اینم از چهارمین پست امروز
فصل21 ریشه ها
دستم را جلوی دهان ویلیام گذاشتم
,, هیششش یکی اون بیرونه ,,
و همان لحظه صدای در را شنیدم کسی داخل خانه شده بود و از پله ها بالا میامد دستم رااز دهان ویلیام گرفتم
,,فکر می کنی کی باشه؟ ,,
شانه اش را بنشانه ندانستن بالا انداخت ،همان لحظه در باز شد جرالد بود
,,به به چه آدیشن خارق العاده ای ,,
منظورش ما بودیم من کاملا در آغوش ویلیام بودم
,,تو اینجا چکار می کنی ؟ ,,
,,کامیلا منو فرستاده باید بیای ساختمون اصلیه کالج یه اتفاقی افتاده ،و مطمئنا نیومدم عشقبازیه تو و مدیس و ببینم ,,
به من اخم کرد
,, چه اتفاقی افتاده ؟ ,,
اگر منصف میبودیم اخم ویلیام ترسناک تر بود
,, باید خودت بیای و ببینی و کامیلا گفت مدیسو هم با خودت بیاری ,,
ویلیام بیشتر به من چسبید
,, چرا مدیس؟ اون از کجا میدونست مدیس پیش منه؟ ,,
,,نمیدونم ویلیام و نمیدونستم که مدیس پیش توعه اومده بودم بهت بگم بری و مدیس و بیاری چون کامیلا با جفتتون کار داره و لطف کن و اگه میتونی از اون جدا شو مطمئنا به هم نچسبیدین ,,
داشت مسخره ام میکرد
,, ولی من نمیتونم بیام ,,
جرالد غرید
,, و چرا نمیتونی بیای؟؟؟ ,,
این رابا عصبانیتی آشکار می گفت ولی واقعا از او نمیترسیدم شاید چون ویلیام کنارم بود
,,اونجا همه هستن نکنه فراموش کردی امشب هالووینه و من با این لباس چجوری بیام ,,
,, تمام دانشجو ها تو خابگاهشونن ,,
این رابا بی حوصلگی گفت
,,چطور ممکنه هنوز یه ساعتم ازنیمه شب نگذشته ,,
,, مدیس میتونی دهنت و ببندی و خودت بیای ببینی ,,
ویلیام غرید
,, با اون درست حرف بزن جرالد و درست تعریف کن چی شده,,
,,پیش مدیس چطور بگم,,
,,اون میدونه ،بگو ,,
جرالد با تعجب به من و ویلیام نگاه کرد و بعد با خشم به ویلیام غرید
,,تو درباره ما بهش گفتی ؟ هیچ میدونی چکار کردی ؟؟؟؟ ,,
ویلیام با صدای بلندی فریاد زد جرالد ترسید و من خوشحال بودم که خودم را خراب نکرده ام
,, خفه شو و بگو چی شده مرد ,,
جرالد با کمی ترس زمزمه کرد
,,کامیلا و چند نفر دیگه تمام دانشجو هارو طلسم کردن تا تو خابگاهاشون برن و بخوابن موضوع مهمه ویل پس لطفا بیا ,,
حتما باید فریاد میزد تا درست جواب میداد ؟ چند دقیقه بعد در آغوش ویل در سالن اجتماعات به دنبال جرالد به سمت بهیاری میرفتیم خانه ی ویل به اندازه یک مایل عقب تر از ساختمان کالج بود
,,منو بزار زمین عزیزم خودم میتونم راه برم ,,
با اکراه مرا روی زمین گذاشت و جرالد پوزخند صدا داری زد ،کل حیاط و سالن با چیز های ترسناک تزئین شده بود در آستانه ی در تار عنکبوت بزرگی ساخته بودند و رویش یک عنکبوت غول آسای زشت بود گوشه ای از سالن یک پاتیل بزرگ بود و از آن بخار سبز رنگی بیرون میزد شاید بخاطر مواد سبز رنگی که داخلش بود سبز رنگ دیده میشد کدو های ترسناک برش زده ی روشن همه جا آویزان بود و چند تا از آنها را هم روی میز ها گذاشته بودند عجوزه های سیاه با جاروهایشان کنارپاتیل بودند همه تزئینات سیاه و نارنجی رنگ و بسیار زشت بودند روی میز بزرگی آب نبات های ذرت شکل و آب نبات هاو شیرینی های سیب و چندین گیلاس پر و خالی و چندین شیشه ی مون شاین (شراب ذرت که اکثرا در هالوین خورده میشود ) دیده میشد آدمک جک فانوسی به شکل عجیبی از سقف آویزان بود و چند خفاش هم کنارش بودند ظرف بزرگ آبی گوشه ی سالن بود و درون آن پر از سیب بود تا دانشجویان بدون استفاده از دستشان آن سیب ها را بردارند و سرنوشت عشقیشان را بفهمند،. پشت در بهیاری ایستاده بودیم جرالد در رابرایمان باز کرد و خودش بیرون ایستاد ما به داخل رفتیم کسی آنجا نبود ولی روی زمین مگی افتاده بود البته بدون سر و میخی چوبی درون سینه اش فرو رفته و سرش روی میز کارش قرار داشت و گوشی پزشکی به شکل مسخره ای روی گوشش بود همه جا خون بود ،خون! و آن بوی عجیب ،سرم گیج میرفت حالت تهوع داشتم میخواستم جیغ بزنم ولی توان نداشتم به آغوش ویلیام پناه بردم مرامحکم به خود چسباند و دو ثانیه ی بعد من روی یک دستش بودم و از اتاق بهیاری بیرون رفته بودیم و دست دیگرش گلوی جرالد را بشدت میفشرد
