درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

 

فصل چهاردهم قتل

کنار نت نشسته بودم و او هم مشغول لاس زدن با چارلز بود کمی بخاطر دیشب ناراحت بودم باورم نمیشد با جیسون آنکار را کرده باشم آنطرف غذا خوری ویلیام کنار دوستانش نشسته بود بشدت عصبی بود و با هیچ کس حرف نمیزد و حتی به من نگاه هم نمیکرد پس نقشه ام گرفته بود حالم بد بود باید کمی هوا میخوردم از غذا خوری بیرون رفتم هنوز از سالن رد نشده بودم که ویلیام را کنارم در حال قدم زدن دیدم ساکت بود من هم حرفی نزدم و به حیاط زیبای کالج رفتم و روی یک نیمکت نشستم ویلیام کنارم نشست

,,دیشب خوب بود ؟,,

بالاخره حرف زد

,, عالی بود نمیتونی حتی تصورش کنی ,,

با حالتی بسیار غمگین نگاهم کرد در چشمانش چیزی بود که به خود لرزیدم با صدایی بی روح نالید

,,چرا این کارو باهام میکنی,,

,,من کاری نکردم ویل،! واقعا اجازه ندارم با کسی که دوست دارم قرار بزارم؟,,

کمی عصبی شد

,, خودتم میدونی که تو منو دوست داری من میتونم بفهمم ,,

خب راست میگفت همین حالا هم از نزدیکیمان آن حس شیرین در رگ هایم جاری بود و دستانم را محکم درون جیبم گذاشتم تا دستم را دور گردنش نگذارم و لب هایش را نَدَرَم

,,اشتباه میکنی جیسون پسره شیرینیه دیشب که بوسیدمش داشتم از حال میرفتم ....,,

ایستاد و حرفم را با غرشش برید فریاد کشید

,, تو .. تو حق نداشتی ... اون عوضی و میکشم مدیس اگه بازم بهت دست بزنه میکشمش اگه بهش نزدیک بشی قسم میخورم میکشمش ,,

ترسیدم قیافه اش دوباره مثل همان روز که با لورنزو دعوا کرد وحشتناک شد نور چراغی که در حیاط بود حالات صورتش را نمایان می کرد  چشمانش تاریک تر از همیشه بود دهانم از ترس بند آمد با ترس نگاهش کردم

,,همون دیشب باید گلوشو با دندونام پاره میکردم ,,

,,تو حق نداشتی اون حروم زاده رو ببوسی اون ب.و.س.ه حق من بود ,,

زیر لب چندین بار زمزمه کرد

,,میکشمش ,,

تازه متوجه حالت ترسیده ام شد ایستادم و دو قدم از او فاصله گرفتم عصبانیت ازبین رفت و چهره اش درهم شد با زاری نالید

,,مدی,,

دستم را گرفت دستم را محکم پس کشیدم و در خود جمع شدم غریدم

,,به من دست نزن,,

,, مد من ... اوه خدایا مد ...من ..ببخشید من .. من فقط عصبی شدم ....,, 

,,دیگه سعی نکن حتی باهام حرف بزنی ویلیام پرکینز ,,

به سمت ساختمان اصلی دویدم اسمم را زمزمه کرد ولی خدارا شکر که به دنبالم نیامد ۰

 

,,به حرفاش توجه نکن مدی اون یه حروم زادس,,

بِرَد (berad)غرید

,,ناتالی ریورا سعی خودتو بکن تا خفه شی من با مدیس حرف میزنم پس لشتو از اینجا ببر عزیزم ,,

چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم وقتی کنار برد بودم کنترل کردن خودم کار سختی میشد البته خود را کنترل میکردم تا از خنده نمیرم

