقعا متاسفم نباید تورو میزدم ,,
,, مد؟ تو به کمکم نیازداشتی من حس کردم الان می خوای بگی منو از وسط سک.سو خون بلند کردی و آوردی اینجا تا ازم معذرت خواهی کنی,,
هنوز هم ناراحت بود و نفرت انگیز !نگاهش کردم و غریدم
,, ببخشید از وسط س.ک.س فوق العادت بلندت کردم میتونی برگردی و ادامه بدی,,
دو طرف شانه ام را گرفت و غرید
,, بهم بگو چه مرگته مدی ,,
کمی آرام گرفتم حالا وقت لجبازی کردن با او نبود
,,باید بریم کلیسا ,,
با تعجب نگاهم کرد
,, تو منو از ....,,
با خشم حرفش را بریدم و بر سرش فریاد زدم
,, آره من تو رو از اون س.ک.س کوفتیت بلندت کردم تا منو ببری کلیسا و اونجا باید پدر آلفرد و طلسم کنی تا من هر سوالی دارم جواب بده ,,
چندلحظه نگاهم کرد صورتش ابتدا ناخانا بود و بعد شبیه یک دیوانه زمزمه کرد
,, حتی وقتی داد میزنی برام جذابه ,,
با سرعت لبش را روی لب هایم کذاشت سعی کردم خود را کنار بکشم دستانم را محکم نگه داشت بعد از چندین دقیقه بوسیدن لبش را برداشت و زمزمه کرد
,, هیچ کاریو بدون پاداش انجام نمیدم آروم بگیر میدونم توام همینو می خوای ,,
آرام گرفتم و او دوباره مرا بوسید انگشتانم را درون موهای سیاه و بلندش فرو بردم س.ی.نه هایم را لمس کرد سعی کردم خود را کنترل کنم ولی وقتی با او بودم هیچ کنترلی روی حرکاتم نداشتم دستم را زیر پیراهنش لغزاندم و عضلات سینه اش را لمس کردم همان چیز لعنتی گرم را زیر شکمم حس کردم من او را شدیدا می خواستم از حالت لب هایش حس کردم که میخندید از اغوا کردنم سرخوش بود؟ از عاجز بودنم به گریه افتادم با چکیدن اولین اشکم روی صورتش لبش را جدا کرد با ناباوری نالید
,, انقدر بوسیدنم اذیتت میکنه؟,,
,,نه...نه رافائل ...اینطور..... نیست ,,
,,من تورو میبوسم و تو گریه می کنی ,,
کمی سکوت کردم هنوز هم نفس نفس میزدم و چشمانم فقط لب هایش را میدید با صدای گرفته ای نالیدم
,, من ... رافائل اینکه من ... من تو منو ... تو ...تو ..منو اغوا میکنی این برام دردناکه ,,
دوباره صدایش رنگ تمسخر گرفت
,,پس بالاخره اعتراف کردی که من اغوات می کنم ،ولی نمیفهمم چرا هر وقت ت.ح.ریک میشی گریه میکنی ,,
کمی نگاهش کردم
,, نمیتونم بهت بگم به اندازه ی کافی باعث خندت میشم ,,
خندید و با صدای سرخوشانه ای گفت
,,لازم نیست تو چیزی بگی خودم میتونم بفهمم ,,
قطعا میدانست که اغوا میشدم و اینکه نمیتوانستم با او بخوابم مرا به گریه می انداخت او شبیه به آهن ربابود و من شبیه به آهن بودم به او جذب میشدم ولی تمام تلاشم را میکردم که از او دور بمانم درست جوری بود که انگار به شدت تشنه بودم آب کنارم بود ولی اجازه ی نوشیدنش را نداشتم این برایم دردناک بود بسیار دردناک!
,, امشب این حرف ها رو بزار کنار اگه کسی که تا چنددقیقه ی پیش مشغول .س.ک.س باهاش بودی میتونه صبر کنه بیا به من کمک کن ,,
,, من مشغول سک.س نبودم فقط ... فقط داشتم اذیتت میکردم ، آره بریم کلیسا ,,
اذیتم میکرد ؟واقعا به اندازه ی کافی باعث آزارم نشده بود ؟
ماشین را روشن کردم و به سمت کلیساراندم به محض این که به کلیسارسیدم با سرعت در بسته اش را باز کردم ویلیام کنارم بود و طوری ایستاده بود که مرا یاد بادیگارد مخصوص ملکه انگلستان می انداخت به سمت محراب رفتم نیمکت های چوبی قدیمی خالی بود صدای نفس های چند حیوان را میشنیدم ولی آنجا هیچ انسانی نبود چندین شمع کنار مجسمه ی به صلیب کشیده ی مسیح روشن بود و حدس میزدم بیشتر از بیست دقیقه از روشن شدنشان نمیگذشت
,,پدر اینجا نیست مدی ,,
,,تو میدونی آب مقدس و کجا نگه میدارن؟,,
,, اینجا کلیسای باپتیسته مدی اینجا نوزاد ها رو غسل تعمید نمیکنن تو که میدونی,,
,, راف اون ساحره غیر از اینجا از کجا میتونسته آب مقدس گرفته باشه ,,
همان لحظه صدای قدم های کسی را شنیدم برگشتم پدر آلفرد بود
,, سلام فرزندم برای اعتراف اومدین؟,,
,,نه پدر باید با شما حرف بزنیم ,,
روی نیمکت نشست و با احترام به من و رافائل اشاره کرد تا بنشینیم با شک به رافائل نگاه میکرد روی نیمکت نشستم و رافائل درست روبروی پدر نشست به رافائل نگاه کردم و سرم را به معنای اینکه شروع کند تکان دادم رافائل با دقت به چشمان پدر نگاه کرد به وضوح دیدم که صورت پدر خالی شد شبیه کسی که هیپنوتیزم شده باشد بدون هیچ حسی رافائل با صدای عجیبی زمزمه کرد
,, پدر دوشیزه سانچز میخواد ازت سوالاتی بپرسه با دقت به سوال هاش جواب بده اینکارو میکنی پدر آلفرد ,,
پدر شبیه به یک ربات تکرار کرد
,,بله مطمئنا با دقت جواب میدم ,,
با شگفتی فقط نگاهش میکردم رافائل غرید
,,منتظر چی هستی مد؟,,
سعی کردم به تفکراتم سرو سامان دهم به آرامی پرسیدم
,, پدر توی چهار ماه گذشته کسی برای گرفتن آب مقدس به کلیسا اومده؟,,
,,بله دوشیزه,,
,,اون شخص رو میشناسی؟,,
,, نه دوشیزه,,
,,آقا بود یا خانم ,,
,,خانم بود و خیلی عجیب ! ,,
,,عجیب؟,,
,,بله اون ترسیده بود و از من آب مقدس طلب کرد و گفت که فکر میکنه شیطان بدرونش نفوذ کرده مقدار زیادی آب مقدس از من گرفت ,,
,, اون جوون بود ,,
,,درست به جوانیه شما دوشیزه ,,
,,میتونی قیافش و برام توصیف کنی؟,,
کمی فکر کرد برای یک ربات عجیب بود
,, پوست تیره داشت با چشمان سبز مو هاش قهوه ای و بهم ریخته بود,,
کسی را با این خصوصیات میشناختم؟ تقریبا اکثر دختران کالج چشمان سبز داشتند
,,چیز دیگه ای هست که درباره ی اون زن به من بگی ؟,,
با حالت عجیبی نگاهم کرد
,, چیزی که درونش دیدم درون تو هم میتونم ببینم .....و .. اینکه وقتی حرف میزد یک چال کوچیک روی چونش می افتاد ,,
من چه در درونم داشتم ؟
,,می خوام که به من کمی آب مقدس بدی ,,
در تمام مدت رافائل با دقت به پدر نگاه میکرد پدر ایستاد
,,با من بیایین ,,
به همراهش رفتیم به سمت محراب رفت و در قسمت پایینتر از شمع ها ظرف نقره ای را برداشت و به دستم داد درش را باز کردم آب بود ظرف در دستم لغزید و آب به حرکت در آمد اتفاق عجیبی افتاد آب مثل نوری که به رگه های یک صاعقه شبیه بود از دستانم گرفته شد و در کل کلیسا پخش شداز هر قسمت که رد میشد آنجا عوض میشد و به مکان دیگری تبدیل میشد نیمکت های چوبی محراب مجسمه ی مسیح همه و همه ناپدید شد هوا مه گرفته بود دیگر درون آن کلیسا نبودم به اطرافم نگاه کردم صدای گریه شنیدم و صدای چکیدن آب به همان سمت رفتم آنجا عمارت پرکینز ها بود بلند ویلیام را صدا کردم ولی صدایم منعکس شد و برگشت مه کمتر شد به محلی که آب میچکید رسیدم و با دیدن چیزی که میدیدم جیغ کشیدم بلند جیغ کشیدم از نقطه ای دور صدای رافائل را میشنیدم که نامم را صدا میکرد و بعد کسی محکم به صورتم سیلی زد پلک زدم و آن نور صاعقه شکل دوباره کلیسارا برگرداند متوجه شدم که هنوز جیغ میکشم آب مقدس دیگر در دستم نبود رافائل برای ساکت کردنم محکم مرا بغل کرد و به خود فشرد دهانم را بستم و بشدت گریه کردم صحنه ای که دیده بودم جوری بود که انگار کسی قلبم را از سینه ام بیرون کشیده بود آنجا روی میز غذا خوری سه سر بود کامیلا اندرو و ویلیام سر هایی بدون بدن و قطرات خون از زیرشان روی زمین میچکید کف اتاق پر بود از گوشت های خمیر شده مخلوط با یک مایع آبی و همان بوی تعفن آوری که در سالن اجتماعات بعد از کشته شدن آن چهار خون آشام حس کرده بودم و صدای آشنایی مدام و پشت سر هم انگار که روی تکرار باشد و از میان زوزه های باد بگوش میرسد و میگفت ,,کتاب و میخوام کتاب مادر بزرگت و برام بیار ,, به کلیسا برگشته بودم رافائل چیز هایی میگفت ولی نمیفهمیدم صدایش هنوز هم از جای دوری می آمد همان لحظه خیسیه آب را روی صورتم حس کردم پدر روی صورتم آب مقدس پاشیده بود صداها واضح شد رافائل تقریبا فریاد میزد
,, د لعنتی حرف بزن بگو چه مرگت شده چرا جیغ میکشیدی ,,
با صدای لرزانی زمزمه کردم
,,فورا منو ببر کلبه رافائل ,,
با تعجب نگاهم کرد آب مقدس را از پدر گرفتم و بازویش را به نشانه تشکر لمس کردم و به سمت ماشین دویدم حتی نمی توانستم منتظر باشم تا رافائل از آن حالت تعجبش بیرون بیایید قبل از اینکه به ماشین برسم رافائل کنار ماشین بود سوییچ را از من گرفت و با سرعت به سمت کلبه راند باید قبل از رفتن به عمارت کتاب را برمیداشتم
,, نمی خوای بگی چی شد ؟,,
,,فکر نکنم بتونم توصیفش کنم ,,
,, تو آب و دیدی و انگار یدفعه توی این دنیا نبودی و بعد مثل کسی که گوشت تنش و کنده باشن جیغ میزدی حتی وقتی داشتم میکشتمت اونجوری جیغ نزدی ,,
,,من یه چیزی دیدم رافائل ,,
,,چی دیدی ؟,,
,, اگه اون چیزی که دیدم درست باشه امشب هر سه تاشون میمیرن ,,
,, تو .. میخوای بگی آینده رو دیدی؟ یعنی اینم بهت رسیده؟,,
با تعجب نگاهش کردم
,,چی؟,,
,,مثل اینکه ما اشتباه کردیم تو یه ساحره با قدرت های محدود نیستی ،ساحره ها میتونن تو مراسمات خاص آینده رو ببینن یا با ارواح حرف بزنن,,
,,ولی هیچوقت برام همچین اتفاقی نیفتاده بود ،می خوای بگی اون چیزی که دیدم اتفاق میفته؟,,
,, منم از این چیزای جادوگری سردر نمیارم ولی مطمئنا چیزی غیر از این نمیتونه باشه ,,
بشدت گریه میکردم زمزمه کردم
,,اون میمیره ,,
پشت سر هم تکرار کردم رافائل بازویم را لمس کرد فریاد کشیدم
,,دست کوفتیتو از من بکش ,,
میدانستم تقصیر او نبود ولی میخواستم خشم و ناامیدی ام را بیرون بریزم ،رافائل دستش را عقب کشید و سرعتش را بیشتر کرد
پیکاپم را کنار کلبه پارک کرد کلید رادر قفل چرخاندم در را باز کردم و از چیزی که میدیدم خون در رگ هایم منجمد شد دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا جیغ نزنم چراغ روشن بود و تمام خانه بهم ریخته بود رافائل بازویم را محکم فشرد و مرا عقب کشید خودش به سمت جلو حرکت کرد به سمت اتاق خوابم رفت پشت سرش حرکت میکردم ساکت بود و جوری حرکت میکرد که یعنی من هم باید ساکت میبودم اتاق خوابم به طرز وحشتناکی نابود شده بود قفسه ها خالی بودند بالش ها پاره شده و پر ها در کل اتاق پخش شده بود تمام کشو ها و لباس هایم وسط اتاق افتاده بود از ترس به نفس نفس افتادم گوش دادم کسی در خانه نبود حتی صدای نفس های بلو هم نمی آمد رافائل بسرعت مرادرآغوش گرفت و از پله ها پایین رفت و به سمت ماشینم دویدفریاد زدم
,,بایست رافائل ,, همان لحظه ایستاد
,,خطرناکه مدیس اگه اون اینجا باشه برای تو خطرناکه ...,,
نه! این برای تنبیه کردنم نبود هر کس که بود میدانست من از خون ویلیام نوشیده بودم میخاست مرا بترساند تا ویلیام رااز کامیلا جدا کند همان لحظه صدای تلفن همراهم را شنیدم ویلیام بود به محض وصل کردن اتصال صدای فریادش را شنیدم
,, مد حالت خوب ؟ تو ترسیده بودی ؟ من دارم میام اونجا تو راهم ,,
جیغ کشیدم
,,نه .. نه ویلیام برگرد من حالم خوبه این یه نقشست کنار کامیلا بمون,,
تماسرا قطع کردم دوباره به کلبه رفتم رافائل بازویم را محکم گرفت
,, نرو مد لطفا ,,
,,اون اینجا نیست رافائل ,,
کسی که به کلبه ام آمد و همه وسایلم را نابود کرد و بهم ریخت از در نیامده بود پس از همان راه مخفی زیرزمینم وارد شد پس آن شخص که در زیرزمینم صدایش را شنیدم یک خوناشام نبود او ساحره بود او توانسته آن کمد نقره را کنار بزند او نمیخواست مرا تنبیه کند یا حتی بکشد او به دنبال چیزی اینجا آمده بود ،من چه چیز قیمتی داشتم کمی دور خود چرخیدم چشمم به آشپزخانه افتاد بیاد آن صدا افتادم او بدنبال کتاب من بود فورا بسمت کف آشپزخانه شیرجه زدم زانوانم سوخت تخته را با ناخن هایم بیرون کشیدم ناخن هایم شکست ،کتابم سرجایش بود کتاب را درون کیفم کنار ظرف نقره ای آب مقدس گذاشتم نتوانسته بود کتاب را پیدا کند
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و سوم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
اتفاقی که بین من و رافائل افتاده بود برایم مثل یک خواب بود خودم هم باور نمیکردم این اشتباه بزرگ را کرده باشم فقط وقتی به آن خاطره فکر میکردم و آن را چون واقعیت میدیدم بطوری که حسی شبیه یک معتاد در حال ترک به من دست میداد می فهمیدم که خواب نبوده ،بعد از آن روز سعی کردم فاصلیمان را حفظ کنم رافائل هم به این حسم احترام میگذاشت فهمیده بود تا چه اندازه آزار دیده ام حتی گاهی فکر میکردم خودش هم بسیار ناراحت است ولی وقتی از ناراحتی اش پرسیدم فقط یک جمله گفت
,,ناراحتم چون انقدر تو خودتی که نمیتونم سر به سرت بزارم ,,
چیز بیشتری از کسی مثل رافائل در نمیامد در این چند روز متوجه شدم هر کجا که میرفتم چند خوناشام مواظبم بودند اینکه چندین بادیگارد غول پیکر داشته باشم آنقدر ها هم جذاب نبود نمیدانم چندروز فاصله یمان را حفظ کردیم تا بالاخره شب ششم ویلیام برگشت غروب روز ششم بود که اندرو از من خواست تا راس ساعت 10در عمارت با او ملاقات کنم وقتی به آنجا رفتم رافائل روبروی اندرو نشسته بود با کمی فاصله کنار رافائل نشستم
,,کامیلا زنگ زد گفتن ساعت ده میرسن ,,
خوشحال بودم و کمی نگران اندرو مشکوکانه نگاهم کرد
,,انگار اتفاقی افتاده مدیس می خوای باهم صحبت کنیم ؟,,
همان لحظه صدای ترمز ماشین و بعد از حدود پنج ثانیه صدای باز شدن در عمارت را شنیدم وقتی کامیلا ویلیام و جین وارد شدند به سمت ویلیام رفتم هنوز یک قدم برنداشته بودم که ویلیام در آغوشم بود مرا روی هوا چرخاند نالیدم
,,اوه عزیزم دلم برات تنگ شده بود ,,
,,خدای من انگار سال هاست که ندیدمت ,,
متوجه شدم که مرا میبویید و بسرعت نفس میکشید مرا روی زمین گذاشت و مرا بوسید و بوسید و بوسید به گریه افتادم نمیدانستم از دلتنگی بود یا .....
به کامیلا خوش آمد گفتم و به جین ابدا نگاه نکردم کامیلا و اندرو دیوانه وار یکدیگر را میبوسیدند ویلیام بلند خندید وقتی بوسه های طولانیشان تمام شد همه روی مبل نشستیم بیصبرانه منتظر بودم تا بدانم چه اتفاقی افتاد
,,خب بالاخره متوجه شدین اون ساحره کی بود ؟,,
ویلیام سرش را تکان داد کامیلا با ناامیدی زمزمه کرد
,,چند روز قرار میزاشت و سر قرار نمیومد ,,
,,با اینهمه قدرتش یعنی میترسید براش نقشه ای داشته باشین؟,,
,,نه عزیزم انگار از بازی کردن خوشش میاد اون یه حروم زاده ی به تمام معناست ,,
رافائل صدای دلخوری در آورد واقعا نمیدانستم چه دلیلی داشت که او آنقدر از آن پست فطرت دفاع میکرد
,,پس چی شد؟ بالاخره دیدینش؟,,
,,آره دیدیمش و اسم اون ساحره رو داد ولی با هیچکدوم از دانشجو هامون یکی نیست ,,
,,شاید مدارک جعلی برای خودش درست کرده ,,
ویلیام زمزمه کرد
,,آره کاری که همه ی ما خون آشام ها میکنیم هر پنجاه سال مدارک جعلی برای خودمون درست میکنیم اونم مطمئنا سنش کم نیست ,,
,,لنس خودش می خواست بیاد و اون ساحره رو شکار کنه میگفت ما قدرتشو نداریم که اون ساحره رو از بین ببریم ولی ویلیام قبول نکرد و گفت که خودمون می خواییم اونو شکار کنیم میترسید تورو تو دردسر بندازه ,,
,,اینم یکی دیگه از حماقت های ویلیامه اگه اون میومد خودش اون عجوزه رو شکار میکرد و ما دیگه مشکلی نداشتیم ,,
این را جین با نفرت گفت و بعد از چند ثانیه ادامه داد
,,ولی اصلا لنس جوری که فکر می کردم نیست ,,
با حالتی سوالی نگاهش کردیم
,,اون ... خیلی شیرین بود و همینطور خیلی جذاب بیشتر شبیه جوون های 20ساله بود باورم نمیشه اون اینهمه قدرت داشته باشه من که خیلی ازش خوشم اومد ,,
ویلیام پوزخند صدا داری زد ،جین رو به ویلیام چشمانش را باریک کرد
,,تو نمیخوای به دوست دخترت بگی که چه اتفاقی افتاده؟؟,,
کامیلا و ویلیام با هم گفتند
,,خفه شو جین ,,
کامیلا آرام تر زمزمه کرد
,,بزار برای بعد از گرفتن اون قاتل مطمئنا الان اصلا لازم نیست مدی چیزی بدونه,,
,,چه اتفاقی افتاده؟,,
این را من با اضطراب گفتم
,,چندروز صبر کن عزیزم بهت میگم ،نمیخوام الان ناراحتت کنم ولی از همین حالا میگم متاسفم ,,
نمیدانستم چه شده ولی حس خوبی نداشتم ولی این را میدانستم که ابدا چیزی به من نمیگفتند جین لبخند تهوع آوری روی صورتش بود ویلیام دستم را گرفت
,,بهتره بریم ،دلم برات تنگ شده می خوام حسابی بغلت کنم ,,
خندید ،به رافائل نگاه کوتاهی انداختم نگاهش روی دست های جفت شدیمان مانده بود و روی لب هایش خبری از لبخند تمسخر آمیز همیشگی اش نبود با دستپاچگی گفت
,,پس تکلیف اون قاتل چیه؟دو روز دیگه کریسمسه ،جون کامیلا و اندرو همینطور مدی تو خطره ,,
کامیلا گفت
,,نه رافائل جون مدیس توی خطر نیست ،لنس گفت ساحره ها هیچ وقت به همدیگه صدمه نمیزنن حتی اگه بدترین کارو کرده باشن اگه همچین کاری کنن بقیه ی ساحره ها اونو مجازات میکنن و فکر میکنم مجازاتشون غیر از مرگ چیز دیگه ای نمیتونه باشه ساحره ها یه حالت زنجیره وار و تلپاتی دارن اگه اتفاقی برای یکی از ساحره ها بیفته بقیشون میفهمن ,,
ویلیام ادامه داد
,,درباره ی اینکه بی سر و صدا میکشه و میره هم گفت ساحره ها جادویی برای نامرئی شدن دارن که برای این جادو به آب مقدس نیازه و وردی که خودشم نمیدونست چیه ولی میگفت این ورد یه مشکلی داره اونم اینه که اگه آب مقدس روی اون ساحره بریزیم دوباره میتونیم اونو ببینیم ,,
,,این احمقانست آخه چجوری ببینیمش تا بتونیم آب مقدس روش بریزیم از طرفی اصلا از کجا متوجه بشیم که همین الان اون اینجا نیست؟,,
کامیلا نالید
,, میبینی که ما هم نمیدونیم و یجورایی سفرمون بی ثمر بود ,,
جین با لبخند نفرت انگیزی روی صورتش زمزمه کرد
,,اونقدر ها هم بی ثمر نبود ,,
و به ویلیام نگاه کرد بی توجه رو به ویلیام گفتم
,,چجوری بدون اینکه صدایی تولید کنه چهار نفر و کشته ؟ درباره ی این چیزی نگفت؟,,
,,اینم یه ورد دیگست مدی ولی لنس مطمئن نبود چیه,,
,,لنس این چیزا رو از کجا میدونه؟؟؟ ,,
رافائل زمزمه کرد
,, اون برای خودش جادوگر داره ساحره هایی که باهاش همکاری میکنن ساحره هایی که از نگاه بقیه ی ساحره ها نفرین شده هستن لنس اونارو تبدیل کرده اونها دورگن هم قدرت ساحره ها رو دارن هم قدرت خون آشام ها رو همینطور ضعف های هر دو گروه رو ! ,,
,,اوه ,,
,, یعنی اون هارو هم میشه با آتش کشت هم با میخ چوبی؟یعنی اون ساحره ها ،ساحره های دیگه رو میکشن؟ آخه چرا؟,,
,,بله اون ها قدرت های زیادی دارن ولی ضعف هاشون هم کم نیست ،واقعا فکر میکنی چجوری لنس میتونه یه جادوگرو بکشه هر چندقوی باشه ،ساحره ها حقه هایی دارن که لنس از همشون خبر داره ,,
ویلیام دستم را محکمتر گرفت
,,بیا بریم مد,,
به صورتش نگاه کردم بیقرار بود رنگش پریده بود و چشمانش فقط لب هایم رامیدید اندرو خندید رافائل اخم کرد و بیرون رفت جین فهش بدی داد و کامیلا نگران بود بسیار نگران !
به سمت خانه میرفتیم من در آغوشش بودم و ویلیام بیصبرانه مرا میبوسید مرا روی تخت نشاند پیراهنش رادر آورد و کنار پایم زانو زد و مچ پایم را بوسید
,,دلم برات تنگ شده بود شیرینم ,,
با پایم آرام به سینه اش فشار آوردم و او را روی زمین انداختم و روی پاهایش نشستم سینه و گردنش را بوسیدم
,,انگار از آخرین باری که بوسیدمت سال ها میگزره ,,
از همیشه هیجان زده تر بودم ولی چیزی را نشکستم لبانش را به دندان گرفتم آه کشید ،بوی بدنش عوض شده بود حتما آب و هوا روی بویش تاثیر میگذاشت تمام شب را با هم گزراندیم و از اتفاق هایی که برایش افتاده بود برایم تعریف کرد من باید حتما به او میگفتم این چیزی نبود که با مخفی کردنش سعی داشتم تا این رابطه را حفظ کنم ولی باید تا کریسمس صبر میکردم .
فردای آن روز لحظه ای دستانم را رها نکرد در سالن اصلی غوغایی بود اکثر دانشجو ها رفته بودند و اندک کسانی که ماندندمشغول تزیین سالن بودند بهمراه نت جرالد برد ونسا و جیمز و ویلیام درخت کریسمس را تزیین کردیم رافائل عصبی بود و مدام میامد یکی از دختران را با خود میبرد و خوب میدانستم که آنها را کجا میبرد و وقتی به نت نزدیک شد نتوانستم جلوی عصبانیتم را بگیرم بسمت نت و رافائل که مشغول حرف زدن بودند رفتم نت کاملا در چشمانش غرق شده بود و هر چه که او میگفت آرام فقط سرش را تکان میداد دست نت را فشار دادم تا حواسش را پرت کنم درست جلوی صورتش ایستادم و به چشمانش نگاه کردم
,,نت برو پیش چارلز اون کارت داره ,,
,,ولی باید با رافائل برم ,,
,,نه تو با اون نمیری من با رافائل کار دارم و ازت میخوام تو بری پیش چارلز ,,
,,نه باید هر چی که رافائل میگه رو انجام بدم ,,
با حرص به رافائل نگاه کردم بی حوصله زمزمه کرد
,,برو پیش چارلز نت,,
سرش را با گیجی تکان داد و رفت دست رافائل را گرفتم و او را به حیاط بردم و با خشم به سمت رافائل برگشتم آرام غریدم
,, نکنه می خوای خودتو تو خون غرق کنی از اول شب تا حالا پنج تا دختر و بردی نمیتونی خون نت و بنوشی ,,
دوباره همان قیافه تمسخر آمیزش را گرفت
,,من نمی خواستم از خونشون بنوشم دوشیزه مدیس سانچز ,,
,,پس می خواستی باهاش چکار کنی تو داشتی طلسمش میکردی من دیدم ,,
,,واقعا می خوای بدونی می خوام باهاش چکار کنم؟,,
,,معلومه اون دوست منه ,,
,,میخواستم ببرمش روی تختم و باهاش بخوابم ,,
با گفتن همان یک جمله مات نگاهش کردم
,,این احمقانس,,
,,و چرا باید احمقانه باشه؟؟؟ نکنه حسودی میکنی,,
این را با لحنی گفت که انگار خودش جواب سوالش را میدانست
,,نه راف ولی... تو نمیتونی ...اون دوست پسر داره ... آخه پنج تا دختر؟ تو یه شب؟,,
همان لبخند هوس انگیزش به لب هایش برگشت
,, من باید برای تو توضیح بدم که دلم می خواد تو یه شب با چند تا دختر بخوابم؟نکنه به قدرت من شک داری؟,,
کمی گیج بودم
,,نه ولی ...,,
حرفم را برید و با خشمی که نمیفهمیدم زمزمه کرد
,, من تو کار تو دخالت نمیکنم توام تو کارم دخالت نکن یادم نمیاد ازت پرسیده باشم چرا تمام شب گذشته ویلیام لای پاهات بود ...,,
بی اراده دستم روی صورتش نشست همان لحظه پشیمان شدم ولی آن اتفاق افتاده بود من رافائل رازده بودم
,,تو حق نداری ... حق نداری ..,,
به گریه افتادم آرام شد مطمئنا سیلیه من برای او هیچ دردی نداشت با دیدن اشک هایم کمی مستاصل شد و نالید
,,متاسفم مد ,,
و به اندازه یک نفس او دیگر نبود به سالن رفتم ویلیام کنار نت و برد آواز می خواند چشمانم را بستم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم آن شب را در عمارت پرکینز ها ماندم ولی خبری از رافائل نبود و جین را هم به خانه اش فرستاده بودند تا بعد از کریسمس برگردد می خواستند او رااز خطر دور کنند کمی عجیب بود هیچکداممان تا صبح نخوابیدیم از خودم متعجب بودم که چطور دستان کامیلا را گرفته ام و سرش را روی شانه ام گذاشته ام و نوازشش میکردم او صد ها سال سن داشت و من او را چون کودکی دلداری میدادم ساعت هشت صبح بود که در آغوش کامیلا به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم ساعت5بعد از ظهر بود و کسی کنارم نبود و من در اتاق خوابی نا آشنا بودم حتما بعد از اینکه به خواب رفته بودم مرا به اینجا آوردند از اتاق بیرون رفتم در سالن هم کسی نبود به ساختمان کالج رفتم تزیینات تمام شده بود اندرو ویلیام و کامیلا را در دفتر مدیریت پیدا کردم به محض وارد شدنم ویلیام گفت
,,حاضر شو برسونمت کلبه ,,
,,داری شوخی میکنی؟ من نمیتونم کامیلارو تنها بزارم نکنه عقلتو از دست دادی,,
کامیلا آرام بود
,,مدیس حق با ویلیامه بهتره نگران تو نباشیم توی کلبه جات امنه اندرو و ویلیام منو تنها نمیزارن ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و دوم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
,,آره خانواده ای که تازه یادشون افتاده من وجود دارم من تمام مراسم خاکسپاری مادر بزرگم وبه تنهایی انجام دادم میدونی چقدر برام سخت بود از طرفی غم از دست دادن مادربزرگم اذیتم میکرد از طرفی باید مقدمات و مراسم و انجام میدادم یکسال بعد از کشته شدن پدر و مادرم پدر بزرگم هم از پیشمون رفت در تمام مدت بجز چند تا همسایه هیچ بازدید کننده ای نداشتیم حالا نمیفهمم چطور یهو یاد من افتادن ,,
,, مطمئنی که راست میگن شاید یه کلک باشه تا تورو بکشونن اونجا شاید کار یه ساحره یا خوناشام باشه ,,
,, نه راست میگفت پدربزرگم قبلا دربارشون بهم گفته بود خانوادش بخاطر اینکه با مادر بزرگم ازدواج کرد اونو از خانواده ترد کردن ,,
,,اوه عجب تراژدی دراماتیکی ,,
در هیچ شرایطی نمیتوانست جدی باشد بادلخوری زمزمه کردم
,,می خوام برم کلبه ,,
,,بیا میرسونمت ,,
,, نه با ماشین خودم اومدم خودم میرم ,,
با دلخوری نگاهم کرد
,,مدیس سانچز چند روز تحملم کن تا ویل بیاد بعد هر کجا خواستی میتونی تنها بری ,,
سوییچ را از دستم گرفت و خودش رانندگی کرد درراه زیر لب با سرخوشی آواز میخواند اگر منصف میبودیم باید خواننده میشد
,,راف,,
,,دیگه چیه ,,
این لحنش را ترجیح میدادم حداقل باعث اغوا شدنم نمیشد
,,این موضوع هیچ راهــــی داره؟؟,,
,,کدوم موضــوع ,,
,,تا چــند وقت ممکنــه به طرفــت جذب بشم ,,
خندید ،دوباره حالش خوب شده بود و آماده برای آزار دادن من
,,تا ابد عاشقم میمونی عزیزم ,,
بلند خندید
,,لعنت بهت راف نمیتونی جدی باشی این مساله برام مهمه داره اذیتم میکنه نمیفهمی؟؟؟,,
خنده هایش قطع شد ولی از شیطنت چشمانش کم نشد
,,میفهمم برات سخته چون هردقیقه دلت می خواد بغلت بگیرم و ببوسمت و ...,,
نفسم را با حرص بیرون دادم
,,باشه،باشه ،بزار حرفم و ادامه بدم ,,
خندید
,,سه تا راه داره اول اینکه منو بکشی که فکر نکنم همچین قصدی داشته باشی ,,
,,زیاد مطمئن نباش,,
خندید
دوم اینکه کسی که از من قویتره و سن بیشتری داره بهت خون بده که در اون صورت بسمت اون جذب میشی باید اینو بدونی که هر چی سنمون بیشتر باشه جاذبه ی بیشتری به خونمون پیدا میکنی تو هم از خون من نوشیدی هم از خون ویلیام ،الان که ویلیام نیست کمی احساس دلتنگی می کنی ولی از لحاظ فیزیکی نیازی نسبت بهش نداری دیگه مثل قبل بهش جذب نمیشی البته از لحاظ جنسی ,,
درست میگفت
,,و راه سوم فاصلست ،باید ازم فاصله بگیری ،که اون هم من بهت اجازه نمیدم ,,
,, و بعد ازاینکه یمدت ازت فاصله گرفتم چی میشه؟,,
,,وقتی دوباره منو ببینی تکلیفتو با احساست میدونی البته بازم نمیتونی از لحاظ فیزیکی جذبم نشی اگه وقتی منو نمیبینی دلت بخواد با من باشی یا به سکس با من فکر کردی یعنی حست به من بخاطر خون نبوده ولی اگه بهم فکر نکردی و حسی نداشتی یعنی بخاطر خونم به طرفم جذب میشدی ,,
,,از این مسخره بازیای خوناشامی دیگه حالم داره بهم میخوره ,,
با سرگرمی خندید
به کلبه رسیدیم باز هم روی کاناپه ، جلوی تلویزیون نشست و من هم به کار های انسانی ام سر و سامان می دادم بعد از یک ساعت لباس خوابم را پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم هنوز چشمانم را نبسته بودم که وجود کسی را در اتاقم حس کردم رافائل بود در تاریکی به من نگاه میکرد چشمانش برق میزد
,,چی شده ,,
از روی تخت نیم خیز شدم هنوز هم حرفی نمیزد بیاد آوردم که او از همان شب که خون مرا نوشیده بود تغذیه نکرده است او تمام مدت کنار من بود
,,آخرین بار کی تغذیه کردی رافائل ,,
با حرص نفسش را بیرون داد
,,چرا هر دفعه میام پیشت فکر میکنی من تورو مثل غذا میبینم ؟,,
,,نمیبینی؟,,
,, قبلا هم گفتم دیگه امکان نداره از خونت بنوشم مگه اینکه مثل اون شب بخوام از روی پوستت بلیسمش ،من تشنه نیستم مد ,,
,,پس چی می خوای ؟؟,,
,, اوممم میشه کنارت باشم؟,,
,,معلومه که نه ،باید ازت فاصله بگیرم فراموش کردی؟ ,,
,,لطفا مدی ،فقط تا اومدن ویلیام ,,
,,واقعا فکر میکنی شبیه لاستیک زاپاسم ؟,,
خندید غرولند کنان گفتم
,,برو راف بزار منم بخوابم ,,
,, اذیتت نمیکنم فقط نیازدارم بغلت کنم من اولین بار بود که به کسی خون میدادم اگه میدونستم باعث میشه که منم بهت وابسته بشم هرگز بهت خونمو نمیدادم ,,
,,یعنی خون دادن به من باعث میشه بهم وابسته بشی؟,,
,,آره،مگه جین و ویلیام و ندیدی اونا با هم خون رد و بدل میکردن ،میدونی برای ما رد و بدل کردن خون تو س.ک.س خیلی لذت بخشه برای همین نمیتونن از هم دل بکنن دلیلش همین وابستگیه خونیه,,
ویلیام چندین بار به من خون داده بود ولی من هرگز اینکار را نکرده بودم فقط یکبار خونم را نوشیده بود آن هم از روی پوستم ! ،حالا دلیل وابستگیه جین و ویلیام را میفهمیدم
,,من نمی خوام بینمون اتفاقی بیفته راف,,
,,نمی افته ,,
و خودرا کنارم روی تخت انداخت و سفت مرا به خود فشرد دستش را دور کمرم حلقه کرد و لبش را زیر گردنم کشید
,,راف لطفا.....!,,
ریز خندید
,, نمیدونی اغوا کردن تو چقدر میتونه لذت بخش باشه,,
,,فراموش نکن منم میتونم اغوات کنم خودت گفتی خون روی توام تاثیر میزاره ,,
,,تو سعی کن منو اغوا کنی قول میدم میتونم خودمو کنترل کنم ,,
,,بیخیال راف تو همین حالا هم اغوا شده ای ,,
خندید
,,شرط میبندیم ؟,,
,,سر چی؟,,
,,اگه من شرط و بردم باید باهام بخوابی,,
با تعجب نگاهش کردم بازی جالبی بود من هم چیز مهمی از او میخواستم چیزی بود که فکرم را بشدت درگیر کرده بود
,,اگه من بردم میخوام درباره کل زندگیت از وقتی یه بچه ی نق نقو بودی تا همین حالا رو برام بگی ,,
کمی فکر کرد
,,باشه قبوله ,,
دستش را به دستم فشرد خب حالا باید چکار میکردم من کاملا مبتدی بودم ،احمقانه بود شرطی بسته بودم که در هر صورت او با من می خوابید خنده دار بود ولی همین هم مرا وسوسه میکرد حتی حضورش کنارم هم باعث اغوا شدنم میشد دست به کار شدم آرام موهایم را روی شانه هایم رها کردم و لباس خوابم را آرام آرام از شانه ام پایین کشیدم لباس خوابم یک لباس بندی کوتاه بود ،رافائل با بیخیالی دراز کشیده بود یک دستش را زیر سرش گذاشته بود با تمسخر نگاهم میکرد و میخندید
,,فکر کنم باید یکم بیشتر فیلم های پورنو رو نگاه کنی ,,
دوباره خندید لباسم را تا شکمم پایین کشیدم قسمت زیادی از س.ی.ن.ه ه ایم در معرض دیدش بود
,,بیشتر از من خودت اغوا شدی مدی ,,
به سینه هایم اشاره کرد نیشخندی حواله ی لب های هوس انگیزش کرد مسخره بازی دیگر بس بود روی ران پایش نشستم دستم را روی سینه اش کشیدم و کنار گوشش هوس انگیز زمزمه کردم
,, فقط خفه شو عزیزم ,,
عجیب آن بود که ساکت شد و به دستانم که پیراهنش رادر می آورد نگاه کرد راست میگفت بیشتراز او خودم اغوا شده بودم انگشتانم را روی سینه و شکم عضلانی اش کشیدم سرم را به سینه اش نزدیک کردم و زبانم را ازسینه تا روی گردنش کشیدم صدای آهش را شنیدم پس آنچنان هم مبتدی نبودم از روی چانه اش بالا رفتم و با دندانم لب پایینش را گزیدم ،لعنتی! بدنش را روی ران پایم حس کردم تح.ریک شده بود ولی من نمیخواستم تمامش کنم هنوز حرکتی نکرده بود زبانم را روی لبش کشیدم به صورتش نگاه کردم نگاهش تمام صورتم را رَصَد میکرد و رنگش بشدت پریده بود از کنار لبش تا کنار گوشش را با لبانم لمس کردم و نرمه ی گوشش را به دندان گرفتم صدایش را کنار گوشم شنیدم آنقدر صدایش هو.س انگیز بود که متوجه محتوای گفته اش نشدم
,,بهتره همین الان تمومش کنی ... برو کنار مدی..,,
صدایش میلرزید من نمیخواستم بفهمم چه میگوید لبش را بوسیدم و دستم را روی بدنش کشیدم دوباره آه کشید با بیچارگی نالید
,, باشه تو بردی برو کنار مدیس...,,
صدایش مزه ی فوق العاده ای میداد شیرین و مست کننده!
