فقط سرم را تکان دادم چاره ی دیگری نداشتم کاش حداقل بیهوش میشدم باورم نمیشد قرار بود بیشتر از این هم درد بکشم با یک دستش مچ دستم را گرفت و با دست دیگرش شانه ام را کمی ماساژ داد همان هم دردداشت لبم رابه دندان گرفتم تا دیگر جیغ نکشم شروع به حرف زدن کرد میدانستم هدفش از حرف زدن پرت کردن حواس من بود ولی با آن همه درد مگر میشد حواسم پرت چیز دیگری شود
,,وقتی فکر کردی داری میمیری یادته بهم چی گفتی,,
,,نمیدونم کدومشو میگی ,,
,, تو اعتراف کردی عاشقمی ,,
همچنان درد آزار دهنده بود و اجازه فکر کردن نمیداد
,,آره گفتم ،میخواستم قبل مردنم بدونی,,
,,یعنی توام میخوای باهام باشی درسته؟ ,,
,,فکر کنم عمرم کوتاه تراز اونه که به چیزایی که دوسشون دارم پشت کنم ,,
,,اونموقع انقدر نگرانت بودم که نمیتونستم بهت چیزی بگم ولی حالا میگم!،
منم عاشقتم مدی ... ,,
همان لحظه چنان دردی از شانه تا مچم را گرفت که درد های دیگرم را فراموش کردم و چنان زجه ای زدم که گوش های خودم هم درد گرفت ویلیام سرش را به سمت آسمان گرفت و با درد زمزمه کرد
,, متاسفم ...متاسفم مدی...باید مواظبت میبودم (سرش راپایین آورد و به صورتم نگاه کرد ) بخاطر منه که اینهمه درد میکشی ,,
انگشتانم را آرام نوازش کرد جای شکرش باقی بود انگشتانم دردناک نبود
,,باید منو ببری بیمارستان ویلیام ,,
با گریه نالیدم
,,داری خوب میشی خودت حس نمیکنی دردت کمتر شده؟ خونریزی سرت که بند اومده ,,
درست میگفت دردم کمتر شده بود ولی نه آنقدر کم که بتوانم تحملش کنم هنوز هم درد عظیم بود سرم را با نگرانی کمی تکان دادم
,,نکنه خونت باعث بشه خوناشام بشم؟ اون مرد رون پای راستم و هم گزید ,,
رانم را بازرسی کرد با حالتی عصبی به جای نیش ها نگاه میکرد
,, نه مدی تبدیل شدن به این آسونیا نیست مطمئن باش,,
درداز سرم گذشت و از دست و پهلو هایم عبور کرد و کاملا حس می کردم که در حال درمان هستم
,,میتونم تمیزت کنم؟ ,,
هنوز متوجه سوالش نشده بودم که زبانش را روی پوست صورتم حس کردم با زبانش خون روی صورت ، گردن و بدنم را پاک کرد و وقتی روی پوستم زبان میکشید جایش بهبود میافت و درد از آنجا میرفت دیگر اثری از خراش های کوچک و بزرگ روی پوستم نبود زبانش مانند یک کمپرس یخ عمل میکرد حالا میفهمیدم وقتی خون آشام ها از انسان ها تغذیه میکردند چگونه انسان ها متوجه جای نیش ها نمیشدند آن ها روی زخم را زبان میکشیدندو دیگراثری از نیش نبود حس خوبی از حس زبان نرم و خیسش به من دست میداد نیشش بیرون آمده بود بنظر ترسناک میرسید مزه و بوی خونم تح.ر.یکش کرده بود شلوارو پیراهن نابود شده ام را کاملا در آورد و با خشونت جای نیش های آن شبح را لیسید و سرش را همانجا نگه داشت میدانستم وسوسه شده است که نیش هایش را درون آن دو سوراخ روی رانم فرو کند ولی اگر او را معتاد در نظر میگرفتم معتاد با اراده ای بود دوباره نفسش را حبس کرد درد در تمام قسمت های بدنم کم و کمتر میشد شاید حدود 45دقیقه از خوردن خون ویلیام میگذشت ویلیام بی حرف از دِسِر لذت میبرد تا حدی به او حق میدادم همین که خونم را از رگ هایم ننوشیده بود و از روی پوستم خون هارا مینوشید جای شکرش باقی بود
