درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
قسمت های برجسته حاوی محتوای نامناسب برای افراد زیر ۱۸ سال است
 

 
فصل22 شروع

 

,,واقعا می خواستی باهام بیای آلاسکا یا میدونستی کامیلا تحمل نمیکنه که تو بری؟ ,,

,,میدونستم نمیتونه از من دور باشه و اگه راضی نمیشد باهات میومدم ,, 

,, بهتر نیست من برم کلبه؟ ,, 

,,فقط بیست دقیقه به طلوع خورشید مونده نمیتونم بزارم تنها بری نمی تونم تنهات بزارم پیشم بمون خیالم راحتتره ,,

این را التماسگونه گفت گوشه لبانش را بوسیدم

,,اگه مثل اون شب بهم صدمه بزنی چی؟ ,,

,, دیگه اون اتفاق نمیفته عسلم بهت قول میدم ,,

خودم را روی تخت رها کردم

,,همه ی حرف هایی که اونجا زدی راست بود ؟,, 

,,آره همشون حقیقت بود متاسفم باید زودتر بهت میگفتم,, 

,,هنوز برام قابل فهم نیست یعنی واقعا من یه ساحره ام ؟ ,, 

,,میدونم عجیبه ولی اونجوری که فکر می کنی نیست درباره ساحره ها چیز های بدی گفتن ولی حقیقت حرفیه که رناتا توی سالن اجتماعات گفت ,,

سوال های زیادی داشتم که فکرم را مشغول کرده بود و هزاران سوال در مغزم میچرخید

,, چرا وقتی اسم مادر بزرگم و بردی کامیلا تعجب کرد ؟اون مادر بزرگم و میشناسه؟,, 

,,اونا با هم دوست بودن ,,

این دیگر از آن حرف ها بود

,,چطور ممکنه؟ یه ساحره و یه خوناشام با هم دوست بشن؟ ,,

,,این دوستی برای قبل از اونه که کامیلا تبدیل بشه ,,

این مسخره تر از حرف قبلیش بود

,,این امکان نداره مطمئنا کامیلا از تو بزرگتره! اون چند سالشه؟,,

,, 252سال ,,

,,مادر بزرگ من تو سن70سالگی از دنیارفت ممکن نیست اونا با هم دوست بوده باشن,,

,, مادر بزرگت 70سالش نبوده مدی ,,

خواستم چیزی بگویم که حرفم را برید

,,میدونم گیج شدی ،ساحره ها مثل خوناشام ها نامیرا نیستن ولی تا وقتی از جادوشون استفاده کنن جوون میمونن مادر بزرگ تو بعد از اینکه عاشق پدر بزرگت شد تصمیم گرفت با اون پیر بشه و بمیره برای همین دیگه از جادوش استفاده نکرد ,,

,,می خوای بگی من پیر نمیشم؟ ,, 

,,هنوز نمیدونم تو هنوز کامل رشد نکردی چند ماه دیگه متوجه میشیم از طرفی تو یه نیمه انسانی شاید روی تو اثر نکنه ,, 

,,,نمیفهمم پس چرا پدربزرگ و مادر بزرگم هیچی بهم نگفتن اونا وقتی من کنارشون بودم مایایی حرف میزدن تا من متوجه حرفاشون نشم ولی میدونستم درباره من حرف میزنن چون اسمم و بین حرفاشون میشنیدم مادر بزرگم گاهی چیزای عجیب غریبی درباره محافظت کردن از خودم بهم میگفت و من نمیفهمیدم چرا و، الان میدونم اون میدونست من چیم و از اون بدتر اینکه پدر مادرم کشته شدن از دست دادنشون به اندازه کافی سخت بود ولی اینکه به دست یه خوناشام کشته شدن همه چیو بغرنج تر میکنه ..... اون خوناشام اسمش چی بود ؟ ,,

با دقت به حرف هایم گوش میداد این عادتش را دوست داشتم وقتی پر حرف میشدم ساکت میماند و فقط گوش میکرد

,,بیگ لنس ,, 

,,اون کیه؟,, 

,,اون یه خوناشام خیلی قدیمیه سنش خیلی زیاده و اگه بخوام به زبان انسانی برات توضیح بدم مثل یه پادشاهه به همون قدرتو عظمت ,, 

,,الان کجاست؟ ,,

حتی بااینکه او راندیده بودم بشدت احساس نفرت می کردم

,,نمیدونم مد هیچکس نمیدونه ،میدونم سوالای زیادی داری ولی بزارش برای بعد الان باید بخوابی یکم به مغزت استراحت بده ,,