اصلا اراده ای روی حرکاتم نداشتم لباس خوابم را کاملادر آوردم برای لمس دستانش بیقرار بودم ولی او حرکتی نمیکرد
,, مدی خواهش می کنم من دیگه ... دیگه نمی تونم ....,,
حرفش را تمام نکرده بود که دستانش همچون شکارچی مرا در برگرفت همه جای بدنم را لمس میکرد و لبانش آنچنان محکم مرا میبوسید که به نفس نفس افتادم کاملا لباس هایم را در آورد و چندثانیه به .س.ی.ن.ه. هایم نگاه کرد سرش را نزدیک س.ی.ن.ه ام برد و نالید
,, اوه مدی ،عسلم تو خیلی خشگلی ,,
بابرخورد زبانش به سینه ام بی اختیار صدای ناله ام بلند شد قصد لحظه ای از او جدا شدن را نداشتم کاملا حرفه ای بود مطمئنا تجربه ی بسیار بالایی داشت در آن لحظه به هیچ چیز جز حرکت لب ها و دستانش فکر نمیکردم مطمئن بودم اگر رهایم میکرد به گریه می افتادم ولی با دیدن صورتش میتوانستم بفهمم حتی اگر بدترین اتفاق هم می افتاد او هرگز مرا رها نمیکرد
وقتی هر دو راضی شدیم با کمی فاصله از او دراز کشیده بودم من هنوز هم نفس نفس میزدم و همان لحظه بود که درد عمیقی سینه ام را فشرد به گریه افتادم من چکار کرده بودم مثل یک فاحشه او را اغوا کرده بودم !،به ویلیام خیانت کرده بودم! به کسی که عاشقانه دوستش داشتم صدایش را شنیدم
,,حالت خوبه؟ متاسفم باید جلوتو میگرفتم ,,
با صدایی که میلرزید زمزمه کردم
,,تو از من خواستی ولی من ... خدای من چطور تونستم ،توام ناراحتی مگه نه؟,,
با دلخوری غرید
,,چرند نگو ،من تا ابد از اتفاق امشب ناراحت و پشیمون نیستم ،امشب به اندازه تمام عمرم لذت بردم ,,
سرم را کمی بالا آوردم و نگاهش کردم به من نگاه می کرد به شانه اش اشاره کرد یعنی باید به آغوشش میرفتم سرم را روی شانه اش گذاشتم کمربرهنه ام را نوازش کرد
,,تا لحظه ی آخر سعی کردم ،بهت گفتم ولم کنی ،اولین بار بود که تا این حد یه نفرو می خواستم ،فکر میکردم میتونم کاری کنم ادامه ندی ولی خودم نتونستم ،من میدونستم اگه باهام بخوابی بخاطر ویلیام غمگین میشی متاسفم که تا آخر عمرت این خاطره ی بد تو ذهنت میمونه ,,
بله بسیار غمگین بودم وعذاب وجدان داشتم ولی در تمام عمرم آنقدر راضی نشده بودم بسیار برایم لذت بخش بود البته اگر این عذاب وجدان لعنتی میگذاشت، سرم را روی سینه اش مخفی کردم
,,من متاسفم وقتی گفتی تمومش کن باید تمومش میکردم ولی نتونستم ,,
,,تقصیر تو نبود اینها همش تاثیر خونه اگه از خونم بهت نمیدادم مطمئنم میتونستی تمومش کنی و شاید حتی شروعش هم نمیکردی ,,
,,اگه خونتو بهم نمیدادی من الان مرده بودم ,,
,,نه مد تو نمیمردی اگه یه انسان معمولی بود میمرد ولی تو نه!، یه انسان اگه سه لیتر از خونش و از دست بده میمیره تو بیشتر از اون حد خون از دست دادی ولی زنده بودی،نمیدونم دقیقا چرا ولی میدونم حتی اگه از خونم نمینوشیدی باز هم زنده میموندی ,, .
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و یکم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
فصل30 امتحان
ماشینم را نیاورده بودم وگرنه هرگز با او همراه نمیشدم به شیشه ی خنک ماشینش تکیه دادم بی اراده اشکم چکید
,,چرا انقدر ساکتی؟,,
حرفی نزدم محتاطانه پرسید
,,حالت خوبه؟,,
آرام زمزمه کردم
,, از همین حالا دلم براش تنگ شده ,,
کمی نگاهم کرد و تا آخر راه کلمه ای به زبان نیاورد حتی نگاهم نکرد وقتی پیاده شدم او هم پیاده شد به سمت کلبه رفتم او هم با من همراه شد به سمتش برگشتم ,,نمی خوای بری؟,,
,,چقدر مهمون نواز ,,
کنایه میزد؟
,,بهتره بری رافائل نزدیکه صبحه,,
,,خب نزدیک صبح باشه تو بخواب من میشینم تلویزیون نگاه میکنم,,
,,مگه تو نباید بخوابی؟,,
,,ما از لحاظ فنی نیازی به خواب نداریم ،فقط بخاطر نور خورشید می خوابیم ،میتونیم ماه ها بدون خواب بمونیم فکر میکنی لنس چرا سیبری زندگی میکنه ؟چون اونجا خیلی کم خورشید دیده میشه و اون میتونه شبانه روز فعالیت کنه و امپراطوریش و بیشتر وسعت بده,,
,,اینو نمیدونستم ,,
,,تو خیلی چیزارو نمیدونی ،حالا بریم داخل کلبه فکر کنم سردت شده اونم با یه لباس زیر ,,
تازه بیاد لباس هایم افتادم فقط یک شنل و لباس زیر های کثیف و خونی داشتم باید فورا به حمام میرفتم
,,باور کن نیاز نیست اینجا باشی من به تنهایی نیاز دارم ,,
,,نمیشه من باید مواظبت باشم به اندرو و کامیلا قول دادم نذارم حتی یک دقیقه از جلوی چشم هام دور بشی تو میتونی توی اتاق خوابت تنها باشی ,,
در کلبه را باز کردم ساکت بود فقط صدای بلو می آمد به محض وارد شدنم به پایم چسبید
,,سلام عزیزم گرسنت شده مگه نه؟,,
بلو در آغوش گرفتم و کف آشپزخانه ام گذاشتم بوضوح میدیدم از رافائل میترسید غذای گربه را از قوطی بیرون آوردم و در ظرفش ریختم
,,بخور عسلم من باید برم و خودم و حسابی بشورم ,,
و بدون توجه به رافائل که مشغول تماشا کردن من بود به اتاق خوابم رفتم حوله ام را برداشتم و نیم ساعتی را در حمام گزراندم شدیدا به ویلیام و نوازش هایش نیاز داشتم نمیدانم دلتنگ چه بودم ولی گریه ام گرفت به هق هق افتادم دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا صدایم بیرون نرود ولی مطمئنا او میشنیدصدایش را شنیدم که به در حمام میکوبید
,,مد حالت خوبه؟ داری گریه می کنی؟ ,,
نالیدم
,, خوبم راف ,,
,,می خوای بیام کمکت؟,,
از صدایش میتوانستم تصور کنم که چطور آن لبخند نفرت انگیز همشگی اش روی لب های لعنتی اش نشسته است
,,رافائل تنهام بزار لطفا ,,
دیگر صدایش را نشنیدم وقتی خون را از بدنم شستم جای حتی یک خراش هم روی بدنم نبود بعد از چند دقیقه حوله را دورم پیچیدم و به اتاقم رفتم صدای تلویزیون از پایین می آمد ،کارتون نگاه میکرد! فکر می کنم هتل ترانسیلوانیا را میدید ،در آن هم چند خوناشام و هیولا بودند البته ابدا به این خوناشامانی که دیده بودم شباهت نداشتند لباس راحتی پوشیدم پایین رفتم کنارش روی کاناپه با فاصله نشستم و به تلویزیون نگاه کردم
,,شما ها که هر کی و دربارتون میدونه طلسم میکنین انسان ها چجوری از وجود شما با خبر میشن؟ ,,
,,سوال خوبی بود,,
لبخند مزخرفش را زد
,,تمام کسایی که درباره خوناشام ها نوشتن یا فیلمی ساختن قبلا توسط یه خون آشام طلسم شدن بعضی از انسان ها ضریب هوشی بالایی دارن و حتی با پاک کردن خاطرشون در قسمت های عمیق حافظشون یه تصویر گنگ از خون آشام ها و اتفاقات توی ذهنشون میاد و اونا فکر میکنن به به چه ایده ی خوبی برای یه کتابه از طرفی افسانه ها هم تو این قضیه دخیلن بارها خون آشام ها به شهر یا روستایی حمله میکردن و تمام مردم و قتل عام میکردن و ممکن بود یک بازمونده باقی بمونه تا این اتفاق بین تمام مردم پخش بشه البته انسان ها این داستان ها رو بعنوان افسانه های قدیمی بحساب میارن انسان ها دلشون نمی خواد چیز های ترسناک و باور کنن ,,
,,جالبه,,
خندید موزیانه زمزمه کردم
,,بهت نمیاد اهل دیدن کارتون باشی,,
باز هم خندید
,,من هنوز تو سن رشدم باید برنامه هایی که مناسب سنمه رو نگاه کنم ,,
لبانش را چون کودکی جمع کرد
خندیدم نگاهم به کارتون افتاد که خوناشام تبدیل به یک خفاش شد رافائل با تمسخر خندیدو صدای خنده داری از دهانش بیرون آمد پرسیدم
,,شما میتونین تبدیل به خفاش بشین؟,,
,,این احمقانس معلومه که نه ,,
,,پرواز چی؟,,
,, باید سنمون بیشتر باشه شاید هزار سال لنس توانایی پرواز داره تنها خوناشامی که دیدم پرواز میکنه اونه,,
,,تو لنس و دیدی؟,,
,, آره مد و اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست اون اونقدری که فکر می کنی بد نیست ,,
,,اون خانوادمو کشته رافائل چطوری میتونی بگی بد نیست ,,
,,مدی توضیحش سخته ولی در همین حد میتونم بهت بگم که اون خالقش و توسط یه ساحره از دست داده سال ها سعی کرده ،صبر کرده تا قدرتمند بشه و انتقام بگیره و با بعضی از ساحره ها پیمان بسته مثل پیمانی که با مادر بزرگت بست ،پیمانی که توش با خون قسم خورده میشه که هیچ خوناشامی نباید بدست اون ساحره کشته بشه و اون ساحره به هیچ وجه نمیتونه اینکارو بکنه چون پیمان خونین اون ساحره رو نابود میکنه ,,
,,اگه مادربزرگم با اون پیمان بست پس چرا اون پدرو مادرم و کشت ,,
,,این قضیش طولانیه و واقعا دلم نمیخواد اینو از زبون من بشنوی ,,
,,تو اینارو از کجا میدونی ,,
,,اینم جزو چیز هاییه که نمی خوام دربارش حرف بزنم ,,
درباره زندگیش واقعا کنجکاو بودم ولی از صورت سخت شده اش میتوانستم بفهمم که او چیزی نخواهد گفت
,, چرا قبول کردی که مواظبم باشی؟ بخاطر کامیلا یا اندرو؟,,
,,هیچکدوم ،! بخاطر خودم ، من هر کاری که انجام میدم فقط بخاطر خودمه ,,
,,ولی تو جونمو نجات دادی ,,
,,اونم بخاطر خودم بود ،میدونی،اون کالج بدون تو جذاب نیست ,,
,,یه لحظه فکر کردم توام میتونی خوب باشی ,,
,,اشتباه فکر کردی عزیزم ,,
این را با تمسخر گفت
,,میرم بخوابم ,,
با همان لحن جواب داد
,,خوب بخوابی ,,
به اتاقم رفتم لباس خوابم را پوشیدم و روی تخت ولو شدم زیاد طول نکشید که به خواب رفتم .
از وقتی لورنزو را دیدم جان میکندم تا بسمتش بروم ولی نمیتوانستم می خواستم از او بخواهم تا مرا ببوسد ،احمقانه بود.
وقتی که بیدار شدم و میز آماده ی غذا را دیدم و رافائل را که همانجایی که تلویزیون تماشا میکرد چشمانش را بسته بود چیزی مرا بسمتش میکشید تا موهایش را نوازش کنم و لب های زیبایش را ببوسم به این فکر افتاده بودم که شاید این حس را به خون آشام ها داشتم می خواستم امتحان کنم که با خوناشام دیگری هم همین حس را دارم یا نه!
لورنزو تنها کنار پنجره نشسته بود بالاخره شجاعتم را جمع کردم و روبرویش نشستم با دیدنم با تعجب به من نگاه کرد
,,چطوری لورنزو ,,
,, خوبم عزیزم،چی شده حال منو میپرسی؟,,
حتی خودش هم میدانست چقدر از او متنفر بودم این کارم احمقانه بود
,,هیچی ...اومم ...میگم ..میای بریم تو حیاط قدم بزنیم؟,,
به چشمانش نگاه کرد حالت خنده داری به خود گرفته بود ،نمیدانم توقعش را نداشت یا حرفم را با لحن خنده داری گفته بودم با صدای بلندی خندید چند نفر به ما نگاه کردند رافائل که گوشه ی غذاخوری چون بادیگاردی ایستاده بود یکی از آن ها بود آرام زمزمه کرد
,,الان تو داری طلسمم می کنی تا خونم و بنوشی؟,,
یاد اولین ملاقاتمان افتادم او هم دقیقا همین حرف را زده بود با بیچارگی نالیدم
,,اوه ...نه لورنزو باید یه چیزی بهت بگم اینجا نمیشه باید برام یکاری بکنی به کمکت نیاز دارم ,,
با گیجی گفت
,,به قتل ها مربوط میشه؟,,
این فکر از کجا به ذهنش رسیده بود به چه دلیلی بهتر از این نیاز داشتم؟
,,آره دقیقا,,
ایستاد دستش را گرفتم و به سمت حیاط رفتیم در گوشه ی تاریک روی نیمکت خیس و تاریک نشستیم دستش را بیشتر فشردم لورنزو با تعجب نگاهم کرد بالاخره بعد از سال ها زندگی میدانست این لمس ها دوستانه نیست
,,چی شده مد ؟؟ چکاری میتونم برات بکنم ؟؟,,
,,اومم لورنزو تو ... آمم تو ...,,
,, چی مدی؟ حرف بزن چی می خوای راحت باش بگو اندرو ازم خواسته حواسم بهت باشه و اگه کاری داشتی کمکت کنم در اصل برای همین تو غذاخوری نشسته بودم ،بهم بگو,,
فقط برای یک بار بود ،باید جراتش را پیدا میکردم
,,منو ببوس,,
لورنزو کمی تکان خورد فکر میکرد حرفهایم شوخیست
,,مد محض رضای خدا بیا و جدی باش و بگو چه مرگته ,,
,,واقعا جدیم منو ببوس ,,
آرام زمزمه کرد
,,اون ساحره داره نگاهمون میکنه ؟نقشه ای داری؟,,
نمیدانم این فکر ها از کجا به ذهنش میرسید ولی بهانه ی خوبی بود
,,آره لورنزو لطفا با تمام احساست منو ببوس ,,
,,ویلیام ....,,
,, مشکلی نیست لورنزو .... لطفا ,,
لورنزو با دودلی دستش را طرف راست صورتم گذاشت سرش را جلوی صورتم آورد هنوز حسی نداشتم لبانش را روی لبم حس کردم و بوسه ی پر قدرتش را بوسه ی خوبی بود خشن میبوسید زبانش را درون دهانم حس کردم بعد ازچند لحظه لبش را برداشت و زمزمه کرد
,,حالا میفهمم ویلیام چرا ازت جدا نمیشه ,,
این را با لحن عجیبی گفت دوباره لبانم را بوسید و شروع به لمس رانم کرد نه هیچ حسی نداشتم حتی ذره ای و وقتی لورنزو را رها شده روی زمین پر از برف دیدم جیغ کشیدم و ایستادم ،رافائل بالای سرش ایستاده بود فریاد زد
,,داشتی چه غلطی میکردی؟هان؟,,
به سمتش رفتم و جلویش ایستادم دستم را روی سینه اش گذاشتم
,,من ازش خواستم ،نمیفهمم به تو چه ربطی داره ,,
رو به لورنزو آرام گفتم
,,متاسفم ,,
لورنزو ایستاد و بدون نشانه ای از ناراحتی بسرعت رفت متعجب بودم که حتی حرفی هم به رافائل نزد خب حتما بخاطر سنش بود ،به فریاد هایش ادامه داد
,,تو چه مرگته؟هیچ میفهمی داشتی چه غلطی میکردی؟فکر کردی خوناشام ها هم مثل شمان؟ میبوسیشو تموم میشه؟ اگه امشب اینجا نبودم همینجا روی برف باهات میخوابید و شک نکن که از خونت هم مینوشید واقعا نمیفهمی که ما نمیتونیم شهوتمون و کنترل کنیم ,,
,,ولی تو اینکارو کردی،اون شب خودتو کنترل کردی,,
,,خب من سن و تجربم بیشتره و من ....(نفسش را با آه بیرون داد )من نمیتونستم بهت صدمه بزنم .....،بگو ببینم برای چی همچین حماقتی کردی من میدونم تو ویلیام و دوست داری اگرم بخوای همچین کاری بکنی من و بعد از ویلیام انتخاب میکنی ,,
,,به تو ربطی نداره ،تو کار من دخالت نکن و کی گفته بعد از ویلیام تو رو انتخاب میکنم ,,
,,لازم نیست کسی بگه خودم میدونم و اینو برای بار آخر میگم همه چیز تو به من ربط داره ،دو ساعت تمام تو غذاخوری داشتی با لورنزو لاس میزدی که باید کمکت کنه ،هزار تا فکر به ذهنم رسید که چرا به من نگفتی کمکت کنم میام بیرون تا ببینم چه کمکی می خوای میبینم داره میبوستت این احمقانس تو حتی از لورنزو خوشتم نمیاد من دیدم چجوری نگاهش میکنی ،وقتی داشت تورو میبوسید درست مثل یه مجسمه بودی من قبلا بوسیدمت و میدونم وقتی اغوا میشی شبیه یه کوره ی داغ میشی ولی تو حسی نداشتی ،...صبر کن ببینم ...,,
چند لحظه با شک نگاهم کرد زاویه ی دیدش را عوض کرد نگاهش را از چشمانم نگرفت نگاهم را پایین انداختم انگار میتوانست از راه چشمانم درون مغزم را بخواند دستش را زیر چانه ام گذاشته و سرم را بالا آورد تا به چشمانش نگاه کنم
,,تو می خواستی امتحان کنی؟؟,,
,,چی؟؟؟؟؟,,
,,اوه خدای من چرا زودتر نفهمیدم تو می خواستی امتحان کنی که ببینی حست فقط به من اینجوریه یا با همه ی خوناشام ها جذب میشی ,,
,,من نمیفهمم چی میگی ,,
کاملا میفهمیدم چه میگفت او همیشه میدانست در سرم چه میگذشت
,,باورم نمیشه انقدر احمق باشی (کمی صدایش را بالا برد )چطور میتونی انقدر احمق باشی ،لعنت به من باید بهت میگفتم ، باید میفهمیدم که همچین حماقتی میکنی ,,
اینبار واقعا نمیفهمیدم
,,چیو باید بهم میگفتی؟من از حرفات سر در نمیارم ,,
,,مدی من بهت خون دادم ,,
,,چی؟؟؟؟,,
,,اون شب که بهت حمله کردم اولین باری که دیدمت اون شب تو از خون من نوشیدی ,,
,,نه امکان نداره من همچین کاری نکردم من خوب یادمه ,,
,,وقتی بیهوش شدی من داشتم ازرگ اصلیه رون پات مینوشیدم صدای قلبت و شنیدم که داره کند میشه میدونستم تا ده دقیقه ی دیگه انقدر خون ازدست میدی که قلبت از کار میفته به صورتت نگاه کردم و نتونستم بزارم تو بمیری تو یه دختر شگفت انگیز بودی و نمیتونستم اجازه بدم که بمیری دستم و گزیدم و چند قطره خون توی دهنت ریختم زیاد نبود ولی جونت و نجات میداد از جای نیشهام روی پات خونریزی داشت میخواستم با زبونم زخم و ببندم تو همون لحظه بهوش اومدی و با اون ریشه های عجیب و غریبت حساب منو رسیدی اون شب راحت میتونستم ویلیام و بکشم و تمام خونت و بنوشم مخصوصا با اون بوی خوبی که میدادی خودم نخواستم که این اتفاق بیفته تمام دلیلی که به من جذب میشی همینه ,,
یک دقیقه طول کشید تا حرف هایش را هضم و درک کنم عصبانی بودم تمام این مدت مرا آزار داده بود و حالا حقیقت را میگفت به سینه اش مشت زدم و غریدم
,,تو باید بهم میگفتی توی لعنتی باید بهم میگفتی میدونی من چه احساسی داشتم وقتی فکر می کردم چرا بهت جذب میشم ،فکر کردم تبدیل به یه هرزه شدم فکر میکردم چون نیمی از من انسانه و نیمی ساحره ،هر تیکه از من یکدومتون و میخواد ,,
,,در آخرم فکر کردی ممکنه به همه خوناشام ها این حسو داشته باشی و انقدر احمق بودی که میخواستی با لورنزو امتحانش کنی و واقعا نمیدونم به لورنزو چی گفتی که حاضر شد دوست دختر ویلیام و ببوسه ,,
با غرور گفتم
,,خب منم اغواش کردم ,,
,,چرند نگو مدی,,
,,خب ...آره حق با توعه خودش بهم یه ایده داد منم ازش استفاده کردم ولی فکر کنم امشب به بلوغ رسید چون خیلی خوشش اومد ,,
رافائل اخم وحشتناکی روی صورتش بود
,, اخم نکن رافائل این هیچی از گناهت کم نمیکنه ,,
دوباره همان خون آشام نفرت انگیز همیشگی شد
,,خب اینکه ببینی دختر خاص و جذابی مثل تو انقدر راحت بطرفت جذب میشه واقعا لذت بخشه از طرفی وقتی میدیدم چجوری داری با خودت میجنگی برام جذابترم بود ,,
با خشم غریدم
,,تو واقعا نفرت انگیزی رافائل ,,
,, این جمله ایه که همیشه میشنوم عزیزم یه چیز جدیدتر بگو ,,
کمی مکث کرد به من نزدیکتر شد اخم کرد چشمانش خطرناک شد و غرید
,,و دیگه همچین حماقتی نکن فهمیدی؟,,
همان لحظه تلفن همراهم در جیبم لرزید شماره اش برای مکزیک بود من که آنجا کسی را نداشتم دکمه ی اتصال تماس را زدم
,,سلام خانم سانچز؟,,
,,بله؟,,
,,خانم مدیس سانچز؟,,
,,بله خودم هستم ,,
,,سالوادور سانچز هستم دوشیزه ,,
,,فکر نمیکنم شمارو بشناسم ,,
البته که میشناختم
,,من فرزند برادر پدربزرگتون هستم ,,
چندین ماه تنها بودم مراسم خاکسپاریه مادر بزرگم را به تنهایی برگزار کرده بودم در مراسمش فقط چند همسایه حضور داشتند حالا این فامیل جدید از کجا پیدایش شده بود
,,خانم سانچز هنوز پشت خط هستین؟,,
,,بله..بله اممم خب الان باید خوشحال باشم یا چی........چرا با من تماس گرفتین؟,,
,,فکر میکنم ما تنها فامیل شما هستیم و قیم شما محسوب میشیم میخوایم که سرپرستیتون و به عهده بگیریم ,,
,, من خارج از کشور هستم و دارم درس....,,
حرفم را برید
,,میدونم دوشیزه برای تعطیلات کریسمس با ما بمون و اگه نخواستی دوباره برگرد اینجا تنها نیستی ما یه خانواده ی بزرگ هستیم ,,
واقعا در این موقعیت نمیتوانستم به این فکر کنم
,,من باید ...آممم بایدیکم فکر کنم ,,
,,چند روز دیگه کریسمسه میخوایم اینجا باشی از طرفی از طرف پدر بزرگت یه امانتی داری یه خونه و چند جریب زمین از پدر بزرگت بهت رسیده باید بیای و اونارو حداقل ببینی ,,
من خانه داشتم این باور نکردنی بود مغزم درست کار نمیکرد
,,آقا ..من بعدا بهتون خبر میدم ,,
تماس را قطع کردم به رافائل که با تعجب نگاهم میکرد نگاه کردم
,,خوبه که یه خانواده داشته باشی ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی ام عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
ویلیام مدام به جین فهش میداد
مطمئن بودم اگر به جین میرسید او را میکشت رافائل شنلش را روی شانه هایم انداخت و او هم به سمت ویل رفت و با کف دستش به سینه ی ویلیام کوبید ویلیام به کف سنگی سالن چسبید از صدای برخورد ویلیام به کف اتاق به حدی ترسیدم که جیغ کشیدم مطمئنا اگر انسان بود تمام استخوان هایش از بین رفته بود رافائل آنقدر خونسردانه اینکار را کرد که انگار قصد داشت کودکی را تنبیه کند کامیلا غرید
,, آروم باش ویلیام به حرف های جین هم گوش کن تو نمیتونی بهش آسیبی برسونی ,,
به سمت رافائل رفتم و به دستانش که هنوز روی سینه ی ویلیام بود فشار آوردم
,, ولش کن لعنتی دردش گرفت ,,
,, فقط نگهش داشتم که به جین حمله نکنه مدی دردش نمیاد ,,
این را با لحن دلخوری گفت
ویلیام غرید
,, آرومم ولم کن ,,
رافائل او را رها کرد دستان ویلیام را گرفتم و کنار خود نشاندم زمزمه کردم
,,آروم باش ویلیام من الان خوبم هیچ مشکلی نیست ,,
ویلیام سرش را آرام تکان داد ولی صورتش از رنج جمع شده بود رافائل کنار جین ایستاد ویلیام با خشم به جین خیره شد تا بحال ویلیام را تا این حد خشمگین ندیده بودم هر بار که عصبانی میشد درجه ی بیشتری از خشمش را نشانم میداد
,,جین چرا اینکارو کردی؟ تو میدونستی اون عشق منه و میدونستی که تواناییه این و داره که تورو بکشه آخه تو اون مغز کوچیکت چی میگذشت که همچین حماقتی کردی ,,
جین با خشم ایستاد و غرید
,,تو بخاطر اون منو رها کردی و الان بخاطر اون می خواستی منو بکشی کسی و که از دیدنش حتی چهار ماه هم نمیگزره و یه ساحره ی روسپیه اون مدام منو عصبانی میکنه و بخاطر اینکه منو از خودت میرونی منو مسخره میکنه ,,
رافائل با صدای بلندی خندیددر تمام شرایط میتوانست نفرت انگیز باشد با صدای سرخوشانه ای گفت
,, پس تصمیم گرفتی مدی و ببری و تو جنگل بکشیش و از قضا اون با کمک همون ریشه ها ی اسرار آمیزش حسابتو رسید ,,
دوباره خندید جین غرید
,,خفه شو راف (رو به کامیلا ادامه داد ) اون گردباد درست کرد یه گردباد خیلی بزرگ و یه مار هم بهش کمک میکرد ,,
تمام خوناشام های آن اتاق به من نگاه کردند ارام زمزمه کردم
,, اولین بار بود که اونکارو میکردم فقط فکر کردم و همون اتفاق افتاد خودتون گفته بودین طبیعت به کمکم میاد منم از تمام عناصر طبیعت کمک گرفتم ، اون مار هم محافظ منه ,,
گردنبندم را لمس کردم کامیلا با دیدنش انگار خاطره ای را بیاد آورد و متوجه همه چیز شد آرام زمزمه کرد
,,اون داره قویتر میشه ,,
ویلیام کمی بین ابرو هایش باز شد
,, این یعنی امکانش هست که عمرش مثل ساحره ها باشه؟ ,,
پس ویلیام هم به این قضیه فکر کرده بود به اینکه اگر من پیر میشدم چه اتفاقی می افتاد او جوان و زیبا میماند و من شبیه یک عجوزه پیر و زشت و چروک میشدم
,,نمیدونم ویل هنوز مشخص نیست باید ببینیم ,,
ویلیام دوباره غرید
,, از موضوع خارج نشیم جین تو به مد صدمه زدی ,,
جین غرید
,, اون هم به من صدمه زد تو که دیدی چه بلایی سرم آورده بود اگه حسابی هم مونده باشه جادوگر کوچولوت خودش حسابشو تصویه کرد ,,
ویلیام با افتخار به من نگاه کرد و زمزمه کرد
,, اون بخاطر تو خیلی درد کشیده تو زخمات زود التیام پیدا می کنه ولی اگه رافائل نبود اون هنوز درد میکشید ,,
جین با نفرت به رافائل نگاه کرد ولی بعد از چند ثانیه لبخند را روی لب هایش دیدم و با صدای موزیانه ای زمزمه کرد
,,رافائل به هرزه کوچولو خون دادی ,,
خندید بلند و مستانه ویلیام دوباره بسمتش حمله کرد کامیلا جلویش ایستاد و بی حوصله غرید
,, دیگه بس کنین انقدر با هم نجنگید به جای اینکه با هم بجنگین اون قاتل و پیدا کنین 8روز دیگه کریسمسه و اون ... اون ..اندرو و من و میکشه ,,
صدایش تحلیل رفت ولی دوباره ادامه داد
,,و مطمئنم به مدیس هم صدمه میزنه من یه تحقیق هایی کردم در رابطه با حرفی که مدیس به من زده بود ,,
کمی فکر کرد و کنار اندرو نشست ویلیام هم دوباره کنارم بود
,,کدوم حرفِ مدی؟,,
,,وقتی با مدیس تنها بودم چیزی بهم گفت راجع به اینکه احتمالا اون ساحره داره انتقام میگیره و درباره روزی که آلارد به قتل رسید ،اون روز هیچ مناسبتی نداشت پس احتمالا اون روز روزیه که یکی از خون آشام ها یکی از خانوادش و کشته ،تنها قاتل ساحره ها بیگ لنسه ، از طریق یکی از دوستام بهش پیغام دادم اونم گفت تو اون روز چندین سال قبل یه خانواده ی ساحره رو کشته ولی اسمی از کسی نبردو پیغام داده که باید حضورا برم به سیبری تا اون بهم اسم اون ساحره رو بده ،من ابدا به لنس اعتماد ندارم ازت می خوام با من بیای ویلیام نمیتونم اندرو رو با خودم ببرم باید یکی از ما توی کالج بمونه ,,
ویلیام مستاصل بود
,,پس مدی...,,
حرفش را بریدم
,, منم باهاتون میام اون حروم زاده خانوادمو کشته باید بکشمش ,,
هر پنج خوناشام با تعجب به من نگاه کردند
,, کامیلا من مثل اون ساحره احمق نیستم که خانوادم و یه خوناشام بکشه و برم یکی یکی خوناشام ها رو به قتل برسونم من باید انتقام خانوادمو ازش بگیرم ,,
کامیلا بسمتم آمد و بازویم را نوازش کرد
,, لنس خیلی قویه اون یکی از اولین خون آشام هاییه که روی زمین زندگی میکرده شاید هزاران سال سن داره و قدرتش هم به همون اندازه زیاده فرزندان زیادی داره و همشون مثل یه گارد مواظبشن حتی یه ارتش ساحره هم نمیتونن اونو بکشن تو که فقط یه نیمه ساحره ای ,,
کمی آرام گرفتم و دوباره روی مبل نشستم ویل زمزمه کرد
,, بهرحال من نمیتونم مدی و با جین تنها بزارم ,,
,, جین هم باهامون میاد شاید با استعداد دلبریش بتونیم لنس و نرم کنیم ,,
این را کامیلا گفت اندرو ادامه داد
,,ما ازرافائل خواستیم تو این مدت مواظب مدیس باشه اون از تو خیلی قویتره و میتونه بهتر ازش مواظبت کنه تو نمیتونی کامیلا رو تو این وضع تنها بزاری خودت میدونی چقدر برام سخته که تنها پیش اون حروم زاده بفرستمش ولی میبینی که مجبوریم ,,
اولین بار بود که نگاه اندرو را روی کامیلا میدیدم آنچنان عاشقانه بود که ماتم برد صدای فریاد ویلیام را شنیدم
,, رافائل با مدی بمونه؟ اون مواظبش باشه؟ ترجیح میدم جاکوب یا لورنزو اینکارو بکنه مخصوصا با کاری که امشب کرد ,,
چه کاری کرده بود نمیفهمیدم
,,مگه چکاری کرده اون امشب جون منو نجات داد ,,
جین قهقهه زد رافائل سرش را بنشانه تشکر کمی خم کرد و با زیرکی خندید خشمگین بودم
,, میشه یکی به منم بگه اشکال اینکه راف بهم خون داده چیه؟ ,,
کامیلا محتاطانه زمزمه کرد
,, مدیس نوشیدن خون یه خون آشام باعث میشه بسمتش جذب بشی ,,
اینکه چیز عجیبی نبود من قبل از اینکه خونش را بنوشم هم بسمتش جذب میشدم ولی چرا ویلیام قبلا این را به من نگفته بود با اخم به ویلیام نگاه کردم لازم نبود چیزی بگویم خودش میدانست سوال من چیست
,, مد من فکر کردم اگه بهت بگم ... تو .. تو فکر کنی علاقه ای که بهم داری بخاطره خونیه که بهت دادم ,,
,,چطور همچین فکری کردی من قبل از اینکه خونت و بنوشم بهت گفتم که عاشقتم ,,
اندرو بی حوصله و نگران گفت
,,این حرف هارو بزارین برای بعد باید همین امشب حرکت کنین یه رانندگی طولانی تا مونرو در پیش دارین و بعدم یه پرواز مستقیم به سیبری ,,
مطمئنا هواپیمایی مستقیما به سیبری سفر نمیکرد البته که هواپیمای شخصی داشتند آن ها سال ها زندگی کرده بودند و با قدرت هایشان میلیون ها دلار پول به جیب زده بودند اندرو ادامه داد
,,ویل مدیس میتونه از خودش مراقبت کنه امشب و که دیدی رافائل هم کنارشه و من همینطور همه ی خوناشام هایی که اینجان به همشون میگم که حواسشون به مد باشه ،لطفا فقط همین حالا آماده شو ,,
ویلیام به من نگاه کرد
,, برو ویلیام نگران من نباش ,,
برای آرامش خیالش لبخند زدم بدون اینکه متوجه باشم دوباره در آغوش ویلیام بودم چرا نمی خواست بفهمد من هم پا دارم البته اینکه با آن سرعت حرکت کنم را دوست داشتم مرا روی تخت خانه اش نشاند و با سرعت بسیار زیادی مشغول جمع کردن وسایلش شد
,,بخوای بریو برگردی چند روز طول میکشه؟ ,,
,,اگه اتفاقی نیوفته 5روز ,,
نالیدم
,,خیلی زیاده ,,
دستم را روی چشمانم کشیدم روی تخت نشست دستم رااز چشمانم برداشت با دستانش صورتم را قاب گرفت و لب هایم را بوسید در تمام مدت با حالت عجیبی نگاهم میکرد
,,زود برمیگردم عسلم ،خیلی زود ،تو فقط قول بده مواظب خودت باشی,,
,, من مواظب خودم هستم ویل بهت قول میدم ,,
دوباره مرا بوسید انگشتانم را درون موهای نرم و طلایی اش فرو بردم روی تخت دراز کشیدم و ویلیام رویم خیمه زد همچنان مرا میبوسید بوسه اش خشن و بیقرار بود زمزمه کرد
,,دلم برات تنگ میشه ,,
ناخواسته اشکم چکید چشمانم را بوسید
,,خیلی دوستت دارم ویلیام ,,
,,کامیلا منتظرته عزیزم بهتره زودتر تمومش کنی و بیای ,,
این صدای جین بود همان که چند ساعت پیش قصد جان مرا کرده بود
,,جین بهتره قبل از ورود در بزنی و هر وقت کارم با مد تموم بشه میام ,,
چشمانم را روی هم فشار میدادم تا خودم راآرام نگه دارم نفس عمیقی کشیدم ایستادم
,,لعنتی,,
این را گفتم به جین تنه زدم و بیرون رفتم البته شانه ی خودم دردگرفت از پله ها پایین رفتم به در سالن نرسیده بودم که ویلیام همراه یک چمدان آمد مرا در آغوش گرفت و زمزمه کرد
,,متاسفم عسلم ,,
مرا به سمت حیاط پرکینز ها برد به جای جواب لبانش را بوسیدم کامیلا کنارم ایستاد
,,مواظب خودت باش مدیس میدونم که خودت از پس خودت بر میای ولی اگه مشکلی داشتی به اندرو بگو ,,
,, باشه کامیلا و ممنونم زود برگردین ,,
اندرو عاشقانه کامیلارا بوسید ویلیام رو به اندرو گفت
,,لطفا مد و تا کلبه برسون اندرو,,
,, من میرسونمش ,,
این رارافائل گفت ویلیام به وضوح دندان هایش را روی هم میفشرد ویلیام سوار ماشینش شد جین جلو کنارش نشست و کامیلا صندلی عقب نشست کنار در ماشین رفتم و لب های ویل را بوسیدم
,,مواظب خودت باش ,,
,, هستم شیرینم تو فقط هوای خودتو داشته باش شاید نتونم باهات تماس بگیرم ,,
سرم را تکان دادم لب زد
,,دوستت دارم ,,
لب زدم
,, منم دوستت دارم,,
حرکت کرد و رفت تا ناپدید شدن ماشینش ایستاده بودم حتی تا وقتی صدای ماشینش را میشنیدم
,,می خوای اینجا منتظر بمونی تا وقتی هواپیماشون از مونرو پرواز میکنه ببینی ؟,,
نمیخندید بیشتر عصبی بود بازویم را گرفت اندرو رفته بود حتی متوجهش نشدم
,,بریم برسونمت مدیس,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و نهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
بشدت درد میکشیدم روی زمین افتاده بودم همه جا برف بود
دستی را روی شانه ام حس کردم و بعد صدای فریاد رافائل را !به سمت صدا نگاه کردم مارم داشت او را نیش میزد فریاد زدم
,, نه نیشش نزن ,,
مار عقب رفت گردنبند را به زحمت دور گردنم بستم دستم بشدت درد میکرد از روی درد جیغ کشیدم مار همان لحظه رفت در دستم آتشی درست کردم رافائل مدام فهش میداد و دستش را فشار میداد بعد از رفتن مار فورا به سمتم آمد
,,چی شده؟ کی این بلارو سرت آورده؟؟,,
صدای ضربان قلبم را به سختی میشنیدم و خوشحال بودم که هنوز بیهوش نشده ام ولی دردی که میکشیدم طاقت فرسا بود نالیدم
,,کار جینه میخواست منو بکشه ,,
,,الان کجاست؟,,
نیشخند زدم راستش به خودم افتخار میکردم من نیمه ساحره بودم و یک خوناشام را شکست دادم البته بیشترین صدمه را خودم دیدم ولی خوب هنوز زنده بودم
,,شکستش دادم فرار کرد ,,
به سر و صورتم نگاه کرد و بعد به پای شکسته ام
,,چقدرم راحت شکستش دادی ,,
خواست مرا در آغوش بگیرد جیغ کشیدم
,,نه نه به من دست نزن همه جام دردناکه و فکر میکنم چند دقیقه ی دیگه بیهوش میشم ,,
,, باید ببرمت اگه اینجا بمونی میمیری ,,
,,نباید به من دست بزنی رافائل دردش به اندازه کافی وحشتناک هست ,,
بشدت ناله میکردم تنفسم نامنظم بود
ایستاد به دور و اطرافش نگاه کرد سردرگم بود ناگهان کنارم ایستاد شنلش را در آورد و زیر سرم گذاشت به من نزدیک تر شد ناگهان نیش هایش بیرون آمدند از ترس تکان خوردم یاد همان شب افتادم که ازرانم نوشیده بود با ترس به صورتش نگاه کردم با دلخوری زمزمه کرد
,,نمیدونم چرا انقدر بوی خوبی میدی مدی ولی قبلا هم گفتم من هیولا نیستم و انقدر سنم زیاد هست که بتونم خودمو کنترل کنم پس اینجوری با ترس نگاهم نکن این اذیتم میکنه ,,
همان لحظه مچ دستش را گزید و به دهانم نزدیک کرد
,,بنوش,,
بیشتر از آن درد داشتم که مخالفت کنم با تشکر نگاهش کردم
,, تا زخمم بسته نشده بنوش بعدا میتونی از من تشکر کنی ,,
مچش را روی لب هایم گذاشت خونش را نوشیدم آتشی که در دستم درست کرده بودم خاموش شد شاید بخاطر اینکه از مزه اش تمرکزم را از دست دادم بوی خوبی داشت همان بویی که خون ویلیام میداد ولی خون او مزه ی غلیظ تری داشت مزه اش تند تر از خون ویلیام بود و هر چه مینوشیدم آنقدر نعشه ام کرده بود که دلم می خواست بیشتر بنوشم درست شبیه شراب گران گوارا بود دستش را به دهانم بیشتر فشردم تا خون بیشتری بنوشم
,,فکر کنم داری منو میکشی مدی خیلی خون ازم گرفتی ,,
باشنیدن حرفش مچش را رها کردم نوشیدن خونش طوری مرا در خلسه فرو برد که نمیدانستم چند دقیقه است که مشغول نوشیدن بودم
,, اوه رافائل متاسفم ،حالت خوبه؟ اصلا نفهمیدم چقدر نوشیدم ,,
,, میفهمم مهم نیست من خوبم، و اگه اجازه بدی منم کمی تغذیه کنم ,,
و بدون اینکه بفهمم منظورش چیست درست مثل ویلیام مشغول نوشیدن خون از روی پوستم شد مثل اینکه این قرار بود تبدیل به یک عادت شود دردم بسرعت کم میشد باورم نمیشد آن قدر زود درد داشت از بدنم میرفت صدای رافائل را شنیدم
,, نمیدونم چرا انقدر بوی خونت خوبه واقعا سخته بتونم خودمو کنترل کنم,,
