درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
فصل نوزدهم شبح

 

به درون جنگل کشیده شدم آنقدر سریع حرکت میکرد که حتی نمیتوانستم نفس بکشم یادم آمد باید جیغ بزنم و جیغ کشیدم دستش جلوی دهانم را گرفت از بوی عجیبش میتوانستم حدس بزنم یک خوناشام بود حتما مرا درون جنگل میبرد رگ هایم را میخشکاند و رهایم میکرد ویلیام به همه آن نیش داران گفته بود به من نزدیک نشوند پس چه کسی بود که قصد خشکاندن خونم را داشت ،همچنان با سرعت بسیار زیاد حرکت میکرد انگار در هوا معلق بودم پوست دست و صورت و پاهایم با شاخه ها خراشیده میشد و میسوخت حتی نمیتوانستم ببینم چه کسی مرا گرفته، آنقدر قوی بود که نمیتوانستم دستش را از دور کمرم بردارم با دستم به او چنگ می انداختم ولی بیفایده بود از بوی عطر تلخ و عجیبش و هیکل درشت و ماهیچه های عظیمش میتوانستم بفهمم که مرد است کاملا مشخص بود که با قدرت کم دستانم نمیتوانم با آن عضله ها کاری کنم تمرکز کردم گرما را در دستانم حس کردم انرژی رادر دستانم جمع کردم همچون گلوله ی توپی آتشین  در دستانم میچرخید دستم را به سمت پشت سرم حرکت دادم و آن گلوله را به سمت صورتش پرت کردم آن شبح به عقب پرت شد و من به شدت به زمین برخورد کردم و با نهایت تن صدایم ویلیام را صدا کردم خودم هم نمیدانستم چرا ! شاید باورم شده بود هر وقت صدایش کنم مثل قول چراغ جادو سر می رسد ولی نیامد شبح به سمتم آمد شبیه یک سایه ی سیاه رنگ ، با شنل بلندی روی شانه هایش !،آنقدر تاریک بود که صورتش را نمیدیدم همانطور که روی زمین بودم به درختی که پشتم قرار داشت تکیه دادم ترس در تمام بدنم پیچیده بود فریاد کشیدم

,, تو کی هستی لعنتی ؟چی از جونم می خوای ؟,,

نمیتوانستم حرکت کنم پایم صدمه دیده بود نمی توانستم روی پایم تمرکز کنم تا مقیاس صدمه ای که دیده بودم را بفهمم ،بعدا به آن میرسیدم ،بعد از خارج شدن از این دردسر وحشتناک ،صدایش را شنیدم خشن و تیره همان لحظه طعم اسکاچ(نوعی و.ی.س.ک.ی )  را روی زبانم حس کردم تند و تیز و عجیب !پس او خطر ناک بود ،خیلی خطرناک

 ,,چطوری اونکارو کردی ,,

به سمتم می آمد ترسیده بودم با تمام توانم با جیغ التماس کردم

,, به من نزدیک نشو.... خواهش می کنم... ، خدای من.... تو .....میخوای منو بکشی.... لطفا ....لطفا ......از من فاصله بگیر لطفا!.... ,,

,,فقط یکارکوچیک باهات دارم عزیزم فقط یکم درد داره بعدش چیزی یادت نمیاد,,

,, تو می خوای خونمو بنوشی ... ,,

جیغ کشیدم

,, آفرین پس پرنسس میدونه من چیم ،بدموقعی ماشینت خراب شد بلوندی! من تشنه ام! ,,

مرا بلوندی صدا کرد مسخره بود این را پسران عوضی کنار خانه مان به من میگفتند خیلی بد بود چون تشنه بود و در این جنگل گوارا تر از خون من نوشیدنی پیدا نمیشد  ایستاد چشمانش شبیه یک حیوان درنده برق میزد

,,میدونم چی هستی لطفا برو من به کسی چیزی نمیگم قسم می خورم  ,,

التماس آمیز نالیدم با صدایی که نشان از وسوسه شدنش میداد زمزمه کرد

,,نه عسلم بوی خونت و دوست دارم میتونم ببینم که داره از پات میچکه اوممم نمیخوام حتی یه قطرشو از دست بدم خیلی بوی عجیب و خوبی میدی تو شکار زرنگی هستی  من بازی کردن با شکار های زرنگ و دوست دارم ,,

به سمتم آمد میدانستم اگر می خواست میتوانست در یک چشم بهم زدن مرا مچاله کند سعی کردم تمرکز کنم ولی درد و ترس مانع متمرکز شدنم میشد و حتی فرصت تمرکز کردن هم نداد به اندازه نصف ثانیه سرش جلوی صورتم بود خونی که از زخمی که بر اثر برخورد با شاخه ها گونه ام را خراشیده بود را لیسید و با صدای کثیفی خندید یکی از دستانم را گرفت و روی هوا بلندم کرد و مرا به سمت درخت دیگری پرت کرد از یک طرف بدنم به درخت برخورد کردم مطمئن بودم خیلی چیز ها شکسته است خون از بالای پیشانی ام چکید دستم مطمئنا شکسته بود همه چیز را تار میدیدم نور کمرنگ ماه کمی فضارا روشن کرده بود و دوباره آمد و دوباره به سمت درخت دیگری پرتاب شدم حالا درد همه جا را گرفته بود فقط درد را میفهمیدم از درد حتی توان جیغ کشیدن هم نداشتم شبح دوباره به سمتم آمد درد تمام مغزم را گرفت و فقط به این فکر میکردم که همین حالا خواهم مرد بدون آنکه عشق ویلیام را قبول کرده باشم می دانستم صدمات زیادی دیده ام و چشمانم روی هم افتاد و بیهوش شدم .

