درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

 

فصل سیزدهم مهمانی کوچک

ساعت سه بعد از ظهر بود که با صدای کوبیدن به در بیدار شدم با خواب آلودگی از پله ها پایین رفتم و در را باز کردم ناتالی بود

,, هنوز خوابی دختر ,,

بدون تعارف داخل آمد از یخچالم شیشه ی آبجویی بر داشت من هنوز هم گیج و ساکت بودم

,,حالت چطوره مدی دیروز خیلی وحشتناک بنظر میرسیدی,,

خودش را روی کاناپه پرت کرد بدون توجه به سوالش با صدایی که بخاطر خواب آلودگی گرفته بود نالیدم

,,چیزی شده نت؟,,

با دستپاچگی شیشه ی آبجو را از دهانش کنار کشید

,,نه خب من اومدم که آمم ,,

با بیچارگی نالیدم

,,بگو نت دیگه چه فکر احمقانه ای تو سرته باید لخت بریم توی برف؟ یا باید شب و تو یخچال بخوابیم ,,

با هیجان خندید

,,نه مد این دیگه خطرناک نیست امروز یکشنبست ،تعطیله وکلاس نداریم و مطمئنا تو کلیسا نمیری آممم پسر عموم برای شام دعوتت کرده چارلزم هست ما چهار تا فقط ،میخواد برامون تاکو (نوعی خوراک که نانش از آرد ذرت درست میشود و گوشت، سیب زمینی، سبزیجات و سس تند را مخلوط میکنند و رویش میگذارند و یک غذای مکزیکی است)وخوراک گوشت اردک درست کنه از وقتی رفتم خونه اومده بالای سرم و گفته حتما واسه ی امشب دعوتت کنم لطفا نگو نه لطفا لطفا!,, فکر بدی هم نبود از دنیای عجیب و غریب ویلیام فاصله میگرفتم مطمئنا باز هم میخواست به بهانه ای بیاید و مرا اغوا کند (البته این را میدانستم که خودم قصد اغوا کردنش را داشتم)

,,فکر خوبیه باشه ,,

نت چند لحظه سکوت کرد و بعد منفجر شد یعنی انفجار به معنی واقعی !جیغ کشان حرف میزد

,,تمام دیشب و امروزو داشتم فکر میکردم که چی بهت بگم چکار کنم که با اتفاق دیروز بازم راضی بشی و بیای و تو الان خیلی راحت قبول کردی باورم نمیشه ,, ,,خب خیلی وقته خوراک تاکو نخوردم یعنی آخرین باری که خوردم مکزیک بودم ,, و به صورت مسخره ای خندیدم خندید و با قیافه ای عصبی غرید

,,دیشب شب مسخره و عجیبی بود اول که آدام اومد و سرم و خورد که دربارت اطلاعات بگیره ,,

از این حرفش بلند خندید

,,بعدم که جیسون روانیم کرد بس که گفت همین الان زنگ بزن فکر کنم بدجوری چشمشو گرفتی ,,

,,اوه,,

فقط همین از دهانم در آمد عجیب بود ما فقط یبار آن هم برای پنج دقیقه همدیگر را دیده بودیم

,,اخرم که ویلیام اومد و نمیدونم دقیقا چش بود همش از تو سوال میکرد و وقتی همه چی و براش گفتم قیافش شبیه هویج رنده شده تو هم رفته بود و همش از آدام میپرسید ,,

نگاهش به گردنبندم افتاد

,,خدای من پیداش کردی؟ کجا بود,, 

,,آممم ویلیام برام پیداش کرد ,,

از اینکه اسمش آمده بود دستپاچه شده بودم با دقت نگاهم کرد 

,,پس واسه همین تا درباره گردنبندت گفتم سریع رفت ، ببینم چیزی بینتونه ,,

به سرعت گفتم

,,نه ,,

کاملا مشخص بود که چیزی هست

,,بیا امروز فقط خوش بگزرونیم و درباره هیچی حرف نزنیم نت,, 

,,از هیچی منظورت ویلیامه؟,,

نالیدم

,,اوه نت محض رضای خدا ,,

با سرخوشی خندید

,,باشه باشه برو یه دوش بگیر وحشتناک بنظر میای خشگل کن و بعد بریم سراغ خوراک اردک و تاکوی دستپخت جیسون,,.

 

روی صندلی غذا خوریه خانه جیسون نشسته بودیم ناتالی ،چارلز و جیسون در حال خوردن غذا بودند و من از آن تاکویه خوش مزه و تند لذت میبردم باورم نمیشد یک پسر آن هم در این شهر تاکویی به این خشمزگی بپزد همه ساکت بودیم و جیسون در حال رفتن از راه چشمم به درون مغزم بود از نگاهش خجالت زده شده بودم نت با آرنجش به پهلوی جیسون کوبید و من خودم را به ندیدن زدم