برای این حرفش چیزی نداشتم که بگویم بیاد مار محافظم افتادم
,, تو حالت خوبه؟ اون مار نیشت زد ,,
زبانش را از روی پوست صورتم برداشت و با همان لبخند های مخصوص خودش نگاهم کرد صورتش درست جلوی صورتم بود و وقتی در چشمانم نکاه کرد چشمانش با چند سانت فاصله جلوی چشمانم قرار داشت
,, نکنه نگرانم شدی؟,,
از نزدیکیش ناراحت بودم چشمانم را بستم
,, شاید هم چون جونتو نجات دادم اینو میگی ,,
چشمانم را باز کردم و نالیدم
,, با دفعه ی قبل که میخواستی منو بکشی بی حساب شدیم ,,
خندید و زبانش را روی صورتم و قسمتی از لب هایم کشید ناخوداگاه دستم به سمت موهایش رفت میتوانستم از لب هایش که روی پوستم بود بفهمم که لبخند میزد خونم را از صورتم پاک کرد و به سمت گلویم رفت و نگاهش به س.ی.ن.ه ام افتاد
,,حتی وقتی زخمی شدی میشه اغوات کرد ,,
به سینه ام اشاره کرد و سر خوشانه خندید دستم را از موهایش برداشتم و غریدم
,, بسه برو کنار ,,
با پایم قصد داشتم عقب برانمش که از دردی که روی پایم حس کردم تازه بیاد آوردم پایم شکسته و جیغ کشیدم وقتی بیحرکت بودم دردش قابل تحمل تر بود
,, آروم باش عزیزم تو خیلی از من خون گرفتی باید تغذیه کنم و کاریت ندارم عادت ندارم انسان های زخمی و اغوا کنم ,,
به لیسیدن خون از روی پوستم ادامه داد زبانش را از روی لباس زیرم روی سی.نه ام کشید مطمئن بودم آنجا خونی ریخته نشده بود ، توضیح داد
,, فقط تغذیه کردن من نیست زبونم زخماتو درمان میکنه ,,
,, ولی نه از روی لباس,,
خندید
,,اونو برای دل خودم لیسیدم ،صبر کن شلوارتو دربیارم پات بدجوری خونریزی داره میدونی که نوشیدن خون و از رون پات خیلی دوست دارم ,,
,,برو گمشو رافائل بزار خونریزی داشته باشه ,,
,,من هنوز از خونت می خوام مد ،مزشو دوست دارم ,,
زبانش را روی لب و نیش هایی که بیرون زده بود کشید و زمزمه کرد
,, چند روزی بود که از دستم فرار میکردی مدیس سانچز ،میشه بپرسم چرا؟نکنه میترسیدی بازم اغوا بشی؟,,
غریدم
,, تو منو اغوا نمیکنی رافائل ,,
مشغول پاره کردن شلوارم شد بهر حال آنقدر خونی و پاره شده بود که دیگرقادر به پوشیدنش نبودم زبانش را روی ران پایم همان جا که شکسته بود و به شدت زخمی شده بود کشید خونریزی سرم کاملا قطع شده بود درددستم قابل تحمل تر شد ولی پایم همچنان دردناک بود رافائل زبانش را به سمت بالاترازران پایم برد و روی لباس زیرم کشید خودرا کنار کشیدم
,,مطمئنی اغوات نمیکنم ؟,,
لبخند هوس انگیزی برویم پاشید با دست سالمم سرش را کنار زدم
,,تمومش کن رافائل ,,
بدون اینکه بدنش به بدن دردناکم برخورد کند سرش از پاهایم بالا آمد و جلوی صورتم متوقف شد به نحوی بدون اینکه بدنش بدنم را لمس کند رویم خیمه زده بود
,,چیو تموم کنم مدی؟,,
ساکت بودم و از نزدیکی و بویش بشدت گیج شده بودم و فقط به چشمانش نگاه میکردم بویش به حدی خوب بود که تمرکزم را از دست دادم و آتش دستانم خاموش شد باورم نمیشد تا آن حد عشقبازی کردن با او را میخواستم
,,از اینکه باهات تنها باشم اونم تو تاریکی و خیلی دوست دارم ,,
این را با لحنی گفت که به گریه افتادم گریه ام از ترس یا درد نبود صدایش آنقدر ه.و.س انگیز بود که از اینکه همین حالا نمیتوانستم با او باشم به گریه افتادم رافائل ترسید
,, چی شد مدی؟ ترسیدی؟ من شوخی کردم مد قسم می خورم فقط میخواستم یکم اذیتت کنم واقعا فکر میکنی چون تاریکه میتونم اذیتت کنم ؟ ,,
با گریه زمزمه کردم
,, نه... نه نترسیدم ,,
گیج بود سعی کردم آتش دستم را روشن کنم ولی نتوانستم تلفن همراهش را بیرون آورد و چراغ قوه اش را روشن کرد
,, پس چی شد ؟ درد داری ؟ حرف بزن مد چرا داری گریه می کنی ؟,,
از دیدن صورت نگرانش متعجب بودم و بدون اطلاع مرا در آغوش گرفت سعی میکرد فشاری به من وارد نشود ولی آغوشش گریه ام را بیشتر کرد
,, مد من چیکار کنم آروم بشی باور کن تو کل زندگیم کسی و آروم نکردم حرف بزن مد ,,
با گریه نالیدم
,, فقط ازم فاصله بگیر رافائل ,,
کمی از من فاصله گرفت و متفکر به من نگاه کرد چند لحظه فکر کرد و بعد آنچنان خندید که ترسیدم مطمئنا فهمیده بود آن خوناشام نفرت انگیز هر چه که به من مربوط میشد را میفهمید همان لحظه صدای ویلیام را شنیدم صدایش از دور شنیده میشد پس بالاخره آمده بود صدایش کردم رافائل کنارم نشست و زمزمه کرد
,, خروس بی محل,,
بعد از چند ثانیه ویلیام کنارم بود
,, چه بلایی سرت اومده ,,
این را با فریاد گفت و بسمت رافائل غرش کرد بالاخره آتش رادر دستانم درست کردم
,, نه ویل کار اون نیست راف کمکم کرد ,,
به سمتم آمد
,,حالت خوبه مد؟,,
,,الان خوبم ویلیام ,,
,,چه اتفاقی افتاده؟؟,,
,, متوجه نشدی که تو دردسر افتادم؟؟؟؟؟!,,
,,بعد از اینکه با نت رفتی منم رفتم پیش کامیلا تا درباره رفتار جین باهاش حرف بزنم که احساس درد کردم فهمیدم اتفاقی برات افتاده داشتم میومدم دنبالت که تو جنگل جین و با وضع وحشتناکی دیدم تموم بدنش چوب و شاخه فرو رفته بود هر چی ازش میپرسیدم چیزی بهم نمیگفت منم فکر کردم دردی که حس کردم بخاطر اونه آخه ما از خون هم نوشیدیم بعدم با کمک کامیلا همه شاخه ها رو در آوردیم خیلی زخمی شده بود آخه چوب بدجوری مارو زخمی میکنه اونم یه خون آشام جوونه ممکن بود چوب توی قلبش بره و بمیره بعدم که نت بهم گفت با تو توی حیاط بوده و چند دقیقس که پیدات نمیکنه منم سریع اومدم بوی خونت و حس کردم خدا میدونه چقدر ترسیدم ,,
,, خوبه پس توام کم زخمیش نکردی ,,
این را رافائل با خنده گفت ،واقعا من آنکار را کرده بودم ؟فضا تاریک بود و آتش دستانم بخوبی اجازه دیدن به من نمیداد متوجه نبودم تا چه اندازه زخمی اش کرده بودم و واقعا خوشحال بودم که به او صدمه زده ام
,,منظورت چیه راف؟,,
,,جین با مد اینکارو کرده و البته حالش حالا خوبه چون از خون من نوشیده، مد آسیب زیادی دیده بود ,,
ویلیام بجای اینکه از کار جین ناراحت شود چنان فریادی زد که لرزیدم
,,تو به مدی خون دادی ؟( به پوستم نگاه کرد که مطمئنا جای زبان رافائل روی آن مانده بود ) و خونشو نوشیدی؟ ,,
غرش بلندی از گلویش بیرون آمد و به حالت حمله در آمد درست مثل یک شیر ،رافائل با خونسردی و کمی تمسخر گفت
,,اون داشت میمرد ویلیام نمیتونستم منتظر بمونم که شاید تو از اون خواهرت دست بکشی و بیای و همونطور که میدونی سن من از تو بیشتره و باعث میشه اون زودتر خوب بشه و درباره ی اینکه خونشو نوشیدم ، خونریزیش شدید بود و خودتم میدونی بوی خون مدیس فوق العادس همین که با اینهمه خون وسوسه نشدم و دندونام و تو گردنش فرو نکردم و همه خونشو ننوشیدم باید از من متشکر باشی نمیدونم چرا فراموش می کنی من یه خوناشامم نه یه گیاه خوار ,,
ویلیام با حرف هایش کمی آرامتر شد متعجب بودم بااینکه رافائل از ویلیام قویتر بود ولی هر بار که ویلیام تند برخورد میکرد او با آرامش جوابش را میداد رافائل این را گفت تلفن همراه و شنلش را از روی زمین برداشت و به سمت قسمت تاریک حرکت کرد و مثل اینکه ویلیام تازه مرا بیادش آورد آرام مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید اصلا دردی حس نمیکردم ویلیام صورتش در هم رفته بود و با خشم زمزمه کرد
,,امشب حسابتو میرسم جین فقط صبر کن ,,
بسرعت در جنگل حرکت میکرد و از خشم میلرزید به عمارت کامیلا رفت و بدون اطلاع وارد شد و مرا روی مبل گذاشت خجالت زده بودم چون فقط لباس زیر به تن داشتم و آن هم خونی و خیس و کثیف بود ویلیام ابدا حواسش به من نبود و از خشم میلرزید دستانم را دور خودم جمع کردم کامیلا و اندرو دو طرف جین نشسته بودند رافائل هم کنار آن ها ایستاده بود رفتار همشان مشخص میکرد که رافائل از قبل به آن ها خبر داده همشان در حال آماده باش بودند به محض اینکه ویلیام مرا روی مبل گذاشت به سمت جین حرکت کرد حرکتشان به حدی سریع بود که نمیتوانستم بدرستی بفهمم که چکاری انجام میدهند ولی چیزی که در دید محدودم بود این بود که ویلیام، کامیلا و اندرو را به زحمت کنار میزد تا به جین برسد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و هشتم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
از دوم دسامبر برف همه جا را سفید پوش کرد برف سنگین بود و شهر چندین روز نور خورشید را به خود ندید همین باعث میشد بیشتر با ویلیام وقت بگزرانم از آن شب که رافائل را در اتاق خوابم دیده بودم درباره اش چیزی به ویلیام نگفتم میدانستم بالاخره باید این موضوع را به او میگفتم مطمئنا رافائل به جین میگفت و اگر ویلیام از زبان کس دیگری میفهمید باعث ناراحتی بیشتری میشد بعد از فهمیدنش رابطیمان به آخر میرسید ولی نمیخواستم این رابطه را تمام کنم هر چه بیشتر طول میکشید بهتر بود شاید اگر تا ابد طول میکشید عالی میشد!
از آن روز هر کجا که رافائل بود از او دوری میکردم مثل همیشه خنده های شرورانه اش را به من تحویل میداد و با طعنه های نفرت انگیزش آن شب را یاداوری می کرد
از سویی از آن ساحره ی قاتل دیوانه خبری نبود آن گروه هشت نفری کوچکتر شده بود و این همیشان را غمگین می کرد،تنها اتفاق خوب این بود که رابطه ام با کامیلا و اندرو بهتر شد چندین بار به عمارت رفتم و کامیلا از خاطراتش با مادر بزرگم برایم گفت ،حالا که او را بهتر میشناختم احساس نزدیکی بیشتری نسبت به او می کردم صدای نت که بازویم را میفشرد شنیدم
,, تو چقدر گرمی مدی آدم می خواد همش بغلت کنه ,,
خندیدم
خب آنطور که ویلیام میگفت گرما را به طرف خودم جذب میکردم و شاید شبیه یک شومینه متحرک بودم رافائل کنارم نشست و با صدایی که کسی نمیشنید زمزمه کرد
,, امروز از همیشه زیبا تر بنظر میرسی مدی ,,
میخواستم طبق معمول از آنجا فرار کنم که ویلیام آمد دست نت را از دورم باز کرد و با سرخوشی گفت
,, اینجا جای منه نت برو پیش دوست پسرت ,,
نت غر غر کنان به سمت صندلی مقابلمان رفت و باعث لبخند روی لب های ویلیام شد بوسه ای روی گونه ام گذاشت از نگاهی که به رافائل انداخت میفهمیدم ازبودنش کنار من راضی نیست جین هم آمد و درست کنار ویلیام نشست صندلیش را به صندلی ویلیام چسباند و دست ویلیام را که روی میز بود لمس کرد و گونه اش را بوسید
,, چطوری عزیزم؟ ,,
ویلیام دستش را از زیر دست جین بیرون کشید
,,وقتی مدی کنارمه حالم خوبه ,,
میدانستم هنوز هم با جین درگیر است او هم مثل من چیز هایی داشت که نمیتوانست درباره اش حرف بزند حرکت انگشتان رافائل رااز زیر میز روی ران پایم حس کردم مطمئنا ویلیام نمیدید ولی ترسیده بودم دستپاچه بودم و به هیچ وجه نمیخواستم رافائل را حتی کنار خود ببینم به رافائل نگاه کردم همان لبخند چندش آورش روی لب هایش بود با ناخن هایم پوست دستش را چنگ زدم مطمئنا بی فایده بود دستپاچه شدم
,, مدی خوب به نظر نمیای انگار نگران چیزی هستی ؟ ,,
سردرگم بودم چه باید میگفتم که رافائل درست کنار دوست پسرم مشغول لاس زدن با من است؟ به جین نگاه کردم انگشتش را به نرمی روی بازوی ویلیام میکشید و میدیدم که ویلیام رنگ پریده تر از همیشه بنظر میرسد ،تحر.یک شده بود ؟ آرام زمزمه کردم
,,شاید نگران توام جین ,,
,,چرا باید نگران من باشی؟؟ ,,
,,چون داری خودتو میکشی که ویلیام بهت توجه کنه واقعاترحم برانگیز به نظر میرسی ,,
و به دستش که بازو و شانه ی ویلیام را نوازش میکرد اشاره کردم با عصبانیت ایستاد دستش را به سمتم دراز کرد از مشت شدن انگشتانش می توانستم بفهمم که قصدش مشت زدن به صورتم بود قبل ازاین که ویلیام حرکت کند رافائل دستش را جلوی مشت جین گذاشت و با صدایی که از برخورد دست هایشان شنیدم مطمئن بودم که اگر به صورتم میخورد قسمتی از صورتم از بین میرفت ویلیام شانه ی جین را محکم فشار داد و صدایی شبیه غرش از دهانش بیرون آمد چندین انسان آنجا بودند از جمله نت که با عصبانیتی شاید بیشتر از من به جین نگاه می کرد جین جیغ کشید
,,بزار اون هرزه رو بکشم ,,
ناتالی به سمتش رفت و غرید
,, هـــی باربی تنها کسی که اینجا هرزه بنظر میاد تویی ,,
چارلز کنار ناتالی قرار گرفت از این که از من دفاع کرده بود حس شیرینی به من دست داد
,, من هواشو دارم نت ,,
ویل این را گفت
,, تو فقط هوای خواهر عقب افتادتو داشته باش ویلیام من اجازه نمیدم کسی با مد اینجوری برخورد کنه ,,
این حرفش انگار بیشتر جین را عصبی کرد زیر لب غرید
,, تورو هم میکشم هرزه ی فضول,,
رافائل ویل را کنار زد و روبروی جین قرار گرفت و آرام زیر لب زمزمه کرد
,, مواظب رفتارت باش جین دوروورمون پر از انسانه ,,
و دستش را با چنان قدرتی گرفت که صدای شکستن چیزی را شنیدم ولی جین انگار دردش هم نگرفته بود همانطور که راف(Rofمخفف اسم رافائل )او را میکشید با نفرت به من نگاه کرد و رفت
,, متاسفم مدی,,
با گیجی به ویلیام نگاه کردم
,,مهم نیست ,,
نت روی حرفم پرید و غرید
,, مهم نیست ؟ مهم نیست؟؟ اون دختر رسما تو رو تهدید به مرگ کرده (رو به ویلیام ادامه داد ) مهم نیست خواهرته ویلیام ولی اون دیوونست ونمیدونم دقیقا مشکلش چیه چندین باره میبینم چجوری به مد نگاه میکنه انگار واقعا دلش می خواد اونو بکشه ,,
چارلز دستش را روی شانه نت گذاشت
,, آروم باش عزیزم بهتره تو دخالت نکنی ,,
برد لودگی کرد
,,نت دیگه باهات دعوا نمیکنم تو خیلی خشنی یه لحظه ازت ترسیدم ,,
نت سعی کرد نخندد ولی رد لبخند روی صورتش بود
,, خفه شو برد (رو به ویلیام ادامه داد )بهتره چند لحظه تنهامون بزاری ویل ,,
ویلیام انگشتانم را رها کرد لبخندی برای آرام کردنش به لب آوردم به سمت حیاط رفتیم تمام حیاط را برف گرفته بود روی نیمکت را تمیز کردیم و رویش نشستیم خیس بود ولی اصلا اذیتم نمیکرد نت از سرما بازویم را چسبید آرام زمزمه کردم
,, ممنونم نت تو مثل یه مامان خوب میمونی,,
خندید ,,
ناراحت نباش دخترم اون باربی دیونست نمیزارم کسی اذیتت کنه,,
خندیدم به جین باربی میگفت واقعا هم به او می آمد کمر باریکش بسیار جذاب بود
,,ناراحت نیستم نت بیشتر از خودم ناراحتم ,,
,,متوجه شدم چند وقتیه تو خودتی,,
با ناامیدی نالیدم
,, نت یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟,,
,,آره عزیزم بپرس ,,
,,هنوزم دلت می خواد با جاکوب بخوابی؟,,
,,راستشو بخوای آره,,
,,پس چارلز چی؟دوسش داری؟,,
,,بیشتراز اون چیزی که فکرشو بکنی به چارلز اهمیت میدم ولی نمیتونم از فکر جاکوب بیرون بیام این روزا که ناراحته دلم می خواد براش بمیرم ,,
,,چطور میتونی هر دوتاشون و بخوای؟,,
,,داری سرزنشم میکنی؟,,
,,نه نت ابدا ،منم تو همچین شرایطی قرار گرفتم ,,
,,چه شرایطی؟,,
با فکر به آن شب و رافائل بدنم به لرزه افتاد
,, تو سردته عزیزم صبر کن برم کلاه و کافشنتو بیارم ,,
,,نه من ...... ,,
فرصت ادامه حرفم را نداد و به سمت ساختمان دویدتوی فکر بودم چندین روز بود که به رافائل فکر میکردم و آن اتفاق را تقصیر همه چیز می انداختم گاهی میگفتم بخاطر این است که او یک خوناشام بود که مهارت زیادی در اغوا کردن من داشت گاهی فکر میکردم بخاطر اشتباه خودم بوده که او را با ویلیام اشتباه گرفته بودم ولی خودم هم میدانستم قضیه چیز دیگریست ناگهان صدایی شنیدم ایستادم به سمت درختان یخ زده رفتم
,, کی اونجاست,,
چیزی به سرعت به صورتم برخورد کرد جریان خون را روی صورتم حس کردم و متوجه شدم چیزی مرا به داخل جنگل میکشد یک خون آشام بود از سرعتش و بوی عجیبش می توانستم بفهمم ولی چشمانم چیزی نمیدید موهایش را روی صورتم حس کردم پس زن بود حدود پنج دقیقه به سرعت حرکت میکرد میخواست فاصله یمان را با کالج زیاد کند و احتمالا بعد مرا بکشد صدایش را شنیدم جین بود پس حتما مرا میکشت
,,بالاخره میتونم ازت انتقام بگیرم ,,
به لباسم چنگ انداخته بود و صدای پاره شدن لباسم را شنیدم و مرا روی تنه ی یخ زده ی درختی پرت کرد از لباسم چیزی بجز یک استین و قسمتی از شانه نمانده بود مطمئنا بقیه ی لباس یاسی رنگم در دستانش بود صدای غرشش را شنیدم
,, فکر کردی یه عجوزه میتونه ویلیام و از من بگیره فکر کردی من میزارم؟,,
جیغ میکشید با پایش لگدی به شکمم زد مطمئن بودی یک چیز هایی درون شکمم نابود شده و مطمئنا دنده هایم شکسته بود بادرد نالیدم
,,ویلیام مال منه ,,
همین که این حرف از دهانم بیرون آمد دستم را گرفت طوری فشار داد که صدای شکستنش را شنیدم از روی درد فریاد کشیدم مرا باز هم به سمت درخت دیگری پرت کرد مطمئن بودم صدمه ی زیادی دیده ام تاریک بود و چیزی نمیدیدم من قصد مردن نداشتم آن هم بدست جین سعی کردم آتشی در دست سالمم درست کنم درد داشتم ولی استفاده از جادویم برایم آسان شده بود در دستم آتشی روشن شد دستم شبیه یک مشعل ،آتش را روی انگشتانم پخش میکرد فضا کمی روشن شد روبرویم با پنج قدم ایستاده بود
,, عجوزه ی هرزه ,,
به سمتم آمد ریشه ها دوباره آمدند ولی اینبار خودم اینکار را کرده بودم همانطور که ویلیام گفته بود با فکرم به آن ها دستور میدادم ولی اینبار آنقدر ریشه از زمین بیرون زد که نمیتوانستم آن ها را بشمارم قصد ایستادن داشتم ولی پایم شکسته بود سرم بشدت خونریزی داشت سرم گیج میرفت و ضربان قلبم ضعیف تر میشد میدانستم بقدری خونریزی کرده ام که امکان داشت بیهوش شوم اگر بیهوش میشدم خیلی راحت مرا میکشت یکی از ریشه ها بسمتش رفت و او را به سمت درختی پرت کرد لازم نبود به خود فشار بیاورم فقط کافی بود فکر کنم انگار ریشه ها یکی ازدستانم بودند و از مغزم دستور میگرفتند ناگهان سرم گیج رفت و روی زمین افتادم جین از این فرصت استفاده کرد با نهایت سرعت بسمتم آمد و لگدی به پایم زد صدای شکستن استخوان ران پایم را شنیدم و بی وقفه جبغ کشیدم درد عظیم بود و توانم را گرفت تمام ریشه ها را به سمتش فرستادم و او را روی زمین با ریشه ها محکم نگه داشتم روی زمین افتاده بودم و از درد ناله میکردم و از طرفی سعی در تمرکز کردن داشتم ریشه ها چون زنجیری دورش پیچید جین فهش میداد و یکی پس از دیگری آن ها را میشکست داشت خودش را رها میکرد بیاد محافظم افتادم گردنبندم را با دست شکسته ام بزحمت باز کردم درد وحشتناکی داشت جیغ کشیدم بعد از پنج تپش قلب مار موزامبیک محافظم بسرعت بسمتم آمد به جین اشاره کردم
,, بکشش,,
فقط همین را به مارم گفتم
مار به سمت جین رفت و هر بار جایی از بدنش را نیش میزد جین جیغ میکشید خوشحال بودم که باعث درد کشیدنش شده ام چون من به طرز وحشتناکی درد میکشیدم سعی میکرد مار را از خود براند ولی ریشه ها مزاحمش بودند داشت کم کم از شر ریشه ها راحت میشد میدانستم اگر خودش را آزاد کند با آن ران آسیب دیده ام قادر به فرار کردن نیستم مدام فهش میداد و میغرید فریاد کشیدم
,, ویلیام تورو میکشه مطمئن باش ,,
غرید
,, فکر می کنی برام مهمه عجوزه ,,
در حال شکستن آخرین ریشه ها بود به یاد حرف ویلیام و نامه ی مادر بزرگم افتادم من قدرت های زیادی داشتم فقط باید از آن ها استفاده می کردم یاد عکسی که در آن کتاب بود افتادم که شبیه یک گردباد بود و شخصی کنار آن گردباد ایستاده بود در حالی که انگشت اشاره اش را میچرخاند سعی کردم تمرکز کنم پس به آن فکر کردم اگر شاخه ها و ریشه ها از مغزم فرمان میگرفتند پس باد و برف هم میتوانستند فرمانبردار مغز من باشند انگشت اشاره ام را بالا بردم و چرخاندم تمرکز کردم و به چیزی که می خواستم اتفاق بیفتد فکر کردم اول باد کوچکی وزید برف به هوا رفت کم کم باد شدیدتر شد و گردبادی بوجود آمد گردباد به همراه برف شاخه ها رامیشکست و به سمت جین میرفت به مارم دستور دادم
,, برگرد بیا اینجا,,
مار با سرعت زیادی به سمت من برگشت و کنار شانه ام با حالت دفاعی ایستاد گردباد عظیم تر شد و به جین رسید جین فریاد کشید شاخه های بزرگ درخت در بدنش فرو میرفت ولی جین همچنان مقاومت میکرد و به سمتم میامد فریاد کشیدم
,, فکر کن اگه یکی از شاخه ها توی قلبت فرو بره چی میشه ,,
جین با ترس به من نگاه کرد و با سرعت باورنکردنی بسمت جنگل فرار کرد توانم را از دست داده بودم به محض رفتنش همه برف و شاخه و سنگ وبرگ روی زمین افتاد و همه جا ساکت شد دوباره آتشی در دستم درست کردم مار محافظم کنارم بود و هنوز هم در حالت دفاعیش بود و سرش شبیه یک چادر باز شد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و هفتم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
حرکت دستی را دور کمرم حس کردم پس ویلیام آمده بود چشمم را باز کردم هوا کاملا تاریک بود مثل اینکه بیدار ماندنم در روز باعث شده بود بیشتر بخوابم خودم را در آغوش ویلیام فرو بردم دستش را دور کمرم حلقه کرد من برهنه بودم و او پیرهنی به تن نداشت دستم را روی سینه ی عضلانی اش کشیدم بوی خوبش باعث ت.ح.ر.یک شدن سی.ن.ه هایم شد بیشتر خود را به او فشردم با صدایی که از حس بودنش میلرزید نالیدم
,, بابت دیشب متاسفم عزیزم نباید انقدر تند برخورد میکردم فقط یکم عصبی شده بودم ,,
لبش را بوسیدم لبانش بوی دلپذیری داشت بوسه اش خشن بود و نوعی بیصبری در بوسه اش بود انگشتانش روی بدنم به حرکت در آمد با هر لمسش بیشتر باعث ت.ح.ر.ی.ک شدنم میشد همانطور که میبوسیدمش دکمه شلوارش را باز کردم دستش را روی سینه ام کشید و فشار داد مثل همیشه نبود نوعی بیقراری و خشونت در حرکاتش بود که درک نمیکردم زبانش را روی گردن و سینه ام کشید به نفس نفس افتاده بودم و صدای ناله ام بلند شده بود
,, وقتی س.ک.س بخوای اولین جایی که اعلام میکنه سینه هاته ببین چجوری ت.ح.ر.ی.ک شده خیلی خوشم میاد وقتی اینجوری میشه ,,
از شنیدن صدایش با چنان سرعتی از تخت پایین پریدم که کمرم به میز کنار تخت خورد و دردبدی در کمرم پیچید
,, نترس تا حالا که خوب پیش رفته بیا ادامه بدیم ,,
خندید بلند و شرورانه، فریاد کشیدم
,,چطور جرات کردی بیای اینجا چطور جرات کردی پاتو بزاری تو خونه ی من و رو تخت من ... ,,
حرفم را ادامه داد
,, و رو بدن تو ,,
بلند خندیداز خنده هایش متنفر بودم
,, تو که دکمه ی شلوارم و باز کردی حالا که تا اینجا پیش رفتیم بیا ادامه بدیم هان؟ بیا درش بیار ,,
این را با لحن هوس انگیزی گفت
چراغ را روشن کرد کاملا برهنه بودم ملافه را از روی تخت کشیدم و دور خودم پیچیدم لحظه ای بیادم آمد که او در تاریکی بهتر ازروشنایی میدید پس من تمام مدت برهنه در مقابلش بودم ایستادم و جیغ کشیدم
,, برو گمشو بیرون رافائل,,
,,چرا از بودن باهام پشیمون شدی تو که داشتی لبامو قورت میدادی ,,
لبش را با حالت مسخره ای به جلو حرکت داد
,,لعنتی خودتم میدونی فکر می کردم ویلیامه ,,
,,بیخیال دختر چه فرقی داره؟ ولی کارت خوب بود در ضمن ،میتونم ببینم که هنوز بدنت تحریک شدس ,,
به س.ی.ن.ه هایم اشاره کرد لعنت به این س.ی.ن.ه ها که همیشه رسوایم میکردند ,, تو...تو نفرت انگیز ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم همین حالا برو ،تا خودم پرتت نکردم بیرون,,
انگشتم را به سمت چراغ خوابم بردم و با اشاره ی کوچکی چراغ خوابم به سمتش پرتاب شد و روی سینه اش هزار تکه شد
,, واقعا فکر می کنی با یه چراغ خواب میتونی منو بیرون کنی؟ ,,
ملافه را کاملا دورم محکم کردم به سمتش رفتم و به سینه ی لختش مشت زدم و جیغ کشیدم
,, همین حالا از اینجا برو بیرون حروم زاده ,,
انگشتش را نرم روی شانه ی برهنه ام کشید بدنم مور مور شد رافائل خندید و کنار گوشم با همان صدای لعنتی جذابش زمزمه کرد
,, نمیفهمم وقتی با یه لمس ساده ی من بدنت عکس العمل نشون میده چرا خودتو اذیت میکنی من میتونم کمکت کنم عزیزم با خودت نجنگ ,,
از خودم عصبانی بودم گرما را در دستانم جمع کردم و روی سینه اش شبیه یک گلوله ی آتش رها کردم چنان با سرعت به دیوار پشت سرش برخورد کرد که مطمئن بودم اگر انسان بود حتما میمردو آتش میگرفت بیشتر از اینکه نگران باشم رافائل صدمه ببیند نگران این بودم که مبادا کلبه ام را همراه خودش بسوزاند رافائل بدون کوچکترین آثار زخم شدن یا سوختگی ایستاد به سمت در دویدم و به پله ها نرسیده بودم که کمرم را گرفت شروع به چنگ زدن صورت و سینه اش کردم ولی انگار روی یک سنگ را میخراشیدم با درماندگی نالیدم
,, چی از جونم می خوای لعنتی؟ ,,
,,من هیچی نمی خوام فقط می خوام با خودت نجنگی و احساسات خودتو پیدا کنی ,,
موهایم راآرام نوازش کرد
,, هیچ احساسی در کار نیست رافائل ، من یه انسانم و از لمس شدن جنس مخالفم بدنم عکس العمل نشون میده همه ی موضوع همینه ,,
,,اگه کسی جای من بود میتونستی خودتو کنترل کنی ،میخوای بگی هر کی بهت نزدیک بشه تحریک میشی ؟ ,,
خب معلوم بود که تحریک نمیشدم شاید بدنم نسبت به خوناشام ها اینگونه واکنش نشان میداد
,, من میتونم خودمو کنترل کنم بودنت اینجا ت.ح.ر.ی.کم نمیکنه ,,
مطمئنا دروغگوی بدی بودم و بدنم دروغم را خیلی واضح رو میکرد ،دستش را روی ملافه گذاشت و آن را باز کرد
,, پس بهم ثابت کن ,,
برهنه روبروی رافائل ایستاده بودم و بدِ ماجرا این بود که از نگاهش روی بدنم ،نه ناراحت بودم نه خجالت زده،بلکه از نگاهش که چون آتش هر قسمت از بدنم را میسوزاند لذت میبردم دستش را روی خط ستون فقراتم کشید
,, یه نگاه به خودت بنداز تمام بدنت برای با من بودن بی قراری می کنه,,
بدنم برای خوابیدن با این خون آشام بیقرار بود و از قضا آن خوناشام ویلیام نبود و من ایستاده بودم و کاری نمیکردم البته کاری هم ازدستم برنمیامداو یک هیولای پیر بود و من یک نیمه ساحره که هنوز قدرت هایم را نمیشناختم پس باید باآرامش بیرونش میکردم
,,تو مشکلت چیه رافائل یه شب قصد جونمو میکنی یه شب بهم نشون میدی که دوست پسرم با دوست دختر سابقش در حال لاس زدنه و امشب اومدی اینجا و دقیقا نمیدونم چی از جونم می خوای ,,
,,هنوز بابت اون اتفاق ناراحتی؟,,
,,میدونی بخاطر تو چقدر درد کشیدم ,,
,,من نمی خواستم تو رو بکشم مد تو بوی خوبی میدادی می خواستم فقط کمی ازت بنوشم و قسم می خورم دیگه همچین اتفاقی نمیفته,,
,,الان چرااینجایی؟ ,,
,,می خوام باهام بخوابی,,
این را با همان صدای ه.و.س انگیزش گفت صدایش بسیار مست کننده بود انگشت اشاره اش را ازروی گردنم به سمت پایین سی.نه ام کشید بدنم به لرزش افتاد چشمانم را بسته بودم و بوضوح میلرزیدم مطمئنا بعد از این همه سال در اغوا کردن مهارت بسیاری داشت مغزم میدانست این کار اشتباه است ولی بدنم همراهی نمیکرد دستش را پس زدم و عقب تر رفتم
,,به من دست نزن,,
,,تو داری میلرزی مدی بهم نیاز داری بزار کمکت کنم,,
,,من فقط به ویلیام نیاز دارم و همین الان از اینجا برو.....,,
کاملا به من نزدیک شد پشتم را به دیوار تکیه داد سرش را پایینتر گرفت تا صورتم را بهتر ببیند و شاید امیدوار بود مقاومتم شکسته شود و خودم او را ببوسم
,,مقاومت نکن مدی تو منو می خوای ,,
در حال ماساژ دادن بدنم بود جوری نگاهم میکرد که اگر نمیدانستم که طلسم نمیشوم فکر میکردم در حال طلسم کردن من است صورتش بی تابانه به سمتم آمد دیگر نمیتوانستم تحمل کنم با بیچارگی نالیدم
,, تو .. رافائل تو ... تو خیلی.... پستی ......,,
به بازویش چنگ زدم تا بیشتر به من نزدیک شود و لبش را بوسیدم لبانش بهترین طعمی بود که در تمام عمرم حس کرده بودم آنقدر با حرارت مرا میبوسید که نمیخواستم هیچوقت لبش را از روی لب هایم بردارد پاهایم بی حس شد رافائل کمرم را محکم نگه داشت کاملا مرا به دیوار تکیه داد حرکت دستانش را بیشتر کرد زبانش را درون دهانم حرکت داد مزه دهانم عوض شد و لرزش هایم بیشتر شد و همینطور ناله هایم
,, تو فوق العاده ای عزیزم اومم تو عالی هستی ,,
با صدای نا صافی این را گفت صدایش میلرزید و مرا یاد ویلیام می انداخت جمله ای بود که همیشه از دهانش خارج میشد با یاد ویلیام بقدری خجالت زده شدم که به گریه افتادم و با تمام قدرتم رافائل را پرت کردم از پله ها پایین افتاد و من هم همان جایی که ایستاده بودم روی زمین افتادم و حتی مهلت پلک زدن هم به من نداد چون با چنان سرعتی روبرویم بود که انگار هیچوقت پرت نشده بود
,, چرا داری با خودت میجنگی بیا تمومش کنیم ما باید با هم بخوابیم ,,
ملافه را دوباره دورم پیچیدم بشدت گریه میکردم غریدم
,, همین حالا ازاینجا برو رافائل همین حالا ,,
ایستاده بود و فقط نگاهم میکرد
,, لطفا برو لطفا,,
میدانستم اگر بیشتر بماند نمیتوانستم دربرابرش مقاومت کنم
صدای ناله ای ازگلویش خارج شد و با سرعت غیر انسانی اش به اتاق خوابم رفت پیراهن طوسی اش را برداشت پوشید و دوباره روبرویم قرار گرفت در سکوت کمی نگاهم کرد طولانی گونه ام را بوسید و به سمت در رفت ،بلافاصله به حمام رفتم و تمام بدنم را با تمام قدرتم شستم میخواستم جای دستان رافائل را از پوستم پاک کنم بعد از اینکه از حمام بیرون آمدم فهمیدم باید هر چه زودتر ویلیام را ببینم از این خجالت زده بودم که رافائل مرا اغوا کرده بود و می خواستم ویلیام مراراضی کند ولی چاره ای نداشتم هر چه دم دستم بود پوشیدم پیکاپم را با نهایت سرعت به سمت کالج راندم به کالج که رسیدم هیچ انسانی را ندیدم چندین خوناشام را دیدم و سراغ ویلیام را گرفتم و فهمیدم با چند نفراز خوناشام ها و آقای اندرسون در سالن آمفی تئاتر هستند آقای اندرسون را میشناختم یک خوناشام بود تازه فهمیده بودم امروز تعطیل بود و فقط خوناشام ها در کالج بودند و این حتی ذره ای مرا نترساند به سمت سالن آمفی تئاتر رفتم حدود ده خوناشام ویلیام و آقای اندرسون آنجا بودند با دیدن من همه ی آنها به من نگاه کردند ویلیام با نگرانی به وضع آشفته ام نگاه کرد رو به آقای اندرسون گفتم
,, باید باآقای پرکینز حرف بزنم ,,
صدایم به شدت میلرزید ولی این چیزی نبود که بتوانم آن را کنترل کنم
,, نمیتونی کمی صبر کنی تا کارم با آقای پرکینز تموم بشه؟,,
نالیدم و به خود پیچیدم
,, نه نه اصلا نمیتونم ,,
ویلیام بدون اینکه از آقای اندرسون اجازه بگیرد به سمتم آمد با نگرانی پرسید
,, عسلم اتفاقی افتاده؟ ,,
در آغوشش فرو رفتم و نالیدم
,,متاسفم ویل واقعا متاسفم ,,
صدای آقای اندرسون را شنیدم
,, آقای پرکینز بنظرم بهتره زودتر خانم سانچز رو به خونتون ببرید و بقیه کارش رو اونجا بهتون بگن ,,
بقیه ی خوناشام ها خندیدند مطمئنا همشان میتوانستند از بو و حالت بدنم بفهمند مشکل من چیست هنوز هم سی.ن ه هایم تح.ری.ک شده بود ویلیام دستم را گرفت و از سالن آمفی تئاتر بیرون رفتیم به محض بیرون رفتن از کالج دوباره در آغوشش فرو رفتم آرام زمزمه کرد
,, برای چی معذرت می خوای؟ ,,
دستانم را در دست گرفت و با دقت به چشمانم نگاه کرد چه باید میگفتم اینکه تا چنددقیقه ی پیش مشغول عشقبازی با رافائل بودم و لحظه ی آخر توانستم از چنگ جادوی س.ک.س.ی اش خودم را خلاص کنم مطمئنا جنگ براه می افتاد ویلیام از من ناامید میشد که مطمئنا حق داشت و بارافائل درگیر میشد که باعث مرگ یکی از آن ها میشد و تا آنجایی که میدانستم رافائل قویتر بود پس دروغ گفتم
,,بابت دیشب!، من خیلی عصبانی بودم و باهات خیلی بد برخورد کردم ,,
قسمتی از حرف هایم حقیقت بود متعجبانه صورتش را به من نزدیک کرد
,, من اصلاازت ناراحت نشدم و فکر می کردم اونی که باید معذرت خواهی کنه منم تو حق داشتی ,,
مرا بوسید و همین بوسه ی فوق العاده اش بیادم آورد که چقدر به او نیاز داشتم دستم را دور گردنش گذاشتم و جوری بوسیدمش که فقط وقتی با هم می خوابیدیم به آن شکل او را میبوسیدم همین کافی بود تا بفهمد چه می خواهم با صدای گرفته ای زمزمه کردم
,, بریم خونه ,,
خندید
,, بریم عزیزم وقتی بیدار شدم میخواستم بیام پیشت ولی با خودم گفتم یکم بیشتر تنهات بزارم ،ممنون که خودت اومدی وگرنه تا فردا دیوونه میشدم تمام شب عصبی بودم آقای اندرسون فهمیده بود که چه مرگم شده ,,
به حرفش خندید باعث شد بیشتر خجالت زده شوم به زحمت خندیدم کمی بیشتر در آغوشش فرو رفتم ولی لرزش بدنم اجازه نمیداد تا درست بیاستم با تعجب زمزمه کرد
,, مثل اینکه باید هر چه زودتر ببرمت خونه ,,
فقط نگاهش کردم به سمت حیاط رفتیم و به محض اینکه به قسمت تاریک رسیدیم ویلیام مرا در آغوش گرفت و با سرعت خوناشامی اش به سمت خانه رفت و همانطور لبانم را میبوسید وقتی به اتاق خوابمان رسیدیم حتی فرصت ندادم تا کاملا مرا روی تخت بگذارد فورا لباسش رادر اوردم و همینطور لباس خودم را ! از عجله ای که داشتم به خنده افتاد از خنده اش هم خجالت زده بودم ولی ه.و.س. بیشتراز آن بود که بتوانم به آن فکر کنم باشد بعد از س.ک.س. حتما خودرا ملامت می کردم باشد برای بعد !
