رمان پنجره ها میمیرند
نوشته نویسنده عزیز رهایش
داستان زیبایی از پسری جوان که از تبعید برگشته حال خودش و نزدیکانش ستاره دار شدن اگر اشتباه نکنم همسرش هم ترکش کرده. یک داستان متفاوت و عشقی متفاوت تر از بقیه رمان ها ... یادمه چون کتاب با قسمتی از دکلمه مورد علاقه ام شروع شده بود این کتاب رو خوندم واخر داستان از خوندش پشیمون نشدم
مقدمه
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند
***
من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است
اوضاع بد است،مراعات کنید
ته مانده ی آب است،مراعات کنید
از خاطره ها شکرگزارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
***
در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد
در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
علیرضا آذر
موضوعات مرتبط: مجموعه رمان های ایرانی عاشقانه ، رمان پنجره ها میمیرند
.: Weblog Themes By Pichak :.