 

چشمانم را که باز کردم دهانم مزه عجیبی میداد شلوار به پا نداشتم تمام اعضای بدنم بی وقفه درد می کرد و آن شبح را دیدم نیشش در آمده بود و از دردی که ران پایم تحمل می کرد فهمیدم که نیش هایش رادر رانم فرو کرده بود نمیتوانستم حرکتی کنم حتی توانی برای جیغ کشیدن نداشتم میدانستم اگر کوچکترین حرکتی انجام دهم از درد خواهم مرد میتوانستم بفهمم آن شبح بدون آنکه حرکتی کند فقط نگاهم می کرد ناگهان اتفاق عجیبی افتاد صدای عجیبی آمد آن هم ازدرون زمین و از زیردرختی که به سمت آن پرت شده بودم ریشه ای قطور بیرون آمد مثل یک دست بود انگار میفهمید و میدید بلند شد و به سرعت به سمت شبح رفت و او را پرت کرد صدای فریاد بلندی از مرد شنیدم فریادش از درد یا ترس نبود فریادش همراه با تعجب بود همان لحظه صدای ویلیام را شنیدم صدایش دور بود شاید چندین یارد آنطرف تر! سعی کردم اسمش را روی زبانم بیاورم و فقط صدایی شبیه به آه از دهانم خارج شد میدانستم میشنود و بعد ازده ثانیه او کنارم بود صورتش را نمیتوانستم ببینم حرفی هم نمیزد ولی بویش را میشناختم ،شبح به سمتمان آمد نالید!م

,, ویـ..ل.ـ...ا..ون ,,

صدایم را نمیشناختم انگار از یک مسیر خیلی طولانی صدایم بگوش میرسید به سرعت  ویلیام از من جدا شد و بسمت شبح رفت

,,تو مُردی ,,

این را باغرشی ترسناک گفت

,, برادر من شکار کس دیگه ای رو نمینوشم ,,

و دیگر آن شبح نبود ریشه هم به همان سرعت که در آمده بود در خاک فرو رفت ویلیام را کنارم دیدم صدایش درد میکشید انگارتمام این درد ها را او تحمل می کرد

,,مد,,

از همین یک کلمه میتوانستم تمام احساسش را بفهمم درد،غم، نگرانی و چیزی دیگر که درک نمیکردم 

,,فکر کنم میمیرم ویلیام ,,

صدایش گرفته بود غرید

,,نه ،نه مد تو نمیمیری من نمیزارم ,,

خوناشام ها هم گریه می کردند؟ دستپاچه بود صدای ناله از دهانش بیرون میامد ,,لعنتی خیلی صدمه دیدی ،..صبر کن ,,

میخواست مرادر آغوش بگیرد دستش راپشتم گذاشت جیغ کشیدم

,,متاسفم ،متاسفم، پاتم شکسته؟ ,,

صدایش ناصاف بود مثل کسی که ساعت ها گریه کرده باشد گیج بود مدام سرش راتکان میداد  شبیه انسان های مست شده بود 

,,نمی دونم خیلی درد داره حتما یه بلایی سرش اومده ,,

دوباره کمی بیشتر تکانم داد و باز هم جیغ کشیدم دهان و فکم درد گرفت حتما جایی از صورتم هم شکسته بود درد در همه جای بدنم پخش شده بود و مطمئن بودم سرم بشدت شکافته بود چون مقدار زیادی خون از سر بسمت صورتم جاری بود ناگهان صدای ویل عوض شد خطر را حس کردم

,,مدی بوی تو ...اوه مدی تو ..بوی خوبی میدی ,,

ترسیدم قرار بود کار آن شبح را کسی که عاشقش بودم تمام کند ولی آنقدر درد میکشیدم که می خواستم هر چه زودتر تمام شود 

,,اگر قراره منو بکشی همین الان این کارو بکن دیگه تحمل این درد لعنتی وندارم,,

با بغض و گریه این را گفتم سرش رابه سمت آسمان برد و با صدای بلندی فریاد کشید بیشتر به غرش بلندی شبیه بود شنیدم که نفسش رادر سینه حبس کرد چشمانم نیمه باز بود ناگهان کاری کرد که باعث شد ازترس و تعجب کمی تکان بخورم که درد بدی هم داشت دندان نیشش بیرون آمده بود پس قرار بود بمیرم