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و شش عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
یک ساعت به طلوع خورشید مانده بود که از عمارت بیرون آمدم اینکه بیشتر درباره خانواده ام میدانستم باعث آرامشم شده بود و کمی فکرم را مشغول کرد ویلیام به ماشینش تکیه داده بود و انتظار مرا میکشید
,,بریم خونه؟,,
,,نه می خوام برم کلبه ,,
,,پس منم میام ,,
,,نه می خوام تنها باشم ویل,,
با اخم اینرا گفتم
,, چرا؟؟؟بخاطر جینه...؟ ,,
حرفش را بریدم
,, برام مهم نیست ,,
دروغ میگفتم برایم مهم بود
,, بزار برات توضیح بدم ,,
,,نمیخوام چیزی بشنوم ویل ,,
میخواستم بشنوم می خواستم بدانم چه چیزی بین او و جین بود دستانش را دو طرف شانه ام گذاشت و مرا به خود چسباند
,,جین از من خواست برم خونش گفت به کمکم نیازداره و یه مشکلی براش پیش اومده من سال ها باهاش زندگی کردم و نتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم وقتی رفتم اون اووممم اون گفت می خوادباهام باشه حتی با وجود تو ,,
عصبی بودم جین میدانست من و ویل با هم رابطه ی عمیقی داشتیم دلیل این رفتارش کاملا واضح بود دلم می خواست همین حالا همان ریشه ها را در سینه اش فرو کنم
,, و تو بهش چی گفتی؟ ,,
,,مطمئنا بهش گفتم نه و میشه بدونم تو چرا بارافائل بودی؟ ,,
,,ازش خواستم منو بیاره پیش تو اونم کمکم کرد,,
دروغ گفتم فقط نمی خواستم با هم دعوا کنند عصبانیت ویل را دیده بودم و نمی خواستم هیچوقت دوباره آن صورت وحشتناک را ببینم اگر می گفتم بی اجازه مرا در آغوش گرفت و در تاریکی بالای درخت روی پاهایش نشسته بودم و چیزی نمانده بود تا مرا ببوسد و بویش باعث اغوا شدنم میشد مطمئنا جنگی به راه می افتاد و همانطور که رافائل گفته بود او سنش از ویلیام بیشتر بود وامکان داشت ویل را بکشد
,, بهر حال اون نباید تو رو می آورد اونجا و تو چرا بهش اعتماد کردی اون می خواست تورو بکشه ,,
غریدم
,, من به توام اعتماد کردم ویل و تورو بغل جین دیدمت ,,
بی توجه به او به راه افتادم
,, میرم کلبه ,,
,,اینهمه راه و پیاده نمی تونی بری لج نکن بیا من میرسونمت ,,
سوار ماشینش شدم سرم را به شیشه تکیه دادم
,, من فقط نتونستم اونو ناراحت ببینم برای همین بغلش کردم ،باور کن هیچ حسی نبود ،عزیزم نمی خوام بخاطر چیز های بی ارزش قهر باشیم ,,
حرفی نزدم مطمئنا فردا حالم بهتر میشد ولی حالا نمیخواستم حرفی بزنم وقتی رسیدیم به سمتم خم شد تا مرا ببوسد بدون توجه به او به کلبه رفتم و در را پشت سرم قفل کردم صدای رفتن ماشینش را شنیدم لباسم را فورا در آوردم و روی تختم ولو شدم نمیخواستم ویلیام را ناراحت کنم ولی امشب دو اتفاق بد برایم افتاده بود اول اینکه او را در آغوش جین دیده بودم دوم اینکه نزدیک بود رافائل را ببوسم ،اینکه او باعث اغوا شدنم میشد برایم عجیب بود ،واقعیت این بود که بخاطر رفتارم خجالت زده بودم ،من همان شبی که قصد بوسیدن رافائل را داشتم نمیتوانستم ویلیام را ببوسم ،شرم آور بود مطمئنا فردا آرامتر میشدم و بار وجدانم سبک تر میشد،همین حالا دلم برایش تنگ شده بود کاش هنوز هم بیرون کلبه ام بود ولی خورشید در حال طلوع کردن بود فردا شب از دلش در می آوردم .
بیاد حرف های کامیلا افتادم چرامادر بزرگم چیزی به من نگفته بود بعد از مرگ پدر و مادرم من با او زندگی کرده بودم اما او هیچوقت چیزی به من نگفت حتی اشاره ای هم به این موضوع نکرده بود و فقط برایم کتاب و گردنبندش را به ارث گذاشته بود با فکر به کتاب با چنان سرعتی از روی تخت پایین پریدم که روی کف چوبی اتاق افتادم و زانویم درد گرفت ،چرا قبلا به آن کتاب فکر نکرده بودم کامیلا گفته بود هر ساحره یک کتاب دارد حتما این همان کتاب بود فورا کتاب را از زیر تخت در آوردم دوباره با دقت به کتاب نگاه کردم هر ورقش را با دقت نگاه کردم ولی چیزی نمیفهمیدم کلماتش نامفهوم بود ولی عکس هایش حالا برایم واضح تر شده بود عکس هایی از گیاهان مختلف، پاتیل که موادسبز رنگی درون آن بود، بعضی از آن گیاهان را میشناختم مادر بزرگم همیشه آن گیاهان رادر خانه اش داشت ،عکس جانوران عجیب و غریب که نیمی از آن ها انسان بود چندین صفحه از آن در مورد خوناشام ها بود این را از عکس هایی که روی هر صفحه از آن بود میفهمیدم عکس یک انسان با هیبتی بزرگ تر ازانسان ،بانیش هایی بیرون زده و چشمانی به سیاهی شب چندین صفحه توضیح هم درباره اش بود ولی متاسفانه چیزی نمیفهمیدم کتاب صفحات زیادی داشت مرا یاد کتاب جنگ و صلح می انداخت به همان اندازه قطور بود همانطور صفحات را میگشتم که از بین صفحه ها پاکتی پایین افتاد پاکت را برداشتم خط مادر بزرگم بود و روی آن نوشته بود برای مدیسون عزیزم او همیشه مرا مدیسون صدا میکرد ،پس برایم نامه نوشته بود و مرا به حال خودم رها نکرده بود این نامه ماه ها در کتاب بود و من حتی به آن کتاب توجه هم نکرده بودم شروع به خواندن نامه کردم
,, مدیسون عزیزم وقتی این نامه را می خوانی شاید ماه ها و یا سال ها از مرگ من گذشته باشد ،مطمئن هستم وقتی کنجکاومیشوی این کتاب را بخوانی که همه چیز را درباره خودت و قدرت هایت فهمیده باشی اول باید بگویم که متاسفم دخترکم بخاطر من از انسانیت دور شدی باید به تو میگفتم که نیمی از تو ساحره است ولی ترسیدم که بترسی و یا از من متنفر شوی ،عزیزم تو می توانی قدرت های زیادی داشته باشی به شرطی که یاد بگیری چطور از آن ها استفاده کنی ،این کتاب نسل به نسل به من رسیده بود و حالا به تو که تنها ساحره ی باقیمانده خانواده ی ما هستی می رسد ،همه چیز درباره قدرت هایت دشمنانت نحوه ی از بین بردن دشمنانت کسانی که باید از آن ها دوری کنی نوشته شده است این کتاب به زبان اسپانیایی نوشته شده ولی تمام حروف با هم مخلوط شده و اگر در مکان درست و در زمان درست باشی و این ورد را بخوانی تمام حروف در جای خود قرار میگیرند cartas letras magicas,el gran mago,te instruye para que me ordene y entres en tu lugar (حروف کتاب جادویی،جادوگر بزرگ به شما فرمان میدهد که مرا سفارش دهیدو در جای خود قرار گیرید،به زبان اسپانیاییه) ،این کتاب پر از رمز و راز و جادوست پس خوب مراقبش باش چون خیلی ها می خواهند این کتاب را تصاحب کنند به هیچ وجه این کتاب نابود نمیشود مگر با مرگ آخرین ساحره از این خانواده ،کتاب را جای مطمئنی دور از دید بقیه پنهان کن من برای تو دو ارث بجا گذاشتم میدانم هر دویشان برایت همچون یک نفرین است اول کتاب و دوم گردنبندی که در13سالگی به تو دادم این گردنبند هم محافظ توست هر جادوگر یک محافظ دارد و محافظ خانواده ی ما یک مار است هیچوقت آن گردنبند را از خودت جدا نکن مگر زمانی که به کمک نیاز داشتی گردنبند رادر بیاور و مطمئن باش مار خواهد آمد و به تو کمک خواهد کردپس بی دلیل گردنبند را از خود جدا نکن ،عزیز من تمام این سال ها خود را بخاطر این اتفاقات مقصر میدانستم ،و بخاطر مرگ پدر و مادرت هم ! ، اگر من یک انسان عادی بودم تو اکنون کنار پدر و مادرت در آرامش زندگی میکردی ،قاتل پدر و مادرت یک شکارچی ساحره است او یک خوناشام است و فقط به قدرت بیشتر فکر می کند مطمئن باش روزی به سراغ تو هم خواهد آمدتا از قدرتت استفاده کند از خوناشامان دوری کن خون تو برای آن ها شبیه یک اکسیر قدرت عمل میکند ،تو قدرت هایی بیشتراز یک ساحره داری تو از نواده های مایایی هستی و قدرت بسیار زیادی داری ،نازنینم مواظب خودت باش میخواهم بدانی که من از صمیم قلب دوستت دارم و خواهم داشت و در زیبالبا(دنیای زیرین مسکن خدایان زیر زمینی و روح انسان های مرده )برای سلامت جسم و روحت دعا خواهم کرد و اگر می توانی مادر بزرگ پیرت را ببخش
مادر بزرگ تو ادیسابراندون,,
اشک هایم را پاک کردم پس بی خبررهایم نکرده بود حتی جادونامه ای (کتابی که ورد و اکسیرو جادو و احضار ارواح در آن نوشته میشود ) هم برایم گذاشته بود تا بتوانم از خودم مواظبت کنم ،حالا میفهمیدم آن مار عجیب چرا با دیدن گردنبند به دور گردنم رفت ،و از من محافظت کرده بود ،آن مار محافظ من بود کتاب را باز کردم و آن وردی که مادر بزرگم گفته بودرا با صدای بلندی خواندم,, Las letras magicas,el gran mago,te instruye para que me ordene y entres en tu lugar همان لحظه نوری مابین صفحاتش شبیه حرکت یک باد نورانی پیچ و تاب خوران از صفحات کتاب گذشت و بعد ازچند ثانیه خاموش شد و هیچ! هیچ اتفاقی نیفتاد هنوز هم نمیتوانستم آن کلمات رابخوانم مادربزرگم گفت در زمان و مکان درست شایدزمان و مکان درستی را انتخاب نکرده بودم دوباره ودوباره ورد را خواندم ولی اتفاقی نیوفتاد تمام صفحات آن کتاب را نگاه کردم تمام آن گیاهان اکسیرها ورد ها هیولاها !و وقتی خمیازه ی بلندی کشیدم تازه فهمیدم ساعت 2بعد از ظهر بود بسیار گرسنه بودم به همراه کتاب به آشپزخانه رفتم کتاب را روی میز گذاشتم و مشغول گرم کردن قوطی کنسرو خوراک لوبیا شدم همانطوردر آشپزخانه ایستادم بودم نگاهم به کف چوبیه آشپزخانه افتاد که تکه ای از آن به سمت بالا خم شده بود خم شدم و آن تکه ی چوب را برداشتم به اندازه ی کتابم جا داشت پارچه ای را دور کتاب پیچیدم و درون سوراخ گذاشتم و دوباره چوب را سر جایش گذاشتم و رویش را بشدت با پایم فشار دادم تا محکم شود ایستادم و چند بار روی آن چوب ضربه زدم محکم شده بود مطمئنم اگر کسی قصد داشت کتابم را بدزدد اولین جایی که میگشت اتاق خوابم بود اینجا جایش امن بود غذایم را خوردم برای گربه ام کمی غذا در ظرف غذایش ریختم و کف آشپزخانه گذاشتم گربه ام نبود هر وقت می آمد میتوانست غذایش را بخورد حالا فقط می خواستم بخوابم حمام کوتاهی کردم بدون پوشیدن لباس هایم پرده ها را کشیدم روی تخت ولو شدم و ملافه را تا روی سینه هایم بالا کشیدم و به خواب رفتم
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و پنج عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
نباید این اتفاق میفتاد ولی نزدیکیش حال عجیبی به من میداد و مطمئن بودم سین.ه هایم تحریک شده بود این با عقل جور در نمیامد شاید بخاطر مشروبی بود که خورده بودم و شاید نزدیکیش و آن گرمای درون رگ هایم باعث بود متوجه سین.ه هایم شد خندید خجالت آور بود ولی خنده اش را دوست داشتم وقتی میخندید دیگر چشم هایش آن حالت شرور را نداشت و شبیه کودکی معصوم میشد انگشتش را وسط سین.ه ام کشید و بدِ ماجرا این بود که باعث لذتم شد زبانش را روی لب هایش کشید و صدایی از روی لذت از دهانش خارج شد سرش را به صورتم نزدیک کرد قصد بوسیدنم را داشت لبش نزدیک لبم بود نباید اجازه میدادم سرم را عقب کشیدم
,, منو برگردون ,,
صدایم میلرزید میتوانستم سرخیه گونه هایم را حس کنم
,, داری همه چیز و برای خودت سخت میکنی میدونم توام منو می خوای ,,
غریدم
,, این احمقانس ،همین حالا منو برگردون ,,
دو طرف بازویم را گرفت و از روی شاخه پرید مرا در آغوش گرفت و با سرعت انسانی حرکت کرد دلم میخواست مثل قبل سریع حرکت کند از این وضع راضی نبودم
,, تو ویلیام و دوست داری؟ ,,
,,معلومه که دوسش دارم ,,
,,با چیزی که امشب دیدی بازم می خوای باهاش باشی ,,
غریدم
,, پس اینا همش نقشه بود که منو از ویلیام جدا کنی درسته؟؟ ,,
خونسردانه زمزمه کرد
,, تو احمقی ,,
دیگر چیزی نگفت سرم را روی سینه اش تکیه دادم بوی خوبی میداد بوی کوکتل مارتینی میداد ازلباسش نبود از پوستش این بو به مشامم میرسید این بو را دوست داشتم سرم را درون سینه اش فرو کردم و نفس کشیدم انگشتم را روی سینه اش حرکت دادم لمس عضلات بهم پیچیده اش مبهوتم کرده بود چطور یک انسان میتوانست تا این حد جذاب باشد حس کردم عضلات شکمش منقبض شد و ایستاد به صورتش نگاه کردم با صدایی خش گرفته و ناصاف نالید
,, درسته انسان نیستم و بهت قول دادم سالم برت گردونم ولی احساس دارم،اونکارو نکن، بخاطرخودت میگم ,,
فورا سرم را از روی سینه اش برداشتم از صدای آرامی که از دهانش خارج شد فهمیدم میخندید چشمانم را بستم خجالت زده بودم امشب به اندازه تمام عمرم خجالت زده بودم و البته نا امید نزدیک دریاچه مرا روی زمین گذاشت و لباسم را بدستم داد لباسم را پوشیدم بدون اینکه حتی نگاه کوچکی به او بیاندازم به کناردریاچه رفتم نت در حال رقصیدن با چارلز بود هیچ کس حواسش به آمدنم نبود همشان مست تر از آن بودند که متوجه غیبت یا آمدنم شده باشند هنوز چنددقیقه نشده بود که ویلیام بسمتم آمد صورتش دستپاچه و مضطرب بود
,, باید بریم کالج مدی یه اتفاق بدافتاده ,,
,,چه اتفاقی؟ ,,
,,آروم ترنزار کسی بفهمه بیا بریم ,,
دستم را گرفت و به سمت ماشینش برد حتی با بقیه خداحافظی هم نکردیم ،از او نپرسیدم کجا بود یا با جین چه میکرد فقط در سکوت به سمت کالج رفت وقتی رسیدیم فورا پیاده شدیم و بسمت سالن اجتماعات رفتیم قبل از وارد شدن ویل رو به جرالد که بیرون ازدر ایستاده بود گفت
,, جسدارو از اونجا برداشتین ؟,,
,,آره برین داخل یه پیغام گذاشته ,,
اجساد؟ پس اینبار یک نفر را نکشته بود به سالن که وارد شدیم خون در رگ هایم منجمد شد از بوی تعفن آوری که میامد حالت تهوع گرفته بودم در سرتاسر سالن چیز های آبی رنگی ریخته شده بود چیزی شبیه به گوشتی که تبدیل به خمیر شده باشد با مایع آبی رنگی مخلوط شده بود و روی زمین ریخته بود میتوانستم از بویش بفهمم که آن گوشت یک خوناشام بود و خون !،اینبار خون زیادی همه جا ریخته شده بود و روی دیوار سالن با خون نوشته شده بود
,, کامیلا اندرو نفر بعدی شما هستین ,,
پایین آن نوشته شده بود
,, مدیس سانچز بخاطر خیانتت مجازات میشی ,,
حالت تهوعم تشدید شده بود آنهمه خون و گوشت خمیر شده آن بوی وحشتناک به بازوی ویلیام تکیه دادم ویلیام کمرم را محکم نگه داشت
,, کیو کشته؟,,
,,اینبار چهار نفرو کشته مدیس ,,
,,خدای من کیارو کشته؟ چطور تونسته بدون اینکه کسی بفهمه این چهار نفرو بکشه و در بره؟ چجوری کسی صداشون و نشنیده ؟؟ ,,
جورج ،فرانک ،اورینا و دیمیتری ، نمیدونم مدی ،اون یه ساحرست کلی حقه بلده که میتونه کاری کنه کسی صداشون و نشنون ,,
,,این چیزای آبی چیه؟ ,,
,,فکر میکنم این جا یه جنگ راه افتاده بود یادته بهم گفتی وقتی با رافائل درگیر شدی انرژیت و با آتیش به سمتش پرت کردی؟ ساحره ها اینجوری نیستن خیلی خطرناکترن اونا بجای اون گوی انرژیی که آتیش و گرما از دستات تولید میکنی یه چیزی شبیه اسید تولید میکنن باعث میشه به هر چیزی که برخورد کنه ذوب میشه مثل اسید عمل می کنه و گوشت و از بدن ذوب میکنه ,,
,,خیلی وحشتناکه ولی تو که گفتی اونا هیچجوری نمیمیرن مگه اینکه میخ چوبی توی قلبشون بزنن ,,
,,درسته اونا رو ضعیف کرده و بعد میخ چوبی توی قلبشون فرو کرده ,,
صدای جرالد را شنیدم
,, می خواییم اینجا رو تمیز کنیم بهتره برین عمارت همه اونجا منتظرتونن ,,
به سمت عمارت رفتیم هر دو ساکت بودیم ویلیام بشدت غمگین بود به او حق میدادم سه نفر از کشته شده ها از گروه هشت نفره ی دوستانش بود
کسی در حیاط نبود پس به داخل عمارت رفتیم اولین بار بود که به داخل عمارت پرکینزها میرفتم عمارت از لحاظ ساختاری به خانه ی ویل شباهت داشت ولی خیلی خیلی بزرگتر بود همه در سالن جمع شده بودندو بشدت غمگین بودند میتوانستم ببینم که لیندی و جاکوب کاملا شبیه یک انسان گریه میکردند البته بدون اشک ،جین هم آنجا بود ازدیدنش حالت تهوعم تشدید شد بیتوجه به ورودمان جین با اندرو حرف میزد
,, از کجا مطمئنی که یه ساحرست ,,
,,مگه اون مایع آبی رنگ و ندیدی ؟ در ضمن مدیس و هم تهدیدکرده بخاطر اینکه با ویلیام رابطه داره بهش گفته خیانت کار غیر از این چی میتونه باشه ,,
کامیلا بشدت بفکر فرو رفته بود و حتی متوجه آمدنمان نشده بود
,,شاید این یه رد گم کنی باشه؟ ,,
کامیلا رو به جین زمزمه کرد
,, چی می خوای بگی جین؟ ,,
جین رو به من غرید
,, تو امشب کنار دریاچه نبودی !,,
,,توام کنار دریاچه نبودی از کجا میدونی که من اونجا نبودم و باید بگم من همون جایی بودم که تو بوی توی همون خونه ی سنگیه وسط جنگل ,,
ویلیام به وضوح دستپاچه شد و نامم را به زبان آورد نالیدم
,, هیشششش بعدا ,,
جین ادامه داد
,,منو ویلیام وقتی برگشتیم تو اونجا نبودی ویلیام منو تا ماشینم رسوند و نمیدونم تو یهو چجوری از ناکجا آباد پیدات شد ,,
رافائل از بین خوناشام ها جلو آمد
,, اون با من بود ،من کنارش بودم ,,
جین با عصبانیت صدایی از گلویش بیرون داد و ویلیام رو به رافائل غرش کرد کامیلا فریاد زد
,, الان نه بچه ها ،الان وقت سر و کله زدن با هم نیست این قضیه خیلی جدیه اون تونسته چهار تا خوناشام و بکشه اونم تو کمتراز چنددقیقه اونم بدون اینکه کسی حتی کوچکترین صدایی ایجاد کنه ما با یه ساحره ی خیلی قوی طرفیم ,,
بیاد نوشته های روی دیوار افتادم نفرات بعدی کامیلا و اندرو بودند یک چیزی با عقل جور در نمیامد چگونه یک غریبه وارد یک ساختمان میشد چهار نفر را میکشت و خیلی راحت در میرفت کامیلا و ویلیام هنوز در حال بحث بودند
,, ببخشید ,,
همه ساکت شدند و به من نگاه کردند
,, خانم پرکینز امکان داره یه ساحره بطور نامرئی وارد ساختمون کالج بشه ؟,,
,,اگه خیلی قوی باشه و ورد ها رو بلد باشه آره میتونه ولی فکر نکنم اینطور باشه چون ما کل خابگاه و گشتیم و هیچ جا کتابی پیدا نکردیم هر ساحره یک کتاب داره که وردا و جادو هاو اکسیر هارو از اون یاد میگیره برای نامرعی شدن نیاز به ورد خاصیه ولی همچین کتابی پیدا نکردیم هر کی که هست توی همین کالجه ,,
,,تو این مدت غریبه ای اومده به این کالج ؟ ,,
,,غیر از تو و رافائل هیچکس !,,
رافائل !؟،او مطمئنا یک عوضیِ بالفطره بود ولی قبل از اینکه او بیاید آلارد مرده بود و اصلا چرا باید یکی از خودشان را میکشت و آن چیز های آبی را جز یک ساحره چه کسی میتوانست بجا گذاشته باشد
,, از انسان هایی که تو کالج هستن چی؟,,
,,من همشون و طلسم کردم حتی چند بار اینکارو کردم ولی همشون انسان بودن ,, ,,ممکنه بهت کلک زده باشن ,,
چشمانش را تنگ کرد و به من نزدیکتر شد
,, منظورت چیه؟ ,,
,,خیلی سادس شما اونو طلسم میکنین و اون تظاهر میکنه که طلسم شده درسته؟ ,,
نگاه کامیلا جوری بود که انگار عمیقا به چیزی فکر میکرد اندرو زمزمه کرد
,, چرا به ذهن خودمون نرسید ؟ ,,
جین با نفرت زمزمه کرد
,, شاید چون مثل این عجوزه کوچولو باهوش نیستیم ,,
بی توجه به او به کامیلا گفتم
,, و یه چیز دیگه (با دقت نگاهم کرد ) قتل اول دو روز قبل از هالوین اتفاق افتاد اون روز بود که اولین قتل شروع شد نمیدونم مناسبتش چی بود ولی بعد مرگ مگی درست شب هالوین اتفاق افتاد و امشب چهار قتل با هم اونم تو شب شکرگزاری اگه بخواییم یکم فکر کنیم قتل بعدی توی مناسبت بعدی میفته و فکر میکنم مناسبت بعدی میشه25دسامبر یعنی کریسمس و مطمئنا بغیر از کامیلا و اندرو برای من هم نقشه ای داره ,,
,,هرزه ی نابغه ,,
این را جین گفت کامیلا آرام زمزمه کرد ولی مطمئن بودم همشان شنیدند
,, همتون برین بیرون میخوام با مدی تنها حرف بزنم ,,
همه ی خوناشام ها بغیر از جین اندرو و ویلیام آنجا ایستادند کامیلا دستش را روی مبل کناریش فشار داد که یعنی باید کنارش مینشستم پرسیدم
,,خانم پرکینز یه سوالی دارم ,,
,,بهم کامیلا بگو ،بپرس عزیزم ,,
اوه پس بالاخره فهمید من دشمنش نیستم
,, ساحره هارو چطور میشه کشت یا لااقل شکستشون داد؟ ,,
,,تنها راهی که میشه یه ساحره رو کشت اینه که آتیششون بزنیم ولی تا خود ساحره نخوادنمیشه بهش نزدیک شد اون مایع آبی رنگ و که دیدی؟ ساحره ها خیلی قدرتمندن مدیس تو نیمه انسانی و هنوز قدرتهات و پیدا نکردی ولی یه ساحره بیشتر از اون چیزی که فکر کنی قدرتمنده,,
,,ولی این درست نیست آتیش منو نمیسوزونه من بارها امتحان کردم خودم شبیه یک گلوله آتیش شده بودم از تمام بدنم آتیش زبونه میکشید ولی حتی سرخ هم نشدم فقط لباسهام سوخت همین ,,
,,آره قبلا هم گفته بودی دلیلش هم اینه که پدر بزرگت یه آدم عادی نبوده اون سرخپوست بود و از نسل سرخپوست های مایایی بوده در گذشته سرخپوست ها با آتیش با ارواحشون صحبت میکردنو آتیش تا وقتی که زنده بودند اونها رو نمیسوزوند و اعتقاد داشتن ارواحشون توی آتیش زندگی میکنن و اونها هم جادو داشتن افسانه هایی دربارشون هست که توضیحش مشکله و منم اطلاعات کاملی ندارم ولی میشه اینطور گفت که توام جادوی اونها داری ,,
این هم یکی از چیز هایی بود که همه میدانستندبغیراز من نمیدانم چرا کسی چیزی به من نگفته بود حداقل مادر بزرگم بایددرباره این موضوع با من صحبت میکرد ، کامیلا به اندرو نگاه کرد
,, وقتی گفتم همتون برین بیرون منظورم همتون بود برای چند دقیقه منو با مد تنها بزارین ,,
اندرو اخم کرد
,, اندرو ،مدی نوه ی ادیساست بهش اعتماد کن ,,
پس دلیل اینکه نمیرفت من بودم؟ واقعا فکر میکرد ممکن بود بلایی برسر کامیلا بیاورم؟ اندرو و جین بیرون رفتند ویلیام ایستاده بود و با اخم کامیلا او هم رفت با رفتن آنها کامیلا به من نزدیکتر شد به نقاشی بزرگی که روبرویمان بود اشاره کرد نقاشی از خودش و یک دختر جوان و زیبا بود
,, اونو میشناسی؟؟؟ ,,
,,باید خودت باشی ,,
,,منظورم اونیه که کنارمه ,,
با دقت نگاه کردم آن زن موهای بلوند بلندی داشت چشمانش سبز رنگ بود با رگه های زیبای طلایی ، لب های پر و صورتی رنگی داشت و پوستی رنگ پریده و شفاف بسیار به من شباهت داشت البته با تفاوت رنگ چشمانش نگاهم به گردنبند ستاره ای شکلی که روی گردنش بود افتاد دستم را روی گردنبند مادر بزرگم گذاشتم
,,اون مادر بزرگمه؟,,
,,آره خودشه ما دوست های خیلی خوبی بودیم با اینکه سال ها گذشته ولی بخوبی بیاد دارم این نقاشی و کنار ساحل یه نقاش از ما کشید ما لحظات خوبی و با هم گزرونده بودیم ولی هر دو تو رابطه هامون شکست خورده بودیم و تصمیم گرفتیم هیچوقت ازدواج نکنیم و تمام عمرمون و کنار هم بگزرونیم از همین فکرای دخترونه دیگه ,,
با گفتن جمله ی آخرش خندید
,, همه از اینکه ما با هیچکس قرار نمیزاریم ناراحت بودن و فکر میکردن ما یه رابطه ی عجیب با هم داریم مخصوصا بخاطر رفتار عجیب ادیسا همیشه رفتار های عجیب و غریب از اون میدیدم ولی انقدر مهربون بود که اونهارو ندیده میگرفتم من هر روز سنم بیشتر میشد ولی ادیسا همون دختر جوون 19ساله مونده بود من بهش حسودیم میشد اون بسیار زیبا بود و البته جوون و من همونطور که سنم بیشتر میشد متوجه تغییرات توی خودم میشدم و میفهمیدم اون تغییری نمیکنه ما28 ساله بودیم که یه مرد فوق العاده زیبا به همسایگیه ما اومد اون پسر به حدی زیبا بود که جفتمون عاشقش شده بودیم همین باعث اختلاف بین منو ادیسا شد ولی اندرو عاشق من بود یمدت با هم بودیم و کاملا با ادیسا قطع رابطه کردم بعد چند هفته ادیسا بدیدنم اومد و ازم خواست با اندرو قطع رابطه کنم بهم گفت اون کسی نیست که من فکر میکنم و جونموبخطر میندازه من حرفش و باور نکردم فکر میکردم از روی حسادت اون حرف ها رو میزنه و از خونم بیرونش کردم بعد از چند ماه اندرو حقیقت و بهم گفت، گفت که یه خوناشامه و میخواد به من عمر ابدی بده تا ،تا ابد کنار هم بمونیم اولش ترسیدم ولی انقدر عاشقش بودم که قبول کردم کی دلش نمی خواد تا آخر عمر جوون بمونه ؟،می خواستم برای آخرین بار ادیسارو ببینم ،ادیسا وقتی دید دارم ازش خداحافظی می کنم فهمید قراره اندرو تبدیلم کنه میخواست جلومو بگیره گفت اگه من تبدیل به یه خوناشام بشم دشمن من محسوب میشه حتی رفت پیش اندرو و می خواست اونو بکشه اون روز فهمیدم که اون ساحرست مدام با دستاش اون گلوله های آبی رو درست میکرد و وقتی به اندرو برخورد میکرد گوشت همون قسمت بدنش ذوب میشد و میسوخت درست مثل اسید ،من جلوشو گرفتم بهش گفتم اگه میخواد اونو بکشه اول باید خون منو بریزه روی دستاش، ولی اون نتونست اون روز آخرین باری بود که دیدمش بعد از تبدیل شدنم از اونجا رفتم و چند سال بعد فهمیدم که اون عاشق شده و میخواد زندگیشو با اون مرد بگذرونه و با مردی که عاشقشه بمیره ,,
داستان زندگی مادر بزرگم برایم جالب بود این را باید مادر بزرگم به من میگفت ,,تو خیلی شبیه اونی و درست مثل اون مهربون و زیبایی و البته خیلی باهوش ،من نمی خوام به نوه ی ادیسا آسیبی برسه اونم بخاطر من و بقیه ی خوناشام ها اگه ازت بخوام بری قبول میکنی؟ ویلیام رو هم همراهت میفرستم ,,
,,فکر میکنم خودتون جوابشو میدونین ! چطور میتونم تو این شرایط برم ؟ اون هم با اینهمه قتلی که داره اتفاق میفته ,,
آرام زمزمه کرد
,, میدونستم ,,
,,هیچ نقشه ای برای به دام انداختن اون ساحره دارین؟,,
,,نه مدیس اگه می دونستم اون ساحره کیه قضیه فرق می کرد میتونستیم نقشه ای بچینیم و اونو به دام بندازیم ولی نمیدونم اون کیه که انقدر راحت میکشه و مخفی میشه ,,
,,فکر کنم باید یه تحقیقی در رابطه با روز کشته شدن آلارد بکنین اولین قتل اون روز اتفاق افتاد و هیچ مناسبتی نداشت پس اون روز به خود ساحره مربوط میشه اینکه اینطوری یکی یکی خوناشام هارو میکشه اون هم با این همه خشونت تنها دلیلش انتقام میتونه باشه درست میگم؟ ,,
,,نه من و نه اندرو هیچ ساحره ای و نکشتیم تنها کسی که توان کشتن ساحره هارو داره بیگ لنسه ,,
,,شاید قضیه شما نباشین اون بخاطر اتفاقی که براش افتاده از تمام خوناشام ها متنفر شده البته من اینطور فکر میکنم ,,
کمی فکر کرد
,,حق با توعه ,,
کمی مکث کرد و ادامه داد
,, تو خیلی باهوشی اینو میدونستی ,,
خندیدم
,, ممنونم کامیلا ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و چهار عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
فصل بیست و سه عید شکر گزاری
,, قراره همتون برین؟ ,,
,,من که کسی و ندارم توی کالج میمونم از طرفی روز بعدشم تعطیله و برای خرید کریسمس میرم ,,
,,خوبه که تو میمونی،تو چی برد؟ ,,
,,منم میرم مادر بزرگم بهترین بوقلمون عید شکر گزاری و درست میکنه ,,
,,منم نمیرم مدیس ,,
این را رناتا گفت البته که نمیرفت او هم مثل من خانواده اش را ازدست داده بود فردا روز شکر گزاری بود اکثر دانشجو ها رفته بودند و فقط گروه کوچکی از ما مانده بودیم که یا خانه هایمان دور بود و یا مثل من ،رناتا و نت کسی را نداشتیم
,,من یه فکری دارم ,,