,, اون مرد و میشناختی؟ ,,
,,نه بوش هم برام آشنا نبود ,,
,,ویلیام تو چجوری اونکارو کردی نگفته بودی حرکت دادن اجسام هم جزو تواناییاته ,,
,,چکاری مدی؟ ,,
,,اون ریشه هارو بلند کردی در صورتی که خیلی از اینجا دور بودی چجوری اونکار و کردی ,,
,,من اونکارو نکردم ,,
,,اگه تو انجامش ندادی پس .... ,,
,,مدی جز ما سه نفر هیچ کس اینجا نبود کار من هم نبود اون مرد هم که مطمئنا این کارو نکرده پس حتما کار خودت بوده,,
,,نه امکان نداره کار من نبود من حتی بهش فکر هم نکرده بودم درسته کمک میخواستم ولی نه از اون ریشه ,,
,,بهش فکر نکن بعدا میفهمیم ، سردت نیست؟ الان میتونم حرکتت بدم؟ دردت در چه وضعیه؟ ,,
حرف را عوض کرده بود یا من اینطور فکر کردم؟ ابدا احساس سرما نمیکردم
,,دردم خیلی کم شده سردمم نیست ,,
دستش را زیر شانه و پایم گذاشت مرا آرام در آغوش گرفت درد قابل تحملی داشت ،با سرعتی غیر انسانی حرکت کرد
,,منو ببر کلبه ..,,
,,دیوونه شدی؟ عمرا نمیزارم تنها بمونی ،ببینم نکنه میخوای بری قاشق زنی؟ (رسمی در شب هالووین) (لبخند کم رنگی زد) امشب و خونه ی من بمون ،کسی اونجا نمیاد ,,
چیزی نگفتم چشمانم را بستم و سرم را روی سینه ی سخت و بدون تپش ویلیام گذاشتم کمتر از پنج دقیقه ی بعد به خانه ی سنگی نسبتا بزرگی رسیدیم با همان سرعت به سمت خانه رفت و در را با صدا پشت سرش بست از پله ها بالا رفت و مرا روی تخت بزرگی گذاشت چراغ را روشن کرد ،نور که آمد باعث خجالتم شد البته ویلیام قبلا مرا برهنه دیده بود ، تقریبا لخت بودم کمی از خون هنوز روی موها و بدنم مانده بود ،زحمت بقیه اش را ویلیام کشیده بود نمیتوانستم بگویم خونم را ننوشد ،بهر حال قصدش تمیز کردنم نبود میفهمیدم یک استیک آمده درون یک بشقاب نقره بودم ،چه کسی میتواند از خوردنش اجتناب کند؟
,,اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشه ،میخوای برم یه چیزی از کالج برات بیارم دو دقیقه هم طول نمیکشه ,,
,,نه چیزی نمی خورم ..فقط ..اوممم فقط یه چیزی بیار بپوشم ,,
نگاهش سرتا پایم را رَصَد کرد و لبخند شیطنت آمیزی زد از آن لبخند هایی که وقتی باعث سرگرمی اش میشدم روی لب هایش مینشست
,,اول باید حمام کنی وان و پر آب می کنم صبر کن ,,
نه حوصله ی آن را نداشتم فقط می خواستم دراز بکشم و از جایم حتی یک میلیمتر هم حرکت نکنم ولی حتی مجال مخالفت هم نداد و دهان که باز کردم او رفته بود و صدای شر شر آب به گوش میرسید میتوانستم هیجان زدگیش از بودنم در خانه اش را حس کنم و پنج دقیقه ی بعد در وان پر از آب گرم و کف بودم لباس زیرم را در آوردم بهرحال کف اجازه نمیداد ویلیام چیزی ببیند
