ای خدا چقدر خوبم من
فصل 21ریشه ها بخش دوم
در حال جان کندن بودم که ناگهان زمین به حرکت در آمد و ریشه ها بود که از زمین بیرون میامد و هر کسی که در اطرافم بود را به هر طرف پرت می کرد دست اندرو که از گردنم جدا شد گردنم را با دستانی که از فشار دستان کامیلا کبود شده بود ماساژ دادم هوا دردناک از گلویم پایین رفت بقیه خوناشام ها ویلیام را رها کردند نفس کشیدنم که کمی نرمال شد به سختی ایستادم کامیلا و اندرو کنار ویلیام ایستادند و همشان به من و بالای سرم نگاه می کردند کامیلاغرید
,, حالا ببین این ه.رز.ه چیه ,,
به بالای سرم نگاه کردم چهار ریشه ی بزرگ و ضخیم در دو طرفم مثل چهار بازوی بزرگ در هوا معلق بودند درست مثل زمانی که آن شبح قصد کشتنم را داشت انگار میدیدند و میفهمیدند و حالت تدافعی داشتند با تعجب نگاه کردم و از آن ریشه ها فاصله گرفتم
,,خدای من این دیگه چیه ... ,,
اندرو به سمتم آمد و غرید
,, هر.ز.ه ی دروغگو ,,
واقعا نمیدید تا چه حد ترسیده بودم؟، تا به من نزدیک شد یکی از بازوها اندو رااز زمین کند و چندین یارد آنطرفتر روی زمین پرت کرد صدای فهش اندرو را شنیدم ،ویلیام به من نزدیک شد ترسیدم ریشه ها به او هم آسیب برسانند
,, نه ویل نزدیک نیا اونا بهت آسیب میزنن ,,
,,نه مد ، اونا با من کاری ندارن همونطور که تو جنگل وقتی اون مرد و زدن باهام کاری نداشتن اونااز مغز تو دستور می گیرن ,,
کامیلا جیغ کشید
,,لعنت بهت ویلیام تو میدونستی اون چیه و اونو به این کالج راه دادی و همه چیو درباره ما بهش گفتی ,,
,,کامیلا اون خودشم نمیدونه چیه اون فکر می کنه یه مشکلی داره و من میدونم که بهم دروغ نمی گه ,,
با چشمانی که از اشک لبریز شده بود نالیدم
,, من چیم؟؟تو الان گفتی میدونی من چیم؟؟؟؟؟ ,,
ویلیام دستش را دور کمرم گذاشت تا نیفتم پاهایم بی حس بود کامیلا بار دیگر فریاد زد
,, می خوای بگی نمیدونی یه ساحره ای,,
با تعجب به ویلیام و اندرو و تک تکشان نگاه کردم صورت همشان جدی بود این واقعا مسخره بود خنده دار ترین چیزی بود که تابحال شنیده بودم بلند خندیدم
,, شماها دیوونه این دارین منم دیونه میکنین ،مزخرفه همتون مزخرف میگین احمقای دیونه ,,
کامیلا غرید
,,ویلیام صدای اون هر.زه رو ببر ,,
ویلیام سرش را رو به سمت آسمان برد غرش بلندی کرد و فریاد کشید
,,اندرو تمام عمرت بهت خدمت کردم و خواهم کرد و اگه دستور بدی مدیس و بکشم چاره ی دیگه ای ندارم و مجبورم انجامش بدم چون تو خالق منی ولی مطمئن باش قبل از اینکه به مدی آسیبی برسونم میخ چوبی و تو سینه ی خودم فرو میکنم (چند لحظه ساکت ماند تا تاثیر حرف هایش را روی آن ها ببیند ) فقط چند دقیقه بهم فرصت بدین تا توضیح بدم ,,
کامیلا و اندرو ساکت ماندند کامیلا دستانش را به جلو حرکت داد به نشانه ی اینکه ادامه دهد
,, وقتی برای اولین بار مدیسو دیدم و نتونستم طلسمش کنم فهمیدم اون طبیعی نیست برای همین رفتم مکزیک تا دربارش تحقیق کنم و چون اونجا خورشید خیلی زود طلوع و دیر غروب میکنه تحقیقاتم مدت زیادی طول کشید اون یک ماهی که به سفر رفته بودم به همین خاطر بود ،من درباره خانوادش همه چیز و فهمیدم مدیس نوه ی ادیسا براندونه (Edisa berowndon) ,,
