فصل دهم دوری
,,تو نمیتونی اینکارو بکنی نمیتونی باهام حرف نزنی تو میدونی که من آدم بده نیستم,, هنوز هم خشم در صدایش موج میزد
,,مهم نیست تو بدی یا خوب ویلیام مهم اینه من دنبال مشکل نیستم و تو یه مشکل واقعی هستی ، و لطفا دستم و ول کن صدای استخون هامو میشنوم ,,
مطمئن بودم فردا دستم کبود میشد دستم را رها کرد و به رفتنم به کلاس نگاه کرد روی صندلی نشستم هنوز استاد نیامده بود عصبی بودم و کمی ناراحت انگار شانزده ساله بودم با دوست پسر محبوبم دعوا کرده بودم و یک هفته بود که دوست پسرم را ندیده بودم این حسی بود که داشتم حس دلتنگی و بیقراری و کمبود چیزی گوشه ی قلبم ، تا وقتی نمیفهمیدم او و دوستانش چه چیز یا چه کسی هستند نمی توانستم با او رابطه ای داشته باشم تا حالا هزاران فکر کرده بودم و به تنها چیزی که رسیده بودم این بود که آنها مثل من بودند ولی شاید با قابلیت بیشتر!
,,کار خوبی کردی که بهش اون حرف و زدی ,,
به دختری که کنارم نشسته بود نگاه کردم
,,ببخشید؟ متوجه نشدم؟,,
,,صداتون و شنیدم تو و ویلیام پرکینز داشتین حرف میزدین اونا هیچوقت راست نمیگن ,,
,,تو چی میدونی؟,,
به آن دختر نگاه کردم نگاهش روی گردنبند ستاره شکلم بود موهای قهوه ایش را بطور شلخته بافته بود یک عینک طبی فرم قدیمی و بسیار زشت روی چشمانش بود پوستش تیره بود ولی براق و شفاف لب های باریکش که تکان می خورد یک چال کوچک روی چانه اش دیده میشد
,,من چیزی نمی دونم ,,
نگاهش را از گردنبندم گرفت و دیگر حرفی نزد من هم ادامه ندادم بعد از اتمام کلاس به غذا خوری رفتم دلم یک نوشیدنی خنک میخواست روی میز چهار نفره ای نت چارلز و آدام نشسته بودند یک نوشیدنی برداشتم و کنارشان نشستم آدام مودبانه لبخند زد نت با صدای هیجان زده ای گفت
,, باید مدی و هم ببریم مطمئنم خوش میگزره,,
سردر گم نگاهش کردم
,,راستش خودم میخواستم از مدی دعوت کنم که باهامون بیاد البته اگه دلش بخواد ,, این را آدام گفت، نالیدم
,,میشه یکی به من بگه قراره کجا بریم ؟,,
باز هم نت با همان صدای هیجان زده اش جیغ مانند گفت:
,, فردا میخواییم بریم دریاچه منو چارلز و آدام و توام باید بیای هواشناسی اعلام کرده فردا شهر آفتابیه و من اجازه نمیدم که تو توی اون هوا تمام روز رو بخوابی ,,
مطمین بودم همه افراد در غذا خوری صدایش را شنیده بودند نمیدانستم این فکر های عجیب از کجا به ذهنشان میرسید حتی اگر فردا آفتابی هم بود مطمئن بودم دمای هوا بالاتر از 12درجه نمیرفت در آن هوا مطمئنا آب بسیار سرد بود و باید دیوانه میبود که قصد شنا کردن در دریاچه را داشت
,, اوه نت باورم نمیشه که می خوای توی این هوا شنا کنی مطمئنم یخ میزنی و اگر هم یخ نزنی سرما میخوری ,,
,,انقدر بدبین نباش مد ،قویتر از این حرف ها بنظر میای نه نگو لطفا مطمئن باش خوش میگزره ,,
این را چارلز گفت چه میتوانستم بگویم آن ها دیوانه بودند
,,نت بهت گفته بودم که تمام روز خوابم ,,
,,یروز و از خوابت بزن ساعت یک ظهر میام دنبالت و اگه بیدار نشی از تختت میکشمت بیرون و لخت میندازمت توی آب,,
خندیدم و بدترین اشتباه را کردم
,,خندید پس قبول کرد یووهووو ,,
این را چارلز گفت
,,مثل اینکه چاره ی دیگه ای ندارم و اگه مریض بشم تو باید ازم پرستاری کنی,,
آدام با کمی خجالت زمزمه کرد
,,اگه لازم باشه خودم ازت مواظبت میکنم عزیزم,,