,,قراره منو بکشی؟ اگه آره بزار  برای اولین و آخرین بار بهت بگم ،که عاشقتم ویلیام ,,

میخواستم برای لحظه اخر بداند که کسی که در آن لحظات به آن فکر میکردم او بود میخواستم بداند که عاشقش بودم حتی با وجود دانستن اینکه او یک هیولاست دردنفسم رابند آورده بود تصاویر تار بود ولی نور ماه کامل زیبا تر و پر نور تر از همیشه میتابید میتوانستم تصویری از صورت ویلیام را با کمی تاری دیدم ببینم میدانستم آنقدر خون ازدست داده ام که چند دقیقه دیگر بیهوش میشدم ،حالا درد پهلویم را بهتر میفهمیدم انگار قسمت بزرگی از پوست و گوشت پشتم دریده شده بود دردش به حدی بود که دعا کردم ویلیام زودتر کارم را تمام کند ،ویل با خشونت غرید

,, نه مد تا من زندم تو نمیمیری ,,

و همان لحظه جایی بین مچ دستش را گزید آنقدر عمیق بود که خون ازدستش جاری شد دستش را جلوی دهانم گرفت

,,بنوش ,,

شاید توهم قبل از مرگ بود ولی بعد از خیسیه خون فهمیدم واقعیست او از من میخواست خونش رابنوشم منکه خوناشام نبودم سرم را کج کردم صدایی به نشانه مخالفت از گلویم خارج شد 

,,باید این کارو بکنی مدی خونم دردتو ازبین میبره الان نمیتونم توضیح بدم ،وقت نیست ضربانت داره کند میشه ،بنوش ,,

باز هم ممانعت کردم التماسگونه نالید

,,یبار بهم اعتماد کن مدی حالت بهتر میشه قسم میخورم ,,

در صدایش دروغ نبود مچش را روی لب هایم گذاشت خونش را مکیدم مزه و بوی عجیبی داشت هر چه که بود بوی خون انسان را نداشت باید بوی فلز و نمک میداد ولی بویی بین عود و وانیل داشت و مزه ای بینفول بلانش  کولومبار (نوعی انگور ) و در کل طعمی شبیه کنیاک (نوعی مشروب که از چند نوع میوه مختلف میگیرند و طعم خیلی خوبی دارد و باعث سرزندگی میشود)را میداد اصلا بد نبود برعکس چون یک نوشیدنیِ گران گوارا بود و حس نعشگی به من میداد بدون اینکه خودم بخواهم به شدت خونش را میمکیدم

,,مد کافیه ,,

دستش را برداشت هنوز درد همانجا بود حتی کمی هم از آن کم نشد ولی حالا بهتر میتوانستم میزان صدماتم را تخمین بزنم پای راستم مطمئنا شکسته بود در هر قسمت از پوستم درد تیز خراشیدگی شاخه ها را حس می کردم پهلویم را نمیدیدم ولی دردش نشان میداد قسمتی از پوست و گوشت پشتم کنده شده  یکی از دستانم جوری درد میکرد که انگار از کتفم در حال جدا شدن  است از فرق سرم تا گوش سمت راستم زخم عمیقی ایجاد شده بود وهنوز هم خونریزی داشت دنده ام شکسته بود چون هنگام تنفس قفسه سینه ام حرکت نمیکرد و تنفسم سخت و با خس خس شده بود

,,هیچ احساسی نداری؟ ,,

حالا بهتر او را میدیدم

,,فقط درد !,,

,,یکم تحمل کن مدی بهتر میشی ,,

,,فکر می کردم قراره منو بکشی,,

در چهره اش آنقدر درد دیده میشد که انگار همین حالاشمشیری درون سینه اش بود و باعث آن حالت صورتش میشد نمیدانستم ازدیدن زخم های من به آن حال در آمده و یا  بوی خونم او را تا این حد در عذاب گذاشته بود 

,,واقعا فکر کردی من میتونم بهت صدمه بزنم؟من که گفتم نمیزارم بمیری ,, ,,خونت؟...... ,, 

,,نترس فقط حالت و خوب میکنه؟ ,,

,,این قراره منو جادو درمانی (magic therapy)کنه ,,

سعی کرد لبخند بزند ولی چیزی شبیه لبخند روی چهره اش نبود

,, یادت میاد تو زیر زمین دستم با نقره سوخت و به سر عت دستم خوب شد ؟ خونم میتونه همین کارو با زخم های تو انجام بده ,,

درد پهلویم در حال کم شدن بود ویلیام داشت دستم رابازرسی میکرد البته تمام سعیش را میکرد که دردی در من بوجود نیاورد من بدون لمس شدن هم درد شدیدی را تحمل می کردم

,,فکر کنم دستت در رفته باید جاش بندازم تا بد جوش نخوره یکم درد داره بایدتحمل کنی ,,

 


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل نوزدهمعشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۳۱ | 13:1 | نویسنده : مهدی رنجبر |