وقتی ویلیام نام مادر بزرگم را به زبان آورد کامیلا بشدت شوکه شد و دستش را با حیرت جلوی دهانش گذاشت ،باورم نمیشد آن ها مادر بزرگ آرام مرا که از شهرش حتی یکبار هم بیرون نرفته بود میشناسند
,,ادیسا با یه انسان عادی ازدواج کرد چون همونطور که میدونین نمیخواست با جادو سر و کار داشته باشه میخواست عادی زندگی کنه با بیگ لنس پیمان بست که دشمنی با خوناشام ها نداره و بعد از اون هم پدر مدیس بدنیا اومد به بزرگان گفت که پسرش موهبتی نداره ولی بیگ لنس (big Lans) باور نکرد و برای اینکه اثبات کنه ادیسا دروغ میگه اونا رو تو ماشین خودشون سوزوند فکر میکرد اون ساحرست و خودشو نجات میده ولی اینطور نشد ،کسی از حضور مدیس باخبر نبود چون هیچوقت به مدرسه یا آموزشگاهی نمیرفت و فعالیتهای اجتماعیش در حد صفر بود و پدرش چون خیلی میترسید مدیس و تو ی خونه یکجورایی حبس کرده بود و کمتر کسی میدونست اون یه دختر داره و رفت و آمد هاش و محدود کرده بود ,,
چیز هایی که میشنیدم را باور نمیکردم یعنی پدر و مادرم کشته شده بودند؟ آن هم بدست یک خون آشام؟
,,میخوای بگی پدر مادرم و یه خون آشام کشته؟؟ ,,
اشک هایم روی گونه هایم چکید ویلیام اشک هایم را از گونه هایم پاک کرد و زمزمه کرد
,,متاسفم عزیزم واقعا متاسفم ،دلم نمیخواست بدونی ولی امشب مجبور بودم بگم,,
مجبور بود واقعا نمیخواست این موضوع را بدانم پدرو مادر بیچاره ام به دست یک هیولا کشته شده بودند ،با نگاهی به ویلیام فهمیدم بایدسعی کنم خودم را آرام نگه دارم حالا مشکلات بزرگ تری داشتم ، ویلیام وقتی حس کرد کمی آرامتر بنظر می آیم ادامه داد
,,مدیس حتی نمیدونست که ساحرست و نمیدونه چه قدرت هایی داره امشب وقتی از دست یه خون آشام نجاتش میدادم با ریشه ها همین کارو کرد و فکر میکرد من اینکارو کردم نمیدونم دقیقا چه قدرتهای دیگه ای داره فقط میدونم قدرت شنواییش خیلی خوبه و اینکه میتونه هوایی که میخواد و در اطرافش داشته باشه ,,
معنی حرفش را نمیفهمیدم
,,یعنی چی؟ ,,
,,تو توی کلبه هیچ وسیله گرمایشیی داری؟اونم با این هوای سرد ؟،تو هوای گرم و به طرف خودت جذب میکنی برای همینه که وقتی کنارتم هوا گرم تر میشه و مطمئنا توی هوای گرم هم میتونه برعکس کار کنه,,
هنوز حرف هایش را هضم نکرده بودم که کامیلا پرسید
,,قدرت دیگه ای هم داری؟ ,,
نمیخواستم دروغ بگویم
,,میتونم اجسام و بدون لمس کردنشون حرکت بدم یا شیشه ها رو بترک.و نم ,, (مردمک چشمانم را در حدقه چرخاندم ) و ... اوممم ,,
,,راحت باش مدیس بگو عزیزم ,,
این را ویل گفت و شانه ام را لمس کرد
,,میتونم این عمارت و با همه افرادش بسوزونم بدون اینکه حتی صورتم توی آتیش سرخ بشه ,,
,,یعنی تو، توی آتیش .... ,,
حرفش را تمام کردم
,,تو آتیش نمیسوزم میتونم با دستام یا کلا پوستم آتیش درست کنم و درباره ی این ریشه ها هم چیزی نمیدونم حتی نمیدونم چجوری کار میکنه اونا خودشون هر وقت توی دردسر بیفتم کمکم میکنن ,,
,,ساحره ها نماد تغییر و تبدیل فصل ها هستن یعنی مادر طبیعت ،و میتونن از طبیعت کمک بگیرن,,
,,ولی اینکه میگن ساحره ها شرورن و ..... ,,