,, می خوای کمکت کنم ؟ ,,
بیصدا خندید
,,نه ویل برو بیرون خودم میتونم,,
,,پس اگه کاری داشتی من همین بیرونم ,,
با انگشتش پس سرش را با حالت لوس و بامزه ای خاراند لبخند شیطنت باری زد و رفت کف را به پوستم مالیدم لابه لای موهایم شاخ و برگ وگل بود چندش آور شده بودم اشتباه کردم که به ویل نه گفته بودم ،و حالا او بیرون رفته بود و من مانده بودم و مو هایی پر از برگ و گل ،ناچارا صدایش کردم
,,ویل.. ,,
او کنار وان بود
,,جانم عشق من ,,
از لمس آن حرف به نفس نفس افتادم ،ساده ترین حرف ها یش هم هیجان زده ام میکرد از طرفی گوش هایم باکره بود و تا به حال کسی آنگونه با احساس جوابم را نداده بود ،لبخند زیبایی روی لب هایش بود
,, میتونی یکاری برای موهام بکنی؟ ,,
بی حرف مشغول شد پشت سرم نشست و برگ ها و شاخه های ریز رااز مو هایم جدا میکرد از آینه روبرویم نگاهش کردم دستانش آنقدر با سرعت حرکت میکرد که نمیتوانستم تصویر واضحی از انگشتانش ببینم مثل فیلمی که روی دور تند حرکت میکند و جالب این بود که نمیتوانستم حرکت دستانش را روی سرم حس کنم شبیه قلقلک بود ،لب هایش فقط کمی با سرم فاصله داشت کافی بود کمی خود را بالا بکشم تا لبانش را به چنگ بیاورم سعی کردم مسیر فکرم را ازلب هایش عوض کنم
,,خونت مزه و بوی خون نمیداد ,,
با صدا خندید
,, ولی خون تو از چیزی که فکرش و میکردم عالیتر بودو اصلا مزه خون انسان نمیده ,,
ازآینه لبخند دلنشینش را دیدم
,,مگه خون نباید شور باشه؟،تو قبلا انسان بودی درسته؟؟؟ ,,
سرش رابه معنی تایید تکان داد
,,و بعد تبدیل شدی ؟ ,,
,,خب؟ ,,
,,یعنی الان هیچی از انسانیت در وجودت نیست وقتی حتی خونت هم مزه خون نمیده خونت شبیه یه چیز مست کننده مثل کنیاک بود مزه انگور میدادی این با عقل جور در نمیاد ,,
دیگر لبخند نمیزد انگار کمی دلخور بود ادامه دادم
,, خیلی ازرفتار هات انسانیه مثل همین که بهم اهمیت میدی ولی اوممم ...نمی دونم چجوری بهت بگم ....... اون شب تو کلبه من کاملا در اختیارت بودم و تو ....... تو میتونستی با من .... آخه گفتی عاشقمی و من فکر کردم چرا نتونیم با هم .. .... ,,
از آینه نگاهش کردم تمام مدتی که حرف میزدم به انگشتان دستم نگاه میکردم و حالا میدیدم او در مرز منفجر شدن بود آن هم از خنده، با سرگرمی و پر سر و صدا خندید با اینکه میدانستم در حال خندیدن به حرف هایم بود ولی از لبخند زیبایش لذت میبردم ،از جان کندن نجاتم داد
,, منظورت س.ک.س.ه؟ مدی باور کن ما از انسان ها بیشتر نیاز به س.ک.س. داریم و درجه ش.ه.و.تمون خیلی بیشتراز شماست ,,
باخنده این را گفت و با محبت نگاهم کرد جوری که انگار داشت یک دانش آموز خنگ را تفهیم میکرد