این را ویلیام گفت منو و ویل چند هفته بود که رسما قرار میگذاشتیم وقتی خبر دوستیمان پیچید نت تعجب نکرد و برعکس گفت میدانست که این اتفاق میفتد و از این اتفاق خوشحال بود برد با شیطنت از رابطمان میپرسید آدام کاملا واضح با من قهر کرده بود و حرف نمیزد رناتا هم سکوت کرده بود و خون آشام ها از این اتفاق ناراحت بودند ولی از ترس ویلیام چیزی نمیگفتند البته لازم به زکر است که بعضی از آن ها از من و ریشه هایم میترسیدند این باعث حس خوبی در من میشد،رافائل و جین مدام در کالج میگشتند ،جین کلا در کلاسی حاضر نمیشد ولی رافائل در چندین کلاس کنارم نشسته بود و آنقدر آن شب مرا ترسانده بود که تا صدا و بویش را حس میکردم از جایم می پریدم و از کلاس فرار می کردم ،در این مدت هر شب یا در کلبه ی من بودیم یا خانه ی او ،و حتی یک شب هم از هم دور نشده بودیم او نگرانی را بهانه میکرد و من نمی توانستم از او دور بمانم احساسی که به او داشتم هر لحظه عمیقتر میشد و دوریش در من حسی شبیه بیقراری ایجاد میکرد چندین بار از خون او نوشیده بودم همانطور که ویلیام گفته بود برای اینکه با او س.ک.س داشته باشم باید قوی میبودم و خون او تنها چیزی بود که اجازه میداد تا با او بخوابم در این مدت چندین قرار با هم گذاشته بودیم دو بار به رستوران خانوادگی گاندرز رفتیم ساعت ها در جاده ی مدیسون راندیم و به پارک المنتری (Elementury) رفتیم در طول شب از درختی روی درخت دیگر میپرید و آن شب دو بار بالا آوردم واقعا خجالت آور بود البته همان شب در جنگل زیر نور ماه عشقبازی کردیم که این آن اتفاق را جبران میکرد یکشنبه ی گذشته مرا به کلیسای باپتیست (Baptist)برد و فقط می خواست به من ثابت کند که با دیدن مجسمه مسیح و صلیب تبدیل به سنگ نخواهدشد البته شب بود و کسی در کلیسا نبود قرار بود برای کریسمس مرا به اسکله ببرد و یا به زمین گلف مونرو !نمیدانم این فکر های عجیب از کجا به ذهنش میرسید نمیدانم چرا کسی به او نمیگفت در این هوا و در شب قایق سواری یا بازیه گلف دیوانگیست نمیدانستم میداند من در شب نمیبینم یا نه!،خب او در شب بهتر از روز میدید اینکه شب را در جنگل بمانم برایم سرگرم کننده و جدید بود ولی خب دیوانه وار هم بود ،لوناپییر دو بار رنگ برف را به خود دیده بود البته مدت زیادی روی زمین ننشست ولی باران مداوم جنگل رفتن را برای من و ویلیام سخت می کرد که از این بابت خوشحال بودم گاهی دلم می خواست مثل زوج های عادی به تئاتر یا سینما میرفتیم یا یک شام رمانتیک را زیر نور شمع نوش جان میکردیم و تمام شب را در آغوش هم میرقصیدیم ولی اینها اتفاقاتی بود که هیچ وقت نمیفتاد و ویلیام همیشه مرا جاهای عجیب و دور از تصور میبرد
,, چه فکری ویلیام ,,
این را نت گفت
,,نظرتون چیه خودمون جشن شکر گزاری رو برگزار کنیم تمام تدارکاتشم با من ,,
,,توی کالج؟؟ ,,
,,نه کنار دریاچه طلایی (Golden lake),,
ویلیام بود و فکر های عجیب و غریبش
,,عالی میشه ,,
این را نت گفت البته مطمئن بودم نت از این نظر استقبال میکرد
,,احمقانست ,,
این را رناتا گفت و از جمعمان دور شد
,,من که موافقم اونجا بهترین جاست فقط به یکم نور و آتیش نیاز داریم ,,
این را هم چارلز گفت
,,نظر تو چیه مد؟ ,,
پس از ویلیام دیوانه تر هم وجود داشت
,, نمیدونم فکر نمیکنین برای رفتن به دریاچه هوا خیلی سرده؟ ,,
از آن دریاچه خاطره ی خوبی نداشتم و مطمئن بودم هرگز دیگر درون آن دریاچه پا نمیگذاشتم نت با هیجان گفت
,, همینش جالبه لطفا نگو نه اگه تو قبول نکنی ویلیام دیگه کاری نمیکنه ,,
خندیدم در همین مدت کم همه فهمیده بودند اگر از ویلیام سر رئیس جمهور هم میخواستم برایم خواهد آورد نت ملتمس نگاهم کرد
,,باشه باشه اینجوری نگاهم نکن ,,
خندید
,,پس همه چیو بسپرین به من فقط به بقیه ی بچه ها یی که نمیرن بگین بیان دریاچه,,
,,اینکارو بسپر به من ,,
نت روی میز رفت و با جیغ به همه اطلاع داد ،ویلیام دستم را لمس کرد زمزمه کردم
,,اونارو طلسم کردی که قبول کنن ,,
خندید
,,نه من اینکارو نمیکنم اگه از این فکر خوشت نیومد یه کار دیگه میکنیم ,,
مرا بوسید
,, نه خوبه یه تجربه ی جدیده البته اگه مثل نت ازم نخوای توی دریاچه شنا کنم ,,
خندید همه از دور ما رفتند و فقط منو ویلیام نشسته بودیم بقول نت من و ویل بیش از حد در رابطیمان لوس بودیم
,,فکر کنم خوش بگزره ,,
این را رافائل که کنار جین ایستاده بود گفت جین با لباس سرخ و کوتاهش فوق العاده بنظر میرسید مطمئن بودم میدانست چه پاهای بلند و زیبایی دارد که مدام آن را در دید قرار میداد هنوز هم از او متنفر بودم و از نگاهش میفهمیدم احساسمان دو طرفه بود دستم را روی بازوی ویلیام گذاشتم و سرم را به شانه اش تکیه دادم ،ویلیام کاملا معنی حرکتم را میدانست ریز خندید ،هنوز هم از رافائل میترسیدم و با دیدنش احساس عجیبی به من دست میداد که باعث میشد از او دوری کنم چسمانش پر از شرارت بود با آن خط سیاه زیر چشمانش با آن صدایی که فکر میکنم در همین چند هفته کل دختران کالج را شیفته ی خودش کرده باشد بوضوح میدیدم که با دیدن او قصد لبندی دارند ولی خوب میدانستم رافائل فقط برای خون آنها را میخواست جین از حرکتم اخم کرد
,, فکر میکنی ویلیام فرار میکنه که محکم بهش چسبیدی؟,,
,,نه عزیزم سرم و روی شونش تکیه دادم چون مطمئنم این شونه ها تا ابد برای من میمونه ,,
بوضوح دندان هایش را روی هم فشار میداد ولی سعی کرد خونسردانه صحبت کند ,,
با من شصت سال طول کشید ببینم با تو چقدر طول میکشه ,,
,,با تو فقط از روی نیاز بودم ولی با اون ،...من عاشق مدیسم ,,
,,بودن با انسان ها خجالت آوره ,,
,,من از بودن با مدی به خودم افتخار میکنم اون خاص ترین دختریه که در تمام عمرم دیدم ,,
با تمسخر صدایی از دهانش در آورد و رفت تمام مدت نگاه رافائل را روی خودم حس میکردم ،ویلیام بی توجه به رفتنش انگشتش را روی پوست بازویم کشید
,,هیچکس نمیفهمه ,,
انگشتش را به سمت بالا حرکت داد
,, چیو؟ ,,
انگشتش را از قفسه سینه ام رد کرد
,, اینکه چقدر عاشقتم ,,
انگشتش به سمت پایین حرکت کرد پیراهن به تن داشتم و لباس زیر نپوشیده بودم دستش بین سینه هایم توقف کرد سینه ام تحریک شده بود دستش را برداشت با سرخوشی خندید
,,هیچ کس نمیفهمه منو تو برای هم ساخته شدیم ,,
سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم
,, بریم خونه؟ ,,
بلند خندید
,, نزدیکه کلاس بعدیت شروع بشه ,,
,,گور پدر کلاس همین الان بریم ,,
لبش را با لبخند روی لب هایم گذاشت مثل همیشه در آغوشم گرفت همه به این رفتارمان عادت کرده بودند گاهی فراموش میکرد که من پا دارم !
,, باشه بریم ,,
این روز ها همیشه همین لبخند روی لب هایش بود شاید میدانست لبخندش تا چه حد سحر آمیز بود همانطور که با سرعت انسانی به سمت خانه اش میرفتیم مرا میبوسید و تقریبا عشقبازی میکردیم صدای پچ پچ ها را واضح میشنیدم که بیشترشان از خوناشام ها بود کاش میتوانستم ویلیام را با خود ببرم ولی این شدنی نبود ویلیام به پرکینز ها تعلق داشت لبش را از روی دهانم برداشت
,, ویل هنوز متوجه نشدن قتل ها کار کی بوده؟ ,,
,,نه عزیزم نفهمیدن ,,
,,ممکنه کار یکی از خوناشام ها باشه؟ ,,
,,نه اگه بود از بویی که از آلارد و مگی می اومد می فهمیدیم در ضمن چرا یه خوناشام باید هم نوعش و بکشه؟ ,,
روی تخت بودیم
,, شاید کار یه گرگنماست ,,
,,نه اگه اون گرگینه بود حتما بوش و حس میکردم و مطمئن باش حتی یک قطره هم خون نمیذاشت توی بدن اونا بمونه گرگینه ها به خون خوناشام ها علاقه ی زیادی دارن خوردن گوشت یه خوناشام براشون قدرت به همراه میاره اگه هر جا خوناشامی و تنها ببینن تا آخر خونشو مینوشن دلیل اصلیه دشمنیه ما با اون ها همینه,,
,, ممکنه قتل دیگه ای هم اتفاق بیفته؟ ,,
,,امیدوارم که نیوفته امیدوارم ,, ؟
لحظه ای تصور اینکه ویل نفر بعدی در لیست آن قاتل باشد در ذهنم آمد و باعث شد به گریه بیفتم.
,, چرا خودش نیومد؟,,
,,خودش مشغول آماده کردن وسایل بود ،مدی میشه انقدر غر نزنی فقط چند ساعته که اونو ندیدی,,
سوار ماشین قدیمی نت شده بودیم و به سمت دریاچه میرفتیم
,,چارلز کجاست؟ ,,
,,اون کنار دریاچست رفت تا به ویل کمک کنه ,,
از جاده ی خاکی بدرون جنگل رفتیم زمین کمی خیس بود
,,بودن با ویلیام چجوریه مدی؟ ,,
,,یعنی چی چجوریه؟؟؟ ,,
,,منظورم خوابیدن باهاشه باید جالب باشه درسته؟ ,,
,,آره خیلی خوبه ,,
دوست نداشتم بیشتر از این برایش توضیح دهم پس حرف را به سوی خودش کشاندم
,,هنوز تو فکر جاکوبی؟ ,,
,,نمیتونم بهش فکر نکنم مدی,,
,,اونا اون چیزی که فکر میکنی نیستن برای تو چارلز بهترین انتخابه چارلز خیلی خوبه,,
,,آره چارلز خیلی خوبه ولی ... ,,
با دیدن دریاچه دست از حرف زدن برداشت فضای دریاچه آن چیزی نبود که دفعه قبل دیده بودم چندین ماشین آنجا بودبا نور افکن هایی روی سقفشان فضا کاملا روشن بود یک میز بزرگ کنار دریاچه بود چندین خدمه مشغول پذیرایی بودند روی میز انواع نوشیدنی ها و غذا ها و دسرهای رنگارنگ بود صندلی ها بطور نا مرتب همه جا چیده شده بود صدای موزیک راک دیوانه وار از یکی از ماشین ها میامد چندین دختر و پسر میرقصیدند و مینوشیدند رناتا طبق گفته اش نیامده بود دور تا دور دریاچه را نگاه کردم چندین خیمه ی آتش دور تا دور دریاچه بود ولی ویلیام دیده نمیشد
,, هعی پسر ببین ویلیام چکار کرده ,,
به سمت میز رفتیم نت برای خودش و من نوشیدنی برداشت یک نفس سر کشیدم نت خندید
,, آرومتر دختر این اورکلییره ( نوعی عرق دو آتیشه ) گیلاس دیگری برداشتم ,,
,,اشکال نداره فکر کنم امشب دلم بخواد حسابی مست بشم ,,
نت خندید با آهنگ بدنش را تکان میداد
,, بیا برقصیم,,
,,باید ویلیامو پیدا کنم تو برو برقص منم میام ,,
نت سری تکان داد و به سمت رقصنده ها رفت گیلاس بعدی را هم بالا دادم احساس گرما میکردم گرمااز بیرون نبود بلکه انگاررگ هایم در حال آتش گرفتن بود کافشنم را در آوردم و روی یکی از صندلی ها گذاشتم دور تا دور دریاچه را گشتم ولی خبری از ویلیام نبود کمی بطرف جنگل رفتم و همان لحظه صدای پایی از داخل جنگل شنیدم مطمئنا ویلیام بود به داخل جنگل رفتم آنجا تاریک بود ولی صدای پایش را میشنیدم صدایش زدم
,, ویلیام تو اونجایی؟ ,,
صدایی را کنار گوشم شنیدم
,,اینجا نیست ولی میتونم ببرمت پیشش ,,
بدون اینکه حتی مهلت ترسیدن به من بدهد مرا ازپشت بغل کرد و با سرعت غیر انسانی به داخل جنگل رفت از شک بیرون آمدم و فریاد زدم
,, ولم کن لعنتی منو بزار زمین ,,
,,می خوام ببرمت پیش ویلیام مدی بهم اعتماد کن ,,
,, چرا باید بهت اعتماد کنم تو داشتی منو میکشتی,,
,,من که عذر خواهی کردم ,,
,,واقعا فکر کردی با یه عذر خواهی بی حساب میشیم ؟ ,,
,,مدی باور کن اگه میدونستم کسی که قصد شکارش و دارم یکی مثل توعه اصلا بهت صدمه نمیزدم ,,
صدای عصبی از دهانم در آوردم
,, مسخرس,,
,,مسخره نیست مدی من ...,,
حرفش را قطع کردم
,, نمی خوام چیزی بشنوم منو برگردون کنار دریاچه خودم نمیتونم برگردم راه و بلد نیستم ,,
بی توجه به حرفم همانطور با سرعت میرفت غریدم
,, وایسااا همین حالا ,,
ایستاد مرا زمین گذاشت جایی که بودیم دیگر خبری از درخت نبود یک فضای باز شبیه یک دشت بزرگ بود نور ماه آنجا را روشن کرده بود درختان جنگل با ما چندین یارد فاصله داشتند
,, منو از اینجا ببر همین حالا وگرنه ... ,,
,,وگرنه چی؟ دیگه اینجا خبری از اون ارتش ریشه ایت نیست نمیتونی کاری بکنی,, ترسیدم
,, منو آوردی اینجا که اذیتم کنی؟ همش بخاطر نوشیدن خونمه؟ ,,
,,نه مد،من فقط شوخی کردم چرا از من هیولا ساختی ؟ من فقط می خوام ببرمت چیزی که می خوای ببینی و نشونت بدم ,,
خب مگر او یک هیولا نبود ؟
,,من چی قراره ببینم؟ ,,
,,مگه دنبال ویلیام نبودی؟ ,,
,,بله،اون کجاست؟ ,,
,,پس بهم اعتماد کن و بزار ببرمت پیشش قول میدم سالم برسونمت اونجا ,,
به سمتم آمد سرم را به نشانه ی باشه تکان دادم میدانستم کارم احمقانه است ولی در صدایش دروغ نبود با آنکه آن لبخند شرورش باعث نگرانیم میشد اینبار یک دستش را پایینتراز شانه ام و دست دیگرش را زیرزانوانم گذاشت و مرا در آغوش گرفت و دوباره با همان سرعت حرکت کرد دستش را روی کمرم کمی حرکت داد
,, اوممم بوی خوبی میدی مدی چه پوست نرمی داری ,,
,,اگه قراره باهام لاس بزنی همین حالا برم گردون ,,
,,بد اخلاق نباش فقط ازت تعریف کردم ,,
ساکت شدم دوباره درون جنگل بودیم بعد از حدود دو دقیقه ایستاد مطمئن بودم مصافت زیادی را آمده بودیم
,, هیششش فقط آروم ،شاید دلشون نخواد مزاحمشون بشیم ,,
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم یک خانه ی سنگیه بزرگ وسط جنگل بود جین و ویلیام روی ایوانش نشسته بودند صدایشان را واضح میشنیدم
,,من باید برم جین مدی منتظرمه,,
,,تو نمیتونی تو این وضعیت تنهام بزاری من بهت نیاز دارم ,,
ویلیام انگشتانش را بین موهای جین لغزاند دوباره همان گرما بسراغم آمد رگ هایم در حال سوختن بود پیراهن بافتم را در آوردم و روی زمین پرت کردم و متوجه شدم که رافائل آن را برداشت
,, جین این کار شدنی نیست تو باید درکم کنی ,,
جین دستانش را دور کمر ویلیام گذاشت
,, ولی تو میتونی با من هم باشی من بهت احتیاج دارم اینکار و با من نکن ,,
اگر انسان بود میگفتم در حال گریه کردن حرف میزد ویلیام جین را کاملا به سمت خودش کشید و او را کاملا در آغوش گرفت دیگر تحملش را نداشتم
,, منو از اینجا ببر ,,
حرکتی نمیکرد و فقط موشکافانه به من نگاه میکرد
,, خواهش میکنم رافائل ,,
بسرعت مرا در آغوش گرفت و به سمت دیگر حرکت کرد
,, این هیچی و ثابت نمیکنه,,
,,منکه چیزی نگفتم,,
,, مطمئم فقط جین می خوادبا ویلیام باشه ,,
مطمئن نبودم
,, مطمئنم جین و پس میزنه ,,
باز هم مطمئن نبودم
,, من به عشق ویلیام اعتماددارم ,,
دروغ میگفتم من هر گز به کسی اعتماد نداشتم پدرم جوری مرا بزرگ کرده بود که هیچ وقت به کسی اعتماد نکنم
,, تو میدونستی جین پیش ویلیامه؟ ,,
,,نه فقط حدس زدم که باید اونجا باشه ,,
,,اون خونه برای کیه؟ ,,
,,خونه ی جینه ,,
,,میشه بایستی فکر می کنم حالم خوب نیست ,,
ایستاد شاید سه متر بالا پرید و روی تنه ی درختی نشست و مرا روی پایش گذاشت غمگین تراز آن بودم که به فاصلیمان توجه کنم
,,تو سردت نیست؟ فقط یه تاپ نازک تنته بهتر نیست اینو بپوشی؟ ,,
و به لباسی که روی زمین پرت کرده بودم و او آن را برداشته بود اشاره کرد
,,نه گرممه اگه اینجا نبودم همینو هم در میاوردم ,,
,,باید چیز جالبی میبود ,,
با شرارت و شیطنت خندید بی توجه به حرفش سرم را بسمتش خم کردم
,, اونا با هم خوابیدن؟ ,,
,,نه نخوابیدن ,,
,,تو مطمئنی؟ ,,
,,آره مطمئنم ,,
,,چرا منو آوردی اینجا؟؟ ,,
,,چون تو می خواستی ویلیام و پیدا کنی و من کمکت کردم ,,
,,ولی تو میدونستی اونا با همن ,,
,,مدی،اونا چند دَهَست که با هم بودن از خون هم نوشیدن با هم عشقبازی کردن جداشدنشون از هم خیلی سخته حتی اگه خودشون اینو بخوان ,,
,,آره مخصوصا که جین خیلی خشگله ,,
سرش را به صورتم نزدیکتر کرد با همان صدای تحریک آمیزش که انگار مدام داشت به من پیشنهاد بیشرمانه میداد زمزمه کرد
,,تو از اون خیلی خشگلتری مدیس،! 450سال پیش وقتی انسان بودم غروب خورشید و برای آخرین بار دیدم چشمات همون رنگ و داره هر وقت چشم هاتو میبینم به یاد غروب خورشید میفتم ,,
سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم نمی خواستم فکر کند روی من تاثیر میگزارد
,, تو450سالته؟ ,,
,,نه 475سالمه وقتی 25ساله بودم تبدیل شدم ,,
,,چجوری تبدیل شدی؟؟ ,,
,,باور کن این آخرین چیزیه که دلم میخواد تو زندگیم دربارش حرف بزنم,,
,,پس تو از ویلیام پیرتری ,,
,,و البته قویتر هر چی سن خوناشام ها بالاتر میره قوی تر و سریعتر میشن ,,
,,اگه اون شب با ویلیام مبارزه میکردی اون شکست می خورد درسته؟ ,,
,,مطمئنا ،ولی اگه تو بهش کمک میکردی نمیتونستم شکستتون بدم تو خیلی قوی هستی ,,
سرم را کج کرده بودم و به چشمانش نگاه میکردم رشته ای از موهایم را از صورتم کنار زد و پشت گوشم گذاشت انگشتش را از گیجگاهم تاروی شانه ام کشید
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و سه عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
,,واقعا می خواستی باهام بیای آلاسکا یا میدونستی کامیلا تحمل نمیکنه که تو بری؟ ,,
,,میدونستم نمیتونه از من دور باشه و اگه راضی نمیشد باهات میومدم ,,
,, بهتر نیست من برم کلبه؟ ,,
,,فقط بیست دقیقه به طلوع خورشید مونده نمیتونم بزارم تنها بری نمی تونم تنهات بزارم پیشم بمون خیالم راحتتره ,,
این را التماسگونه گفت گوشه لبانش را بوسیدم
,,اگه مثل اون شب بهم صدمه بزنی چی؟ ,,
,, دیگه اون اتفاق نمیفته عسلم بهت قول میدم ,,
خودم را روی تخت رها کردم
,,همه ی حرف هایی که اونجا زدی راست بود ؟,,
,,آره همشون حقیقت بود متاسفم باید زودتر بهت میگفتم,,
,,هنوز برام قابل فهم نیست یعنی واقعا من یه ساحره ام ؟ ,,
,,میدونم عجیبه ولی اونجوری که فکر می کنی نیست درباره ساحره ها چیز های بدی گفتن ولی حقیقت حرفیه که رناتا توی سالن اجتماعات گفت ,,
سوال های زیادی داشتم که فکرم را مشغول کرده بود و هزاران سوال در مغزم میچرخید
,, چرا وقتی اسم مادر بزرگم و بردی کامیلا تعجب کرد ؟اون مادر بزرگم و میشناسه؟,,
,,اونا با هم دوست بودن ,,
این دیگر از آن حرف ها بود
,,چطور ممکنه؟ یه ساحره و یه خوناشام با هم دوست بشن؟ ,,
,,این دوستی برای قبل از اونه که کامیلا تبدیل بشه ,,
این مسخره تر از حرف قبلیش بود
,,این امکان نداره مطمئنا کامیلا از تو بزرگتره! اون چند سالشه؟,,
,, 252سال ,,
,,مادر بزرگ من تو سن70سالگی از دنیارفت ممکن نیست اونا با هم دوست بوده باشن,,
,, مادر بزرگت 70سالش نبوده مدی ,,
خواستم چیزی بگویم که حرفم را برید
,,میدونم گیج شدی ،ساحره ها مثل خوناشام ها نامیرا نیستن ولی تا وقتی از جادوشون استفاده کنن جوون میمونن مادر بزرگ تو بعد از اینکه عاشق پدر بزرگت شد تصمیم گرفت با اون پیر بشه و بمیره برای همین دیگه از جادوش استفاده نکرد ,,
,,می خوای بگی من پیر نمیشم؟ ,,
,,هنوز نمیدونم تو هنوز کامل رشد نکردی چند ماه دیگه متوجه میشیم از طرفی تو یه نیمه انسانی شاید روی تو اثر نکنه ,,
,,,نمیفهمم پس چرا پدربزرگ و مادر بزرگم هیچی بهم نگفتن اونا وقتی من کنارشون بودم مایایی حرف میزدن تا من متوجه حرفاشون نشم ولی میدونستم درباره من حرف میزنن چون اسمم و بین حرفاشون میشنیدم مادر بزرگم گاهی چیزای عجیب غریبی درباره محافظت کردن از خودم بهم میگفت و من نمیفهمیدم چرا و، الان میدونم اون میدونست من چیم و از اون بدتر اینکه پدر مادرم کشته شدن از دست دادنشون به اندازه کافی سخت بود ولی اینکه به دست یه خوناشام کشته شدن همه چیو بغرنج تر میکنه ..... اون خوناشام اسمش چی بود ؟ ,,
با دقت به حرف هایم گوش میداد این عادتش را دوست داشتم وقتی پر حرف میشدم ساکت میماند و فقط گوش میکرد
,,بیگ لنس ,,
,,اون کیه؟,,
,,اون یه خوناشام خیلی قدیمیه سنش خیلی زیاده و اگه بخوام به زبان انسانی برات توضیح بدم مثل یه پادشاهه به همون قدرتو عظمت ,,
,,الان کجاست؟ ,,
حتی بااینکه او راندیده بودم بشدت احساس نفرت می کردم
,,نمیدونم مد هیچکس نمیدونه ،میدونم سوالای زیادی داری ولی بزارش برای بعد الان باید بخوابی یکم به مغزت استراحت بده ,,
سرم را به معنی تایید تکان دادم روی تخت دراز کشیدم ویلیام پیراهنش را در آورد و گوشه ای پرت کرد و کنارم دراز کشید و ملافه را روی هر دویمان کشید در آغوش ویلیام فرو رفتم دستانش را بدورم پیچید لمس آغوشش و پوست نرم و ماهیچه های سخت سینه و شکمش فوق العاده بود نفس عمیقی کشیدم بوی عطرش باعث ضربان گرفتن قلبم شد خود رابیشتر به او چسباندم و سینه اش را بوسیدم از بوسه ام تکان کوچکی خورد به نفس نفس افتادم ،ویلیام سر خوشانه خندید
,,برای بعد عسلم،برای بعد ،فقط بخواب ,,
سخت بود ولی چشمانم را بستم و مغزم را از اینهمه اتفاق خالی کردم قبل از اینکه کاملا بخواب بروم حرکت انگشتانش را روی ستون فقراتم حس کردم.
دقیقا یک ساعت بعد از طلوع خورشید بیدار شدم در تمام عمرم آنهمه نخوابیده بودم شاید بخاطر خستگی درد و یا خون خوناشامم بود ویل کنارم نبود از تخت بیرون آمدم و یک دست از لباس های خودم را روی صندلی کنار تخت دیدم حتما به کلبه ام رفته ،و لباسم را آورده بود آن ها را پوشیدم و از پله ها بالا رفتم و همانطور که بالا میرفتم صدای جین را شناختم با عشوه ی مخصوص به خود با ویلیام حرف میزد و همینطور بوی خوش غذا را حس کردم ! کنار در ایستادم و کمی فضولی کردم
,, تا حالا ندیدم برای غذای خودت غذا درست کنی واقعا خجالت آور شدی! (بعد از کمی سکوت ادامه داد)دیشب اینجا خوابید؟,,
,,آره پیش من بود ,,
ویلیام بی حوصله جوابش را میداد
,, میشه کارتو باهاش تموم کنی و بفرستی خونش؟ امشبو میخوام پیش تو باشم ,, ,,فکر میکردم با رافائل نایت باشی ,,
,,حسود کوچولوی من ،نه عزیزم اون فقط همراه من اومده ,,
,,من حسودی نمی کنم جین برام اهمیتی نداره,,
,,بهت نیاز دارم ویل امشب میخوامت ,,
این را با لحن ت.ح.ری.ک آمیزی گفت فورا به داخل آشپزخانه اش رفتم دیگر تحمل حرف هایش را نداشتم چه خوب میشد اگر همان میخ های چوبی را در قلب آن ه.ر.ز.ه فرو کنم زیاد که خشن نبودم؟ بودم؟ به این که حسادت نمیگفتند ؟ میگفتند؟ ویل با دیدنم با دستپاچگی بسمتم آمد
,, بیدار شدی عزیزم ،فکر می کنم خیلی خسته بودی و فکر کنم حسابی گرسنه باشی ,,
لبانم را بوسید و من کمی بیشتر بوسیدن را کش دادم به این بدجنسی میگفتند؟؟ از بوسه اش میفهمیدم عصبی بود ولی به روی خودم نیاوردم بسیار گرسنه بودم و بوی خوش غذایی که درست کرده بود اشتهایم رابیشتر ت.ح.ر.یک میکرد از شب گذشته چیزی نخورده بودم البته بغیر از خون ویلیام را که شبیه یک اکسیر نجات بخش برایم عمل کرده بود
,, ویلیام این خجالت آوره تو نمیتونی جلوی من اونو ببوسی ,,
غریدم
,, و چرا نباید ببوسه؟؟؟,,
,,بهش نگفتی ویلیام؟....منو ویل ....,,
ویلیام حرفش را برید و با صدای لرزانی زمزمه کرد
,, از اینجا برو جین ما با هم یه قرار هایی داشتیم و حالا همه چی تموم شده دیشب که گفتم عاشق مدیس هستم ,,
,,دیشب فکر می کردم چون می خوای جونشو نجات بدی همچین چیزی گفتی ,, دستانش را پشت گردن ویلیام گذاشت و سرش را نزدیک صورت ویل برد حسادت چون تیغ در چشمانم فرو رفته بود و فشارش را ازترکیدن چراغ بالای سرش فهمیدم ویلیام خودش را عقب کشید جین جیغ کشید و تکه های شیشه را از روی موهایش برداشت و فهشی زیر لب به من داد
,, اشتباه فکر کردی الان هم منو مدیو تنها بزار اون باید غذا بخوره ,,
جین به عقب برگشت و غرید
,, اشتباه بزرگی مرتکب شدی مطمئن باش از اینکارت پشیمون میشی ,,
به نشانه تهدید به گردنم نگاه کرد و رفت ویلیام میز رابرایم چیده بود صورتم را شستم و روی صندلی نشستم و در سکوت نگاهش کردم درون یک گیلاس کالوادوس (نام نوعی برندی) ریخت و نوشیدنی را روی میز گذاشت به میز نگاه کردم اینکه خوناشامی که تقریبا دو قرن غذایی نخورده بود همچین میزی چیده باشد و چنین غذایی پخته باشد خیلی عجیب بود
,, چرا شروع نمیکنی؟؟ ,,
,,تو نمی خوای چیزی بگی؟ ,,
نفسش را با آه بیرون داد
,,منظورت جینه؟,,
,,مطمئنا,,
اخم کرده بودم حسادت دیوانه کننده بود ،کسی که روبرویم نشسته بود خوناشامه زیبای من بود
,, اون خواهر منه ,,
خب، این آن چیزی نبود که فکر می کردم با تعجب پرسیدم
,, خواهر؟ خواهر واقعی؟ ,,
,, نه خواهر واقعیم نیست اندرو اونو تبدیل کرد،صدو بیست سال بعد از تبدیل شدن من,,
,,منظورش از قرار چی بود؟,,
,,عسلم بهت که گفتم من دویست سالمه و خب ...ما .. ...یعنی من و اون با هم ..... اوه.. نمیدونم چجوری بهت بگم ,,
,,منظورت اینه باهاش س.ک.س. داشتی؟؟ ,,
اینبار من بودم که کمکش میکردم تا آن اسم را بزبان بیاورد
,,آره منظورم همونه ,,
این را با خجالتی که هر گز از او ندیده بودم گفت
,, تو با خواهرت خوابیدی؟,,
,,اونجوری که فکر می کنی نیست مدی رابطه ما (نفس عمیق کشید) رابطه ی ما پیچیدس ما واقعا همخون نیستیم و اون سال های اول غیر قابل کنترل بود و فقط به س.ک.س و خون فکر می کرد ما برای اینکه کسی و نکشه مجبور بودیم توی خونه نگهش داریم و هر دومون نیاز به رابطه داشتیم و با هم قرار گذاشتیم تا از همدیگه استفاده کنیم تا نیاز هامون و برطرف کنیم و قسم می خورم هیچ عشقی وسط نبودفقط از روی نیاز بود ,,
,,پس تو باهاش سکس داشتی امشبم اومده بود تا باهات بخوابه؟ ,,
,,توضیح دادن برای تو خیلی سخته ...مد ..من اینهمه سال عمر کردم نمیتونستم بدون س.ک.س زندگی کنم و با هیچ انسانی هم نخوابیدم ,,
,,ولی منم انسانم؟ ,,
,,نه تو نیمه انسانی و قبلا که درباره بلوغ خوناشام ها برات گفته بودم ,,
,,یعنی الان به سن بلوغ رسیدی؟,,
,,مطمئنا ,,
,,الان نظرت راجع به جین چیه خب،اون خیلی جذابه فکر نکنم دل کندن از اون آسون باشه ,,
حسود شده بودم و البته دلم میخواست عصبانیتم را یک جایی خالی کنم و حالا جز ویلیام چه کسی کنارم بود تا اینکار را انجام دهم؟
,, معلومه که دیگه رابطه ای نیست الان فقط تو توی زندگیم هستی و تو جذابترین دختری هستی که تو زندگیم دیدم پس لطفا دیگه درباره چیز های آزاردهنده فکر نکن و غذاتو بخور ,,
نفس عمیقی کشیدم حق با او بود مطمئنا اگر خود من هم ساحره نبودم تا حالا با پسران زیادی میخوابیدم ،ویلیام سال ها تنها بود و جین را کنارش داشت که فوق العاده زیبا بود و من هم نمیتوانستم میزان شهو.ت خوناشام ها را تخمین بزنم آرام سرم را تکان دادم و مشغول خوردن غذای فوق العاده ای که برایم آماده کرده بود شدم
,,تو نمیخوری؟ ,,
و بعد متوجه اشتباهم شدم
,, اوه متاسفم شما غیر از خون چیزی نمی خورین درسته؟,, ,,
,,درسته,, ,,
,,بد چیزی و از دست میدین ,,
با لذت خندید با ولع غذایم را می خوردم با لذت به خوردنم نگاه می کرد لبخند دلنشینی گوشه ی لب هایش بود انگار خیالش ازبابت چیزی راحت شده بود شاید فکر می کرد درباره جین بیشتر حرف خواهم زد
,,باید بریم کالج؟ ,,
,,نه امروز اولین شب رابطمونه میخوام فقط با تو باشم و تنها ,,
از صدایش که هوس انگیز از دهانش بیرون میریخت حس رخوت در من ایجاد شد ولی یک چیزی آن وسط اذیتم میکرد
,, ولی فکر کنم بهتر من برم ,,
,,از اینجا بودن ناراحتی ,,
این را هم با همان لحن گفت قصد داشت با صدایش مرا از پا بیاندازد سعی کردم در مقابل احساس شدید خواستن مقاومت کنم منقبض شدن عضلات شکم و رانم را حس میکردم همینطور جمع شدن انگشتان دست و پایم بطور غیر ارادی
,,نه ... خب ..اممم وسایلم کلبست و ... اوممم ..فکر کنم توام باید تغذیه کنی ,,
و اصلا دلم نمیخواست بدانم قرار است نیش هایش گلوی چه کسی را بدرد حس بدی از این قضیه داشتم با او همه چیز زیبا بود لذتی که از کنار او بودن میبردم بینظیر بود ولی یک چیز هایی این وسط باعث میشد یادم بماند که او یک خوناشام است آن هم این بود که اون خون دوستانم را مینوشید
,,من دیشب تغذیه کردم مدی شاید خودت متوجه نشدی ولی دیشب خیلی خونریزی داشتی و خونت اومم نمیدونم با خون انسانها فرق داره خیلی قویتر از خون انسانه فکر نمیکنم تا سه روز دیگه نیاز به تغدیه داشته باشم ,,
سرم را بنشانه فهمیدن تکان دادم ولی هنوز هم حس بدی از این قضیه داشتم غذایم را تمام کردم
,,تو آشپز فوق العاده ای هستی ویلیام ,,
دستم را روی شکمم کشیدم ،خندید ایستادم و ضرف غذایم را در سینکی که مطمئن بودم اولین بار است از آن استفاده شده گذاشتم قصد تمیز کردن ظرف را داشتم که حضورش را پشت سرم حس کردم و دهانش را کنار گوشم!