,, لعنت بهت جرالد مد هنوز صحنه ی قبلی و نتونسته فراموش کنه این چه کار مسخره ایه چرا مدی باید این صحنه رو میدید ؟ ,,
صدایش ناصاف بود و عصبانی !میتوانستم بفهمم از مرگ مگی بشدت ناراحت بود اولین روزی که به کالج آمدم صورت مگی را بوسیده بود پس رابطه ی نزدیکی بینشان جریان داشت
,,کامیلا گفت ویلیام ،من تقصیری ندارم ,,
حالت تهوع داشتم سرم بشدت گیج میرفت
,, ویل من باید برم دستشویی ,,
جرالد رافورا رها کرد و آرام مرا در آغوش گرفت و به سمت دستشویی حرکت کرد صدای جرالد را شنیدم
,,کامیلا گفت توی عمارت منتظر هر دوتونه ,,
جرالد رفت ، معده و گلویم میسوخت چون معده ام را کاملا خالی کرده بودم به صورتم آب پاشیدم ویلیام آرام پشتم را میمالید با صدای گرفته ای نالیدم
,,اینا یعنی چی؟ کی همچین بلایی سر اون دختر آورده آخه کی با شماها دشمنه ؟ ,, ویلیام صدایش میلرزید مطمئنا بخاطر مگی بود
,,ماها فقط دو تا دشمن داریم البته بهتره بگم دو تا گروه ! اولیش گرگینه هان که مطمئنا کار اونا نیست وگرنه بوشون و حس میکردم ... ,,
گیج نگاهش کردم حرفش را بریدم
,,نمیخوای بگی که گرگینه هام واقعین؟؟؟؟؟ ,,
با نگرانی نگاهم کرد
,,آره واقعین ولی من بیشتر از صد ساله که یه گرگینه ندیدم شنیدم یه جایی مخفی شدن ،دشمن دوممونم ساحره هان ,,
,,اوه خدای من این دیگه واقعی نیست,,
,,چرا کاملا واقعیه میتونن کنارت باشن و تو متوجه نشی ساحره ها اونجوری که تو فکر می کنی نیستن,,
,,خب بیا درباره اون دو تا دشمنات حرف نزنیم چون بنظر واقعی نمیاد و فقط فکرمو بیشتر از این درگیر می کنه الان بهم بگو اینا چه ربطی به من داره چرا کامیلا میخواد منو ببینه ؟؟,,
,,راستش چیزی نمیدونم چیزی به فکرم نمیرسه ,,
دستم را گرفت و نگاهم کرد ازمن میخواست تا به عمارت برویم سرم را تکان دادم
,, بریم ویلیام ,,
بی حرف مرا در آغوش گرفت به سمت پشت ساختمان رفتیم سرعت زیادش حالت تهوعم را تشدید می کرد ولی باد خنکی که پوستم را لمس میکرد خوب بود به حیاط عمارت رسیدیم یک ساختمان بزرگ سنگی بود مرا یاد عمارت باتینگهام می انداخت افراد زیادی در حیاط بودند و راحت میشد حدس زد که همشان خوناشام بودند خانم و آقای پرکینز جلوتر از همه ایستاده بودند دور تا دور حیاط با درختان بزرگ حصار شده بود به سمت خانم پرکینز رفتیم ویلیام آرام زمزمه کرد
,,کامیلا چه خبر شده؟ ,,
کامیلا خونسرد بود و بدون توجه به ویلیام رو به من گفت
,, عزیزم بیا اینجا بشین ,,
به نیمکتی که در حیاط بود اشاره کرد به ویلیام نگاه کردم با من هم قدم شد که کامیلا گفت
,, ویلیام همونجا بمون ,,
ویلیام ایستاد و به آقای پرکینز نگاه کرد روی نیمکت نشستم به یک یکشان نگاه کردم ترسیده بودم نگاه همشان روی من بود میتوانستم نفرت را از نگاهشان بخوانم آقای پرکینز شروع کرد
,, مدیس سانچز اولین نفری که آلارد و بعد از مرگش دید تو بودی درسته؟,,
,,بله آقای پرکینز,,
,, تو چجوری فهمیدی اونجاست؟ ,,
ویلیام غرید
,,این سوالا برای چیه اندرو؟ (androu) ,,
آقای پرکینز فقط چندثانیه به ویل نگاه کرد و نگاهش را منتظر به من دوخت
,, صدای نفس کشیدن یه حیوون و از توی توالت شنیدم ,,
