
فصل پانزدهم صداها
,,خب؟,,
,,خب چی؟,,
,,نمیخوای بگی چرا نباید درباره ی این نیزه چیزی بگم؟,,
آشفته بود دستش را روی صورتش کشید داشت فکر میکرد برای کسی چون من سخت نبود که بفهمم در حال فکر کردن به دروغی است که به من تحویل دهد غریدم
,,قرار نیست دروغی بسازی ویل همین حالا بگو ,,
,,مدی این نیزه تنها چیزیه که باعث میشه ما بمیریم,,
,,یعنی چی؟ نیزه همرو میکشه!، میخوای بگی اگه نیزش نقره ای نباشه نمیمیرین ؟,, ,,نقره فقط مارو میسوزونه اون نوک چوبیش .....,,
سکوت کرد و فقط با دقت به من نگاه میکرد
,,میخوای بگی با هر چیز دیگه ای بخوان تورو بکشن نمیمیری؟؟؟,,
,,نه,,
,,اگه سرتو از تنت جدا کنن؟,,
,,نه,,
,,محض رضای خدا ویل اون پسر سرش جدا شده بود و مرده بود چطور ممکنه وقتی سرت از تنت جداست زنده بمونی ,,
عصبی بود شاید نمی خواست توضیحی دهد
,,اگه سرمون جدا بشه فقط برای یه مدت جدا میمونه بعد از چند لحظه بدنمون بدنبال سرمون میره و مثل یک آهنربا به هم میچسبن پوست استخوان و گوشت و رگمون ترمیم میشه و مثل روز اولمون میشیم,,
,,ویل؟,,
,,میدونم،می دونم عجیبه..,,
حرفش را بریدم
,,نه ویل،نه ،عجیب نیست ترسناکه ،خواهش می کنم ،ازت خواهش می کنم ویل بهم بگو این حرفات یه جوک مسخرست ,,
,,میفهمم مدی ترسیدی ولی اینا جوک نیست این چیزیه که ما هستیم ,,
,,ویلیام احتمالا شما الهه نیستین یا فرزندان آلفادیر ( پدر همگان ) ؟اون نیزه هم حتما گونگنیره(نیزه ی جادویی) و توام حتما یکی از فرزندان فریگ(ایزد بانو،یکی از همسران اُدین) هستی درسته؟ یا شاید تو ویدار هستی هان؟(فرزند ثور و گرید بانو)
با حالت تمسخر آمیزی نگاهش کردم جدی بودم ،او نمیمرد، قوی بود، کار های عجیب میکرد، پس میتوانست یکی از خدایان یونان باشد غیراز این چیزی به ذهنم نمیرسید
همان لحظه در باز شد و دیمیتری وارد شد
,,پلیس اومده ویل باید بیایین داره از هر کسی که صحنه قتل و دیده بازجویی میکنه کامیلا میگه بهتر توام اونجا باشی ,,
ویلیام حتی به او نگاه هم نکرد نگاهش را از من بر نمیداشت منتظر واکنشی از من بود
,,تو میتونی بیای؟,,
,,اره می تونم،راستش نمی دونم باید حالم از چی بد باشه از اون سر جدا شده یا حرف های تو,, .
یک ساعت بعد را مشغول سوالات پلیسها بودیم و من هم طبق خواسته کامیلا دروغ گفته بودم دیگر تحمل حتی یک ثانیه ماندن در آن کالج لعنتی را نداشتم به سمت پیکاپم رفتم
,,میتونم تا خونه همراهت بیام ,,
نگاهش کردم و ساکت بودم
,,لطفا,,
سرم را به نشانه قبول کردن تکان دادم سوییچ ماشین را بدستش دادم توان رانندگی نداشتم آرام حرکت کرد
,,چیزی می خوری؟میتونیم بریم به یه رستوران یا بار یا...,,
,,نه,,
,,رنگت پریده,,
با عصبانیت نگاهش کردم نمیدانم چرا از او عصبی بودم غریدم
,,اینکه تو چی هستی بکنار اینکه بهم نمیگی چی هستی هم بکنار فقط اینو جواب بده چی باعث میشی یه نفر بخواد یکی مثل اون پسر و بکشه,,
,,منم نمی دونم مدی,,
,,اون پسر و میشناختی؟,,
,,اره میشناسم,,
,,خانوادشو چی؟,,
,,سال ها پیش مردن,,
,,یعنی هیچ کسی و نداره؟,,
,,نه فقط مارو داشت,,
,,دشمن داشت؟,,
با زیرکی نگاهم کرد
,, نه اون پسر آرومی بود با کسی کاری نداشت ,,
حالت تهوع داشتم
,,ماشین و نگه دار ویل,,