,,این فقط یه خرافاته ساحره ها از خوناشام ها متنفرن چون معتقدن با نوشیدن خون انسان ما طبیعت زمین و تغییر میدیم بهمین دلیل خوناشام ها و ساحره ها با هم دشمن شدن یک از ساحره ها یکی از خوناشام ها رو کشت و فرزند اون خوناشام از ساحره انتقام گرفت و به همین منوال ادامه پیدا کرد کشتن ساحره ها و خوناشام ها بخاطر انتقام ,,
,,ولی من حتی نمیدونستم که ساحرم چه برسه که ازتون متنفر باشم تو که میدونی من عاشقتم مگه نه؟ ,,
صدای چندین پوزخند را شنیدم ویلیام با مهربانی نگاهم کرد
,,مطمئنم که عاشقمی ,,
,,ولی مگه جادو با ورد نباید انجام بشه؟ من هیچ وردی نخوندم ولی ریشه ها بیرون اومدن ,,
,,برای چیز هایی که به طبیعت ربط داره نیازی به ورد نیست ولی اگه بخوای کارهای دیگه ای بکنی باید از ورد استفاده کنی مثل احضار ارواح ,,
کامیلا بدون توجه به حرف های ما پرسید
,,تو توی آتیش نمیسوزی؟,,
,,نه نمیسوزم ,,
رو به اندرو گفت
,,ولی این امکان نداره تنها راه کشتن ساحره ها آتیش زدنشونه ,,
رو به من ادامه داد
,,ادیسا با یک انسان عادی ازدواج کرد,,
,,تا اونجا که میدونم آره ,,
,,مطمئی؟,,
,,پدر بزرگم یه سرخپوست بود ,,
,,اون مایایی بود؟ ,,
,,بله خانم ,,
با خودش زمزمه کرد
,,پس از باقیمونده هاست، این قضیه رو روشن میکنه ,,
متوجه حرف هایش نمیشدم
,,درباره آلارد و مگی چی داری بگی مدیس؟ ,,
نمیدانم من اینطور فکر میکردم یا واقعا کامیلا بعد از فهمیدن اینکه من نو ه ی ادیسا هستم با من آرامتر برخورد میکرد
,,من تو کشته شدن مگی و آلارد نقشی نداشتم من حتی نمیتونم یه مورچه رو بکشم این .. این احمقانست من تمام شب در حال درد کشیدن بودم ،حتی وارد ساختمان کالج نشدم ویلیام هم کنارم بود ,,
,,من که زخمی روی بدنت نمیبینم ,,
این را لورنزو گفت و ویلیام جوابش را داد
,, از خونم بهش دادم ,,
چند دختر دستشان را جلوی دهانشان گذاشتند و از حرف های آرامی که بینشان رد بدل میشد میتوانستم بفهمم اینکار برای آنها به گناه شباهت داشت کامیلا با بی حوصلگی گفت
,, ویلیام همه ی ما میدونیم تو چقدر این دختر و میخوای و شهادت تو کافی نیست از طرفی اون تنها ساحره ی این شهره ,,
صدای آشنایی را شنیدم همان صدایی که میتوانستم تا ابد از آن بترسم
,,من شهادت میدم اون تو جنگل بود و منم مشغول شکار کردنش بودم که این مرد رسید ,,
به ویلیام اشاره کرد حالا راحت می توانستم صورتش را ببینم در تصوراتم صورتش را شبیه زشت ترین کابوس هایم میدیدم ولی این مرد چهره ای منحصر بفرد داشت صورتی مینیاتوری با همان شباهت های شاخص خوناشام ها ، کنار او زنی فوق العاده زیبا ایستاده بود آن مرد همان شبح بود همان شبحی که مرا تا نیمه مرگ برده بود ویلیام بسمتش حمله کرد و غرش بلندی از گلویش بیرون آمد همان دختر جلوی ویلیام ایستاد و بازویش را محکم در دست گرفت
,, نه ویل اینکارو نکن اون همراه منه بهم گفت چه اتفاقی افتاده اون می خواد با ما زندگی کنه ,,
ویلیام غرید
,, ولی اون حروم زاده می خواست مدیو بکشه ,,
,,اون فقط می خواست یکم از خونشو بنوشه که این دختر بهش حمله کرد اونم عصبانی شد ,,
