درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

سلام

یه داستان کوتاه اختصاصی از خانم شیدا میمنی. امیدوارم لذت ببرین:

قاضی سکوت دادگاه را شکست:«برخلاف قوانین عمل کردی...»

صدای اندوه وارش لبخند لبانم را از بین نبرد.به او نگاهی کردم و

بعد به مردمان پشت سرم، غم و اندوه این شهر را فرا گرفته بود،

بالاخره کسی باید قوانین رامی‌شکست...

من!

«انکار نمی‌کنم،او زیبا بود و فریبنده!من عاشق او بودم و تا آخر عمر عاشقش خواهم ماند،هرچند که او عاشقم نبود.»

سرو صدای حاکی از تعجب افراد درون دادگاه گوش‌هایم را پر کرده بود.

قاضی گفت«پس کارت را قبول داری؟»

-بله.

لب‌هایش را به‌هم فشرد و دوباره من را برانداز کرد.رو به افراد پشت سرم

سری تکان داد و با صدای اندوه وارش ادامه داد:«محکوم به اعدام به جرم زیر پاگذاشتن قانون...»

ایستادم و زمزمه کردم:همه شما نیز محکومید.

صدای پچ پچ مردم دادگاه را پر کرد.

قاضی پوزخندی زد و گفت :«به چه جرمی و محکوم به چه؟»

-محکوم به حبس ابد در حصار تنهایی خود ساخته...

نفس عمیقی کشیدم نشستم و چشمانم رابستم...

آن چشمان زیبا ، مهربانیش ، موهای بلند مشکیش.

آهی میکشم و اشک از چشمانم جاری می‌شود،هرچند او مرا دوست نداشت

اما برای مدتی شده بود تمام وجودم.از صادر شدن حکم اعدامم غمگیننبودم،

این را هفته ها پیش پذیرفتم؛

همان وقتی که چشمان آبیش را دیدم تنگ شدن طناب دار را دور گردنم حس کردم

چرا که این بود سرنوشت عاشق شدن در شهری که عشق در آن ممنوع است....

Myin


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه طناب دار

تاريخ : جمعه ۱۳۹۹/۰۳/۱۶ | 12:9 | نویسنده : مهدی رنجبر |