به سرعت توقف کرد به محض بی حرکت شدن ماشین بیرون پریدم و تمام محتویات معده ام را بالا آوردم بسمتم آمد و پشتم را مالید ایستادم با دستمالی که به دستم داد دهانم را پاک کردم
,,فکر نکنم هیچوقت اون صحنه ی لعنتی و فراموش کنم مخصوصا با این مغز لعنتیه که من دارم ,,
مگه مغزت چه مشکلی داره؟,,
,,می تونم هر خاطره ای رو به وضوح زمانی که اتفاق افتاده ببینم و مطمئن باش هر وقت اون صحنه به ذهنم بیاد مثل اینه که همین لحظه اتفاق افتاده,,
,,متاسفم,,
بی توجه به لحن عذر خواهانه اش روی صندلی پیکاپم نشستم دوباره حرکت کردیم
,, این مدت کجا بودی؟,,
,,خوبه که متوجه نبودنم شدی از نگاهت توی غذا خوری می تونم حدس بزنم که دلت برام تنگ شده بود ,,
با تمسخر خندیدم
,,اره و کلی نامه ی عاشقانه و غم انگیز و سوزناک هم برات فرستادم ولی فکر میکنم نرسید ,,
تمسخر جمله ام را نشنیده گرفت
,,تو نمیتونی منوگول بزنی من میفهمم,,
رسیده بودیم از ماشین پیاده شدم او هم پیاده شد و سوییچ را به دستم داد بی توجه به او بدون تشکر یا خداحافظی داخل کلبه ام رفتم عصبی بودم خشمگین بودم و ترسیده بودم تمام چراغ ها را روشن کردم تلویزیون را هم روشن کردم و صدایش را زیاد کردم از صدا ها سر درد گرفته بودم لباسم را در آوردم نیاز به دوش گرفتن داشتم زیر دوش آب سرد رفتم و بعد از نیم ساعت حوله را دور خودم پیچیدم هنوز صدای بلند تلویزیون میامد و آزار دهنده بود روی کاناپه ولو شدم میخواستم با ایجاد صدای زیاد جلوی فکر کردنم را به آن تصویر وحشتناک بگیرم سرم نبض میزد با حرکت انگشتم همه چراغ هاو تلویزیون خاموش شد گربه ام کنارم لم داد اشکم روی موهای پشت سرش چکید و نمیدانم چه ساعتی بود که به خواب رفتم . نمیدانستم چقدر خوابیده بودم که با صدایی از خواب بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود چراغ کنار کاناپه را روشن کردم صدا از بیرون نبود هنوز همان حوله کوتاه دورم پیچیده بود ،دوباره صدای آن خنده را شنیده صدای یک زن بود و بدتر اینکه صدا از بیرون نبود صدا از داخل کلبه میامد به سمت صدا رفتم صدا از زیرزمین سحر آمیزم میامد و شنیدم که اسمم را صدا کرد آن صدا دقیقا از همان زیر زمین بود جیغ کشیدم و بسرعت بسمت بیرون کلبه دویدم در حیاط ایستادم کنار ماشینم بودم ولی سوییچ نداشتم حتی لباس هم نداشتم با یک حوله کوتاه در حیاطم ایستاده بودم نمیدانم چه شد یا چرا نام ویلیام را صدا زدم خودش گفته بود هر وقت صدایش کنم میامد و هنوز اسمش را کاملا نگفته بودم که چیزی شبیه یک گلوله از تاریکی به سمتم آمد آنقدر سریع بود که از شک نفسم بند آمد و ویلیام روبرویم بود تا به چشمانش نگاه کردم خود را در آغوشش رها کردم و به گریه افتادم
,,چی شده مدی؟چی شده خواب بد دیدی؟,,
میلرزیدم اشک هایم لباس ویل را خیس کرده بود صدایم هم میلرزید
,,اونجا یکی هست ویل...اون...اون تو ...من صداشو شنیدم,,
,,حتما خیالاتی شدی من تمام شب اینجا بودم کسی نیومد توی خونه ,,
غریدم
,,من شنیدم لعنتی صدای یک زن بود اون اول خندید و بعد اسمم و صدا کرد من خیالاتی نشدم و به گوش های خودم مطمئنم ،یکی توی زیرزمینه,,
,,این خونه زیرزمین داره؟؟,,
ترسیده بود
,,اره ،راهش از داخل کلبه باز میشه ،چند هفته پیش پیداش کردم اونجا شبیه یه اتاق اشرافیه تا زیرزمین,,
,,بیا بریم ببینیم,,
بازویش را بشدت فشردم
,,نه نه ویلیام من میترسم واسه امشبم بسه,,
