درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
 

 

فصل هفدهم حقیقت

 

لباس راحتی صورتی ام را پوشیده بودم و موهای بلوندم را بافتم و یک طرف شانه ام رها کردم

ساعت 3بعد ازظهر بود که بیدار شدم چیزی خورده بودم و به بلو غذا دادم و هنوز یک ساعت به غروب خورشید مانده بود بیاد آوردم که دو روز دیگر هالوین است همیشه مقدمات هالوین برایم جذاب بود برش زدن کدو ها لباس های ترسناک ماسک های چندش آور ،نوامبر بود و دمای هوا هر روز کمتر می شد در این ماه در مکزیک هنوز هوا دلپذیر بود

از وقتی که بیدار شدم هزاران فکر به ذهنم می رسید ، چیز هایی که از ویلیام میدانستم را کنار هم می گذاشتم ،قدرتش،سرعتش،ترسش از خورشید،آن نیزه ،زیباییِ ماورا انسانیش ،بوی عجیبش،ولی هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم، کنار راهرو ایستادم و منتظر بودم صدایی بیاید چیزی وسوسه ام می کرد تا ببینم هنوز هم آنجاست !

آرام در زیر زمین را باز کردم از پله ها پایین رفتم و چند شمع را روشن کردم آنجا بود به پشت روی تخت خوابیده بود و یا شاید مرده بود نفس نمی کشید صدای نفس هایش را نمیشنیدم هیچ صدایی نبود بسمتش رفتم مطمئن بودم نفس نمی کشد ترسیده بودم او در خانه من مرده بود ؟به نفس نفس افتادم چهار انگشتم را روی دستش گذاشتم سرد بود البته او همیشه سرد بود و در آن لحظه شاید کمتر از یک نفس کشیدن چشمانش باز شد بازو هایم را محکم فشرد به اندازه دو متر پرید و آن طرف اتاق مرا به دیوار کوبید از درد نفسم بند آمد و اشکم چکید مطمئن بودم آن پشت یک چیز هایی آسیب دیده ولی از درد بدتر آن چیزی بود که در روشنایی کم نور شمع میدیدم ،از زیر لب های بالاییش همان لب هایی که امروز صبح عاشقانه بوسیده بودمشان دو دندان دراز که بیشتر شبیه نیش مار بود البته نیشی که چندین برابر بزرگ تر شده ،بیرون زده بود و چشمانش شبیه یک درنده ی وحشی ،آماده پاره کردن گلوی من  بود از ترس جیغ کشیدم پی در پی فقط جیغ کشیدم ویلیام بازوانم را هنوز رها نکرده بود و بشدت فشار میداد سعی کردم از دستش فرار کنم ولی شبیه یک کوه محکم بود به گریه افتادم و دست و پا میزدم مابین جیغ هایم فهش هایی میدادم که خودم هم نمیفهمیدم چه میگویم ناگهان محکم تکانم داد و اسمم را چند بار صدا کرد حالا صدایش واضح تر شد چون از شک تکان دادنش دهانم بسته شد و چشمانم باز

رنگ نگاه ویلیام عوض شده بود دیگر چشمانش وحشی نبود نیش هایش به داخل برگشت و صورتش شبیه یک عزادار درمانده شده بود دستانش شل شد آنقدری نگهم داشت که زمین نخورم نمیتوانستم پاهایم را پیدا کنم و روی آن بایستم تقریبا تمام وزنم را ویلیام تحمل میکرد صدایش را شنیدم

,,مدی ....اوه خدای .....من ......تو نباید می اومدی اینجا.... ،اوه ...اوه مدی بهت که صدمه نزدم,,

از سر تا پایم را از نگاهش گزراند صدایش ناصاف بود و میلرزید قیافه اش شبیه بچه ی 10ساله ای بود که همین حالا یتیم شده

با ترس نالیدم صدایم گرفته بود و میلرزید گمانم بخاطر جیغ هایی بود که از ته دل کشیده بودم فکر میکنم جای شکرش باقی بود که به تار های صوتی ام آسیبی نرسیده بود