,,پس چرا اون شب .... ,,
حرفم را بریددستم را که روی وان بود را در دستش گرفت کنار وان نشست جوری که نیم رخم را میدید
,,مدی اگه باهات می خوابیدم و تو بعد می فهمیدی من خوناشامم، از من متنفر میشدی من اون شب با تمام وجود میخواستمت و ،کنترل کردن بابت اینکه همین حالا از تو وان ورت ندارم و نبرمت اتاق خوابم و نزارمت روی تختم و تمام شب و باهات نباشم درست به اندازه ی اینه که خونت و روی بدنت و پوستت ببینم و بوی هو.س انگیزشو حس کنم و نتونم بنوشمش ، بوی تو فوق العادست و مقاومت کردن در برابر نوشیدنش سخت ترین کاردنیاست برام زجر آوره مثل دردی میمونه که رگهام و میسوزونه ،من عاشقتم مدی من 180ساله که منتظرت بودم ,,
خندیدم خوشحال بودم شاید مسخره بنظر میرسید ولی فکر می کردم او توان رابطه جنسی را باانسان ها ندارد و حالا فهمیده بودم او حتی از انسان ها هم بهتر بود این مایه خوشحالی بود ! نبود؟
,, 180سال؟ ,,
,,من تمام عمرم میدونستم بالاخره یکی میاد که جفتمه کسی که باعث شادیم میشه و نیمه ی گم شدمه میدونستم که به محض اینکه ببینمش میشناسمش و قلبم و بهش هدیه میدم ،و دقیقا همین اتفاق افتاد ،به محض اینکه دیدمت فهمیدم که خودتی همونی که اینهمه سال منتظرش بودم ,,
حس زیبایی از حرف هایش از کلمه به کلمه ی حرف هایش در رگ هایم جریان داشت
,, میخوای بگی تمام این 180سال با کسی نخوابیدی ؟ ,,
,, بهت که گفتم نیاز ما به س.ک.س بیشتراز انسان هاست ، من 200سالمه واقعا فکر می کنی امکان داره با کسی نخوابیده باشم؟ البته با هیچ انسانی نخوابیدم ،از بو.سه ی اون شبت میتونم بفهمم تو هم بی تجربه نیستی و من نفر اول نبودم درسته؟ ,,
,,اوه معلومه ،من با خیلیا خوابیدم ,,
دروغ می گفتم من فقط سه بار سه پسر را بوسیده بودم و هر بار بخاطر هیجانی که داشتم چیزی در اطرفم میترکید و میشکست ،البته این اتفاق در 16سالگی ام افتاده بود و حالا تمرکز بیشتری بر روی گرمای دستانم داشتم
,, چرا با انسانی نخوابیدی؟ ,,
,, قبلا که بهت گفتم ما توی زندگیه طولانیمون یه تغییراتی توی بدنمون یا فکرمون بوجود میاد که بهش میگیم بلوغ ،خوناشام ها با انسان ها میخوابن ولی نه تو جوونیشون شاید برای بعضیا400سال طول بکشه تا دلشون بخواد با یه انسان بخوابن ولی بعد که با یه انسان س.ک.س داشته باشن بهش معتاد میشن چون خیلی بهتر از س.ک.س با خوناشام هاست یجورایی میشه گفت تا به سن بلوغ نرسیم نمیتونیم با یه انسان باشیم نمیدونم بخاطر چیه ،شاید غرورمون اجازه نمیده با یه انسان باشیم چون اکثر خوناشام ها انسان ها رو از خودشون کمتر میدونن و یا یه چیزی توی بدنمون ،دلیل واقعیشو نمیدونم,,
200سالش بود و میگفت هنوز به بلوغ نرسیده خنده دار بود
,,یعنی تو الان به سن بلوغت رسیدی؟ بعد 200سال؟؟؟,,
خندید
,,فکر کنم بادیدن تو به سن بلوغ رسیدم چون برای با تو خوابیدن واقعا بیتابم,,