سرم را به معنی تایید تکان دادم روی تخت دراز کشیدم ویلیام پیراهنش را در آورد و گوشه ای پرت کرد و کنارم دراز کشید و ملافه را روی هر دویمان کشید در آغوش ویلیام فرو رفتم دستانش را بدورم پیچید لمس آغوشش و پوست نرم و ماهیچه های سخت سینه و شکمش فوق العاده بود نفس عمیقی کشیدم بوی عطرش باعث ضربان گرفتن قلبم شد خود رابیشتر به او چسباندم و سینه اش را بوسیدم از بوسه ام تکان کوچکی خورد به نفس نفس افتادم ،ویلیام سر خوشانه خندید

,,برای بعد عسلم،برای بعد ،فقط بخواب ,,

سخت بود ولی چشمانم را بستم و مغزم را از اینهمه اتفاق خالی کردم قبل از اینکه کاملا بخواب بروم حرکت انگشتانش را روی ستون فقراتم حس کردم.

دقیقا یک ساعت بعد از طلوع خورشید بیدار شدم در تمام عمرم آنهمه نخوابیده بودم شاید بخاطر خستگی درد و یا خون خوناشامم بود ویل کنارم نبود از تخت بیرون آمدم و یک دست از لباس های خودم را روی صندلی کنار تخت دیدم حتما به کلبه ام رفته ،و لباسم را آورده بود آن ها را پوشیدم و از پله ها بالا رفتم و همانطور که بالا میرفتم صدای جین را شناختم با عشوه ی مخصوص به خود با ویلیام حرف میزد و همینطور بوی خوش غذا را حس کردم ! کنار در ایستادم و کمی فضولی کردم

,, تا حالا ندیدم برای غذای خودت غذا درست کنی واقعا خجالت آور شدی! (بعد از کمی سکوت ادامه داد)دیشب اینجا خوابید؟,, 

,,آره پیش من بود ,,

ویلیام بی حوصله جوابش را میداد

,, میشه کارتو باهاش تموم کنی و بفرستی خونش؟ امشبو میخوام پیش تو باشم ,, ,,فکر میکردم با رافائل نایت باشی ,,

,,حسود کوچولوی من ،نه عزیزم اون فقط همراه من اومده ,, 

,,من حسودی نمی کنم جین برام اهمیتی نداره,, 

,,بهت نیاز دارم ویل امشب میخوامت ,,

این را با لحن ت.ح.ری.ک آمیزی گفت فورا به داخل آشپزخانه اش رفتم دیگر تحمل حرف هایش را نداشتم چه خوب میشد اگر همان میخ های چوبی را در قلب آن ه.ر.ز.ه فرو کنم زیاد که خشن نبودم؟ بودم؟ به این که حسادت نمیگفتند ؟ میگفتند؟ ویل با دیدنم با دستپاچگی بسمتم آمد

,, بیدار شدی عزیزم ،فکر می کنم خیلی خسته بودی و فکر کنم حسابی گرسنه باشی ,,

لبانم را بوسید و من کمی بیشتر بوسیدن را کش دادم به این بدجنسی میگفتند؟؟ از بوسه اش میفهمیدم عصبی بود ولی به روی خودم نیاوردم بسیار گرسنه بودم و بوی خوش غذایی که درست کرده بود اشتهایم رابیشتر ت.ح.ر.یک میکرد از شب  گذشته چیزی نخورده بودم البته بغیر از خون ویلیام را که شبیه یک اکسیر نجات بخش برایم عمل کرده بود

,, ویلیام این خجالت آوره تو نمیتونی جلوی من اونو ببوسی ,,

غریدم

,, و چرا نباید ببوسه؟؟؟,, 

,,بهش نگفتی ویلیام؟....منو ویل ....,,

ویلیام حرفش را برید و با صدای لرزانی زمزمه کرد

,, از اینجا برو جین ما با هم یه قرار هایی داشتیم و حالا همه چی تموم شده دیشب که گفتم عاشق مدیس هستم ,, 

,,دیشب فکر می کردم چون می خوای جونشو نجات بدی همچین چیزی گفتی ,, دستانش را پشت گردن ویلیام گذاشت و سرش را نزدیک صورت ویل برد حسادت چون تیغ در چشمانم فرو رفته بود و فشارش را ازترکیدن چراغ بالای سرش فهمیدم ویلیام خودش را عقب کشید جین جیغ کشید  و تکه های شیشه را از روی موهایش برداشت و فهشی زیر لب به من داد

,, اشتباه فکر کردی الان هم منو مدیو تنها بزار اون باید غذا بخوره ,,

جین به عقب برگشت و غرید

,, اشتباه بزرگی مرتکب شدی مطمئن باش از اینکارت پشیمون میشی ,,

به نشانه تهدید به گردنم نگاه کرد و رفت ویلیام میز رابرایم چیده بود   صورتم را شستم و روی صندلی نشستم و در سکوت نگاهش کردم درون یک گیلاس کالوادوس (نام نوعی برندی) ریخت و نوشیدنی را روی میز گذاشت به میز نگاه کردم اینکه خوناشامی که تقریبا دو قرن غذایی نخورده بود همچین میزی چیده باشد و چنین غذایی پخته باشد خیلی عجیب بود