,,دیگه نمیتونم تحمل کنم ,,
آنچنان با حرارت همان چند کلمه ی ساده را به زبان آورد که احساس ضعف به من دست داد دستش را دور کمرم گذاشت تا از افتادنم جلوگیری کند لب هایش گوش و گونه ام را لمس کرد چشمانم را بستم مقاومتم شکسته بود این چیزی بود که مدت ها میخواستم و حالا در آن لحظه قرار داشتم و کمی احساس ترس میکردم مرا در آغوش گرفت و از پله ها بالا رفت و داخل اتاقی که شب گذشته مرا آنجا به حمام برده بود شد با نگاه اول میتوانستم بفهمم او عاشق دریا ست تخت بزرگی در اتاق بود با صدف های رنگارنگ تزیین شده بود قاب تمام عکس ها اثری از دریا را در خود داشت برخلاف اتاقی که زیر زمین بود اینجا اصلا ساده نبود بلعکس زیبا بود و تجملاتی !،و کمی روحیه اش را به من میفهماند ،
,,خوبی؟,,
,,آره اینجا خیلی قشنگه ,,
,,بنظر ناراحت میای؟بخاطر جین هنوز ناراحتی؟ ,,
فقط کمی استرس داشتم در این لحظه جین حتی در عمیق ترین قسمت های مغزم هم جایی نداشت
,,نه اصلا به اون فکر نمیکردم اصلا دیگه دربارش حرف نزن ,,
اخم کردم و انگشت اشاره ام را بنشانه ی سکوت روی دهانش گذاشتم نوک انگشتم را بوسید و آن را در دهانش گذاشت زبانش را روی انگشتم کشید و مستقیما به چشمانم نگاه میکرد از لذت چشمانم بسته شد با دست دیگرم یقه ی لباسش را گرفتم و به سمت خود کشیدم انگشتم را از دهانش در آوردم و چانه اش را بوسیدم وپوست نرم صورتش را با لبم لمس کردم ، زبانش را روی لبم کشید و لبش را رو لب هایم گذاشت و نرم و عمیق بوسید دستش از زیر پیراهنم به سمت بالا رفت و دستش را از پهلویم رد کرد و روی خط ستون فقراتم به حرکت درآورد به پشتش چنگ زدم حس لمس عضلاتش مرا از خود بیخود کرده بود به نفس نفس افتادم بوسه اش طولانی و ت.ح.ر.ی.ک آ.م.ی.ز بود کاملا معلوم بود در این کار مهارت 200ساله دارد انگشتش جایی بین مهره ی آخر ستون فقراتم متوقف شد تیشرتش را در آورد پیرا هن مرا هم! هنوز هم میترسیدم که چیزی را منفجر کنم یا شیشه ای را بترکانم با اینکه خیلی تمرین کرده بودم ولی هیچوقت اینچنین حجم عظیمی از هیجان را حس نکرده بودم متوجه نگرانی ام شد
,, مهم نیست اگه چیزی و بشکنی بهش فکر نکن ,,
فقط سرم را تکان دادم لبانش از گردن و سینه هایم گذشت آهی ناخواسته از سینه ام بیرون آمد نفس نفس میزدم و بی صبرانه او را می خواستم حرفی نمیزدم و او بود که زمزمه میکرد و وقتی شروع کرد دیگر دلم نمی خواست تمام شود وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده بی حرکت ماند کمرش را محکم نگه داشتم
,,نه ویلیام ولم نکن ادامه بده خواهش میکنم اگه تمومش کنی من میمیرم,,
,,چرا بهم نگفتی باکره ای اگه میدونستم ... ,,
حرفش را با بوسه ام بریدم با التماس نالیدم
,, من خوبم لطفا ...لطفا ادامه بده ,,
میتوانستم بوی خون را حس کنم و مطمئنن او هم حس میکرد نفسش را حبس کرده بود
,, این بزرگترین هدیه ایه که کسی بهم داده ,,
این را با صدایی غیر قابل باور گفت
لبانم را بی وقفه به دهان گرفت تمام اعضای بدنم بی حس بود و فقط ویلیام را می خواست میدانستم بعدا از اینکارم خجالت میکشیدم ولی حالا آنقدر لذت برده بودم که می توانستم برای تمام عمرم اینکار را انجام دهم درد کمی داشتم شاید ه.وس باعث شده بود دردی را حس نکنم زمانی که هر دو از رابطه یمان راضی شدیم بدون اینکه آرام شود زبانش را روی بدن زخم شده ام کشید مطمئن بودم خیلی مقاومت کرده بود که زودتر خون روی زخمم را ننوشد البته یک حُسن هم برای من داشت زخمم بسرعت خوب میشد اما آنکارش آنقدر لذت داشت که دوباره بسمتش رفتم او خندید
,, مطمئنی؟,,
دستانم را گرفت و مرا روی تخت گذاشت نالیدم
,, نمیتونی؟ ,,
با صدا خندید
,,امتحانم کن ,, ..... .
نمیدانم چند دقیقه بود که بی حرکت روی آن تخت دراز کشیده بودیم فکر من به چهار ساعتی بود که روی آن تخت گزرانده بودم و نمیدانستم او هم به همین فکر میکرد ،بسمتش چرخیدم سرم روی شانه اش بود او هم نگاهم کرد لبخند عجیبی به لب داشت و بالاخره حرف زد
,,اولین بار بود با یه باکره عشقبازی میکردم ,,
,,عجیبه تو ۲۰۰ سالته و با یه باکره نخوابیدی؟ جین چی؟ ,,
,,جین باکره نبود ،حالا میفهمم بقیه چی میگفتن ,,
,,بقیه؟ چی میگفتن؟ ,,
,,راجع به بلوغ رسیدن و با انسان ها عشقبازی کردن,,
,,کدومش بهتر بود ,,
,, حتی نمیتونم تصور کنم چیزی بهتر از عشقبازی کردن با تو وجود داشته باشه الان میفهمم منظورشون از معتاد شدن به انسان ها چیه نمیتونم فکرشم بکنم که دیگه باهات عشقبازی نکنم ,,
,,برای من یه اتفاق تازه بود نمیدونم بودن با تو انقدر لذت بخشه یا کلا این کار انقدر خوبه,,
,,چرا بهم نگفتی باکره ای؟ اونجوری که منو توی کلبه بوسیدی فکر کردم ..... ,,
,,نمیخواستم فکر کنی بی تجربم ,,
,,بیتجربه؟ اصلا اینجوری بنظر نمیرسید البته بغیر از اون خون! ,,
این را با لحن ناباوری گفت
روی تخت نشست و نگاهش دور تا دور اتاق گشت لبخند کوچکی به لب داشت کف اتاق پر از شیشه هایی بود که من شکانده بودم و منفجر کرده بودم
,, حالا میفهمم چرا با کسی نخوابیدی ,,
با شیطنت خندید حتی متوجه شکستن شیشه ها نشده بودم این خیلی عجیب بود که وقتی مشغول عشقبازی با او میشدم دیگر چیزی نمیشنیدم
,,متاسفم ویلیام ,,
خندید
,, فکرشم نکن یه تغییر دکوراسیون عالی بود اونم تو چندساعت !,,
با سرخوشی خندید و مرا بوسید خوشحال بودم که مغزم میتوانست اتفاقات امشب را بطور واضح ضبط کند به جرات میتوانستم بگویم امشب بهترین شب زندگیم بود
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و دو عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
ای خدا چقدر خوبم من
فصل 21ریشه ها بخش دوم
در حال جان کندن بودم که ناگهان زمین به حرکت در آمد و ریشه ها بود که از زمین بیرون میامد و هر کسی که در اطرافم بود را به هر طرف پرت می کرد دست اندرو که از گردنم جدا شد گردنم را با دستانی که از فشار دستان کامیلا کبود شده بود ماساژ دادم هوا دردناک از گلویم پایین رفت بقیه خوناشام ها ویلیام را رها کردند نفس کشیدنم که کمی نرمال شد به سختی ایستادم کامیلا و اندرو کنار ویلیام ایستادند و همشان به من و بالای سرم نگاه می کردند کامیلاغرید
,, حالا ببین این ه.رز.ه چیه ,,
به بالای سرم نگاه کردم چهار ریشه ی بزرگ و ضخیم در دو طرفم مثل چهار بازوی بزرگ در هوا معلق بودند درست مثل زمانی که آن شبح قصد کشتنم را داشت انگار میدیدند و میفهمیدند و حالت تدافعی داشتند با تعجب نگاه کردم و از آن ریشه ها فاصله گرفتم
,,خدای من این دیگه چیه ... ,,
اندرو به سمتم آمد و غرید
,, هر.ز.ه ی دروغگو ,,
واقعا نمیدید تا چه حد ترسیده بودم؟، تا به من نزدیک شد یکی از بازوها اندو رااز زمین کند و چندین یارد آنطرفتر روی زمین پرت کرد صدای فهش اندرو را شنیدم ،ویلیام به من نزدیک شد ترسیدم ریشه ها به او هم آسیب برسانند
,, نه ویل نزدیک نیا اونا بهت آسیب میزنن ,,
,,نه مد ، اونا با من کاری ندارن همونطور که تو جنگل وقتی اون مرد و زدن باهام کاری نداشتن اونااز مغز تو دستور می گیرن ,,
کامیلا جیغ کشید
,,لعنت بهت ویلیام تو میدونستی اون چیه و اونو به این کالج راه دادی و همه چیو درباره ما بهش گفتی ,,
,,کامیلا اون خودشم نمیدونه چیه اون فکر می کنه یه مشکلی داره و من میدونم که بهم دروغ نمی گه ,,
با چشمانی که از اشک لبریز شده بود نالیدم
,, من چیم؟؟تو الان گفتی میدونی من چیم؟؟؟؟؟ ,,
ویلیام دستش را دور کمرم گذاشت تا نیفتم پاهایم بی حس بود کامیلا بار دیگر فریاد زد
,, می خوای بگی نمیدونی یه ساحره ای,,
با تعجب به ویلیام و اندرو و تک تکشان نگاه کردم صورت همشان جدی بود این واقعا مسخره بود خنده دار ترین چیزی بود که تابحال شنیده بودم بلند خندیدم
,, شماها دیوونه این دارین منم دیونه میکنین ،مزخرفه همتون مزخرف میگین احمقای دیونه ,,
کامیلا غرید
,,ویلیام صدای اون هر.زه رو ببر ,,
ویلیام سرش را رو به سمت آسمان برد غرش بلندی کرد و فریاد کشید
,,اندرو تمام عمرت بهت خدمت کردم و خواهم کرد و اگه دستور بدی مدیس و بکشم چاره ی دیگه ای ندارم و مجبورم انجامش بدم چون تو خالق منی ولی مطمئن باش قبل از اینکه به مدی آسیبی برسونم میخ چوبی و تو سینه ی خودم فرو میکنم (چند لحظه ساکت ماند تا تاثیر حرف هایش را روی آن ها ببیند ) فقط چند دقیقه بهم فرصت بدین تا توضیح بدم ,,
کامیلا و اندرو ساکت ماندند کامیلا دستانش را به جلو حرکت داد به نشانه ی اینکه ادامه دهد
,, وقتی برای اولین بار مدیسو دیدم و نتونستم طلسمش کنم فهمیدم اون طبیعی نیست برای همین رفتم مکزیک تا دربارش تحقیق کنم و چون اونجا خورشید خیلی زود طلوع و دیر غروب میکنه تحقیقاتم مدت زیادی طول کشید اون یک ماهی که به سفر رفته بودم به همین خاطر بود ،من درباره خانوادش همه چیز و فهمیدم مدیس نوه ی ادیسا براندونه (Edisa berowndon) ,,
وقتی ویلیام نام مادر بزرگم را به زبان آورد کامیلا بشدت شوکه شد و دستش را با حیرت جلوی دهانش گذاشت ،باورم نمیشد آن ها مادر بزرگ آرام مرا که از شهرش حتی یکبار هم بیرون نرفته بود میشناسند
,,ادیسا با یه انسان عادی ازدواج کرد چون همونطور که میدونین نمیخواست با جادو سر و کار داشته باشه میخواست عادی زندگی کنه با بیگ لنس پیمان بست که دشمنی با خوناشام ها نداره و بعد از اون هم پدر مدیس بدنیا اومد به بزرگان گفت که پسرش موهبتی نداره ولی بیگ لنس (big Lans) باور نکرد و برای اینکه اثبات کنه ادیسا دروغ میگه اونا رو تو ماشین خودشون سوزوند فکر میکرد اون ساحرست و خودشو نجات میده ولی اینطور نشد ،کسی از حضور مدیس باخبر نبود چون هیچوقت به مدرسه یا آموزشگاهی نمیرفت و فعالیتهای اجتماعیش در حد صفر بود و پدرش چون خیلی میترسید مدیس و تو ی خونه یکجورایی حبس کرده بود و کمتر کسی میدونست اون یه دختر داره و رفت و آمد هاش و محدود کرده بود ,,
چیز هایی که میشنیدم را باور نمیکردم یعنی پدر و مادرم کشته شده بودند؟ آن هم بدست یک خون آشام؟
,,میخوای بگی پدر مادرم و یه خون آشام کشته؟؟ ,,
اشک هایم روی گونه هایم چکید ویلیام اشک هایم را از گونه هایم پاک کرد و زمزمه کرد
,,متاسفم عزیزم واقعا متاسفم ،دلم نمیخواست بدونی ولی امشب مجبور بودم بگم,,
مجبور بود واقعا نمیخواست این موضوع را بدانم پدرو مادر بیچاره ام به دست یک هیولا کشته شده بودند ،با نگاهی به ویلیام فهمیدم بایدسعی کنم خودم را آرام نگه دارم حالا مشکلات بزرگ تری داشتم ، ویلیام وقتی حس کرد کمی آرامتر بنظر می آیم ادامه داد
,,مدیس حتی نمیدونست که ساحرست و نمیدونه چه قدرت هایی داره امشب وقتی از دست یه خون آشام نجاتش میدادم با ریشه ها همین کارو کرد و فکر میکرد من اینکارو کردم نمیدونم دقیقا چه قدرتهای دیگه ای داره فقط میدونم قدرت شنواییش خیلی خوبه و اینکه میتونه هوایی که میخواد و در اطرافش داشته باشه ,,
معنی حرفش را نمیفهمیدم
,,یعنی چی؟ ,,
,,تو توی کلبه هیچ وسیله گرمایشیی داری؟اونم با این هوای سرد ؟،تو هوای گرم و به طرف خودت جذب میکنی برای همینه که وقتی کنارتم هوا گرم تر میشه و مطمئنا توی هوای گرم هم میتونه برعکس کار کنه,,
هنوز حرف هایش را هضم نکرده بودم که کامیلا پرسید
,,قدرت دیگه ای هم داری؟ ,,
نمیخواستم دروغ بگویم
,,میتونم اجسام و بدون لمس کردنشون حرکت بدم یا شیشه ها رو بترک.و نم ,, (مردمک چشمانم را در حدقه چرخاندم ) و ... اوممم ,,
,,راحت باش مدیس بگو عزیزم ,,
این را ویل گفت و شانه ام را لمس کرد
,,میتونم این عمارت و با همه افرادش بسوزونم بدون اینکه حتی صورتم توی آتیش سرخ بشه ,,
,,یعنی تو، توی آتیش .... ,,
حرفش را تمام کردم
,,تو آتیش نمیسوزم میتونم با دستام یا کلا پوستم آتیش درست کنم و درباره ی این ریشه ها هم چیزی نمیدونم حتی نمیدونم چجوری کار میکنه اونا خودشون هر وقت توی دردسر بیفتم کمکم میکنن ,,
,,ساحره ها نماد تغییر و تبدیل فصل ها هستن یعنی مادر طبیعت ،و میتونن از طبیعت کمک بگیرن,,
,,ولی اینکه میگن ساحره ها شرورن و ..... ,,
,,این فقط یه خرافاته ساحره ها از خوناشام ها متنفرن چون معتقدن با نوشیدن خون انسان ما طبیعت زمین و تغییر میدیم بهمین دلیل خوناشام ها و ساحره ها با هم دشمن شدن یک از ساحره ها یکی از خوناشام ها رو کشت و فرزند اون خوناشام از ساحره انتقام گرفت و به همین منوال ادامه پیدا کرد کشتن ساحره ها و خوناشام ها بخاطر انتقام ,,
,,ولی من حتی نمیدونستم که ساحرم چه برسه که ازتون متنفر باشم تو که میدونی من عاشقتم مگه نه؟ ,,
صدای چندین پوزخند را شنیدم ویلیام با مهربانی نگاهم کرد
,,مطمئنم که عاشقمی ,,
,,ولی مگه جادو با ورد نباید انجام بشه؟ من هیچ وردی نخوندم ولی ریشه ها بیرون اومدن ,,
,,برای چیز هایی که به طبیعت ربط داره نیازی به ورد نیست ولی اگه بخوای کارهای دیگه ای بکنی باید از ورد استفاده کنی مثل احضار ارواح ,,
کامیلا بدون توجه به حرف های ما پرسید
,,تو توی آتیش نمیسوزی؟,,
,,نه نمیسوزم ,,
رو به اندرو گفت
,,ولی این امکان نداره تنها راه کشتن ساحره ها آتیش زدنشونه ,,
رو به من ادامه داد
,,ادیسا با یک انسان عادی ازدواج کرد,,
,,تا اونجا که میدونم آره ,,
,,مطمئی؟,,
,,پدر بزرگم یه سرخپوست بود ,,
,,اون مایایی بود؟ ,,
,,بله خانم ,,
با خودش زمزمه کرد
,,پس از باقیمونده هاست، این قضیه رو روشن میکنه ,,
متوجه حرف هایش نمیشدم
,,درباره آلارد و مگی چی داری بگی مدیس؟ ,,
نمیدانم من اینطور فکر میکردم یا واقعا کامیلا بعد از فهمیدن اینکه من نو ه ی ادیسا هستم با من آرامتر برخورد میکرد
,,من تو کشته شدن مگی و آلارد نقشی نداشتم من حتی نمیتونم یه مورچه رو بکشم این .. این احمقانست من تمام شب در حال درد کشیدن بودم ،حتی وارد ساختمان کالج نشدم ویلیام هم کنارم بود ,,
,,من که زخمی روی بدنت نمیبینم ,,
این را لورنزو گفت و ویلیام جوابش را داد
,, از خونم بهش دادم ,,
چند دختر دستشان را جلوی دهانشان گذاشتند و از حرف های آرامی که بینشان رد بدل میشد میتوانستم بفهمم اینکار برای آنها به گناه شباهت داشت کامیلا با بی حوصلگی گفت
,, ویلیام همه ی ما میدونیم تو چقدر این دختر و میخوای و شهادت تو کافی نیست از طرفی اون تنها ساحره ی این شهره ,,
صدای آشنایی را شنیدم همان صدایی که میتوانستم تا ابد از آن بترسم
,,من شهادت میدم اون تو جنگل بود و منم مشغول شکار کردنش بودم که این مرد رسید ,,
به ویلیام اشاره کرد حالا راحت می توانستم صورتش را ببینم در تصوراتم صورتش را شبیه زشت ترین کابوس هایم میدیدم ولی این مرد چهره ای منحصر بفرد داشت صورتی مینیاتوری با همان شباهت های شاخص خوناشام ها ، کنار او زنی فوق العاده زیبا ایستاده بود آن مرد همان شبح بود همان شبحی که مرا تا نیمه مرگ برده بود ویلیام بسمتش حمله کرد و غرش بلندی از گلویش بیرون آمد همان دختر جلوی ویلیام ایستاد و بازویش را محکم در دست گرفت
,, نه ویل اینکارو نکن اون همراه منه بهم گفت چه اتفاقی افتاده اون می خواد با ما زندگی کنه ,,
ویلیام غرید
,, ولی اون حروم زاده می خواست مدیو بکشه ,,
,,اون فقط می خواست یکم از خونشو بنوشه که این دختر بهش حمله کرد اونم عصبانی شد ,,
در تمام مدتی که ویلیام و آن دختر حرف میزدند آن مرد با لبخند کجی به من نگاه میکرد،انگار دیدن قیافه ام باعث سرگرمی اش میشد ، به آن دختر نگاه کردم بیش از حد با ویلیام احساس نزدیکی می کرد و از نگاه اول به پاهای بلند و باریکش حسادت کردم ،موهای بلندش پریشان تا روی با.س.ن خوش فرمش که دامن کوتاهی آن را پوشانده بود می رسید چشمان سیاهش باریک بود و مرا بیاد شرقی ها می انداخت وقتی حرف میزد لب های پر و گوشتی اش با لبندی حرکت می کردو بینی خوش تراشش به زیبایی چین می افتاد ،ویلیام کمی آرام شد ولی میتوانستم ببینم ریشه ها با دیدن آن شبح دوباره به حالت دفاعیشان رفتند و مسیرشان دقیقا به سمت آن شبح شنل پوش بود با خنده گفت
,,باز هم ریشه های قویتو دیدم دوشیزه ,,
شرارت را از صورت و صدایش میشد فهمید صدایش آهنگ خاصی داشت حرف زدنش طوری بود که انگار حرف ه.و.س انگیزی میزد، نه در این لحظه، بلکه امشب هر جمله ای را که از دهانش شنیدم با همین لحن بود ،موهای سیاهی داشت و از یک طرف صورتش تا روی چانه اش میرسید صورتش استخوانی و مردانه بود و حداکثر 22ساله نشان میداد لبانش پر تر ولی کوچکتر از ویلیام بود و دندان های سفیدش بعد از هر لبخندش برق میزد چشمانش شبیه به چشمان جین باریک بود و چشمانش را انگار سرمه کشیده بود با یک نگاه هر کسی می توانست بفهد این مرد شرور بود و خطرناک ! فریاد کشیدم
,, حروم زاده تو می خواستی منو بکشی من تقریبا مرده بودم,,
ریشه ها به آن شبح نزدیکتر شدند با سر خوشی خندید
,,تقصیر خودت بود شیرینم نباید دست و پا میزدی ,,
با انزجار نگاهش کردم
,, تو یه پست فطرتی ,,
دوباره خندید و با حالت مسخره ای گفت:
,,باعث افتخار منه عزیزم از آشنایی باهات خوشحالم رافائل نایت هستم ,,
و دستش را بسمتم گرفت ،ویلیام دستان آن دختر را از خود جدا کرد و رو به آن شبح شرور غرید
,, حتی باهاش حرف هم نزن مرد اگه همراه جین نبودی الان کشته بودمت,,
پس اسمش جین بود به قیافه اش میامد جین غرید
,,میکشتیش؟ بخاطر یه جادوگر ,,
باز هم مرا با این اسم نامیدند به شخصه نام ه. ر.زه را به جادوگر ترجیح میدادم !اطلاعاتی که درباره ساحره بودنم را شنیده بودم گوشه ی مغزم گذاشته بودم تا بعدا به آن فکر کنم فعلا آن شبح و آن جینِ باربی مهمتر بودند و اندرو و کامیلا که انگار همین حالا می خواستند من بمیرم ،جین ادامه داد
,,واقعا بخاطر یه جادوگر می خوای رافائل و بکشی؟ ,,
ویلیام حتی به او نگاه هم نکرد رو به کامیلا گفت
,, کامیلا من دو قرنه در خدمت تو هستم با تو موندم چون تصمیم داشتین متمدنانه زندگی کنین (منظورشان از متمدنانه این بود که انسان ها را در کالجشان بیاورند و همچون حیوانی در قفس پربار کنند و کم کم خونشان را بنوشند؟ به این متمدنانه می گفتند یا من عقلم به حرف هایشان نمیرسید ) شمااینجا موندین که انسان ها رو نکشین و هر کسی که می خواست مثل شمازندگی کنه به اینجا آوردین ولی شما دارین یکی از قانون های خودتونو میشکنین ،میخواین مدیسو بکشین؟ یه انسانو؟ ،انسانی که من عاشقشم؟ قسم می خورم اگه بلایی سر اون بیاد به دیدار مرگ واقعی میرم و تا وقتی زندم اجازه نمیدم به مد صدمه ای برسه ،کاملا مشخصه که مدی اونارو نکشته مطمئنا تا حالا متوجه شدین ,,
بخشی از حرف هایش حس شیرینی در درونم ریخت حس حمایت شدن حسی که ماه ها بود تجربه اش نکرده بودم ،کامیلا به اندرو نگاه کرد ،مستاصل بود ،بالاخره به حرف آمد
,, باشه اینکه مدیس اون هارو نکشته حق با توعه ولی بهر حال اون یه ساحرست و برای ما خطرناکه باید از این شهر بره ,,
ویلیام اول به کامیلا بعد به اندرو نگاه کرد و با خونسردی زمزمه کرد
,, واقعا دلم می خواست اون قاتل و بگیرم و خودم آتیشش بزنم ولی مثل اینکه نمیشه ،منو مدی فردا از این شهر میریم شاید بریم آلاسکا مدی میتونه یه بهمن حسابی راه بندازه میتونیم حسابی خوش بگذرونیم ,,
نمیدانستم مرا مسخره میکرد یا آنها را ،اینکه درباره ساحره بودنم و قدرت هایم حرف میزد آن هم به شوخی مرا میرنجاند و مثل اینکه بیشتر از من آن خوناشام ها را ناراحت کرد جین فریاد زد
,, اوه عزیزم تو نمیتونی بری اینجا خونه ی توعه ما خانوادتیم اون فقط یه ساحره ی بی ارزشه ,,
با حالت انزجاری به من نگاه کرد
,, اون نیمه انسانه جین و دیگه دربارش اینجوری حرف نزن ،هر جا که مدی بره من هم همون جام ,,
کامیلا با ناباوری غرید
,,تو نمیتونی اینجوری مارو تنبیه کنی تو برای ما مثل فرزندمونی، نمیتونی مارو ترک کنی من این اجازه رو بهت نمیدم,,
اندرو ادامه داد
,, ویلیام نباید احساساتی برخورد کنی تو فقط چند هفتس که اون دختر و میشناسی ,,
,,اندرو واقعا انتظار داری بعد از پیدا کردن جفتم بزارم اون بره؟ اگه تو بودی اینکارو میکردی؟ ,,
کامیلا دستش را با زیبایی بین موهایش کشید عصبی بود و مستاصل!