,,الان چی ویلیام؟ ,,
,,چی،الان چی؟,,
,,خب اگه بخوایم با هم ...باشیم ..خب الان میدونم که چی هستی و ...خب الان دیگه ... ,,
سکوت کردم برایم سخت بود که کلمات را کنار هم بگذارم فقط یک جمله ی کوتاه بود فقط باید به او میگفتم میخواهم با او بخوابم ولی چون یکبار مرا پس زده بود برایم سخت بود ،باز هم قیافه اش بازیگوش شد و با سرگرمی خندید
,,منظورت اینه که س.ک.س داشته باشیم؟ ,,
ممنون بودم که هر بار به دادم میرسید
,,خب! آره تو گفتی من ضعیفم و نمیتونی باهام بخوابی و گفتی .... ,,
حرف هایم را با لحنی لوس میگفتم حرف هایم ته کشید ،ویلیام سرش رابالا گرفت و با صدای بلند خندید از سرگرم شدَنَش عصبی شده بودم ،من کاملا جدی بودم اگر می خواستم با او باشم که مطمئنا میخواستم بعضی چیز ها بود که حتما می خواستم تجربه اش کنم و شاید دلم می خواست هر روز تجربه اش کنم
,,عشق من الان دیگه مشکلی نداره ,,
ازچیزیکه گفت دهانم باز مانده بود و ابروهایم را بالا دادم داشتم جان میکندم تا به او بفهمانم چه می خواهم و او خیلی راحت میگفت مشکلی نیست ،دهانش را روی لب هایم گذاشت و آن را بست و مرا بوسید باز هم همان طعم شهد غنچه پرتغال را حس کردم دستم را روی سینه اش گذاشتم و انگشتانم از گردن تا زیر شکمش را نوازش کرد،بوسه اش خشن تر شد چیزی گرم تازیر شکمم جریان یافت و بعد با نارضایتی لبش رااز لبم جدا کرد
,, ولی الان نه تو باید کاملا خوب بشی و یکم استراحت کنی ,,
,,چرا؟,,
,, چی چرا؟ ,,
,,خب الان چی تغییر کرده که مشکلی نیست با هم باشیم؟ ,,
,,عسلم خون من مزییت هایی داره یکیشم اینه که باعث میشه تو قویتر بشی خیلی قویتراز اونی که قبلا بودی ,,
,,این خیلی خوبه ولی (با شک پرسیدم ) دیگه چه مزییت هایی داره ,,
,,خب باعث یجور پیوند خونی میشه تو خون منو نوشیدی منم خون تورو ،همین باعث یجور پیوند میشه ,,
با گیجی نگاهش کردم توضیح داد
,,تا حالا دو قلو های همسان و دیدی؟،اونا با هم ارتباط دارن وقتی یکیشون غمگینه خوشحاله، مظطربه،یا ترسیده و درد داره اون یکی همشون و حس می کنه چند سال پیش با یکی از همین دخترا رابطه ی نزدیکی داشتم خواهر دو قلوش با یه آسیایی ازدواج کرده بود و رفته بود و اون تنها با پدر بزرگ پیرش زندگی می کرد یه روز تقریبا غروب بود به من زنگ زد و گفت داره ازدرد میمیره منم رفتم و بردمش بیمارستان ،اون شب تا صبح درد کشید پزشکها نمیفهمیدن مشکل چیه هیچ مشکلی توی بدنش نمیدیدن و اون فقط از درد کمرو شکمش ناله می کرد پزشکا اول فکر کردن اون داره بچش و سقط میکنه و بعد از معاینه متوجه شدن اون باکرس تقریبا ساعت5صبح یهو بدون دلیل دردش کاملا قطع شد و یک ساعت بعداون از خواهرش یه تماس داشت که می گفت یک ساعت پیش بچش بدنیا اومده و از شب قبل دردش شروع شده ،ارتباطشون در این حدبود که درد زایمان یه خواهر و خواهری که حتی باکره بود حس می کرد ارتباط الان ما هم همینطوره اگه تو دردی داشته باشی من هم حس میکنم متوجه شدی؟ ,,
