فصل هفدهم بخش دوم
,,معلومه که نه فکر می کنی چند تا خوناشام توی دنیا هست، اگه برای هر بار تغذیه یه نفرو بکشیم نسل انسان ها تا حالا منقرض میشد فقط کمی از خون و مینوشیم تا حدی که ضربان قلبشون کند نشه و باید بگم نه اونا پدر و مادر واقعیم نیستن ,,
,,میتونم یه سوال بی ربط بپرسم؟,,
,,هر سوالی داری بپرس مد مطمئن باش حالا دیگه همه چی رو میتونم بهت بگم,,
,,اون روز توی غذاخوری کالج حرفاتو با لیندی شنیدم درباره کلبه ی لیندی و ..,, حرفم را قطع کرد
,,اره میدونم که شنیدی ،اولین روزی که اومده بودی و فکر کردی یه حیوون اونجا بوده اون حیوون نبود ،لیندی بود ،اینجا کلبه ی لیندیه،شنیدم یبار با دوستات درباره خونه ی لیندی و اینکه روح لیندی نکشتت صحبت میکردی,,
حرف هایش گیجم کرد
,,اینجا کلبه ی لیندیه؟ ولی این امکان نداره !،این لیندی همون لیندیه که خودشو اتیش ....,,
باز هم حرفم را برید
,,اره این همون لیندیه ,,
,,ولی این حقیقت نداره چطور ممکنه نت میگفت این اتفاق برای یه قرن پیشه ,,
,,مدی بهت که گفتم ما نامیرا هستیم و تو همون سنی که تبدیل شدیم میمونیم بعد از اینکه جرالد لیندی و برد خیلی سریع تبدیلش کرد چون اگه اینکارو نمیکرد زنده نمیموند اون بدجوری سوخته بود چند سال شهر های مختلف زندگی کردن و وقتی درباره کالج فهمیدن به اینجا اومدن تا اموزش ببینن که انسان ها رو نکشن و متمدن زندگی کنن,,
,,متمدن؟ خنده داره شما خون انسان هارو مینوشین اون کالج برای شما شبیه باغ وحشه درسته ؟انسان هارو اونجا نگه داشتین تا ازشون تغذیه کنین به این میگن تمدن؟,,
,,مدی غذای ما همینه اگه خون ننوشیم ضعیف میشیم ومیمیریم ،انسان هارو در نظر بگیر اینهمه حیوون و میکشین برای اینکه تغذیه کنین ,,
,,یعنی ما یجورایی حکم حیوونای خونگیتونو داریم؟,,
وحشتزده بودم و پر از سوال باورم نمیشد نشسته بودم و از یک خوناشام سوال میپرسیدم خنده دار بود و یا شاید وحشتناک
,, اوه نه اشتباه برداشت کردی منظورم اینه که ما بدون خون زنده نمیمونیم همونطور که شما بدون غذا میمیرین ،ما مجبوریم,,
,,خون حیوانات چی ؟اون نمیتونه جایگزین خون انسان بشه؟,,
,,مطمئنا نه! مثل اینه که تو هر روز فقط کلم بروکلی بخوری (میدانست از کلم بروکلی متنفرم) از طرفی باعث میشه قدرتمون و از دست بدیم و کم کم ضعیفمون می کنه ,,
,,پس تو اون کالج یاد میگیرین چجوری خون انسان و بنوشین جوری که اون انسان نمیره؟ پس بعضیاتون انسان هارو میکشین درسته؟ ,,
,,متاسفانه بله یه عده هستن که از کشتن انسان ها لذت میبرن و تازه تبدیل شده ها هم ،قدرت کنترل کردن شه.وتشون رو در برابر خون ندارن,,
,,روزی که به کالج اومدم جرالد و لورنزو هم میخواستن از خونم بنوشن؟,,
,,بله,,
وحشت زده نگاهش کردم
,,یعنی میخواستن هیپنوتیزمم کنن و بعدم خونمو بنوشن؟,,
,, ما بهش میگیم طلسم، آره میخواستن همین کارو بکنن,,
,,خب اگه منو نکشن من مطمئنا به همه میگفتم اونوقت .....,,
,,نه اونا با طلسم همه چیزو از ذهنت پاک میکردن و خاطره یه س.ک.س و تو ذهنت میذاشتن ,,
,,میخوای بگی تمام دخترایی که فکر میکنن با شماها س.ک.س داشتن شما فقط خونشونو مینوشیدین و اون ها فکر میکردن باهاشون خوابیدین؟ ,,
بیاد نت افتادم از خاطره ی رابطه اش با جاکوب!
