سلام
یه داستان کوتاه اختصاصی از خانم شیدا میمنی. امیدوارم لذت ببرین:

قاضی سکوت دادگاه را شکست:«برخلاف قوانین عمل کردی...»
صدای اندوه وارش لبخند لبانم را از بین نبرد.به او نگاهی کردم و
بعد به مردمان پشت سرم، غم و اندوه این شهر را فرا گرفته بود،
بالاخره کسی باید قوانین رامیشکست...
من!
«انکار نمیکنم،او زیبا بود و فریبنده!من عاشق او بودم و تا آخر عمر عاشقش خواهم ماند،هرچند که او عاشقم نبود.»
سرو صدای حاکی از تعجب افراد درون دادگاه گوشهایم را پر کرده بود.
قاضی گفت«پس کارت را قبول داری؟»
-بله.
لبهایش را بههم فشرد و دوباره من را برانداز کرد.رو به افراد پشت سرم
سری تکان داد و با صدای اندوه وارش ادامه داد:«محکوم به اعدام به جرم زیر پاگذاشتن قانون...»
ایستادم و زمزمه کردم:همه شما نیز محکومید.
صدای پچ پچ مردم دادگاه را پر کرد.
قاضی پوزخندی زد و گفت :«به چه جرمی و محکوم به چه؟»
-محکوم به حبس ابد در حصار تنهایی خود ساخته...
نفس عمیقی کشیدم نشستم و چشمانم رابستم...
آن چشمان زیبا ، مهربانیش ، موهای بلند مشکیش.
آهی میکشم و اشک از چشمانم جاری میشود،هرچند او مرا دوست نداشت
اما برای مدتی شده بود تمام وجودم.از صادر شدن حکم اعدامم غمگیننبودم،
این را هفته ها پیش پذیرفتم؛
همان وقتی که چشمان آبیش را دیدم تنگ شدن طناب دار را دور گردنم حس کردم
چرا که این بود سرنوشت عاشق شدن در شهری که عشق در آن ممنوع است....
Myin
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه طناب دار
.: Weblog Themes By Pichak :.