در تمام مدتی که ویلیام و آن دختر حرف میزدند آن مرد با لبخند کجی به من نگاه میکرد،انگار دیدن قیافه ام باعث سرگرمی اش میشد ، به آن دختر نگاه کردم بیش از حد با ویلیام احساس نزدیکی می کرد و از نگاه اول به پاهای بلند و باریکش حسادت کردم ،موهای بلندش پریشان تا روی با.س.ن خوش فرمش که دامن کوتاهی آن را پوشانده بود می رسید چشمان سیاهش باریک بود و مرا بیاد شرقی ها می انداخت وقتی حرف میزد لب های پر و گوشتی اش با لبندی حرکت می کردو بینی خوش تراشش به زیبایی چین می افتاد ،ویلیام کمی آرام شد ولی میتوانستم ببینم ریشه ها با دیدن آن شبح دوباره به حالت دفاعیشان رفتند و مسیرشان دقیقا به سمت آن شبح شنل پوش بود با خنده گفت
,,باز هم ریشه های قویتو دیدم دوشیزه ,,
شرارت را از صورت و صدایش میشد فهمید صدایش آهنگ خاصی داشت حرف زدنش طوری بود که انگار حرف ه.و.س انگیزی میزد، نه در این لحظه، بلکه امشب هر جمله ای را که از دهانش شنیدم با همین لحن بود ،موهای سیاهی داشت و از یک طرف صورتش تا روی چانه اش میرسید صورتش استخوانی و مردانه بود و حداکثر 22ساله نشان میداد لبانش پر تر ولی کوچکتر از ویلیام بود و دندان های سفیدش بعد از هر لبخندش برق میزد چشمانش شبیه به چشمان جین باریک بود و چشمانش را انگار سرمه کشیده بود با یک نگاه هر کسی می توانست بفهد این مرد شرور بود و خطرناک ! فریاد کشیدم
,, حروم زاده تو می خواستی منو بکشی من تقریبا مرده بودم,,
ریشه ها به آن شبح نزدیکتر شدند با سر خوشی خندید
,,تقصیر خودت بود شیرینم نباید دست و پا میزدی ,,
با انزجار نگاهش کردم
,, تو یه پست فطرتی ,,
دوباره خندید و با حالت مسخره ای گفت:
,,باعث افتخار منه عزیزم از آشنایی باهات خوشحالم رافائل نایت هستم ,,
و دستش را بسمتم گرفت ،ویلیام دستان آن دختر را از خود جدا کرد و رو به آن شبح شرور غرید
,, حتی باهاش حرف هم نزن مرد اگه همراه جین نبودی الان کشته بودمت,,
پس اسمش جین بود به قیافه اش میامد جین غرید
,,میکشتیش؟ بخاطر یه جادوگر ,,
باز هم مرا با این اسم نامیدند به شخصه نام ه. ر.زه را به جادوگر ترجیح میدادم !اطلاعاتی که درباره ساحره بودنم را شنیده بودم گوشه ی مغزم گذاشته بودم تا بعدا به آن فکر کنم فعلا آن شبح و آن جینِ باربی مهمتر بودند و اندرو و کامیلا که انگار همین حالا می خواستند من بمیرم ،جین ادامه داد
,,واقعا بخاطر یه جادوگر می خوای رافائل و بکشی؟ ,,
ویلیام حتی به او نگاه هم نکرد رو به کامیلا گفت
,, کامیلا من دو قرنه در خدمت تو هستم با تو موندم چون تصمیم داشتین متمدنانه زندگی کنین (منظورشان از متمدنانه این بود که انسان ها را در کالجشان بیاورند و همچون حیوانی در قفس پربار کنند و کم کم خونشان را بنوشند؟ به این متمدنانه می گفتند یا من عقلم به حرف هایشان نمیرسید ) شمااینجا موندین که انسان ها رو نکشین و هر کسی که می خواست مثل شمازندگی کنه به اینجا آوردین ولی شما دارین یکی از قانون های خودتونو میشکنین ،میخواین مدیسو بکشین؟ یه انسانو؟ ،انسانی که من عاشقشم؟ قسم می خورم اگه بلایی سر اون بیاد به دیدار مرگ واقعی میرم و تا وقتی زندم اجازه نمیدم به مد صدمه ای برسه ،کاملا مشخصه که مدی اونارو نکشته مطمئنا تا حالا متوجه شدین ,,
بخشی از حرف هایش حس شیرینی در درونم ریخت حس حمایت شدن حسی که ماه ها بود تجربه اش نکرده بودم ،کامیلا به اندرو نگاه کرد ،مستاصل بود ،بالاخره به حرف آمد