,,تو .. ویلیام تو... یه هیولایی ...تو ....,,

حرفم را برید

,,مدی اول بهم بگو که بهت آسیبی رسوندم یا نه؟ ,,

صدایش شبیه صدای مادر بزرگم شده بود وقتی که خبر مرگ پدر و مادرم را به من میداد به همان اندازه اندوهگین و غم زده ولی عصبی تر و ترسیده تر از آن بودم که به صورت پشیمان و درمانده اش توجه کنم با خشم و ترس و البته با صدایی که گیج بود و بشدت میلرزیدجوابش را دادم

,, فکر میکنم یه چیزایی اون پشت شکسته یا حداقل صدمه دیده نمی دونم درد دارم ولی الان این برام اهمیتی نداره گمونم دیگه الان وقتشه بهم بگی تو چه جور جونور لعنتی هستی ,,

دستانم را از دستش بیرون کشیدم ولی از درد به خود پیچیدم و هنوز روی زمین نیوفتاده بودم که با سرعتی سریع مرا در آغوش گرفت و روی تخت گذاشت و کمی از من فاصله گرفت فکر نمی کنم حتی دو ثانیه هم طول کشیده باشد  سرعتش گیج ترم کرد از روی درد ناله کردم ،با صدای آرامی زمزمه کرد به صورتم نگاه نمی کرد

,,متاسفم مد ،واقعا متاسفم......,,

حالا که آن چشمان درنده و آن نیش های ترسناک را نداشت شجاعتم را بدست آورده بودم غریدم

,,تاسفتو برای خودت نگه دار حر.وم .زاده ، فقط بهم بگو تو چه جورکوفتی هستی؟,,

با بیچارگی نالید

,,می گم فقط آروم باش و نترس لطفا وقتی فهمیدی ازم متنفر نشو ,,

ساکت ماندم و سرسختانه نگاهش کردم و سعی داشتم در برابر بوی خوبی که از او به مشامم میرسید مقاومت کنم

,,مدی من نفرین شدم ...و .... و من ...آممم ..من انسان نیستم ,,

در حال جان کندن بود تا حرفش را بزند بیحوصله فریاد زدم

,,اینو قبل از اینکه بگی می دونستم فقط بهم بگو دقیقا چجور هیولایی هستی,,

مطمئن بودم از اینکه گفته بودم هیولا ناراحت شد ،اهمیت نداشت برایم مهم نبود ,,  مدی .. من   ....من یه... خون آشامم ,,

چند لحظه سکوت کردم و نگاهش کردم منتظر بودم به من بخندد و بگوید شوخی هالوین بوده ویا اینکه یک عده با دوربین هایشان بیرون بیایند و بگویند ''یووهوو دوربین مخفی''ولی ویلیام با جدیت نگاهم میکرد بلند بلند خندیدم با تمام دردی که پشتم حس میکردم از روی تخت بلند شدم و ایستادم کم کم همراه خنده اشک هایم روی گونه هایم ریخت و بلند بلند شروع به گریستن کردم فقط حالتی هیستریک بود اتفاقات دیشب و امروز حساب مغزم را رسیده بود ویلیام میخواست بسمتم بیاید ولی مردد بود صدای زمزمه اش را شنیدم

,,باهام اینکارو نکن مد اینجوری گریه نکن ,,

در میان گریه نالیدم

,,این امکان نداره تو داری منو اذیت می کنی ولی اصلا خنده دار نیست ،خوناشام وجود نداره تو نمی تونی یه هیولا باشی ،میخوای بگی تو یه خونخواری و تو این مدت با اینهمه موقعیتی که داشتی خونمو ننوشیدی ؟ ,,

حرف هایم را پشت سر هم می گفتم داشتم خودم را قانع می کرد که دروغ می گوید ،انکار بهتر از پذیرفتن حقیقت بود! 