,,اره مد فقط کافیه بهشون بگیم ,,
,,بهشون چی بگین؟,,
,,فقط بهشون میگیم منو تو امشب یه س.ک.س عالی داشتیم در تمام طول عمرت همچین س.ک.س.ی نداشتی و اون ها واقعا فکر میکنن همچین اتفاقی افتاده اینجوری جامعه ی ما از انسان ها پنهان میمونه ,,
,,یعنی خوناشام ها با انسان ها س.ک.س ندارن؟ ,,
,,تازه متولد شده هامون با انسان ها نمی خوابن یه چیزی توی بدنمونه دقیقا نمیدونم چه اتفاقی میفته ولی ما بهش میگیم رسیدن به سن بلوغ ما هم مثل انسان ها به بلوغ میرسیم و وقتی به بلوغ برسیم علاقه زیادی به عشقبازی با انسان ها پیدا میکنیم البته باید بگم شاید به بلوغ رسیدنمون چند قرن طول بکشه ولی قبل از به بلوغ رسیدنمون از عشقبازی با انسان ها متنفریم ,,
,,تو هم با انسانی نخوابیدی؟ ,,
,,نه مد هیچوقت,,
,,یعنی از بودن با انسان ها متنفری؟ ,,
با لحن مهربانی گفت
,,الان دیگه نه،البته مشکلات دیگه ای هم هست ما خیلی قوی هستیم و ممکن به انسان ها صدمه بزنیم ,,
با یاد آن کمد بزرگی که به راحتی بلند کرده بود سری تکان دادم عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود انگشتانم را لای موهایم کشیدم آشفته بودم باید میترسیدم و از خانه ام بیرونش می کردم ولی نمیترسیدم البته فقط از ویلیام !چند لحظه پیش مثل یک هیولای وحشی بنظر میرسید و حالا مثل یک عسل نرم و شیرین روبرویم نشسته بود و حرف میزد آنقدر سوال در ذهنم داشتم که نمیدانستم کدامشان را بپرسم
,,خورشید چه بلایی سرتون میاره؟,,
,,ضعیفمون میکنه تو این حالت نمیتونیم از خودمون دفاع کنیم و کشتنمون آسون میشه و اگه چند ساعت جلوی خورشید بمونیم تبدیل به خاکستر میشیم,,
,,اوه,,
تنها چیزی بود که از دهانم خارج شد
,,اون نیزه چوبی؟ واقعا باعث مرگ خوناشام ها میشه؟,,
,,اره ,,
,,آب مقدس ،صلیب،کلیسا؟,,
,, اونا نه اینا همش خرافاته ,,
,,راسته که میگن شما ها مردین؟,,
,,این راسته ،گوش بده! صدای قلبی میشنوی ؟ما حتی نیاز نداریم نفس بکشیم,,
,,ولی تو نفس می کشی ,,
,,مدی باید تظاهر به نفس کشیدن کنیم انسان ها که کور نیستن سال هاست داریم تظاهر میکنیم و برامون مثل یه عادت شده در ضمن بیرون از کلبه هر شب نفس میکشیدم میدونستم صدامو میشنوی میخواستم بدونی بیرون هستم و مواظبتم از همه مهمتر با نفس کشیدن بو ها رو حس میکنیم و من بوی تورو دوست دارم,,
,,چرا هر وقت گربم تورو میبینه میترسه و یه گوشه کز میکنه گربه ها ازت میترسن ؟ ,,
خندید
,, نه این حقیقت نداره فقط گربه تو از من میترسه ,,
کمی سکوت کرد و ادامه داد
,,در ضمن اون شبی که مار دم کلبت بود من باهات کاری نکردم جادو یا طلسمت نکردم تورو نمیشه طلسم کرد تو خودت خواستی که بیای بغلم ,,
به یاد آن شب لبخنده مسخره ای زدم
,,میدونم کار تو نبود,,
,,ولی تو اون شب باهام دعوا کردی سرم داد زدی و گفتی من دارم جادوت میکنم ,, ,,اومم فقط اممم چون ... من ... اصلا بیا در مورد اون شب حرف نزنیم خب؟ ,,