,,چی می خوای برد ؟,,

یک ماه از زمانی که با ویلیام دعوا کرده بودم میگذشت همه چیز عادی و روی روال بود بجز خودم ،بعد از آن شب دیگر ویلیام را ندیدم نه در کلاس ها نه در غذا خوری و حتی وجودش را بیرون از خانه ام حس نمی کردم دلتنگش بودم و دلم میخواست حتی اگر با من حرف نمیزند او را ببینم نمیدانستم کجاست چند بار از آن گروه پرسیدم و آن ها چنان نگاهی به من کرده بودند که فکر کردم شاید مرتکب گناه بزرگی شده ام هیچ کس نمیدانست ویل کجاست و البته انگار کسی غیر از من متوجه نبودش نشده بود ،در این مدت درباره چشم تاریک ها چیز دیگری هم فهمیده بودم آن ها هیچ چیزی نمیخوردند فقط به غذا خوری میامدند و حرف میزدند شاید هم از غذای کالج بدشان میامد غیر از آن هشت نفر چندین چشم تاریک دیگر هم دیده بودم مرموز و زیبا بودند مثل همان گروه هشت نفره بعد از آخرین برخوردم با لورنزو دیگر مزاحمم نشده بود ولی بارها صدایشان را میشنیدم و مطمئن بودم وقتی درباره من حرف میزنند میدانند صدایشان را میشنوم ودیگر به کلمه ه.ر.ز.ه عادت کرده بودم چون دیگر مرا به نام صدا نمیکردند من شده بودم ,,دختره ی هر.ز.ه,, زیاد لقب جالبی نبود بشدت نسبت به آنها کنجکاو بودم ولی مغزم میگفت فاصله گرفتن از آن ها بهترین کار ممکن است در این مدت با برد صمیمی شده بودم سیاه پوست بود پوست شکلاتی براقش بیشتر جذبم میکرد بسیـــــــار شوخ طبع بود و بطور کل یک دیوانه ی واقعی بود ،چشمانش شبیه یک نوزاد معصوم و درشت بود ولی در واقع بقدری بازیگوش و شرور بود که حدی نداشت ، در غذا خوری کالج نشسته بودم و برد باز هم داشت سر به سرم میگذاشت

,,چیز بزرگی نیست مدی فقط خواهش می کنم فکر نکن می خوام باهات لاس بزنم,,

مطمئن بودم که قصد همین کار را دارد

,,برد فقط بگو چی میخوای,,

همان لحظه صدای نفس های آشنایی را در غذا خوری شنیدم داشت به سمت دوستانش میرفت ولی به من نگاه میکرد نفسم بند آمد مطمئن بودم رنگم پریده بود میخواستم نگاهش نکنم ولی کششش نمیگذاشت تازه حالا که اینجا بود میفهمیدم چقدر دلتنگش بودم ضربان قلبم بشدت بالا رفته بود حتی حالت تهوع هم داشتم دیدنش بعد از یک ماه آنقدر دلچسب بود که لحظه ای فراموش کرده بودم که قرار بود دیگر با او حرف نزنم ،سرش را به نشانه سلام تکان داد میخواستم جواب بدهم ولی نمی توانستم لبخند زد و کاملا از لبخندش میتوانستم بفهمم منظورش چیست طوری نگاهم کرد و لبخند زد که یعنی

,,میبینی نمیتونی ازم چشم برداری خودم میدونم که عاشقمی,,

نگاهم را از او گرفتم او هم سرش را برگرداند و با دوستانش خوش و بش کرد نمیخواستم به صدایشان گوش کنم چون میدانستم باز هم چیز هایی میشنوم که باعث ترسم میشد

,,مد شنیدی چی گفتم؟,,

در واقع هیچ چیزی نشنیده بودم

,, چی ..من ..حواسم نبود برد ...چی گفتی؟,, 

,,گفتم با جیمز شرط بستم اگه بتونم تورو ببوسم تا دو هفته منو شام دعوت میکنه ،لطفا ،لطفا قبول کن ,,

بعد از یک ماه دوباره همان صدای نفس های عصبیِ آشنا را شنیدم صدایش آرام بود کسی نمیشنید ولی برای من شبیه یک غرش آرام بود به صدایش توجهی نکردم بعد از یک ماه آمده بود و همان ویلیام خشمگین گذشته بود صدای آدام را شنیدم ,,برد ،نت راست میگفت تو واقعا یه حروم زاده ای! ,,