دستانش را دو طرف صورتم گذاشت
,,من هستم عزیزم نترس،تا وقتی من هستم نباید از چیزی بترسی نمیزارم کسی اذیتت کنه,,
همانطور که در آغوشش بودم به سمت کلبه رفتیم مسیر را نشانش دادم گلیم را کنار کشیدم
,,اینجاست,,
,,صدایی نمیاد ,,
,,منم حالا چیزی نمیشنوم,,
درش را باز کرد
,,تو همین جا بمون مدی,,
,,اوه نه ،نه ویل ،منو تنها نزار,,
,,نترس عزیزم,,
,,من باهات میام ویل از من جدا نشو من میترسم ,,
نگاهم کرد
,,باشه برو یه چراغ قوه بیار ,,
چراغ قوه را از کشو برداشتم و دوباره به سمت همان در رفتم به همان حالت آنجا ایستاده بود دستم را گرفت چراغ قوه را روشن کردم و از پله ها پایین رفتیم نور را همه جای اتاق گرفتم هیچکس آنجا نبود ولی آنجا بوی پارافین و استئارین میداد و یک بوی عجیب دیگر که تا بحال حس نکرده بودم شبیه یک نوع گیاه مثل رزماری بود بینی ام را میسوزاند کنار تخت و همچنین روی کف اتاق تعداد زیادی شمع بود که تازه خاموش شده بود ویلیام با فندکی که در جیبش بود چند تا از آنها را روشن کرد زیر زمین روشن شد و همه جا به خوبی دیده میشد
,,کسی نیست ولی معلومه که بوده,,
,,آخه از کجا اومدن ,,
به سمت آینه ی بزرگ روی دیوار رفتم دور آن با نقره مزین شده بود رویش با خطی عجیب چیزی نوشته شده بود معلوم بود مطمئنا عتیقه بود صدایی از طرف آینه شنیدم
,,ویل صدا میشنوم,,
به سمتم آمد
,,چی میشنوی,,
,,صدای پا یا همچین چیزی دوره چند یارد با اینجا فاصله داره ولی صداش از این طرف میاد ,,
به آینه اشاره کردم ابروهایش را بالا داد و با هوشیاری به سمت آینه رفت و با دست لبه ی آن را فشار داد ولی صدای چیزی مثل سوختن آمد و ویلیام داد کشید بوی سوختن چیزی مثل عود را حس میکردم دستش را بالا آورد
,,اوه خدای من دستت چی شد؟,,
به قاب آینه اشاره کرد
,,نقره دستمو میسوزونه,,
همانطور جلوی چشم هایم زخم سوختگی دستش خوب شد انگار هیچوقت نسوخته بود شکه شدم خواست چیزی بگوید غریدم
,,الان نه ویل ،به اونم میرسیم ،فعلا مغزم برای چیز جدیدی جا نداره، به قاب آینه دست نزن به شیشه فشار بیار,,
آینه را فشار داد و آینه کنار رفت راهی باریک همـچون یک راهروی زیرزمینی مخفی پیدا شد داشت بدرون آن سوراخ می رفت بازویش را گرفتم
,,نه ویلیام ،نباید بری، خواهش می کنم ,,
برگشت و آینه را سر جایش گذاشت بسمت کمد بزرگی که از چوب گردو و نقره ساخته شده بود رفت و دو طرفی که از چوب بود را گرفت
,,می خوای چکار کنی؟,,
,,اینو میزارم جلوی آینه ,,
,,صبر کن کمکت کنم خیلی سنگینه,,
قبل از اینکه حرفم کاملا از دهانم خارج شود ویلیام کمد را به راحتی بلند کرد و از قسمتی که نقره داشت بسمت آینه گذاشت ،کمد را جوری بلند کرد که انگار یک صندلیه کوچک است
,,پس بغیر از چیز های دیگه قدرت جسمانیت هم منحصر بفرده,,
خندید حرف را عوض کرد
,,هر کی که بود نمیخواست یکی از ما بیاد اینجا برای همین بیشتر وسایلش از نقرست چون مطمئنا خودش میدونسته کجا ها از نقرست ،میدونم باهاش چکار کنم بهش گفتم دیگه اینجا نیاد,,
پس میدانست چه کسی به این زیر زمین آمده
,,پس میدونی کار کی بوده؟,,
مطمئنا منظورش لیندی بود باز هم حرف را عوض کرد
,,تو نباید اینجا بمونی خونه ی من بمون ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل پانزدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