,,تو چطوری تونستی بفهمی یه حیونه؟ ,,
چطور میتوانستم برایش توضیح دهم ترجیح دادم بجای جواب،با سوال گمراهش کنم
,,این سوالا برای چیه من قبلا بازجویی شدم ,,
بی توجه به حرفم ادامه داد
,, ماشینت کجاست؟ ,,
,,توجاده نزدیک کالجه ,,
,, تو امشب کجا بودی مطمئنا توی جشن نبودی ؟ ,,
,,نه فقط اومدم و رناتارو رسوندم و وقتی داشتم برمیگشتم ماشینم خراب شد ,,
,, و تو چکار کردی؟؟؟,,
,,هیچی! یه نفر بهم حمله کرد و منو برد توی جنگل ,,
,,یه نفر؟ کی ؟,,
,,نمی دونم فقط میدونم یکی از شماها بود ,,
با اخم نگاهم میکرد و پشت سر هم سوال میپرسید و انگار ویل جرات حرف زدن نداشت به بقیه خوناشام ها اشاره کرد
,, جرالد گفت، که ویل همه چیو درباره ما بهت گفته ،حالا بگو کدوم یکی از این خوناشام ها بود ؟,,
,,هیچکدومشون ,,
,,تو از کجا میدونی مگه توی جنگل و چراغونی کرده بودکه تو تونستی چهرشو ببینی؟ ,,
,, نه چراغونی نبود قیافشو ندیدم ولی صدای اون مرد و هیچوقت نشنیده بودم ,,
,, چقدر دقیق ,,
با جدیت و زیرکانه نگاهم کرد
,, اون باهات چکار کرد؟؟,,
,,بهم حمله کرد و زخمی شدم ویلیام نجاتم داد ,,
,,کس دیگه ایو برای شهادت دادن پیدا نکردی؟ ,,
منظورش را از آن حرف ها نمیفهمیدم از روی نیمکت بلند شدم
,, من نمیفهمم شما چی میگین میخوام برم من امشب شب مزخرفی و گزروندم .... ,,
حرفم را برید فریاد زد
,, بشین ,,
و آنچنان با دستانش به شانه هایم فشار آورد که دوباره روی نیمکت نشستم شانه هایم میسوخت صدای غرش ویلیام را شنیدم
,, اندرو نمی دونم اینجا چه خبره بهم توضیح بده ، من قبلا بهت گفته بودم نمی خوام به مدیس آسیب برسونین مدی مال منه نمی تونی اذیتش کنی ,,
اندرو با صدای بلند تری غرید
,, تو نمیفهمی ویلیام تو نمیدونی اون کیه ,,
,,میدونم ،خیلی بیشتر از اونی که فکرش و میکنی و خیلی بیشتر از اینکه خودش بدونه ,,
اندرو فریاد کشید
,, نه ویلیام اون یه شیطانه اون تورو گول زده نمیفهمم مردی مثل تو چطور گول دلبریه این هرزه رو خورده ولی بدون این حروم زاده همه ی حرفاش دروغ بوده ,,
میخواستم فریاد بزنم همینکه دهانم را باز کردم سیلی کامیلا در دهانم خورد مزه خون را در دهانم حس کردم لبم پاره شد وخون ازآن جاری شد ناگهان چهره همشان مات خون روی لب هایم شد صدای ویلیام را که چون شیری وحشی غرش می کرد شنیدم و صدای غرش بقیشان را ! ویلیام فریاد زد
,, کامیلا اگه یه بار دیگه دستت بهش بخوره دیگه منو نمیبینی(و به بقیه خوناشام ها نگاه کرد )اگه بهش نزدیک بشین میکشمتون نفس نکشین بوی خونش خیلی قویه ,,
تمام خوناشام ها بشدت به خود میپیچیدند کامیلا بطور واضح شوکه شد ولی اندرو خود را نباخت به چند نفر از خون آشام ها اشاره ای کرد که منظورش رانفهمیدم به سمت من آمد زمزمه کرد
,, بهت ثابت می کنم ویلیام فقط نگاه کن ,,
فورا دستانش را دور گردنم گذاشت و فشار داد داشت خفه ام میکردو بدتر از آن نمیدانستم چرا مجازات میشدم چند نفر از آن ها ویلیام را گرفته بودند و به زمین چسبانده بودند و کاملا از صدا ها واضح بود که ویلیام با آن ها در حال جنگ است صدای شکستن ها جیغ ها غرش ها فهش ها را میشنیدم و صدای ویلیام که فقط نامم را صدا می کرد نفس کشیدن سخت شد برای یک شب درد زیادی تحمل کرده بودم و حالا این مرد داشت مرا خفه می کرد گلویم میسوخت و خر خر میکردم انگشتانم را به چشمانش فرو کردم ولی فایده ای نداشت کامیلا محکم دستانم را گرفت پاهایم را روی زمین میکشیدم در حال جان دادن بودم ضربانم کند و کندتر میشد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل نوزدهم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