توضیحش کامل بود ولی این چیزی نبود که باور کردنش به راحتی باشد سرم را بنشانه فهمیدن تکان دادم و با دیدن لب هایش که در فاصله ی کمی از من منتظر بود تا توسط لب هایم دریده شود به لرزش افتادم واقعا حالا که دیگر مشکلی وجود نداشت نمیتوانستم تحمل کنم خودداری کردن از بوسیدنش واقعا سخت بود و من اصلا آدم خودداری نبودم لبخند شیطنت باری زدم و با دلبری دستم را لای موهای خیسم فرو کردم
,,عزیزم فکر میکنم حالم خیـــــــــــــلی بهتره دیگه درد ندارم و الانم که خیلی قوی هستم و ..... ,,
لب پایینم را به دندان گرفتم با صدای بلندی خندید طره ای از موهایم را که جلوی صورتم بود را کنار زد و درست به چشمانم نگاه کرد و با صدای اغوا کننده ای زمزمه کرد
,, عسلم سلامتیت برام مهمترازهر چیزیه و لازم دارم که قبل از هر چیزی ازت بشنوم ,,
گیج بودم تقصیر خودش بود صدایش طعم خوبی میداد نعشه ام میکرد
,,چیو؟ ,,
,,میخوای باهام باشی مدیس سانچز؟ ,,
وقتی اسمم را کامل می گفت میدانستم صحبتش جدیست کمی سکوت کردم و بعد حرف هایم بی وقفه از دهانم بیرون آمد
,, ویلیام بخاطر حرف های دیروزم موقع برش زدن کدوها متاسفم ،می دونم ناراحتت کردم و تو هر بار که ناراحتت میکنم به روی خودت نمیاری و منو میبخشی (دست هایش روی پوستم حرکت کرد مشغول تمیز کردنم بود دستانش روی پوستم بود و لی چشمانش دقیقا تمام حرکات لب هایم را دنبال می کرد )و اینکه بهت گفتم بهم نزدیک نشی ...اوه ویل، من در حد مرگ ترسیده بودم حتی وسایلم و هم جمع کردم که از این شهر برم ولی نتونستم و بیشترین دلیلم برای نرفتن تو بودی ،هر چقدر هم با خودم و احساسم و البته تو بجنگم نمیتونم این واقعیت و تغییر بدم ،که من عاشقتم ،و تو امشب جونمو نجات دادی ،اگه تو نبودی من یا مرده بودم یا هنوز هم داشتم اون درد لعنتی و تحمل می کردم و از صدات می تونم بفهمم که وقتی بهم میگی عاشقمی دروغ نمیگی ,,
حرفم که تمام شد دستانش را دو طرف صورتم قاب کرد لبش درست جلوی لبانم بود و وقتی حرف میزد لبش به دهانم برخورد می کرد
,, از این تصمیم پشیمونت نمی کنم عشقم قول میدم ,,
و بالاخره لبش روی لبهایم نشست این بوسه از بوسه ی قبلیش شیرینترو هوس انگیز تر بودو تمام بدنم را بی حس کرد دوباره همان چیز لعنتی گرم را حس کردم و دوباره طعم خاص لبهایش مرا مست کرد شبیه یک ماده مخدر بود دستم را دور گردنش حلقه کردم و به موهایش چنگ زدم زبانش را درون دهانم فرو کرد و دهانم طعم جدیدی به خود گرفت کمی طعم خونش را می داد فول بلانش اومم عالی بود به پشتش چنگ زدم سعی کردم او را بیشتر به خود نزدیک کنم لباسش خیس شده بود بوسه ی خشنش دیوانه ترم میکردم به زحمت خودش را جدا کرد چون من از گردنش آویزان شده بودم