,, لعنت ! باشه تو بردی میتونه بمونه ولی حواسم بهش هست ,,
آرام زمزمه کردم
,, مطمئن باشین ممکنه از طرف شما به من آسیبی برسه ولی از طرف من نه! ,,
,,پس لطفا به اون چهار تا سربازت بگو برن توی خاک چون حیاطمو داغون کردن,,
به بالای سرم اشاره کرد ریشه ها هنوز در حال آماده باش بودند سعی کردم تمرکز کنم ویلیام دستم را لمس کرد
,,فقط فکر کن که دیگه نیازی به کمک نداری توی ذهنت توی خاک رفتنشون و تجسم کن اونا از افکارت دستور میگیرن ,,
همان کار را کردم و ریشه ها زیر خاک بودند حتی دیدن آن صحنه برایم عجیب بود عجیب تر این بود که من آن کار را کرده بودم و اینبار غیر ارادی نبود
,,از کجا میدونستی؟ ,,
,,زیاد فهمیدنش سخت نیست ,,
با لبخند نگاهم کرد، خب! این یعنی من خنگ بودم؟
,, ما باید بریم امشب به اندازه کافی مدی اذیت شده ,,
بدون اینکه حرف دیگری بزند یا به کسی اجازه حرفی بدهد مرا در آغوش گرفت و به سمت خانه ی خودش رفت فاصله اش تا عمارت کامیلا با سرعت غیر انسانی اش حدود یک دقیقه بود
,, باور کن لازم نیست هر بار که می خوای منو با خودت جایی ببری بغلم کنی من دو تا پا دارم ,,
,, متاسفم مدی فقط می خواستم زودتر از اون وضعیت بیرون بیاییم,,
به داخل خانه رفت در گوشه سالن دری شبیه در یک کمد لباس را باز کرد و راهروی پیچ در پیچی به سمت پایین دیده شد از آن پایین رفت و در تک اتاقی که آنجا بود را باز کرد اتاقش شبیه اتاقی بود که در زیر زمین کلبه ام بود با این تفاوت که ازچوب و طلا و نقره ساخته نشده بود و بیشتر وسایلش از سنگ و فلز بود تخت دونفره ای آنجا بود همه چیز ساده بود و مشخص بود که انگار سال هاست که از آن ها استفاده می کرده است
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و یک عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
اینم از چهارمین پست امروز
فصل21 ریشه ها
دستم را جلوی دهان ویلیام گذاشتم
,, هیششش یکی اون بیرونه ,,
و همان لحظه صدای در را شنیدم کسی داخل خانه شده بود و از پله ها بالا میامد دستم رااز دهان ویلیام گرفتم
,,فکر می کنی کی باشه؟ ,,
شانه اش را بنشانه ندانستن بالا انداخت ،همان لحظه در باز شد جرالد بود
,,به به چه آدیشن خارق العاده ای ,,
منظورش ما بودیم من کاملا در آغوش ویلیام بودم
,,تو اینجا چکار می کنی ؟ ,,
,,کامیلا منو فرستاده باید بیای ساختمون اصلیه کالج یه اتفاقی افتاده ،و مطمئنا نیومدم عشقبازیه تو و مدیس و ببینم ,,
به من اخم کرد
,, چه اتفاقی افتاده ؟ ,,
اگر منصف میبودیم اخم ویلیام ترسناک تر بود
,, باید خودت بیای و ببینی و کامیلا گفت مدیسو هم با خودت بیاری ,,
ویلیام بیشتر به من چسبید
,, چرا مدیس؟ اون از کجا میدونست مدیس پیش منه؟ ,,
,,نمیدونم ویلیام و نمیدونستم که مدیس پیش توعه اومده بودم بهت بگم بری و مدیس و بیاری چون کامیلا با جفتتون کار داره و لطف کن و اگه میتونی از اون جدا شو مطمئنا به هم نچسبیدین ,,
داشت مسخره ام میکرد
,, ولی من نمیتونم بیام ,,
جرالد غرید
,, و چرا نمیتونی بیای؟؟؟ ,,
این رابا عصبانیتی آشکار می گفت ولی واقعا از او نمیترسیدم شاید چون ویلیام کنارم بود
,,اونجا همه هستن نکنه فراموش کردی امشب هالووینه و من با این لباس چجوری بیام ,,
,, تمام دانشجو ها تو خابگاهشونن ,,
این رابا بی حوصلگی گفت
,,چطور ممکنه هنوز یه ساعتم ازنیمه شب نگذشته ,,
,, مدیس میتونی دهنت و ببندی و خودت بیای ببینی ,,
ویلیام غرید
,, با اون درست حرف بزن جرالد و درست تعریف کن چی شده,,
,,پیش مدیس چطور بگم,,
,,اون میدونه ،بگو ,,
جرالد با تعجب به من و ویلیام نگاه کرد و بعد با خشم به ویلیام غرید
,,تو درباره ما بهش گفتی ؟ هیچ میدونی چکار کردی ؟؟؟؟ ,,
ویلیام با صدای بلندی فریاد زد جرالد ترسید و من خوشحال بودم که خودم را خراب نکرده ام
,, خفه شو و بگو چی شده مرد ,,
جرالد با کمی ترس زمزمه کرد
,,کامیلا و چند نفر دیگه تمام دانشجو هارو طلسم کردن تا تو خابگاهاشون برن و بخوابن موضوع مهمه ویل پس لطفا بیا ,,
حتما باید فریاد میزد تا درست جواب میداد ؟ چند دقیقه بعد در آغوش ویل در سالن اجتماعات به دنبال جرالد به سمت بهیاری میرفتیم خانه ی ویل به اندازه یک مایل عقب تر از ساختمان کالج بود
,,منو بزار زمین عزیزم خودم میتونم راه برم ,,
با اکراه مرا روی زمین گذاشت و جرالد پوزخند صدا داری زد ،کل حیاط و سالن با چیز های ترسناک تزئین شده بود در آستانه ی در تار عنکبوت بزرگی ساخته بودند و رویش یک عنکبوت غول آسای زشت بود گوشه ای از سالن یک پاتیل بزرگ بود و از آن بخار سبز رنگی بیرون میزد شاید بخاطر مواد سبز رنگی که داخلش بود سبز رنگ دیده میشد کدو های ترسناک برش زده ی روشن همه جا آویزان بود و چند تا از آنها را هم روی میز ها گذاشته بودند عجوزه های سیاه با جاروهایشان کنارپاتیل بودند همه تزئینات سیاه و نارنجی رنگ و بسیار زشت بودند روی میز بزرگی آب نبات های ذرت شکل و آب نبات هاو شیرینی های سیب و چندین گیلاس پر و خالی و چندین شیشه ی مون شاین (شراب ذرت که اکثرا در هالوین خورده میشود ) دیده میشد آدمک جک فانوسی به شکل عجیبی از سقف آویزان بود و چند خفاش هم کنارش بودند ظرف بزرگ آبی گوشه ی سالن بود و درون آن پر از سیب بود تا دانشجویان بدون استفاده از دستشان آن سیب ها را بردارند و سرنوشت عشقیشان را بفهمند،. پشت در بهیاری ایستاده بودیم جرالد در رابرایمان باز کرد و خودش بیرون ایستاد ما به داخل رفتیم کسی آنجا نبود ولی روی زمین مگی افتاده بود البته بدون سر و میخی چوبی درون سینه اش فرو رفته و سرش روی میز کارش قرار داشت و گوشی پزشکی به شکل مسخره ای روی گوشش بود همه جا خون بود ،خون! و آن بوی عجیب ،سرم گیج میرفت حالت تهوع داشتم میخواستم جیغ بزنم ولی توان نداشتم به آغوش ویلیام پناه بردم مرامحکم به خود چسباند و دو ثانیه ی بعد من روی یک دستش بودم و از اتاق بهیاری بیرون رفته بودیم و دست دیگرش گلوی جرالد را بشدت میفشرد
,, لعنت بهت جرالد مد هنوز صحنه ی قبلی و نتونسته فراموش کنه این چه کار مسخره ایه چرا مدی باید این صحنه رو میدید ؟ ,,
صدایش ناصاف بود و عصبانی !میتوانستم بفهمم از مرگ مگی بشدت ناراحت بود اولین روزی که به کالج آمدم صورت مگی را بوسیده بود پس رابطه ی نزدیکی بینشان جریان داشت
,,کامیلا گفت ویلیام ،من تقصیری ندارم ,,
حالت تهوع داشتم سرم بشدت گیج میرفت
,, ویل من باید برم دستشویی ,,
جرالد رافورا رها کرد و آرام مرا در آغوش گرفت و به سمت دستشویی حرکت کرد صدای جرالد را شنیدم
,,کامیلا گفت توی عمارت منتظر هر دوتونه ,,
جرالد رفت ، معده و گلویم میسوخت چون معده ام را کاملا خالی کرده بودم به صورتم آب پاشیدم ویلیام آرام پشتم را میمالید با صدای گرفته ای نالیدم
,,اینا یعنی چی؟ کی همچین بلایی سر اون دختر آورده آخه کی با شماها دشمنه ؟ ,, ویلیام صدایش میلرزید مطمئنا بخاطر مگی بود
,,ماها فقط دو تا دشمن داریم البته بهتره بگم دو تا گروه ! اولیش گرگینه هان که مطمئنا کار اونا نیست وگرنه بوشون و حس میکردم ... ,,
گیج نگاهش کردم حرفش را بریدم
,,نمیخوای بگی که گرگینه هام واقعین؟؟؟؟؟ ,,
با نگرانی نگاهم کرد
,,آره واقعین ولی من بیشتر از صد ساله که یه گرگینه ندیدم شنیدم یه جایی مخفی شدن ،دشمن دوممونم ساحره هان ,,
,,اوه خدای من این دیگه واقعی نیست,,
,,چرا کاملا واقعیه میتونن کنارت باشن و تو متوجه نشی ساحره ها اونجوری که تو فکر می کنی نیستن,,
,,خب بیا درباره اون دو تا دشمنات حرف نزنیم چون بنظر واقعی نمیاد و فقط فکرمو بیشتر از این درگیر می کنه الان بهم بگو اینا چه ربطی به من داره چرا کامیلا میخواد منو ببینه ؟؟,,
,,راستش چیزی نمیدونم چیزی به فکرم نمیرسه ,,
دستم را گرفت و نگاهم کرد ازمن میخواست تا به عمارت برویم سرم را تکان دادم
,, بریم ویلیام ,,
بی حرف مرا در آغوش گرفت به سمت پشت ساختمان رفتیم سرعت زیادش حالت تهوعم را تشدید می کرد ولی باد خنکی که پوستم را لمس میکرد خوب بود به حیاط عمارت رسیدیم یک ساختمان بزرگ سنگی بود مرا یاد عمارت باتینگهام می انداخت افراد زیادی در حیاط بودند و راحت میشد حدس زد که همشان خوناشام بودند خانم و آقای پرکینز جلوتر از همه ایستاده بودند دور تا دور حیاط با درختان بزرگ حصار شده بود به سمت خانم پرکینز رفتیم ویلیام آرام زمزمه کرد
,,کامیلا چه خبر شده؟ ,,
کامیلا خونسرد بود و بدون توجه به ویلیام رو به من گفت
,, عزیزم بیا اینجا بشین ,,
به نیمکتی که در حیاط بود اشاره کرد به ویلیام نگاه کردم با من هم قدم شد که کامیلا گفت
,, ویلیام همونجا بمون ,,
ویلیام ایستاد و به آقای پرکینز نگاه کرد روی نیمکت نشستم به یک یکشان نگاه کردم ترسیده بودم نگاه همشان روی من بود میتوانستم نفرت را از نگاهشان بخوانم آقای پرکینز شروع کرد
,, مدیس سانچز اولین نفری که آلارد و بعد از مرگش دید تو بودی درسته؟,,
,,بله آقای پرکینز,,
,, تو چجوری فهمیدی اونجاست؟ ,,
ویلیام غرید
,,این سوالا برای چیه اندرو؟ (androu) ,,
آقای پرکینز فقط چندثانیه به ویل نگاه کرد و نگاهش را منتظر به من دوخت
,, صدای نفس کشیدن یه حیوون و از توی توالت شنیدم ,,
,,تو چطوری تونستی بفهمی یه حیونه؟ ,,
چطور میتوانستم برایش توضیح دهم ترجیح دادم بجای جواب،با سوال گمراهش کنم
,,این سوالا برای چیه من قبلا بازجویی شدم ,,
بی توجه به حرفم ادامه داد
,, ماشینت کجاست؟ ,,
,,توجاده نزدیک کالجه ,,
,, تو امشب کجا بودی مطمئنا توی جشن نبودی ؟ ,,
,,نه فقط اومدم و رناتارو رسوندم و وقتی داشتم برمیگشتم ماشینم خراب شد ,,
,, و تو چکار کردی؟؟؟,,
,,هیچی! یه نفر بهم حمله کرد و منو برد توی جنگل ,,
,,یه نفر؟ کی ؟,,
,,نمی دونم فقط میدونم یکی از شماها بود ,,
با اخم نگاهم میکرد و پشت سر هم سوال میپرسید و انگار ویل جرات حرف زدن نداشت به بقیه خوناشام ها اشاره کرد
,, جرالد گفت، که ویل همه چیو درباره ما بهت گفته ،حالا بگو کدوم یکی از این خوناشام ها بود ؟,,
,,هیچکدومشون ,,
,,تو از کجا میدونی مگه توی جنگل و چراغونی کرده بودکه تو تونستی چهرشو ببینی؟ ,,
,, نه چراغونی نبود قیافشو ندیدم ولی صدای اون مرد و هیچوقت نشنیده بودم ,,
,, چقدر دقیق ,,
با جدیت و زیرکانه نگاهم کرد
,, اون باهات چکار کرد؟؟,,
,,بهم حمله کرد و زخمی شدم ویلیام نجاتم داد ,,
,,کس دیگه ایو برای شهادت دادن پیدا نکردی؟ ,,
منظورش را از آن حرف ها نمیفهمیدم از روی نیمکت بلند شدم
,, من نمیفهمم شما چی میگین میخوام برم من امشب شب مزخرفی و گزروندم .... ,,
حرفم را برید فریاد زد
,, بشین ,,
و آنچنان با دستانش به شانه هایم فشار آورد که دوباره روی نیمکت نشستم شانه هایم میسوخت صدای غرش ویلیام را شنیدم
,, اندرو نمی دونم اینجا چه خبره بهم توضیح بده ، من قبلا بهت گفته بودم نمی خوام به مدیس آسیب برسونین مدی مال منه نمی تونی اذیتش کنی ,,
اندرو با صدای بلند تری غرید
,, تو نمیفهمی ویلیام تو نمیدونی اون کیه ,,
,,میدونم ،خیلی بیشتر از اونی که فکرش و میکنی و خیلی بیشتر از اینکه خودش بدونه ,,
اندرو فریاد کشید
,, نه ویلیام اون یه شیطانه اون تورو گول زده نمیفهمم مردی مثل تو چطور گول دلبریه این هرزه رو خورده ولی بدون این حروم زاده همه ی حرفاش دروغ بوده ,,
میخواستم فریاد بزنم همینکه دهانم را باز کردم سیلی کامیلا در دهانم خورد مزه خون را در دهانم حس کردم لبم پاره شد وخون ازآن جاری شد ناگهان چهره همشان مات خون روی لب هایم شد صدای ویلیام را که چون شیری وحشی غرش می کرد شنیدم و صدای غرش بقیشان را ! ویلیام فریاد زد
,, کامیلا اگه یه بار دیگه دستت بهش بخوره دیگه منو نمیبینی(و به بقیه خوناشام ها نگاه کرد )اگه بهش نزدیک بشین میکشمتون نفس نکشین بوی خونش خیلی قویه ,,
تمام خوناشام ها بشدت به خود میپیچیدند کامیلا بطور واضح شوکه شد ولی اندرو خود را نباخت به چند نفر از خون آشام ها اشاره ای کرد که منظورش رانفهمیدم به سمت من آمد زمزمه کرد
,, بهت ثابت می کنم ویلیام فقط نگاه کن ,,
فورا دستانش را دور گردنم گذاشت و فشار داد داشت خفه ام میکردو بدتر از آن نمیدانستم چرا مجازات میشدم چند نفر از آن ها ویلیام را گرفته بودند و به زمین چسبانده بودند و کاملا از صدا ها واضح بود که ویلیام با آن ها در حال جنگ است صدای شکستن ها جیغ ها غرش ها فهش ها را میشنیدم و صدای ویلیام که فقط نامم را صدا می کرد نفس کشیدن سخت شد برای یک شب درد زیادی تحمل کرده بودم و حالا این مرد داشت مرا خفه می کرد گلویم میسوخت و خر خر میکردم انگشتانم را به چشمانش فرو کردم ولی فایده ای نداشت کامیلا محکم دستانم را گرفت پاهایم را روی زمین میکشیدم در حال جان دادن بودم ضربانم کند و کندتر میشد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل نوزدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
فقط سرم را تکان دادم چاره ی دیگری نداشتم کاش حداقل بیهوش میشدم باورم نمیشد قرار بود بیشتر از این هم درد بکشم با یک دستش مچ دستم را گرفت و با دست دیگرش شانه ام را کمی ماساژ داد همان هم دردداشت لبم رابه دندان گرفتم تا دیگر جیغ نکشم شروع به حرف زدن کرد میدانستم هدفش از حرف زدن پرت کردن حواس من بود ولی با آن همه درد مگر میشد حواسم پرت چیز دیگری شود
,,وقتی فکر کردی داری میمیری یادته بهم چی گفتی,,
,,نمیدونم کدومشو میگی ,,
,, تو اعتراف کردی عاشقمی ,,
همچنان درد آزار دهنده بود و اجازه فکر کردن نمیداد
,,آره گفتم ،میخواستم قبل مردنم بدونی,,
,,یعنی توام میخوای باهام باشی درسته؟ ,,
,,فکر کنم عمرم کوتاه تراز اونه که به چیزایی که دوسشون دارم پشت کنم ,,
,,اونموقع انقدر نگرانت بودم که نمیتونستم بهت چیزی بگم ولی حالا میگم!،
منم عاشقتم مدی ... ,,
همان لحظه چنان دردی از شانه تا مچم را گرفت که درد های دیگرم را فراموش کردم و چنان زجه ای زدم که گوش های خودم هم درد گرفت ویلیام سرش را به سمت آسمان گرفت و با درد زمزمه کرد
,, متاسفم ...متاسفم مدی...باید مواظبت میبودم (سرش راپایین آورد و به صورتم نگاه کرد ) بخاطر منه که اینهمه درد میکشی ,,
انگشتانم را آرام نوازش کرد جای شکرش باقی بود انگشتانم دردناک نبود
,,باید منو ببری بیمارستان ویلیام ,,
با گریه نالیدم
,,داری خوب میشی خودت حس نمیکنی دردت کمتر شده؟ خونریزی سرت که بند اومده ,,
درست میگفت دردم کمتر شده بود ولی نه آنقدر کم که بتوانم تحملش کنم هنوز هم درد عظیم بود سرم را با نگرانی کمی تکان دادم
,,نکنه خونت باعث بشه خوناشام بشم؟ اون مرد رون پای راستم و هم گزید ,,
رانم را بازرسی کرد با حالتی عصبی به جای نیش ها نگاه میکرد
,, نه مدی تبدیل شدن به این آسونیا نیست مطمئن باش,,
درداز سرم گذشت و از دست و پهلو هایم عبور کرد و کاملا حس می کردم که در حال درمان هستم
,,میتونم تمیزت کنم؟ ,,
هنوز متوجه سوالش نشده بودم که زبانش را روی پوست صورتم حس کردم با زبانش خون روی صورت ، گردن و بدنم را پاک کرد و وقتی روی پوستم زبان میکشید جایش بهبود میافت و درد از آنجا میرفت دیگر اثری از خراش های کوچک و بزرگ روی پوستم نبود زبانش مانند یک کمپرس یخ عمل میکرد حالا میفهمیدم وقتی خون آشام ها از انسان ها تغذیه میکردند چگونه انسان ها متوجه جای نیش ها نمیشدند آن ها روی زخم را زبان میکشیدندو دیگراثری از نیش نبود حس خوبی از حس زبان نرم و خیسش به من دست میداد نیشش بیرون آمده بود بنظر ترسناک میرسید مزه و بوی خونم تح.ر.یکش کرده بود شلوارو پیراهن نابود شده ام را کاملا در آورد و با خشونت جای نیش های آن شبح را لیسید و سرش را همانجا نگه داشت میدانستم وسوسه شده است که نیش هایش را درون آن دو سوراخ روی رانم فرو کند ولی اگر او را معتاد در نظر میگرفتم معتاد با اراده ای بود دوباره نفسش را حبس کرد درد در تمام قسمت های بدنم کم و کمتر میشد شاید حدود 45دقیقه از خوردن خون ویلیام میگذشت ویلیام بی حرف از دِسِر لذت میبرد تا حدی به او حق میدادم همین که خونم را از رگ هایم ننوشیده بود و از روی پوستم خون هارا مینوشید جای شکرش باقی بود
,, اون مرد و میشناختی؟ ,,
,,نه بوش هم برام آشنا نبود ,,
,,ویلیام تو چجوری اونکارو کردی نگفته بودی حرکت دادن اجسام هم جزو تواناییاته ,,
,,چکاری مدی؟ ,,
,,اون ریشه هارو بلند کردی در صورتی که خیلی از اینجا دور بودی چجوری اونکار و کردی ,,
,,من اونکارو نکردم ,,
,,اگه تو انجامش ندادی پس .... ,,
,,مدی جز ما سه نفر هیچ کس اینجا نبود کار من هم نبود اون مرد هم که مطمئنا این کارو نکرده پس حتما کار خودت بوده,,
,,نه امکان نداره کار من نبود من حتی بهش فکر هم نکرده بودم درسته کمک میخواستم ولی نه از اون ریشه ,,
,,بهش فکر نکن بعدا میفهمیم ، سردت نیست؟ الان میتونم حرکتت بدم؟ دردت در چه وضعیه؟ ,,
حرف را عوض کرده بود یا من اینطور فکر کردم؟ ابدا احساس سرما نمیکردم
,,دردم خیلی کم شده سردمم نیست ,,
دستش را زیر شانه و پایم گذاشت مرا آرام در آغوش گرفت درد قابل تحملی داشت ،با سرعتی غیر انسانی حرکت کرد
,,منو ببر کلبه ..,,
,,دیوونه شدی؟ عمرا نمیزارم تنها بمونی ،ببینم نکنه میخوای بری قاشق زنی؟ (رسمی در شب هالووین) (لبخند کم رنگی زد) امشب و خونه ی من بمون ،کسی اونجا نمیاد ,,
چیزی نگفتم چشمانم را بستم و سرم را روی سینه ی سخت و بدون تپش ویلیام گذاشتم کمتر از پنج دقیقه ی بعد به خانه ی سنگی نسبتا بزرگی رسیدیم با همان سرعت به سمت خانه رفت و در را با صدا پشت سرش بست از پله ها بالا رفت و مرا روی تخت بزرگی گذاشت چراغ را روشن کرد ،نور که آمد باعث خجالتم شد البته ویلیام قبلا مرا برهنه دیده بود ، تقریبا لخت بودم کمی از خون هنوز روی موها و بدنم مانده بود ،زحمت بقیه اش را ویلیام کشیده بود نمیتوانستم بگویم خونم را ننوشد ،بهر حال قصدش تمیز کردنم نبود میفهمیدم یک استیک آمده درون یک بشقاب نقره بودم ،چه کسی میتواند از خوردنش اجتناب کند؟
,,اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشه ،میخوای برم یه چیزی از کالج برات بیارم دو دقیقه هم طول نمیکشه ,,
,,نه چیزی نمی خورم ..فقط ..اوممم فقط یه چیزی بیار بپوشم ,,
نگاهش سرتا پایم را رَصَد کرد و لبخند شیطنت آمیزی زد از آن لبخند هایی که وقتی باعث سرگرمی اش میشدم روی لب هایش مینشست
,,اول باید حمام کنی وان و پر آب می کنم صبر کن ,,
نه حوصله ی آن را نداشتم فقط می خواستم دراز بکشم و از جایم حتی یک میلیمتر هم حرکت نکنم ولی حتی مجال مخالفت هم نداد و دهان که باز کردم او رفته بود و صدای شر شر آب به گوش میرسید میتوانستم هیجان زدگیش از بودنم در خانه اش را حس کنم و پنج دقیقه ی بعد در وان پر از آب گرم و کف بودم لباس زیرم را در آوردم بهرحال کف اجازه نمیداد ویلیام چیزی ببیند
,, می خوای کمکت کنم ؟ ,,
بیصدا خندید
,,نه ویل برو بیرون خودم میتونم,,
,,پس اگه کاری داشتی من همین بیرونم ,,
با انگشتش پس سرش را با حالت لوس و بامزه ای خاراند لبخند شیطنت باری زد و رفت کف را به پوستم مالیدم لابه لای موهایم شاخ و برگ وگل بود چندش آور شده بودم اشتباه کردم که به ویل نه گفته بودم ،و حالا او بیرون رفته بود و من مانده بودم و مو هایی پر از برگ و گل ،ناچارا صدایش کردم
,,ویل.. ,,
او کنار وان بود
,,جانم عشق من ,,
از لمس آن حرف به نفس نفس افتادم ،ساده ترین حرف ها یش هم هیجان زده ام میکرد از طرفی گوش هایم باکره بود و تا به حال کسی آنگونه با احساس جوابم را نداده بود ،لبخند زیبایی روی لب هایش بود
,, میتونی یکاری برای موهام بکنی؟ ,,
بی حرف مشغول شد پشت سرم نشست و برگ ها و شاخه های ریز رااز مو هایم جدا میکرد از آینه روبرویم نگاهش کردم دستانش آنقدر با سرعت حرکت میکرد که نمیتوانستم تصویر واضحی از انگشتانش ببینم مثل فیلمی که روی دور تند حرکت میکند و جالب این بود که نمیتوانستم حرکت دستانش را روی سرم حس کنم شبیه قلقلک بود ،لب هایش فقط کمی با سرم فاصله داشت کافی بود کمی خود را بالا بکشم تا لبانش را به چنگ بیاورم سعی کردم مسیر فکرم را ازلب هایش عوض کنم
,,خونت مزه و بوی خون نمیداد ,,
با صدا خندید
,, ولی خون تو از چیزی که فکرش و میکردم عالیتر بودو اصلا مزه خون انسان نمیده ,,
ازآینه لبخند دلنشینش را دیدم
,,مگه خون نباید شور باشه؟،تو قبلا انسان بودی درسته؟؟؟ ,,
سرش رابه معنی تایید تکان داد
,,و بعد تبدیل شدی ؟ ,,
,,خب؟ ,,
,,یعنی الان هیچی از انسانیت در وجودت نیست وقتی حتی خونت هم مزه خون نمیده خونت شبیه یه چیز مست کننده مثل کنیاک بود مزه انگور میدادی این با عقل جور در نمیاد ,,
دیگر لبخند نمیزد انگار کمی دلخور بود ادامه دادم
,, خیلی ازرفتار هات انسانیه مثل همین که بهم اهمیت میدی ولی اوممم ...نمی دونم چجوری بهت بگم ....... اون شب تو کلبه من کاملا در اختیارت بودم و تو ....... تو میتونستی با من .... آخه گفتی عاشقمی و من فکر کردم چرا نتونیم با هم .. .... ,,
از آینه نگاهش کردم تمام مدتی که حرف میزدم به انگشتان دستم نگاه میکردم و حالا میدیدم او در مرز منفجر شدن بود آن هم از خنده، با سرگرمی و پر سر و صدا خندید با اینکه میدانستم در حال خندیدن به حرف هایم بود ولی از لبخند زیبایش لذت میبردم ،از جان کندن نجاتم داد
,, منظورت س.ک.س.ه؟ مدی باور کن ما از انسان ها بیشتر نیاز به س.ک.س. داریم و درجه ش.ه.و.تمون خیلی بیشتراز شماست ,,
باخنده این را گفت و با محبت نگاهم کرد جوری که انگار داشت یک دانش آموز خنگ را تفهیم میکرد
,,پس چرا اون شب .... ,,
حرفم را بریددستم را که روی وان بود را در دستش گرفت کنار وان نشست جوری که نیم رخم را میدید
,,مدی اگه باهات می خوابیدم و تو بعد می فهمیدی من خوناشامم، از من متنفر میشدی من اون شب با تمام وجود میخواستمت و ،کنترل کردن بابت اینکه همین حالا از تو وان ورت ندارم و نبرمت اتاق خوابم و نزارمت روی تختم و تمام شب و باهات نباشم درست به اندازه ی اینه که خونت و روی بدنت و پوستت ببینم و بوی هو.س انگیزشو حس کنم و نتونم بنوشمش ، بوی تو فوق العادست و مقاومت کردن در برابر نوشیدنش سخت ترین کاردنیاست برام زجر آوره مثل دردی میمونه که رگهام و میسوزونه ،من عاشقتم مدی من 180ساله که منتظرت بودم ,,
خندیدم خوشحال بودم شاید مسخره بنظر میرسید ولی فکر می کردم او توان رابطه جنسی را باانسان ها ندارد و حالا فهمیده بودم او حتی از انسان ها هم بهتر بود این مایه خوشحالی بود ! نبود؟
,, 180سال؟ ,,
,,من تمام عمرم میدونستم بالاخره یکی میاد که جفتمه کسی که باعث شادیم میشه و نیمه ی گم شدمه میدونستم که به محض اینکه ببینمش میشناسمش و قلبم و بهش هدیه میدم ،و دقیقا همین اتفاق افتاد ،به محض اینکه دیدمت فهمیدم که خودتی همونی که اینهمه سال منتظرش بودم ,,
حس زیبایی از حرف هایش از کلمه به کلمه ی حرف هایش در رگ هایم جریان داشت
,, میخوای بگی تمام این 180سال با کسی نخوابیدی ؟ ,,
,, بهت که گفتم نیاز ما به س.ک.س بیشتراز انسان هاست ، من 200سالمه واقعا فکر می کنی امکان داره با کسی نخوابیده باشم؟ البته با هیچ انسانی نخوابیدم ،از بو.سه ی اون شبت میتونم بفهمم تو هم بی تجربه نیستی و من نفر اول نبودم درسته؟ ,,
,,اوه معلومه ،من با خیلیا خوابیدم ,,
دروغ می گفتم من فقط سه بار سه پسر را بوسیده بودم و هر بار بخاطر هیجانی که داشتم چیزی در اطرفم میترکید و میشکست ،البته این اتفاق در 16سالگی ام افتاده بود و حالا تمرکز بیشتری بر روی گرمای دستانم داشتم
,, چرا با انسانی نخوابیدی؟ ,,
,, قبلا که بهت گفتم ما توی زندگیه طولانیمون یه تغییراتی توی بدنمون یا فکرمون بوجود میاد که بهش میگیم بلوغ ،خوناشام ها با انسان ها میخوابن ولی نه تو جوونیشون شاید برای بعضیا400سال طول بکشه تا دلشون بخواد با یه انسان بخوابن ولی بعد که با یه انسان س.ک.س داشته باشن بهش معتاد میشن چون خیلی بهتر از س.ک.س با خوناشام هاست یجورایی میشه گفت تا به سن بلوغ نرسیم نمیتونیم با یه انسان باشیم نمیدونم بخاطر چیه ،شاید غرورمون اجازه نمیده با یه انسان باشیم چون اکثر خوناشام ها انسان ها رو از خودشون کمتر میدونن و یا یه چیزی توی بدنمون ،دلیل واقعیشو نمیدونم,,
200سالش بود و میگفت هنوز به بلوغ نرسیده خنده دار بود
,,یعنی تو الان به سن بلوغت رسیدی؟ بعد 200سال؟؟؟,,
خندید
,,فکر کنم بادیدن تو به سن بلوغ رسیدم چون برای با تو خوابیدن واقعا بیتابم,,
,,الان چی ویلیام؟ ,,
,,چی،الان چی؟,,
,,خب اگه بخوایم با هم ...باشیم ..خب الان میدونم که چی هستی و ...خب الان دیگه ... ,,
سکوت کردم برایم سخت بود که کلمات را کنار هم بگذارم فقط یک جمله ی کوتاه بود فقط باید به او میگفتم میخواهم با او بخوابم ولی چون یکبار مرا پس زده بود برایم سخت بود ،باز هم قیافه اش بازیگوش شد و با سرگرمی خندید
,,منظورت اینه که س.ک.س داشته باشیم؟ ,,
ممنون بودم که هر بار به دادم میرسید
,,خب! آره تو گفتی من ضعیفم و نمیتونی باهام بخوابی و گفتی .... ,,
حرف هایم را با لحنی لوس میگفتم حرف هایم ته کشید ،ویلیام سرش رابالا گرفت و با صدای بلند خندید از سرگرم شدَنَش عصبی شده بودم ،من کاملا جدی بودم اگر می خواستم با او باشم که مطمئنا میخواستم بعضی چیز ها بود که حتما می خواستم تجربه اش کنم و شاید دلم می خواست هر روز تجربه اش کنم
,,عشق من الان دیگه مشکلی نداره ,,
ازچیزیکه گفت دهانم باز مانده بود و ابروهایم را بالا دادم داشتم جان میکندم تا به او بفهمانم چه می خواهم و او خیلی راحت میگفت مشکلی نیست ،دهانش را روی لب هایم گذاشت و آن را بست و مرا بوسید باز هم همان طعم شهد غنچه پرتغال را حس کردم دستم را روی سینه اش گذاشتم و انگشتانم از گردن تا زیر شکمش را نوازش کرد،بوسه اش خشن تر شد چیزی گرم تازیر شکمم جریان یافت و بعد با نارضایتی لبش رااز لبم جدا کرد
,, ولی الان نه تو باید کاملا خوب بشی و یکم استراحت کنی ,,
,,چرا؟,,
,, چی چرا؟ ,,
,,خب الان چی تغییر کرده که مشکلی نیست با هم باشیم؟ ,,
,,عسلم خون من مزییت هایی داره یکیشم اینه که باعث میشه تو قویتر بشی خیلی قویتراز اونی که قبلا بودی ,,
,,این خیلی خوبه ولی (با شک پرسیدم ) دیگه چه مزییت هایی داره ,,
,,خب باعث یجور پیوند خونی میشه تو خون منو نوشیدی منم خون تورو ،همین باعث یجور پیوند میشه ,,
با گیجی نگاهش کردم توضیح داد
,,تا حالا دو قلو های همسان و دیدی؟،اونا با هم ارتباط دارن وقتی یکیشون غمگینه خوشحاله، مظطربه،یا ترسیده و درد داره اون یکی همشون و حس می کنه چند سال پیش با یکی از همین دخترا رابطه ی نزدیکی داشتم خواهر دو قلوش با یه آسیایی ازدواج کرده بود و رفته بود و اون تنها با پدر بزرگ پیرش زندگی می کرد یه روز تقریبا غروب بود به من زنگ زد و گفت داره ازدرد میمیره منم رفتم و بردمش بیمارستان ،اون شب تا صبح درد کشید پزشکها نمیفهمیدن مشکل چیه هیچ مشکلی توی بدنش نمیدیدن و اون فقط از درد کمرو شکمش ناله می کرد پزشکا اول فکر کردن اون داره بچش و سقط میکنه و بعد از معاینه متوجه شدن اون باکرس تقریبا ساعت5صبح یهو بدون دلیل دردش کاملا قطع شد و یک ساعت بعداون از خواهرش یه تماس داشت که می گفت یک ساعت پیش بچش بدنیا اومده و از شب قبل دردش شروع شده ،ارتباطشون در این حدبود که درد زایمان یه خواهر و خواهری که حتی باکره بود حس می کرد ارتباط الان ما هم همینطوره اگه تو دردی داشته باشی من هم حس میکنم متوجه شدی؟ ,,
توضیحش کامل بود ولی این چیزی نبود که باور کردنش به راحتی باشد سرم را بنشانه فهمیدن تکان دادم و با دیدن لب هایش که در فاصله ی کمی از من منتظر بود تا توسط لب هایم دریده شود به لرزش افتادم واقعا حالا که دیگر مشکلی وجود نداشت نمیتوانستم تحمل کنم خودداری کردن از بوسیدنش واقعا سخت بود و من اصلا آدم خودداری نبودم لبخند شیطنت باری زدم و با دلبری دستم را لای موهای خیسم فرو کردم
,,عزیزم فکر میکنم حالم خیـــــــــــــلی بهتره دیگه درد ندارم و الانم که خیلی قوی هستم و ..... ,,
لب پایینم را به دندان گرفتم با صدای بلندی خندید طره ای از موهایم را که جلوی صورتم بود را کنار زد و درست به چشمانم نگاه کرد و با صدای اغوا کننده ای زمزمه کرد
,, عسلم سلامتیت برام مهمترازهر چیزیه و لازم دارم که قبل از هر چیزی ازت بشنوم ,,
گیج بودم تقصیر خودش بود صدایش طعم خوبی میداد نعشه ام میکرد
,,چیو؟ ,,
,,میخوای باهام باشی مدیس سانچز؟ ,,
وقتی اسمم را کامل می گفت میدانستم صحبتش جدیست کمی سکوت کردم و بعد حرف هایم بی وقفه از دهانم بیرون آمد
,, ویلیام بخاطر حرف های دیروزم موقع برش زدن کدوها متاسفم ،می دونم ناراحتت کردم و تو هر بار که ناراحتت میکنم به روی خودت نمیاری و منو میبخشی (دست هایش روی پوستم حرکت کرد مشغول تمیز کردنم بود دستانش روی پوستم بود و لی چشمانش دقیقا تمام حرکات لب هایم را دنبال می کرد )و اینکه بهت گفتم بهم نزدیک نشی ...اوه ویل، من در حد مرگ ترسیده بودم حتی وسایلم و هم جمع کردم که از این شهر برم ولی نتونستم و بیشترین دلیلم برای نرفتن تو بودی ،هر چقدر هم با خودم و احساسم و البته تو بجنگم نمیتونم این واقعیت و تغییر بدم ،که من عاشقتم ،و تو امشب جونمو نجات دادی ،اگه تو نبودی من یا مرده بودم یا هنوز هم داشتم اون درد لعنتی و تحمل می کردم و از صدات می تونم بفهمم که وقتی بهم میگی عاشقمی دروغ نمیگی ,,
حرفم که تمام شد دستانش را دو طرف صورتم قاب کرد لبش درست جلوی لبانم بود و وقتی حرف میزد لبش به دهانم برخورد می کرد
,, از این تصمیم پشیمونت نمی کنم عشقم قول میدم ,,
و بالاخره لبش روی لبهایم نشست این بوسه از بوسه ی قبلیش شیرینترو هوس انگیز تر بودو تمام بدنم را بی حس کرد دوباره همان چیز لعنتی گرم را حس کردم و دوباره طعم خاص لبهایش مرا مست کرد شبیه یک ماده مخدر بود دستم را دور گردنش حلقه کردم و به موهایش چنگ زدم زبانش را درون دهانم فرو کرد و دهانم طعم جدیدی به خود گرفت کمی طعم خونش را می داد فول بلانش اومم عالی بود به پشتش چنگ زدم سعی کردم او را بیشتر به خود نزدیک کنم لباسش خیس شده بود بوسه ی خشنش دیوانه ترم میکردم به زحمت خودش را جدا کرد چون من از گردنش آویزان شده بودم
,,اوه نه..نه ویل اینکارو نکن ...لطفا .... ,,
حرفم رابرید
,, عسلم فقط کمی صبر کن تو هنوز کاملا خوب نشدی ,,
رنگش بشدت پریده بود و چشمانش حالت خطرناکی گرفته بود میتوانستم بفهمم او هم بشدت مرا می خواست بسرعت رفت و بعد از 15ثانیه برگشت و حوله ای در دستش بود به زیر دوش رفتم طوری ایستاده بود که از آینه هر چه که دلش میخواست راببیند با لبخندی هو.س انگیز روی لب هایش با نگاهش نوازشم میکرد و من از نگاهش حس خوبی در رگ هایم جاری بود، حوله را دورم پیچید و با همان حوله مرا روی تخت گذاشت تیشرت خیسش را در آورد و ماهیچه های هیجان انگیزش را به نمایش گذاشت نمیتوانستم نگاهم را از ان ماهیچه ها و شکم تکه تکه شده بگیرم کمی بالاتر از سینه اش یک خالکوبی بود به زبانی که نمیدانستم چیست نوشته ای روی سینه اش خالکوبی شده بود
,, می خوای لباستو تنت کنم؟ ,,
به صورتش نگاه کردم کمی سرش را خم کرده بود تا به نقطه ای که من نگاه میکردم نزدیک شودو با سرگرمی میخندید نگاهم بروی تخت افتاد چند لباس آنجا بود یک شلوارک مردانه که مطمئنا برای من حکم شلوار را داشت پیراهنی که از طرح و جنسش لازم نبود که حتما بفهمم مارکش رالف لارن(Ralph Lauren)است ، وقتی دید گیج تر از آن هستم که جوابش را بدهم حوله ی کوچکی برداشت و مشغول خشک کردن موهایم شد و بعد ازآن صدای سشوار را شنیدم و گرمای ملایمش را روی سرم ،بی حس نشسته بودم و روی حرکت انگشتانش بر روی موهایم تمرکز کردم کارش که تمام شد خودش لباسم را پوشاند شبیه بچه ی بی دست و پایی شده بودم وقتی آنهمه نزدیکی بینمان بود زیاد هم عجیب نبود که نعشه ام کند ،کاملا مطمئن بودم جایی از پوستم نمانده بود که او ندیده باشد ،کنارم روی تخت نشست دستش رانم را، همانجایی که چند ساعت پیش جای نیش روی آن بود را نوازش کرد به صورتم با نگاهی عجیب و وسوسه کننده نگاه کرد و بعد از چندین دقیقه سکوت زمزمه کرد
,,تو فوق العاده ای مدی تو تمام عمرم دختری به زیبایی تو ندیدم ,,
خب لازم بود منم از او تعریف کنم؟
,, میدونم حرفی که تو میزنی اغراقه ولی باور کن تو زیباترین چیزی هستی که تو تمام عمرم دیدم ,,
چیزی رابا سرخوشی گفت که میدانستم ادایم را در میاورد
,, تو واقعی هستی؟ ,,
این را گفت و بلند خندید داشت اولین روز دیدارمان را یاداوری میکرد که از دیدنش گیج شده بودم صدای دلخورانه ای در آوردم دوباره خندید و ادامه داد
,,باور کن مدی اون روز خیلی بانمک شده بودی دلم می خواستم مثل بچه ها گونه هاتو بین انگشتم بگیرم و انقدر بکشمشون تا سرخ بشه تو تمام عمرم هیچکسی و مثل تو ندیده بودم ,,
همان لحظه صدای پایی شنیدم ازبیرون از خانه میامد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل نوزدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
به درون جنگل کشیده شدم آنقدر سریع حرکت میکرد که حتی نمیتوانستم نفس بکشم یادم آمد باید جیغ بزنم و جیغ کشیدم دستش جلوی دهانم را گرفت از بوی عجیبش میتوانستم حدس بزنم یک خوناشام بود حتما مرا درون جنگل میبرد رگ هایم را میخشکاند و رهایم میکرد ویلیام به همه آن نیش داران گفته بود به من نزدیک نشوند پس چه کسی بود که قصد خشکاندن خونم را داشت ،همچنان با سرعت بسیار زیاد حرکت میکرد انگار در هوا معلق بودم پوست دست و صورت و پاهایم با شاخه ها خراشیده میشد و میسوخت حتی نمیتوانستم ببینم چه کسی مرا گرفته، آنقدر قوی بود که نمیتوانستم دستش را از دور کمرم بردارم با دستم به او چنگ می انداختم ولی بیفایده بود از بوی عطر تلخ و عجیبش و هیکل درشت و ماهیچه های عظیمش میتوانستم بفهمم که مرد است کاملا مشخص بود که با قدرت کم دستانم نمیتوانم با آن عضله ها کاری کنم تمرکز کردم گرما را در دستانم حس کردم انرژی رادر دستانم جمع کردم همچون گلوله ی توپی آتشین در دستانم میچرخید دستم را به سمت پشت سرم حرکت دادم و آن گلوله را به سمت صورتش پرت کردم آن شبح به عقب پرت شد و من به شدت به زمین برخورد کردم و با نهایت تن صدایم ویلیام را صدا کردم خودم هم نمیدانستم چرا ! شاید باورم شده بود هر وقت صدایش کنم مثل قول چراغ جادو سر می رسد ولی نیامد شبح به سمتم آمد شبیه یک سایه ی سیاه رنگ ، با شنل بلندی روی شانه هایش !،آنقدر تاریک بود که صورتش را نمیدیدم همانطور که روی زمین بودم به درختی که پشتم قرار داشت تکیه دادم ترس در تمام بدنم پیچیده بود فریاد کشیدم
,, تو کی هستی لعنتی ؟چی از جونم می خوای ؟,,
نمیتوانستم حرکت کنم پایم صدمه دیده بود نمی توانستم روی پایم تمرکز کنم تا مقیاس صدمه ای که دیده بودم را بفهمم ،بعدا به آن میرسیدم ،بعد از خارج شدن از این دردسر وحشتناک ،صدایش را شنیدم خشن و تیره همان لحظه طعم اسکاچ(نوعی و.ی.س.ک.ی ) را روی زبانم حس کردم تند و تیز و عجیب !پس او خطر ناک بود ،خیلی خطرناک
,,چطوری اونکارو کردی ,,
به سمتم می آمد ترسیده بودم با تمام توانم با جیغ التماس کردم
,, به من نزدیک نشو.... خواهش می کنم... ، خدای من.... تو .....میخوای منو بکشی.... لطفا ....لطفا ......از من فاصله بگیر لطفا!.... ,,
,,فقط یکارکوچیک باهات دارم عزیزم فقط یکم درد داره بعدش چیزی یادت نمیاد,,
,, تو می خوای خونمو بنوشی ... ,,
جیغ کشیدم
,, آفرین پس پرنسس میدونه من چیم ،بدموقعی ماشینت خراب شد بلوندی! من تشنه ام! ,,
مرا بلوندی صدا کرد مسخره بود این را پسران عوضی کنار خانه مان به من میگفتند خیلی بد بود چون تشنه بود و در این جنگل گوارا تر از خون من نوشیدنی پیدا نمیشد ایستاد چشمانش شبیه یک حیوان درنده برق میزد
,,میدونم چی هستی لطفا برو من به کسی چیزی نمیگم قسم می خورم ,,
التماس آمیز نالیدم با صدایی که نشان از وسوسه شدنش میداد زمزمه کرد
,,نه عسلم بوی خونت و دوست دارم میتونم ببینم که داره از پات میچکه اوممم نمیخوام حتی یه قطرشو از دست بدم خیلی بوی عجیب و خوبی میدی تو شکار زرنگی هستی من بازی کردن با شکار های زرنگ و دوست دارم ,,
به سمتم آمد میدانستم اگر می خواست میتوانست در یک چشم بهم زدن مرا مچاله کند سعی کردم تمرکز کنم ولی درد و ترس مانع متمرکز شدنم میشد و حتی فرصت تمرکز کردن هم نداد به اندازه نصف ثانیه سرش جلوی صورتم بود خونی که از زخمی که بر اثر برخورد با شاخه ها گونه ام را خراشیده بود را لیسید و با صدای کثیفی خندید یکی از دستانم را گرفت و روی هوا بلندم کرد و مرا به سمت درخت دیگری پرت کرد از یک طرف بدنم به درخت برخورد کردم مطمئن بودم خیلی چیز ها شکسته است خون از بالای پیشانی ام چکید دستم مطمئنا شکسته بود همه چیز را تار میدیدم نور کمرنگ ماه کمی فضارا روشن کرده بود و دوباره آمد و دوباره به سمت درخت دیگری پرتاب شدم حالا درد همه جا را گرفته بود فقط درد را میفهمیدم از درد حتی توان جیغ کشیدن هم نداشتم شبح دوباره به سمتم آمد درد تمام مغزم را گرفت و فقط به این فکر میکردم که همین حالا خواهم مرد بدون آنکه عشق ویلیام را قبول کرده باشم می دانستم صدمات زیادی دیده ام و چشمانم روی هم افتاد و بیهوش شدم .