برد با لودگی غرید

,,پسره ی ت.خ.می واقعا فکر کردی من اگه می خواستم با مدی لاس بزنم به دروغ متوصل میشدم بودن با من لیاقت می خواد ,,

 ژستی گرفت و هیکلش را به ما نشان داد خندیدم

,,خواهش میکنم مدی تو خیلی مهربونی فقط یه بو.س کوچیکه لطفا لطفا,,

با چشمانش که شبیه یک بچه معصوم شده بود به من نگاه کرد

,, مرده شور تو و چشمات و با هم ببرن ،...باشه گربه ,,

,,ایول مد تو خیلی خوبی,, 

,,پسره ی هر.ز.ه,,

,,خفه شو نت,,

با دست به جیمز اشاره کرد تا نگاهمان کند سرش را به صورتم نزدیک کرد نفس هایش را حس می کردم هنوز لبش به لبم نخورده بود که از جایش کنده شد و با صندلی اش روی زمین پرت شد سرم را با ترس بالا گرفتم ویلیام بود غرید

,, داشتی چه غلطی میکردی حروم زاده ؟چه غلطی؟,,

بسمتش هجوم برد درست مثل همان شب شده بود وحشتناک و خشمگین بسرعت به سمتش رفتم و بازویش را گرفتم

,,نه نه کاریش نداشته باش,,

,,ولی اون میخواست تو رو...,, 

,,میدونم چکار میکرد و من خودم بهش اجازه دادم و اگر هم اجازه نمیدادم باز هم به تو ربطی نداشت لطف کن و دیگه تو کار من دخالت نکن ,,

,,اینجا چه خبره؟,,

صدای خانم پرکینز بود مدیریت کالج و البته مادر جوان ویلیام

,,چیزی نشده کامیلا,,

,,باید باهات حرف بزنم آقای پرکینز,,

اخم کرده بود قیافه اش در عین وقار و زیبایی ترسناک بود بازوی ویلیام را رها کردم و کنار برد زانو زدم

,,برد تو حالت خوبه؟ ,,

سرش را به نشانه ی؛ همه چی روبراهه؛ تکان داد دستش را گرفتم و بلندش کردم حالا دیگر واقعا حالت تهوعم شدید شده بود ویلیام هنوز مشغول نگاه کردن به من بود و مادرش با اخم به هر دوی ما نگاه میکرد بسمت دستشویی رفتم و به صورتم آب زدم ناگهان صدایی شنیدم اول فکر کردم شاید شخصی درون یکی از توالت ها باشد ولی بعد متوجه شدم صدایه نفس های یک حیوان بود صدا از درون یکی از توالت ها میامد و صدای میو ی گربه را شنیدم سرم را پایین گرفتم زیر در به اندازه چند اینچ باز بود کمی سرم را پایین آوردم و رد خون را که جاری بود دیدم در را آرام باز کردم و صحنه ای را دیدم که حتی در ترسناک ترین کابوس هایم هم نمیدیدم چشم هایم را بستم و دوباره باز کردم ،نه! خیال نبود آن صحنه ترسناک واقعی بود چشمانم را بستم و فقط جیغ کشیدم و جیغ کشیدم ،آنقدر جیغ کشیدم که گلویم میسوخت و وقتی ساکت شدم که صدای آشنایش و آغوشش مرا در بر گرفت