,,اوه نه..نه ویل اینکارو نکن ...لطفا .... ,,
حرفم رابرید
,, عسلم فقط کمی صبر کن تو هنوز کاملا خوب نشدی ,,
رنگش بشدت پریده بود و چشمانش حالت خطرناکی گرفته بود میتوانستم بفهمم او هم بشدت مرا می خواست بسرعت رفت و بعد از 15ثانیه برگشت و حوله ای در دستش بود به زیر دوش رفتم طوری ایستاده بود که از آینه هر چه که دلش میخواست راببیند با لبخندی هو.س انگیز روی لب هایش با نگاهش نوازشم میکرد و من از نگاهش حس خوبی در رگ هایم جاری بود، حوله را دورم پیچید و با همان حوله مرا روی تخت گذاشت تیشرت خیسش را در آورد و ماهیچه های هیجان انگیزش را به نمایش گذاشت نمیتوانستم نگاهم را از ان ماهیچه ها و شکم تکه تکه شده بگیرم کمی بالاتر از سینه اش یک خالکوبی بود به زبانی که نمیدانستم چیست نوشته ای روی سینه اش خالکوبی شده بود
,, می خوای لباستو تنت کنم؟ ,,
به صورتش نگاه کردم کمی سرش را خم کرده بود تا به نقطه ای که من نگاه میکردم نزدیک شودو با سرگرمی میخندید نگاهم بروی تخت افتاد چند لباس آنجا بود یک شلوارک مردانه که مطمئنا برای من حکم شلوار را داشت پیراهنی که از طرح و جنسش لازم نبود که حتما بفهمم مارکش رالف لارن(Ralph Lauren)است ، وقتی دید گیج تر از آن هستم که جوابش را بدهم حوله ی کوچکی برداشت و مشغول خشک کردن موهایم شد و بعد ازآن صدای سشوار را شنیدم و گرمای ملایمش را روی سرم ،بی حس نشسته بودم و روی حرکت انگشتانش بر روی موهایم تمرکز کردم کارش که تمام شد خودش لباسم را پوشاند شبیه بچه ی بی دست و پایی شده بودم وقتی آنهمه نزدیکی بینمان بود زیاد هم عجیب نبود که نعشه ام کند ،کاملا مطمئن بودم جایی از پوستم نمانده بود که او ندیده باشد ،کنارم روی تخت نشست دستش رانم را، همانجایی که چند ساعت پیش جای نیش روی آن بود را نوازش کرد به صورتم با نگاهی عجیب و وسوسه کننده نگاه کرد و بعد از چندین دقیقه سکوت زمزمه کرد
,,تو فوق العاده ای مدی تو تمام عمرم دختری به زیبایی تو ندیدم ,,
خب لازم بود منم از او تعریف کنم؟
,, میدونم حرفی که تو میزنی اغراقه ولی باور کن تو زیباترین چیزی هستی که تو تمام عمرم دیدم ,,
چیزی رابا سرخوشی گفت که میدانستم ادایم را در میاورد
,, تو واقعی هستی؟ ,,
این را گفت و بلند خندید داشت اولین روز دیدارمان را یاداوری میکرد که از دیدنش گیج شده بودم صدای دلخورانه ای در آوردم دوباره خندید و ادامه داد
,,باور کن مدی اون روز خیلی بانمک شده بودی دلم می خواستم مثل بچه ها گونه هاتو بین انگشتم بگیرم و انقدر بکشمشون تا سرخ بشه تو تمام عمرم هیچکسی و مثل تو ندیده بودم ,,
همان لحظه صدای پایی شنیدم ازبیرون از خانه میامد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل نوزدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