,,آروم باش مدی من بهت صدمه نمیزنم اونجوری که فکر می کنی نیست من هیچ وقت بهت آسیبی نمیرسونم,, 

,,چرا به ذهن خودم نرسید ،همه ی اون اتفاق ها چرا نفهمیدم ,,

صدایم را بالاتر بردم

,, اوه خدای من اوه گروه چهل نفره اون هفت تا پدرو مادرت همتون خوناشامین؟,, ,,اره ولی نترس مد مطمئن باش کسی بهت صدمه نمیزنه من باهاشون حرف زدم کسی باهات کاری نداره,, 

,,خودت چی ؟تو خوناشامی پس مسلما غذات خونه منه ,, 

توضیح داد 

,,اره مدی همینطوره غذای من خونه ولی من سنم اونقدر زیاد هست که میتونم عطشم و کنترل کنم ,,

ماتم برد

,,مگه چند سالته؟,سرش را بسمت پایین حرکت داد  و از گوشه ی چشمش با نگرانی نگاهم کرد و با لکنت زمزمه کرد 

,,حدود .. اممم ..دو قرن... از تولدم میگزره ,,

خندیدم بنظر مسخره میرسید دوباره لبه ی تخت نشستم ، مردی که روبروی من بود بزحمت 21ساله بنظر میرسید

,,خواهش می کنم مد خودتو کنترل کن ,,

خنده ام خاموش شد میدانست خنده هایم عصبیست و وضعیت مغزم غیر طبیعیست و زیاد نمانده تا دیوانه شوم

با جدیت به او خیره شدم ،او یک خوناشام بود و در این مدت خونم را ننوشیده بود اینکه از بین اینهمه انسان دلم میخواست با یک خوناشام بخوابم خودش به اندازه کافی بد بود و بدتر از آن این بود که من هنوز هم از او متنفر نبودم در حالی که او چند لحظه پیش قصد کشتنم را داشت

,, تو الان می خواستی نیشات و توی گردنم فرو کنی تو ... ,,

حرفم را برید

,,نه..،نه مدی اینجوری نیست...خدای من توضیح دادنش سخته ،ما برای خودمون دشمن هایی داریم و اون ها می دونن که ما توی روز آسیب پذیریم درسته تمام روز و میخوابیم ولی تو حالت دفاعی هستیم و عملا به خواب احتیاج نداریم و اگه خورشید نباشه می تونیم سال ها بیدار بمونیم ،تو یهو اومدی و من فکر کردم که دشمنه ،متاسفم مدی نمیخواستم بهت صدمه بزنم بیا به پشتت یه نگاهی بندازم ,, به سمتم آمد غریدم و دستانم را به نشانه ایست بالا گرفتم

,,به من دست نزن ویلیام پرکینز یا بهتره بگم آقای هیولا باورم نمیشه امروز صبح داشتم یه هیولا رو میبوسیدم ,,

ناراحت شد آرام زمزمه کرد

,,برای همین نذاشتم که باهام س.ک.س داشته باشی ,,

,,خوبه پس کمی انسانیت هنوز تو وجودت هست ,,

از حرفم دلگیر شد به جهنم ،او یک هیولا بود و تمام روز را در خانه ام خوابیده بود و من او را دیوانه وار بوسیده بودم و از وقتی که او را دیده بودم فقط به او فکر می کردم و تا چند لحظه ی پیش او قصد کشتن مرا داشت

,,بهم بگو تو چجوری 200سالته؟,,

,,ما نامیرا هستیم مد 22ساله بودم که تبدیل شدم ,, 

,,چجوری تبدیل شدی؟ کی تبدیلت کرد ؟,,

فقط از روی کنجکاوی پرسیدم البته امیدوار بودم که فقط یک کنجکاوی باشد ,,روند تبدیل شدن کمی پیچیدست ،آقای پرکینز تبدیلم کرد از خونم بیشتر از حد معمول نوشیده بود و من در حال مرگ بودم کسی رو هم نداشتم پدر و مادرم از وبا مرده بودن و اون تصمیم گرفت تبدیلم کنه ,, 

,,یعنی میخوی بگی شما کسی رو که خونشو مینوشین و نمیکشین؟و آقا و خانم پرکینز پدر و مادرت نیستن؟ ,,


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل هفدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۹ | 20:53 | نویسنده : مهین مقدسی فر |