,,چیزی نیست.... عزیزم تموم شد...... من کنارتم....... آروم باش ,,

قصد آرام کردنم را داشت چون بشدت میلرزیدم

,,ویلیام ...اون سرش.... اوه خدای من.... اون ...خدای من,,

,,هیییشششششش آروم الان میبرمت بیرون ,,

پاهایم خشک شده بود دستش را پشت زانویم گذاشت مرا در آغوش گرفت و به یکی از کلاس های خالی برد ،با صدای جیغم تقریبا همه در توالت جمع شده بودند و صدای جیغ و حرف هایشان حالم را بدتر میکرد چشمانم بسته بود ولی صدا ها را میشنیدم داخل توالت یک پسر بود سرش از تنش جدا شده بود خون! همه جا خون بود بدنش روی زمین بود به پشت دراز کشیده بود و یک نیزه ی نقره ای کوچک درون سینه اش بود و نمیدانم گربه آنجا چه میکرد آن پسر را میشناختم جزو چشم تاریکان بود چشمانش تا اخرین حد باز شده بود و  درون مردمک سیاهِ چشمانش کاملا سفید شده بود و بوی عجیبی هم در فضا بود یک بوی تند و خوشبو چه کسی میتوانست همچین بلایی سر کسی بیاورد چه کسی به غیر از یک دیوانه! ویلیام مرا بیشتر در آغوشش فشرد

,,حالت بهتره؟,,

تازه فهمیدم هنوز هم میلرزم به گریه افتادم

,,اوه ویل کی باهاش اون کار و کرده ؟،اوه پسر بیچاره ,,

,,نمیدونم ،واقعا نمیدونم کشتن اون به این آسونیا نبود هر کی که اونو کشته کاملا میدونست اون چیه و چطوری میشه اونو کشت,, 

,,مگه اون چیه ویلیام؟,,

سکوت کرد دیگر نمیتوانستم برای فهمیدن اینکه آنها چه موجودی هستند صبر کنم ,, چرا دهنت و باز نمی کنی و نمی گی شما چه جور کوفتی هستین,,

,,همین الانشم که نمی دونی من چیم باهام حرف نمیزنی اگه بدونی مطمئنم از اینجا میری,,

,,حرف نمیزنم چون تو راستشو بهم نمیگی و دائم مثل یه حیوون وحشی عصبانی هستی ,,

هر دویمان بلند بلند حرف میزدیم متوجه شدم که دیگر نمیلرزم

,,من نمیتونم بهت بگم مدی نمیتونم این ریسکو بکنم ,,

در باز شد خانم پرکینز داخل شد همان نیزه ی نقره ای را از نوکش گرفته بود تازه متوجه شدم که سر نیزه از چوب بود ،نیزه را روی میز گذاشت و غرید

,, این لعنتی و مخفی کن پلیس داره میاد اینجا !،خاطره ی این دخترم پاک کن ,, حرف هایش را نمیفهمیدم یاشاید هم میفهمیدم و انگار در یک فیلم تخیلی گیر افتاده بودم

,, نمیشه اونو طلسم کرد کامیلا،دربارش که بهت گفته بودم ,,

کامیلا اول با اخم به ویلیام و بعد به من نگاه کرد ،طلسم؟ خنده دار بود شاید یک جک بود ولی هیچکدامشان نمیخندیدند کامیلا به چشم هایم نگاه کرد

,,ببین عزیزم یه چیزایی هست که تو نمی دونی,,

,,اره فکر می کنم خیلی چیزا هست که نمیدونم ,,

بی حوصله ادامه داد

,,الان وقت توضیح دادن ندارم ولی فکر میکنم طبق چیزایی که ویلیام گفته خودت فهمیدی که ما متفاوتیم اگه پلیس ها ازت بازجویی کردن تو هیچی ندیدی و درباره ی این نیزه تو هیچی نمیدونی باشه؟,,

به صورت جدیش نگاه کردم

,,باشه,,

رو به ویلیام ادامه داد

,,اگه ممکنه مشکل ساز بشه یه فکر دیگه بکنم؟!,,

ویلیام با تعجب و عصبانیت غرید:

,,اون مشکلی پیش نمیاره کامیلا بهت اطمینان میدم ,,

اگر مشکلی میساختم چه میشد؟ کامیلا همانطور که بیرون میرفت زیر لب فهشی داد

 

 


 

دوستان منتظر باشین, امشب دو تا پست میزارم


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل چهاردهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشقِ خون آشام

تاريخ : شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۷ | 19:30 | نویسنده : مهین مقدسی فر |