,, باشه اینکه مدیس اون هارو نکشته حق با توعه ولی بهر حال اون یه ساحرست و برای ما خطرناکه باید از این شهر بره ,,
ویلیام اول به کامیلا بعد به اندرو نگاه کرد و با خونسردی زمزمه کرد
,, واقعا دلم می خواست اون قاتل و بگیرم و خودم آتیشش بزنم ولی مثل اینکه نمیشه ،منو مدی فردا از این شهر میریم شاید بریم آلاسکا مدی میتونه یه بهمن حسابی راه بندازه میتونیم حسابی خوش بگذرونیم ,,
نمیدانستم مرا مسخره میکرد یا آنها را ،اینکه درباره ساحره بودنم و قدرت هایم حرف میزد آن هم به شوخی مرا میرنجاند و مثل اینکه بیشتر از من آن خوناشام ها را ناراحت کرد جین فریاد زد
,, اوه عزیزم تو نمیتونی بری اینجا خونه ی توعه ما خانوادتیم اون فقط یه ساحره ی بی ارزشه ,,
با حالت انزجاری به من نگاه کرد
,, اون نیمه انسانه جین و دیگه دربارش اینجوری حرف نزن ،هر جا که مدی بره من هم همون جام ,,
کامیلا با ناباوری غرید
,,تو نمیتونی اینجوری مارو تنبیه کنی تو برای ما مثل فرزندمونی، نمیتونی مارو ترک کنی من این اجازه رو بهت نمیدم,,
اندرو ادامه داد
,, ویلیام نباید احساساتی برخورد کنی تو فقط چند هفتس که اون دختر و میشناسی ,,
,,اندرو واقعا انتظار داری بعد از پیدا کردن جفتم بزارم اون بره؟ اگه تو بودی اینکارو میکردی؟ ,,
کامیلا دستش را با زیبایی بین موهایش کشید عصبی بود و مستاصل!
,, لعنت ! باشه تو بردی میتونه بمونه ولی حواسم بهش هست ,,
آرام زمزمه کردم
,, مطمئن باشین ممکنه از طرف شما به من آسیبی برسه ولی از طرف من نه! ,,
,,پس لطفا به اون چهار تا سربازت بگو برن توی خاک چون حیاطمو داغون کردن,,
به بالای سرم اشاره کرد ریشه ها هنوز در حال آماده باش بودند سعی کردم تمرکز کنم ویلیام دستم را لمس کرد
,,فقط فکر کن که دیگه نیازی به کمک نداری توی ذهنت توی خاک رفتنشون و تجسم کن اونا از افکارت دستور میگیرن ,,
همان کار را کردم و ریشه ها زیر خاک بودند حتی دیدن آن صحنه برایم عجیب بود عجیب تر این بود که من آن کار را کرده بودم و اینبار غیر ارادی نبود
,,از کجا میدونستی؟ ,,
,,زیاد فهمیدنش سخت نیست ,,
با لبخند نگاهم کرد، خب! این یعنی من خنگ بودم؟
,, ما باید بریم امشب به اندازه کافی مدی اذیت شده ,,
بدون اینکه حرف دیگری بزند یا به کسی اجازه حرفی بدهد مرا در آغوش گرفت و به سمت خانه ی خودش رفت فاصله اش تا عمارت کامیلا با سرعت غیر انسانی اش حدود یک دقیقه بود
,, باور کن لازم نیست هر بار که می خوای منو با خودت جایی ببری بغلم کنی من دو تا پا دارم ,,
,, متاسفم مدی فقط می خواستم زودتر از اون وضعیت بیرون بیاییم,,
به داخل خانه رفت در گوشه سالن دری شبیه در یک کمد لباس را باز کرد و راهروی پیچ در پیچی به سمت پایین دیده شد از آن پایین رفت و در تک اتاقی که آنجا بود را باز کرد اتاقش شبیه اتاقی بود که در زیر زمین کلبه ام بود با این تفاوت که ازچوب و طلا و نقره ساخته نشده بود و بیشتر وسایلش از سنگ و فلز بود تخت دونفره ای آنجا بود همه چیز ساده بود و مشخص بود که انگار سال هاست که از آن ها استفاده می کرده است
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و یک عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