همان لحظه صدای بلندی را از گوشه ای از غذا خوری که همیشه همان گروه هشت نفر مینشستند شنیدم صدای برخورد مشت ویلیام به میزش بود مطمئن بودم صدایمان را شنیده بودبا خشم به آدام نگاه میکرد نگاهش آنقدر جذبه داشت که ممکن بود خودم را خراب کنم خشمگین بود رویم را برگرداندم و چشمانم را بستم تا راحتتر گوش کنم همیشان حرف میزدند و واقعا نمیدانستم دارند با من بازی می کنند یا حرف هایشان حقیقت بود
,,لیندی تو نباید میرفتی اونجا,,
,,ویلیام من سال ها به خونم سر نزده بودم و وقتی فهمیدم یه مستاجر اومده میخواستم ببینم اون کیه نزدیک طلوع خورشید بود که اومد و نمیدونم چجوری فهمید من اونجام منم زود برگشتم ,,
,, لیندی تو قبلا گفته بودی نزدیک بود بهش حمله کنی یادت رفته ,,
,,خفه شو جاکوب ، ویلیام باور کن حتی بهش نزدیک نشده بودم تازه تو اونموقع نگفتی اونو میخوای وگرنه نمیرفتم اون شب هم دستش و برید و بوی خونش خیلی خوب بود ولی دیدی که خودمو کنترل کردم ,,
صدای غرشی که از سینه ویلیام بیرون میامد میشنیدم شبیه گرگی در حال حمله
,,دیگه به اون خونه نزدیک نشو نمیخوام هیچکدومتون به اون خونه نزدیک بشین ,, ,,اونجا خونه ی منه ویلیام نمیتونی منو از رفتن به خونه خودم منع کنی ,,
دوباره صدای همان غرش و غرشی دیگر میتوانستم بفهمم غرش دیگر برای لورنزو بود ,,اونجا یه قرن پیش برای تو بود تو برای خودت خونه داری لیندی نزدیک اونجا نرو اگه اتفاقی بیفته .....(صدایش کمی لرزید)اگه اتفاقی بیفته دیگه ......(باز هم سکوت و بعد صدای لورنزو راشنیدم)
,,قضیت با اون دختر چیه؟ اون مثل ما نیست نمیتونی با یکی غیر خودمون باشی ,, ,,لورنزو تو .... (صدایش طوری بود که میتوانستم حس کنمکه لبانش را روی هم فشار میدادتا خشمش را کنترل کند ) لورنزو تو امشب خیلی بد برخورد کردی ,,
,,فکر می کنم اونی که بد برخورد کرد تو بودی ویل تو بخاطر یه انسان دوستیمونو زیر سوال بردی ,,
دوباره غرید
,, اون هر چی که هست مال منه بهش نزدیک نشین بهش بی احترامی نکنین و اگه میتونین با اون انسان اصلا حرف نزنین چون نمیتونم ببینم که اون آسیب دیده و اگه اتفاقی بیفته من دیگه دوستتون نیستم هر کسی که بهش صدمه بزنه من قاتلش میشم قسم میخورم,,
همه حرف هایش را با خشم و پشت سر هم گفت بلند شد با چنان خشمی که صندلیش روی زمین افتاد و از غذا خوری بیرون رفت صدای لیندی را شنیدم
,,اون چه مرگشه؟ توی راهرو شنیدم دختره بهش گفت ازم فاصله بگیر,,
,,اون دیوونه شده,,
,, اون دختر حتی بهش نگاه نمی کنه نمیفهمم ویلیام چه مرگش شده ,,
,,نکنه عاشقش شده؟,,
,,اون حتی ازش تغذیه هم نمیکنه پس فکر میکنی چرا گفت اون مال منه,,
,,درسته اون دختر خشگله ولی مثل ما نیست,,
,,انگار بجای اینکه ویل ،دختره رو طلسم کنه ،دختره طلسمش کرده ,,
,,وقتی حاضره بخاطر اون مارو بکشه پس مطمئن باشین عاشقشه,,
,,احمق نباش اونا یک هفته هم نیست که همدیگرو دیدن چطور میتونه عاشقش باشه اون یه انسان معمولیه,,
,,اونقدر هام معمولی نیست یه لحظه نگاش کن ,,
چشمانم را بسرعت باز کردم فهمیده بودند که حرف هایشان را گوش میدادم اورینا بلند تر از صدای آرامشان جوری که مطمئن شود فقط من میشنوم غرید
,,ه.ر.ز.ه ی فضول ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل دهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشقِ خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