با حالت مرموزی نگاهم کرد چه میتوانستم بگویم که خودم اغوا شده بودم و تقصیر تو انداخته بودم کمی سکوت کردم حرفی نداشتم همه چیز در مغزم رژه میرفت اطلاعات تازه را در مغزم طبقه بندی می کردم ،نمیدانستم آیا در مغزم جایی برای اتفاقات ماوراالطبیعه داشت یا نه ؟!،نمیدانم چند دقیقه ساکت بودم و ویلیام حالات چهره ام را زیر نظر گرفته بود که صدایش را شنیدم
,,نمی خوای حرفی بزنی؟ ,,
نگاهش کردم و آرام و شمرده شروع به حرف زدن کردم سعی کردم منطقی باشم البته اگر در بودن یک خوناشام در خانه ام منطقی وجود داشت
,, میدونی ویلیام تا قبل از اومدنم به لونا پییر فکر می کردم خودم عجیب الخلقه ترین آدم دنیام ولی حالا .. (نفس عمیقی کشیدم و با جدیت نگاهش کردم ) ویل من واقعا نمی خوام دیگه رابطه ای بینمون باشه تو خطرناکی ،تو شکارچی هستی و من غذای تو هستم ،خیلی راحت امروز میتونستی منو با دستات مچاله کنی و من واقــعا قصد مردن ندارم ،(ایستادم ) باید بری ویل و لطفا دیگه هم برنگرد.,,
با دستپاچگی و درماندگی ایستاد
.. ,,نه ..نه مدی ..اوه مدی نه تو نمیتونی اینکارو باهام بکنی من نمیتونم از تو دور بمونم,,
,,و منم نمیخوام بمیرم ,,
غرید
,,تو نمیمیری من نمیزارم (کمی آرام تر ادامه داد )من نمیزارم بهت آسیبی برسه ،هزار بار به این صحنه فکر کردم مدی اینکه حقیقت و بهت میگم ولی تو اونجوری که فکر میکردم برخورد نکردی ,,
,,فکر کردی چکار میکنم؟ ,,
,,فکر میکردم یا از ترس جیغ میزنی و از شهر فرار میکنی و میری ,,
,,این نشون میده بیش از حد ترسو به نظر میام و فکر بعدیت؟ ,,
,,فکر میکردم میای بغلم و میگی برام مهم نیست چی هستی ,,
,,اینم نشون میده زیادی فیلم های شبکه Home Box Office رو میبینی,,
,,منطقی تر از اونی برخورد کردی که فکرش و میکردم ,,
,,و اگه کمی منطقی تر بودم فورا از اینجا میرفتم ،ویل اینکه چی هستی مهم نیست تنها چیزی که الان نگرانشم جون خودمه تو و اون خوناشامای دیگه منو به چشم غذا میبینین ...,,
حرفم را قطع کرد
,,تو اشتباه می کنی من تورو به چشم غذا نمیبینم درسته تو بوی خوبی میدی ولی من تو رو اونجوری که فکر می کنی نمیبینم من تورو میخوام مد,,
صدایش آرام شد
,, من بدون تو نمیتونم زندگی کنم مدیس تو نمیتونی درک کنی از اولین دیدارمون من دیگه نتونستم بهت فکر نکنم,,
,,ویلیام لطفا!....همه ی حرفات و میفهمم ولی نمی تونم روی جون خودم قمار کنم و دیگه نمیخوام چیزی بشنوم فقط برو ,,
از پله ها بالا رفتم و بسمت در ورودی تقریبا دویدم در را باز کردم خورشید غروب کرده بود ،منتظر کنار در ایستادم خیره نگاهم کرد ،صورتش کاملا گویای این بود که اصلا توقع این برخورد را از من نداشت ،یک پلک زدم و او دیگر در خانه ام نبود سرعتش ترسناک بود مرا میترساند در را بستم و روی کاناپه افتادم هنوز هم کمرم درد میکرد با دستم صورتم را پوشاندم نمیدانم درست برخورد کردم یا نه ! این عجیب ترین اتفاق زندگی ام بود باید از آنجا میرفتم ،بدون فکر به اتاق خوابم رفتم شروع به جمع کردن وسایلم از کمد و کشو ها کردم باید هر چی زودتر از آن شهر پر از هیولا می رفتم، ولی کجا؟ باید کجا میرفتم؟از چه کسی کمک می خواستم هیچ کسی را نداشتم و با دادن پول اجاره این کلبه پول چندانی برای اجاره یک خانه دیگر برایم نمانده بود ،و اگر میرفتم ویلیام چه میشد؟ از فکرش دردی در انتهای سینه ام حس کردم درد تمام قلبم را پوشاند روی تختم دراز کشیدم غریدم
,,باید چیکار کنم ؟ لعنت ! ,,
با ویلیام منطقی برخورد کرده بودم و او را از خانه ام بیرون انداخته بودم ولی به خوبی میدانستم که در حال فروپاشیم ، خودم عجیب بودم و چیز های عجیبی از خودم دیده بودم ولی اینکه عاشق یک خوناشام شدم بیشتر از عجیب بودن ترسناک بود انگار جایی قبل از آن کالج تابلوی خطر نصب کرده بودند و اخطار میداد از هر کس و هر چیزی که به آن کالج ربط دارد دوری کنم ترس چون شنلی مرا دربرگرفت ،اگر خونم را مینوشید چه اتفاقی میفتاد بارها با او تنها بودم و ممکن بود مرا بکشد ولی اینکار را نکرده بود بار ها فرصتش را داشت ولی صدایش چیزی نبود که در من خطر ایجاد کند و طعم لب هایش و اعتراف به عشقش ،او دروغ نمیگفت من صدای دروغ را میشناختم ،همچون معتادی در حال ترک آشفته شدم پاهایم را روی شکمم جمع کردم و دستم را دور پاهایم گذاشتم و مثل یک گهواره تکان تکان خوردم دست خودم نبود درگیر بودم فکرم آنقدر درگیر شده بود که نمیدانستم کدام تصمیم درست است تنها چیزی که میدانستم این بود که بدون دیدن و شنیدن صدایش نمیتوانستم زندگی کنم به صدایش معتاد شده بودم معتاد شیرینی توت فرنگی خانگی ام ! پس برگشتنم به مکزیک منتفی بود خود را روی تخت رها کردم و به سقف خیره شدم چشمانم را بستم و خاطره بوسیده شدنم توسط ویلیام در ذهنم نقش بست ،تصویر واضح بود با همان طعم و همان بوی خوشایند دوباره باعث هیجان در وجودم شد نمیدانم چرا بجای فکر کردن به آن نیش ها به لب هایش فکر می کردم با صدای ویبره ی تلفن همراهم از جا پریدم اسم ناتالی روی صفحه روشن و خاموش میشد
,,هی نت چطوری؟ ,,
,,هی مد کجایی؟ حالت خوبه؟ ویلیام بهم گفت اون پسری که به قتل رسیده رو دیدی و حالت خوب نیست واقعا متاسفم عزیزم ,,
,,من خوبم نت ,,
مثلا قرار بود دست از سرم بردارد هنوز چند دقیقه از رفتنش هم نمیگذشت
,,مد فردا هالویینه امشب میخوایم کدو برش بزنیم نمی خوای بیای؟ ,,
حق با او بود امروز 30اکتبر بود
,,نت فکر نکنم دلم بخواد امشب بیام کالج ,,
,,مدی همین حالا یا خودت میای یا میام دنبالت و بزور میبرمت ,,
,,نت آخه ..,,
,,دیگه چیزی نشنوم تو نباید تنها بمونی میای یا بیام؟ ,,
کاش کمی درک می کرد بهر حال نگران حالم بود ولی نمیدانست تمام نگرانی ام درون همان کالج است
,, باشه نت همین الان راه میفتم,, .
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل هفدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