,, واقعا خوشمزه شده باورم نمیشه دستپخت خودت باشه,, 

,,هر غذایی که فکرشو بکنی میتونم برات درست کنم,,

نت با خنده گفت

,, فکر کنم مدی باورش نشده ادمی به خنگیه تو همچین غذایی بپزه ,,

چارلز خندید جیسون صدایی شبیه دلخوری در اورد

,, مدی اینجا تونستی با کسی دوست بشی؟,, 

,,اره با نت ,,

لبخند زدم کاملا میدانستم منظورش چیست

,,نه اومم منظورم پسره ,,

,, اره چارلز ،آدام و برد ,,

نت بلند خندید

,, اُسکلت کرده احمق جان خیالت راحت بهت که گفتم دوست پسر نداره,,

جیسون خجالت زده نگاهم کرد در چشمانش چیزی میدرخشید موهای قهوه ای و مواجش را از صورتش کنار زد آن حالت خمار چشمان آبیش و لب هایی که درست شبیه لب های نت بود کوچک و غنچه مانند با همان خال کوچک کنار لبش به من میگفت که همین لحظه مرا روی تختش میبیند سعی کردم از فکرش لبخند بزنم ولی اصلا فانتزیه خوبی نبود اصلا حس خوبی به من نمیداد میدانستم جیسون پسر خوبی است زیبا بودو البته مهربان و قابل اعتماد و در واقع بهتر از همه ی آنها این بود که عجیب نبود ولی من نمیتوانستم بعنوان دوست پسرم او را قبول کنم البته شاید برای دور کردن ویلیام بد هم نبود نه بعنوان دوست پسرم بلکه فقط بخاطر اینکه ویلیام با خیال اینکه دوست پسر دارم به من نزدیک نشود و مطمئنا اگر او به من نزدیک نمیشد من هم اغوا نمیشدم واضح بود که هر دویمان به شدت به هم جذب میشدیم ،غذایمان تمام شد

,, مد نظرت چیه بریم بیرون یه قدمی بزنیم؟,, 

,,دیوونه شدی جیسون هوا سرده ممکنه مد مریض بشه,,

این را نت گفت

,,فکر بدی نیست جیسون منم نیاز به هوا خوردن دارم و مطمئنم نت می خواد یکم فضا با چارلز داشته باشه ,,

نت با تعجب نگاهم کرد وقتی از در بیرون میرفتم صدای ارام نت را شنیدم که با چارلز حرف میزد

,,مطمئنم مد از جیسون خوشش اومده امکان نداشت انقدر راحت باهاش راه بیاد,, از حرفش خنده ام گرفت فقط برای این قصد قدم زدن با او را داشتم چون مطمئن بودم ویلیام همین اطراف است و بقول خودش در حال مراقبت کردن از من! صدای آرام جیسون را شنیدم

,, از وقتی که دیروز دیدمت دلم میخواست بازم ببینمت ،ببخشید ولی شماره ی تو رو هم از نت گرفتم,, 

,,چرا جیسون؟,, 

,,ازت خوشم میاد آمم اگه بخوای ..یعنی اگه دلت بخواد میخوام باهات قرار بزارم,, ایستاده بودیم و روبرویم بود دستم را گرفته بود

,,میخوای بگی از من خوشت اومده؟,, 

,,تا حالا نسبت به کسی اینجوری جذب نشده بودم,,

,مطمئن بودم این را به ده ها دختر گفته بود لبخند زدم

,,این خیلی خوبه,,

,,نظر تو راجع به من چیه؟,,

صدای نفس های تندی را از میان تاریکی میشنیدم ویلیام بود به جیسون نزدیکتر شدم دستم را روی سینه اش گذاشتم ضربان قلبش دیوانه وار میزد این صداها برایم آشنا بود وقتی مردم تحریک میشدند ضربان قلبشان با این ریتم میزد از رفتارم خجالت زده بودم در حال بازی دادن جیسون بودم جیسون لبخند بزرگی روی صورتش بود سرم را نزدیکتر بردم صدای نفس های خشمگین ویلیام را از پشت سرم میشنیدم مطمئن بودم ویلیام فکر میکند آن همه نزدیکی بخاطر این است که در حال بوسیدن جیسون هستم با صدای هوس انگیزی زمزمه کردم

,, تو خیلی خشگلی جیسون,,

عقب تر رفتم و دست جیسون را گرفتم جیسون سر از پا نمیشناخت روی انگشتانم را بوسید صدای غرشی از تاریکی شنیدم

,,این صدای چی بود ,,

خب دقیقا میدانستم چه صدایی بود

,, شاید یه حیوونی چیزی باشه دیگه بریم داخل فکر کنم سردم شده ,, 

,,باشه عزیزم,, .

روی تختم نشسته بودم که صدای پیام تلفن همراهم را شنیدم از جیسون بود باید کاری میکردم امیدوار نشود پیام بلند بالایی برایش فرستادم اززیباییش و مهربانیش اغراق آمیز تعریف کردم و در آخر به او گفتم فعلا بخاطر مشکلات شخصی قصد قرار گذاشتن باکسی را ندارم ،اشتباه کرده بودم که از اول آن بازی را راه انداخته بودم جیسون را بازی داده بودم تا ویلیام از من ناامید شود این کار عاقلانه نبود میتوانستم با جیسون خوش بگزرانم بدون اینکه نگران کار عجیبی از او باشم ولی فکر اینکه بغیر از ویلیام با کسی بخوابم برایم بسیار غم انگیز بود چند پیام داد که با جواب های کوتاهم ناامید شد دیگر پیام نداد این نشان میداد که ناامیدش کرده بودم، امشب با در نظر نگرفتن کاری که با جیسون کرده بودم   خوش گذشته بود 


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سیزدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشقِ خون آشام

تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۵/۲۶ | 21:33 | نویسنده : مهدی رنجبر |