چشمانم را که باز کردم دهانم مزه عجیبی میداد شلوار به پا نداشتم تمام اعضای بدنم بی وقفه درد می کرد و آن شبح را دیدم نیشش در آمده بود و از دردی که ران پایم تحمل می کرد فهمیدم که نیش هایش رادر رانم فرو کرده بود نمیتوانستم حرکتی کنم حتی توانی برای جیغ کشیدن نداشتم میدانستم اگر کوچکترین حرکتی انجام دهم از درد خواهم مرد میتوانستم بفهمم آن شبح بدون آنکه حرکتی کند فقط نگاهم می کرد ناگهان اتفاق عجیبی افتاد صدای عجیبی آمد آن هم ازدرون زمین و از زیردرختی که به سمت آن پرت شده بودم ریشه ای قطور بیرون آمد مثل یک دست بود انگار میفهمید و میدید بلند شد و به سرعت به سمت شبح رفت و او را پرت کرد صدای فریاد بلندی از مرد شنیدم فریادش از درد یا ترس نبود فریادش همراه با تعجب بود همان لحظه صدای ویلیام را شنیدم صدایش دور بود شاید چندین یارد آنطرف تر! سعی کردم اسمش را روی زبانم بیاورم و فقط صدایی شبیه به آه از دهانم خارج شد میدانستم میشنود و بعد ازده ثانیه او کنارم بود صورتش را نمیتوانستم ببینم حرفی هم نمیزد ولی بویش را میشناختم ،شبح به سمتمان آمد نالید!م
,, ویـ..ل.ـ...ا..ون ,,
صدایم را نمیشناختم انگار از یک مسیر خیلی طولانی صدایم بگوش میرسید به سرعت ویلیام از من جدا شد و بسمت شبح رفت
,,تو مُردی ,,
این را باغرشی ترسناک گفت
,, برادر من شکار کس دیگه ای رو نمینوشم ,,
و دیگر آن شبح نبود ریشه هم به همان سرعت که در آمده بود در خاک فرو رفت ویلیام را کنارم دیدم صدایش درد میکشید انگارتمام این درد ها را او تحمل می کرد
,,مد,,
از همین یک کلمه میتوانستم تمام احساسش را بفهمم درد،غم، نگرانی و چیزی دیگر که درک نمیکردم
,,فکر کنم میمیرم ویلیام ,,
صدایش گرفته بود غرید
,,نه ،نه مد تو نمیمیری من نمیزارم ,,
خوناشام ها هم گریه می کردند؟ دستپاچه بود صدای ناله از دهانش بیرون میامد ,,لعنتی خیلی صدمه دیدی ،..صبر کن ,,
میخواست مرادر آغوش بگیرد دستش راپشتم گذاشت جیغ کشیدم
,,متاسفم ،متاسفم، پاتم شکسته؟ ,,
صدایش ناصاف بود مثل کسی که ساعت ها گریه کرده باشد گیج بود مدام سرش راتکان میداد شبیه انسان های مست شده بود
,,نمی دونم خیلی درد داره حتما یه بلایی سرش اومده ,,
دوباره کمی بیشتر تکانم داد و باز هم جیغ کشیدم دهان و فکم درد گرفت حتما جایی از صورتم هم شکسته بود درد در همه جای بدنم پخش شده بود و مطمئن بودم سرم بشدت شکافته بود چون مقدار زیادی خون از سر بسمت صورتم جاری بود ناگهان صدای ویل عوض شد خطر را حس کردم
,,مدی بوی تو ...اوه مدی تو ..بوی خوبی میدی ,,
ترسیدم قرار بود کار آن شبح را کسی که عاشقش بودم تمام کند ولی آنقدر درد میکشیدم که می خواستم هر چه زودتر تمام شود
,,اگر قراره منو بکشی همین الان این کارو بکن دیگه تحمل این درد لعنتی وندارم,,
با بغض و گریه این را گفتم سرش رابه سمت آسمان برد و با صدای بلندی فریاد کشید بیشتر به غرش بلندی شبیه بود شنیدم که نفسش رادر سینه حبس کرد چشمانم نیمه باز بود ناگهان کاری کرد که باعث شد ازترس و تعجب کمی تکان بخورم که درد بدی هم داشت دندان نیشش بیرون آمده بود پس قرار بود بمیرم
,,قراره منو بکشی؟ اگه آره بزار برای اولین و آخرین بار بهت بگم ،که عاشقتم ویلیام ,,
میخواستم برای لحظه اخر بداند که کسی که در آن لحظات به آن فکر میکردم او بود میخواستم بداند که عاشقش بودم حتی با وجود دانستن اینکه او یک هیولاست دردنفسم رابند آورده بود تصاویر تار بود ولی نور ماه کامل زیبا تر و پر نور تر از همیشه میتابید میتوانستم تصویری از صورت ویلیام را با کمی تاری دیدم ببینم میدانستم آنقدر خون ازدست داده ام که چند دقیقه دیگر بیهوش میشدم ،حالا درد پهلویم را بهتر میفهمیدم انگار قسمت بزرگی از پوست و گوشت پشتم دریده شده بود دردش به حدی بود که دعا کردم ویلیام زودتر کارم را تمام کند ،ویل با خشونت غرید
,, نه مد تا من زندم تو نمیمیری ,,
و همان لحظه جایی بین مچ دستش را گزید آنقدر عمیق بود که خون ازدستش جاری شد دستش را جلوی دهانم گرفت
,,بنوش ,,
شاید توهم قبل از مرگ بود ولی بعد از خیسیه خون فهمیدم واقعیست او از من میخواست خونش رابنوشم منکه خوناشام نبودم سرم را کج کردم صدایی به نشانه مخالفت از گلویم خارج شد
,,باید این کارو بکنی مدی خونم دردتو ازبین میبره الان نمیتونم توضیح بدم ،وقت نیست ضربانت داره کند میشه ،بنوش ,,
باز هم ممانعت کردم التماسگونه نالید
,,یبار بهم اعتماد کن مدی حالت بهتر میشه قسم میخورم ,,
در صدایش دروغ نبود مچش را روی لب هایم گذاشت خونش را مکیدم مزه و بوی عجیبی داشت هر چه که بود بوی خون انسان را نداشت باید بوی فلز و نمک میداد ولی بویی بین عود و وانیل داشت و مزه ای بینفول بلانش کولومبار (نوعی انگور ) و در کل طعمی شبیه کنیاک (نوعی مشروب که از چند نوع میوه مختلف میگیرند و طعم خیلی خوبی دارد و باعث سرزندگی میشود)را میداد اصلا بد نبود برعکس چون یک نوشیدنیِ گران گوارا بود و حس نعشگی به من میداد بدون اینکه خودم بخواهم به شدت خونش را میمکیدم
,,مد کافیه ,,
دستش را برداشت هنوز درد همانجا بود حتی کمی هم از آن کم نشد ولی حالا بهتر میتوانستم میزان صدماتم را تخمین بزنم پای راستم مطمئنا شکسته بود در هر قسمت از پوستم درد تیز خراشیدگی شاخه ها را حس می کردم پهلویم را نمیدیدم ولی دردش نشان میداد قسمتی از پوست و گوشت پشتم کنده شده یکی از دستانم جوری درد میکرد که انگار از کتفم در حال جدا شدن است از فرق سرم تا گوش سمت راستم زخم عمیقی ایجاد شده بود وهنوز هم خونریزی داشت دنده ام شکسته بود چون هنگام تنفس قفسه سینه ام حرکت نمیکرد و تنفسم سخت و با خس خس شده بود
,,هیچ احساسی نداری؟ ,,
حالا بهتر او را میدیدم
,,فقط درد !,,
,,یکم تحمل کن مدی بهتر میشی ,,
,,فکر می کردم قراره منو بکشی,,
در چهره اش آنقدر درد دیده میشد که انگار همین حالاشمشیری درون سینه اش بود و باعث آن حالت صورتش میشد نمیدانستم ازدیدن زخم های من به آن حال در آمده و یا بوی خونم او را تا این حد در عذاب گذاشته بود
,,واقعا فکر کردی من میتونم بهت صدمه بزنم؟من که گفتم نمیزارم بمیری ,, ,,خونت؟...... ,,
,,نترس فقط حالت و خوب میکنه؟ ,,
,,این قراره منو جادو درمانی (magic therapy)کنه ,,
سعی کرد لبخند بزند ولی چیزی شبیه لبخند روی چهره اش نبود
,, یادت میاد تو زیر زمین دستم با نقره سوخت و به سر عت دستم خوب شد ؟ خونم میتونه همین کارو با زخم های تو انجام بده ,,
درد پهلویم در حال کم شدن بود ویلیام داشت دستم رابازرسی میکرد البته تمام سعیش را میکرد که دردی در من بوجود نیاورد من بدون لمس شدن هم درد شدیدی را تحمل می کردم
,,فکر کنم دستت در رفته باید جاش بندازم تا بد جوش نخوره یکم درد داره بایدتحمل کنی ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل نوزدهمعشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
احتمالا خودتون خبر دارین ولی اگه نه که بدونین امروز سه تا پست از این کتاب قرار میگیره
البته امروز یه چندتایی مطلب و کتاب اضافه بر سازمان هم میزارم و تا شب کلی قراره کیف بکنین.
امشب تا نزدیکای 12 شب دم به دقیقه وبلاگ رو چک کنین مخصوصا عصر.
دیگه نگین عیدی ندادی
فصل هجدهم هالووین
یک کدو در دستم بود و با چاقوی تیزی آنرابرش میدادم تقریبا دست هر کدام از بچه ها یک کدو تنبل بود
نت با بی حوصلگی زمزمه کرد
,,من موندم رسم برش زدن کدو از کجا اومده,,
,,نت این رسم سلتی هاست چند قرن پیش یه مردکشاورزی بود به اسم جک که شیطان و گول زد و بعد ازمرگش نه اجازه داشت بره بهشت نه اجازه داشت بره به جهنم،و میگن تا ابد توی دروزخ قدم میزنه با تکه زغالی که شیطان براش از جهنم اورده و یه ترب که الان دیگه بجاش کدو استفاده میکنیم میاد و دخترای مو فرفری رو با خودش میبره ,,
اینرا برد گفت و صدای ترسناکی ازته گلویش بیرون داد نت غرید
,, برد میخوای با این حرفات منو بترسونی؟ من خودم همه این ها رو میدونستم بهتره یه روش دیگه برای ترسوندنمون پیدا کنی,,
رناتا کنارمان ایستاده بود و به دستانمان نگاه میکردبا همان عینک بی کلاس! برد نیشخند زد رناتا عینکش را بالاتر کشید و غرید
,,این مسخرس!,,
,,چی مسخرس؟,,
برد این رابا تعجب گفت نگاه رناتا به من بود
,,این رسم های احمقانه نشون دادن عجوزه های شرور ، جادوگرها نماد دانش و تغییر و تبدیل فصل ها هستن کسی که همه چیز و میدونه و داناست اون وقت آدم های احمق اونو تبدیل به یه پیرزن زشت میکنن کسیو که مادر زمینه رو تبدیل به یه چیز خبیث کردن ,,
همه ی ما از حرف های رناتا تعجب کرده بودیم نفس عمیقی کشیدم و باصدایی ناصافی زمزمه کردم
,,رناتا تو واقعا به جادوگرها اعتقاد داری؟,,
آدام خندید، چارلز لودگی کرد
,,اینم از خر خون کالج ما ,,
بلند خندید رناتا با همان حالت رو به من غرید
,,فکر کنم الان دیگه باید فهمیده باشی هر چیزی امکان داره ,,
از حرف هایش سردر نمی آوردم او یا یک احمق بود یا بیشتر از انچه فکر میکردم می دانست نت پرسید
,,مد تو به جادوگر هااعتقاد داری؟,,
,,نه مطمئنا اگه وجود داشتن باید تا حالا اونا رو روی جاروهاشون تو آسمون میدیدم ,,
خندید
,,به نکته خوبی اشاره کردی ,,
,,ولی تو این دنیا هر چیزی امکان داره,,
صدایش را شنیدم پشت صندلیم ایستاده بود حتی فرم حرکت لب هایش را حس میکردم رناتا و آدام با دیدن ویل رفتند رناتا آدم ترسویی بود البته به او حق میدادم شاید او هم احساس خطر کرده بود ،برد پرسید
,,ویل یعنی میخوای بگی به جادوگر ها اعتقاد داری؟ ,,
,,من به همه چی اعتقاد دارم ,,
سرش را کمی کج کرد و مستقیما به من نگاه کرد از چشم در چشم شدن با او خوداری میکردم نه تنهااز او از کل آن خوناشامان دوری می کردم آنقدر واضح از آن ها فاصله می گرفتم که مطمئن بودم متوجه شده بودند البته نیازی هم نبود با ویل چشم در چشم شوم با شنیدن صدایش میتوانستم حالت چهره اش رابفهمم کنارم روی صندلی نشست عطر تنش از آنچه به یاد داشتم بهتر بود حس گرمی درون شکمم پیچید
,,امشب حالت چطوره مدی؟,,
او حالم رامی دانست همین چندساعت پیش او رااز خانه ام بیرون کرده بودم آیا بازی جدیدی را شروع کرده بود ؟
,,فکر کنم خوبم ,,
گوشه لبش بالا رفت و چال گونه ی مورد علاقه ام نمایان شد به شدت هو.س بوسیدنش را داشتم نباید کنارم می نشست وقتی که نزدیکم بود احساساتم غیر قابل کنترل می شد زیر لب زمزمه کرد
,,خوشحالم فکر شماره یکم درست از آب در نیومد ,,
خودم را مشغول برش زدن کدو نشان دادم
,,همون فکری که توش باید جیغ میزدم و از شهر فرار میکردم ؟,,
,,فکر می کنم آره,,
,,و مطمئن باش فکر شماره ی دوی توام درست از آب در نمیاد ,,
غمگین نگاهم کرد ،سنگدلیم را ادامه دادم
,, و فکر می کنم ازت خواستم فاصلتو باهام حفظ کنی ,,
صورتش از ناراحتی جمع شد
,,اگه دست خودم بود حتما اینکارو میکردم ولی قلبم بهم اجازه نمیده ,,
هر وقت میخواستم می توانستم یک انسان نفرت انگیز باشم
,, فکر می کردم مرده ها قلب ندارن ,,
نگاه دلگیری به من انداخت و به سمت دوستانش رفت هنوز دو قدم از من دور نشده بود که انگشتم را با چاقو بریدم و صدای ناله ای از دهانم در آمد که باعث شد نگاه همه به سمت من جلب شود البته نیازی نبود که صدایم را بشنوند خوناشام ها بوی خونم را حس کرده بودند و با صورتی رنگ پریده و چشم هایی گرسنه به انگشتم نگاه کردند صدای زیر لب ویلیام را شنیدم که به دوستانش غرید ,, نفس نکشین ,,
صدای نت را شنیدم
,, چی شد خیلی برید؟؟,,
,,چیزی نیست ,,
ویلیام دوباره به سمتم برگشت میتوانستم از حالت صورتش بفهمم که درد میکشد نفسش را حبس کرده بود دستمالی از جیبش در آورد و روی زخمم را فشار داد به دوستانش نگاه کردم جوری نگاهم میکردند که انگار یک استیک آبدار بودم ویلیام شبیه حیوانی هوشیار در حالت دفاعی بود میدیدم حواسش به دوستانش بود تا به من حمله نکنند جالب این بود که از او نمیترسیدم او هم خوناشام بود ،رنگ پوستش بشدت پریده بود آن هم بخاطر خون من اینکه همین حالا مرا نمیکشت باید از او متشکر میبودم ولی نمیدانستم چرا ذره ای از او نمیترسیدم
,, ممکنه دوستات به من حمله کنن و خونمو بنوشن؟,,
این را آرام گفتم و او هم آرام با حالت عجیبی جواب داد
,, آره امکانش هست البته باید قبلش منو بکشن تا بتونن به تو دست بزنن ,,
حس عجیبی از تک تک کلماتش در قلبم ریخت ویلیام با همون صورت رنگ پریده به سمت دوستانش رفت میدیدم که پشتش شبیه یک شیر کمی غوز شده بود شایداینطور تصور می کردم ولی انگار به دوستانش نشان میداد اماده است تا در صورت حمله به من آنها را از بین ببرد حتی از او تشکر نکردم ،چه باید میگفتم ممنون که با دیدن خون من مرا نخشکاندی؟ صدای نت را شنیدم
,,هی مد فکر کنم یه چیزایی بین تو و ویل هست ,,
گیج نگاهش کردم
,,چی؟,,
,,فکر می کنم ویلیام عاشقته چون تو این مدت ندیدم با کسی غیر تو وقت بگذرونه مگه ندیدی وقتی انگشتتو بریدی چطوری رنگش پرید توام که هر وقت میبینیش شبیه آدم های طلسم شده میشی و فقط نگاهش میکنی انگار داره تو چشمات غنچه گل میشکفه,,
,,اوه نه ما..یعنی من و اون هیچ رابطه ای نداریم ,,
ابرویش را بالا داد و با لبخندی گوشه ی لب هایش نگاهم کرد
,, نت اومم این یه رابطه پیچیدس ..میدونی ....,,
,, تو دوسش داری مگه نه؟ ,,
سکوت کردم دقیقا به چشمانش نگاه کردم دقیقا میدانستم در کنج ذهنش چه می گزرد ادامه داد
,,و اونجوری که ویلیام دنبالت افتاده وشروع کرده به حرف زدن با ماها! و اطلاعات گرفتن از ما درباره ی تو پس اونم ازت خوشش اومده ، من نمیفهمم واقعا مشکل تو چیه اون فوق العادس از همه ی اون پسر خوشگلا بهتر و جذابتره ,,
به گروه هشت نفریشان که ان ها هم با چاقو هایشان مشغول برش دادن کدو بودند اشاره کرد ،خیلی راحت و ماهرانه کدو هارا به شکل های خلاقانه و ترسناک تبدیل می کردند ،کاش میتوانستم به نت بگویم مشکلم این است که کسی که از او حرف میزند یک خوناشام است و مطمئنا تا بحال خون نت را نوشیده ،یقینا اگر این را میگفتم یا به عقلم شک میکرد یا از ان شهر و حتی کشور میگریخت
,,نت من .. نمیدونم ..واقعا نمیدونم ,,
دوباره به میز چشم تاریک ها نگاه کردم همه ی آن گروه هشت نفره دور میز نشسته بودند وفقط ویل بود که در دستش چیزی نبود و بانگاه تیز و ترسناکی به لیندی نگاه میکرد از نگاهش ترسیده بودم مثل همان شب که به لرنزو حمله کرده بود و گلویش رافشار داده بود شده بود بیشتردقت کردم آن ها همانطور که مشغول برش زدن کدو بودند با هم حرف میزدند دیگر نیازی نبود چشمانم را ببندم شنیدن صدایشان برایم راحتتر شده بود یا آنها بلند تراز حد معمول حرف میزدندو یا من گوش هایم قویتر شده بود اسم خود را میان حرف هایشان شنیدم ویل با لیندی حرف میزد و گمان کنم میدانم چه حرفی !، همانطور که ویل گفته بود کلبه من برای لیندی بود و او همان مهاجمی بود که شب گذشته صدایش را از زیر زمینم شنیده بودم
,, ویلیام دقیقا 70ساله که من داخل اون کلبه نرفتم قسم میخورم ,,
,, لیندی غیر از تو کی میتونسته بیاد تو کلبه و مدیس رو بترسونه ,,
,,ویل تو به من گفتی دیگه نزدیک اون کلبه نشم و من دیگه حتی به اون کلبه نزدیک هم نشدم نمیتونی انقدر بی رحم باشی که بخاطر حرف های اون دختر با من اینجوری حرف بزنی ,,
صدایی شبیه ناله شنیدم ،چیزی شبیه گریه !،یا شاید این هم نمایشی خوناشام گونه بود
,, اون چیزی نگفت من رفتم و دیدم توی زیر زمین اون کلبه ،اون اتاق پر از وسایل نقره و شمع هایی که تازه خاموش شده بود و اون دریچه مخفی ، نمیخوای بگی که چیزی نمیدونی ,,
صدای متعجب لیندی باعث شد باور کنم که کار لیندی نبوده
,,اون کلبه زیر زمین داره؟ من چندین سال اونجا بودم ویل و هیچ زیر زمینی وجود نداشت و چرا من باید شمع روشن کنم وقتی چشمام خیلی راحت توی تاریکی میبینه من جز اون شب که اون دختر اومد کلبه دیگه هیچوقت اونجا نرفتم و دلیلی ندارم که اون دخترو بترسونم وقتی تو بارها بهمون گوشزد کردی که نزدیک اون نشیم ,,
جرالد غرید
,, ویل میشه با لیندی بهتر رفتار کنی تو مدام سرش دادمیزنی بخاطر اون انسانت ،خودتم میدونی همین حالا وقتی دستشو برید هر کدوم از ما میتونستیم خونشو بخشک.ونیم خودتم میدونی اون چه بوی خوبی میده ولی بخاطر تو بهش نزدیک هم نشدیم و ،هنوز نشده لیندی دروغ بگه وقتی میگه اون نبوده باید باور کنی ،اصلا ببینم تو توی خونه اون دختر چکار می کردی ,,
صدای خنده ی ریز جاکوب و لورنزو را شنیدم
,, اون ترسیده بود ، از کلبه فرار کرد ،منم اونجا بودم و فکر نمی کنم دلیلی داشته باشه درباره رابطمون براتون توضیح بدم,, ,,
,,اوه خدای من نمیخوای بگی که می خوای باهاش بخوابی اون یه انسانه ,,
این را اورینا گفت عصبی بود و ناباوری در صدایش موج میزد جاکوب با لودگی گفت
,, شایدم تا حالا باهاش خوابیده ,,
,,چه صحنه باحالی بود نصف عمرمو میدادم تا مدیس و تو اون حالت ببینم ,,
بغیر از ویل همه آن گروه خندیدند ویل با عصبانیت غرید
,, همتون یه مشت احمقین ,,
این را گفت و کدویی برداشت و مشغول برش شد نگاهم رااز میزشان برداشتم لیندی راست میگفت؟ پس چه کسی شب گذشته در زیر زمین کلبه ام بود ،! آدام به میز ما برگشته بود و برد با بقیه کسانی که دور میزمان نشسته بودند ازبحث جادوگرها بیرون امده بود داشت درباره ارواح صحبت می کرد نت هم به بحث آن ها پیوست
,,برد این حرف هارو نگه دار واسه فردا تمام ترفندات و برای امشب رو نکن ,,
,,نت تو احمقی من برای فردا نقشه های بهتری دارم و امشب قصد ندارم بترسونمتون ولی برام سوال شده ,,
,,چه سوالی عقب افتاده؟,,
برد دهانش را برای نت کج کرد
,, میگن شب هالوین روح ها میتونن بیان روی زمین بنظرتون آلارد کین هم میادو انتقامشو ازقاتلش میگیره؟ ,,
نگاه همه ی خوناشام ها راروی برد حس کردم ،آلارد همان پسرسر ازتن جدا شده ی بیچاره بود ،صحنه سرجدا شده اش چشم های سفید شده اش به مغزم حمله کرد حالت تهوع داشتم به سمت دستشویی دویدم صدای نت را که اسمم را صدا میکرد شنیدم انگشت شستم را به نشانه اینکه مشکلی نیست برایش بالا گرفتم ،به توالت رفتم وتمام محتویات معده ام را بالا آوردم نفس نفس زنان به صورتم آب زدم و با دستمال صورتم را پاک کردم، دستمالی که ویلیام دور انگشتم پیچیده بود را در سطل زباله انداختم و انگشتم را زیر آب سرد گرفتم ،نمیدانستم بقیه چطور میتوانستند آنقدرراحت درباره این موضوع حرف بزنند همین دیروز بود که ان پسر کشته شده بود شاید همه را طلسم کرده بودند و خاطره آن قتل را جور دیگری در ذهنشان گنجانده بودند بهر حال یک انسان کشته شده بود و این غم انگیز بود
,,حالت خوبه مد؟,,
باز هم خودش بود هر کجا که میرفتم بود نمیخواست کاری کند تا لحظه ای از فکرش بیرون بیایم
,,خوبم ویلیام پرکینز,,
گوشه لبش بالا رفت و آن لبخند شیرینش را به رویم پاشید
اینکارش بیشتر مرا عصبی میکرد
,,محض رضای خدا ویل بزار برای چند دقیقه بهت فکر نکنم با من حرف نزن باهام بد باش یا هر کار لعنتی که میتونی باهام بکنی تا ازت متنفر بشم ,,
لب هایش جمع شد
,, نمیتونم مدی تو به من گفتی اگه حقیقت و بفهمی میتونی باهام حرف بزنی و الان حقیقت و میدونی و من می دونم که توام دوسم داری میتونم بفهمم که توام بهم اهمیت میدی ,,
,,ویلیام من حتی فکرش و هم نمی کردم که حقیقت همچین چیز وحشتناکی باشه این ترسناکه ویل ...و من ....من.....اوه ویل من باید برم ,,
در راهروی منتهی به سالن اجتماعات دویدم میدانستم حرف هایش حقیقت بود من واقعا او را می خواستم بدون توجه به این که او چیست من بشدت او را میخواستم ،همان طور که درراهرو میدویدم رناتا را با دو پسری که کنارش بودند و انگاراذیتش میکردند دیدم آنها ،کدوهای برش زده را به سمتش گرفته بودند و صداهای ترسناک از ته گلوهایشان خارج می کردند رناتا در خودش جمع شده بود و سعی میکرداز انها فاصله بگیرد
,,هـــی پسرا فکر می کنین اینکه یه دختر و اذیت کنین خنده داره؟ ,,
,,هـــی مدیس این کدو ها رو ببین،باحال نشدن؟ ,,
با صدای ناهنجاری میخندیدند
,, اگه داخل سراتونو خالی کنیم و توشون و با زغال پر کنم و از سقف آویزون کنم باحال تر میشه ,,
لب های کش آمدیشان بسته شد
,,مدیس سانچز اینکه هر جا میری اون غول بیابونی همراهته فکر نکن نمیتونیم کاری باهات داشته باشیم ,,
منظورشان ویل بود مثل اینکه همه بغیراز من میدانستند که رابطه ای بینمان برقرار است ، به آن دو پسر نگاه کردم نمیشد گفت آنها پسران شرور یک کالج هستند این کالج چندین خوناشام داشت که از حد شرور بودن پارافراتر گذاشته بودند و اصلا دلم نمیخواست بدانم تا حالا چند نفر بدست آنها کشته و خونشان خشکیده شده بود
,,ببین حروم زاده اصلا کاری با ویل ندارم باور کن خودم تنهایی میتونم حساب شما خوک های کوچولو رو برسم ,,
همان لحظه دو چراغ بالای سرمان ترکید ،خب! مطمئنا کار من بود ،تمرکز نکرده بودم ولی عصبی شده بودم و همین کافی بود هیچوقت هنگام عصبانیت چیزی را پرت نمیکردم تا بشکند ،بلکه چیز ها خود به خود میشکستند دو پسرفهش بدی دادند و رفتند
,,حالت خوبه عزیزم ,,
این را به رناتا گفتم که هنوز هم رنگش پریده بود و گوشه ای ایستاده بود و کتابش را محکم روی س.ی.نه اش میفشرد
,,ممنونم مدیس ...اومم ! اون چراغ ها ؟... ,,
,,نمیدونم خود به خود ترکید فکر کنم خدا مارو دوست داره ,,
خندیدم ولی او هنوز هم صورتش همان حالت قبل را داشت دستم راروی شانه اش گذاشتم
,,من باید برم کلبه یکم حالم خوب نیست ,,
قبل از اینکه حرکت کنم جایی نزدیک مچم را گرفت
,,مدیس میتونم یه چیزی ازت بخوام؟ میدونم بی ادبیه ولی کنجکاو شدم ,,
,,البته رناتا خوشحال میشم کمکت کنم ,,
,,آممم..شنیدم کلبه معروف لیندی زندگی می کنی من تا حالا اونجا نرفتم می تونم بیام و کلبه رو ببینم محض کنجکاوی!,,
خب!این چیزی نبود که فکرش را میکردم
,,اوه البته ،همین الان؟ ,,
,,اگه برات مشکلی نداره ,,
,,نه،البته که نه من دارم برمیگردم کلبه ,,
با من همراه شد ،سوار پیکاپم شدیم و به سمت کلبه ای که حالا برایم مرموز تر شده بود راندم
,,تو اینجا زندگی می کنی؟,,
,,یک ساله که اینجام و از این شهر بیرون نرفتم,,
,,پس خانوادت چی حتما دلت براشون تنگ شده ؟,,
,,آره خیلی تنگ شده ولی دیگه نمیتونم ببینمشون ,,
عینکش را از چشمانش برداشت و در دست راستش نگه داشت صدایش میلرزید و چشمانش نمناک شده بود میتوانستم حدس بزنم چرا!
,,اونا مردن دیروز سالگرد دهمین سالیه که ندیدمشون,,
,,اوه خدای من متاسفم عزیزم واقعا متاسفم ,,
یک قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید فورا با انگشتش اشکش را پاک کرد
,,ما مثل همیم مدی توام پدر و مادرت مردن ,,
به من خیره شد
,,تو از کجا میدونی که اونا مردن؟ ,,
,,همه توی کالج میدونن ,,
,,آره اونارو ازدست دادم ,,
آه کشید و به جاده خیره شد ،حالا دلیل انزوایش را می فهمیدم دختر آرامی بود کم حرف میزد و همیشه صورتش ترسیده و رنجور بود.
به کلبه رسیدیم ، در رابرایش باز کردم داخل که آمد دور تا دور رااز نظر گزراند و گربه ی سیاهم بجای اینکه به سمت من بیایید خود را به پای رناتا چسباند ،غریدم
,,بلوی ی بی وفا ,,
رناتا خندید گربه را در آغوشش گرفت و موهای پشت گوشش را قلقلک داد
,,گربه ها منو دوست دارن ,,
چشم غره ای به گربه ام رفت
,,اسمش بلوئه؟ ,,
,,آره بخاطر رنگ چشماش ,,
,,قشنگه ,,
شیشه ی آبجوی ارزانم را به سمتش گرفتم
,,نوشیدنی؟ ,,
,, البته,,
روی کاناپه نشست
,,میبینی این کلبه هم مثل خونه های دیگس هیچ چیز خاصی نداره هیچ جادویی وجود نداره ,,
البته اگر اینکه لیندی یک خوناشام بود ،صاحب این کلبه بود و البته صد سال پیش مرده بود و اگر آن زیر زمین عجیب را در نظر نمیگرفتیم حرف هایم راست بود
,,جادو تو خونه ها نیست تو آدم هاست ,,
با دقت نگاهش کردم حرف هایش در عین بی منطق بودن حقیقتی مرموز درونش داشت سعی کردم حرف هایش را نشنیده بگیرم
,,من برم صورتم و بشورم اگه خواستی کلبه رو ببین ,,
لبخند نصف نیمه ای زدم از پله ها بالا رفتم صورتم را شستم کمی مکث کردم تا مغزم را از هر فکری که به خوناشام ها ربط پیدا میکرد خالی کنم متوجه شده بودم از وقتی که ویلیام را از خود رانده بودم جایی درون قلبم خالی شده بود انگار همین حالا یکی از عزیزانم رااز دست داده بودم و دلتنگ بودم و بیقراریش را میکردم باورم نمیشد در این زمان کم تا این اندازه به او دلبسته شده باشم ،نفس عمیقی کشیدم صورتم را خشک کردم وقتی بیرون رفتم صدایش از اتاق خوابم می آمد در اتاق خوابم باز بود و رناتا درون قفسه کتاب هایم بدنبال چیزی میگشت جوری نبود که در حال نگاه کردن باشد ،نه! مطمئن بودم دنبال چیزی میگردد
,,دنبال چیزی میگردی؟,,
بوضوح دستپاچه شد و رنگش پرید
,,اوه ..نه ،نه فقط نگاه میکردم شنیدم میتونی آدم ها رو از کتاب هایی که میخونن بشناسی,,
,,اونا همشون کتاب های علمی و درسین ,,
با دقت نگاهش کردم حرف را به سادگی عوض کرد
,,خب بهتره من دیگه برم مثل اینکه اینجا خبری از روح نیست ,,
به حرف خود خندید
,, فکر خوبی نیست الان دیر وقته اگه بخوای اونجا یه اتاق خواب دیگه هم هست اونجا بخواب فردا غروب میرسونمت کالج یا هر وقت بیدار شدی خودت برو ,, کمی فکر کرد
,, فکر خوبیه ,,
به چشمانش نگاه کردم در عین ترسو بودن زیرکی خاصی در چشمانش بود
,, پس شب بخیر ,,
به اتاق خوابش رفت از وقتی وارد کلبه شده بود احساس عجیبی داشتم مرموز بود.
وقتی بیدار شدم رناتا هنوز خواب بود استیک خوشمزه ای درست کردم ساعت پنج بود ،صدای رناتا راشنیدم
,,اومم چه بوی خوبی میاد ,,
روی صندلی آشپزخانه نشست
,, فکر کردم امروز یکم به بدنم پروتئین برسونم ,,
استیک آبدار و سبزیجات پخته شده را روبرویش روی میز گذاشتم
,,بوش که عالیـــــه ,,
مشغول شد
,,راستی هالووین مبارک ,,
خندید
,,هالووین مبارک,,
,,برای امشب چی میخوای بپوشی؟ ,,
,,فکر نکنم امشب بخوام از خونه بیرون بیام تورو میرسونم و برمیگردم ,,
خب! به اندازه کافی چیز های ترسناک در زندگیم بود در این چند روز گذشته تمام شب و روزم مانند هالووین ترسناک شده بود و از طرفی میترسیدم ویلیام را ببینم اینبار نتوانم در مقابل جادوی جذابیتش مقاومت کنم به گفته ویلیام نمیتوانست مرا طلسم کند ولی جوری که به او جذب میشدم شبیه یک جادوی بزرگ بود
,,فکر خوبی می کنی ولی چرا؟ ,,
,,نمیدونم ،فکر کنم حالم خوب نیست ,,
,,بخاطر آلارد کینه؟ ,,
او میدانست پس مطمئنا همه را طلسم نکرده بودند این را از حرف بعدیش فهمیدم ,,اون نیزه و اون سر جدا شده واقعا وحشتناک بود ,,
,,توام دیدی؟ ,,
حالم بد شده بود دست از غذا خوردن کشیدم امکان اینکه روی صورتش بالا بیاورم زیاد بود
,,آره دیدم تورو هم دیدم که تو بغل ویلیام پرکینز جیغ میزدی ،(کمی سکوت کرد صورتش پر از تشویش بود و ادامه داد) از اون پسر فاصله بگیر مدیس ،اون مرد قابل اعتماد نیست ،توی اون کالج همه یجورایی عجیبن ,,
پس او هم شک کرده بود
,,منو اون رابطه ای نداریم رناتا و اگر هم داشتیم باز هم به خودمون مربوط میشد,, آرام شد
,, اوه مدی معذرت می خوام قصد دخالت نداشتم ولی نمیدونم چرا انقدر دوستت دارم ,,
از صدایش میتوانستم بفهمم راست میگوید
,,می خوای امشب کنارت باشم؟ ,,
,, نه ..اوممم (نفس عمیقی کشیدم ) من تنهایی راحتترم امشب برو و خوش بگزرون,,
بعد از غذا دوش آب سردی گرفتم ساعت نه شب بود که به کالج رسیدیم صدای موزیک کر کننده بود حیاط کالج پر از سر های خالی شده ی کدو ها بود با نوری درونشان ،رناتا را پیاده کردم رناتا بدون اینکه به من نگاه یا تشکری کند به سمت خوابگاه دوید دور زدم و به سمت کلبه راندم هنوز کاملا از کالج دور نشده بودم که صدای خرخری از موتور اتومبیلم آمد و خاموش شد پیاده شدم ،تاریک بود ،لعنت ! خیلی تاریک بود صدای شیطنت و جیغ های بچه ها شبیه وزوز زنبور به گوش میرسید
,, لعنتی الان چه وقت خراب شدن بود ,,
لگدی به ماشینم زدم در کاپوت را باز کردم ولی مطمئنا نه سر رشته ای از تعمییر ماشین داشتم نه در این تاریکی چیزی میدیدم به یاد جیسون افتادم او مکانیک بود و میتوانست به من کمک کند البته نه بعد از کاری که با او کرده بودم ناگهان صدایی شنیدم صدای پا بود همان لحظه که میخواستم به طرف صدا برگردم دستی از پشت مرا گرفت
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل هجدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
| مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.