,, چرا شروع نمیکنی؟؟ ,, 

,,تو نمی خوای چیزی بگی؟ ,,

نفسش را با آه بیرون داد

,,منظورت جینه؟,, 

,,مطمئنا,,

اخم کرده بودم حسادت دیوانه کننده بود ،کسی که روبرویم نشسته بود خوناشامه زیبای من بود

,, اون خواهر منه ,,

خب، این آن چیزی نبود که فکر می کردم با تعجب پرسیدم

,, خواهر؟ خواهر واقعی؟ ,,

,, نه خواهر واقعیم نیست اندرو اونو تبدیل کرد،صدو بیست سال بعد از تبدیل شدن من,, 

,,منظورش از قرار چی بود؟,, 

,,عسلم بهت که گفتم من دویست سالمه و خب ...ما .. ...یعنی من و اون با هم ..... اوه.. نمیدونم چجوری بهت بگم ,, 

,,منظورت اینه باهاش  س.ک.س. داشتی؟؟ ,,

اینبار من بودم که کمکش میکردم تا آن اسم را بزبان بیاورد

,,آره منظورم همونه ,,

این را با خجالتی که هر گز از او ندیده بودم گفت

,, تو با خواهرت خوابیدی؟,, 

,,اونجوری که فکر می کنی نیست مدی رابطه ما (نفس عمیق کشید) رابطه ی ما پیچیدس ما واقعا همخون نیستیم و اون سال های اول غیر قابل کنترل بود و فقط به س.ک.س و خون فکر می کرد ما برای اینکه کسی و نکشه مجبور بودیم توی خونه نگهش داریم و هر دومون نیاز به رابطه داشتیم و با هم قرار گذاشتیم تا از همدیگه استفاده کنیم تا نیاز هامون و برطرف کنیم و قسم می خورم هیچ عشقی وسط نبودفقط از روی نیاز بود ,, 

,,پس تو باهاش سکس داشتی امشبم اومده بود تا باهات بخوابه؟ ,, 

,,توضیح دادن برای تو خیلی سخته ...مد ..من اینهمه سال عمر کردم نمیتونستم بدون س.ک.س زندگی کنم و با هیچ انسانی هم نخوابیدم ,, 

,,ولی منم انسانم؟ ,, 

,,نه تو نیمه انسانی و قبلا که درباره بلوغ خوناشام ها برات گفته بودم ,, 

,,یعنی الان به سن بلوغ رسیدی؟,, 

,,مطمئنا ,, 

,,الان نظرت راجع به جین چیه خب،اون خیلی جذابه فکر نکنم دل کندن از اون آسون باشه ,,

حسود شده بودم و البته دلم میخواست عصبانیتم را یک جایی خالی کنم و حالا جز ویلیام چه کسی کنارم بود تا اینکار را انجام دهم؟

,, معلومه که دیگه رابطه ای نیست الان فقط تو توی زندگیم هستی و تو جذابترین دختری هستی که تو زندگیم دیدم پس لطفا دیگه درباره چیز های آزاردهنده فکر نکن و غذاتو بخور ,,

نفس عمیقی کشیدم حق با او بود مطمئنا اگر خود من هم ساحره نبودم تا حالا با پسران زیادی میخوابیدم ،ویلیام سال ها تنها بود و جین را کنارش داشت که فوق العاده زیبا بود و من هم نمیتوانستم میزان شهو.ت خوناشام ها را تخمین بزنم آرام سرم را تکان دادم و مشغول خوردن غذای فوق العاده ای که برایم آماده کرده بود شدم

,,تو نمیخوری؟ ,,

و بعد متوجه اشتباهم شدم

,, اوه متاسفم شما غیر از خون چیزی نمی خورین درسته؟,, ,,

,,درسته,, ,,

,,بد چیزی و از دست میدین ,,

با لذت خندید با ولع غذایم را می خوردم با لذت به خوردنم نگاه می کرد لبخند دلنشینی گوشه ی لب هایش بود انگار خیالش ازبابت چیزی راحت شده بود شاید فکر می کرد درباره جین بیشتر حرف خواهم زد

,,باید بریم کالج؟ ,,

,,نه امروز اولین شب رابطمونه میخوام فقط با تو باشم و تنها ,,

از صدایش که هوس انگیز از دهانش بیرون میریخت حس رخوت در من ایجاد شد ولی یک چیزی آن وسط اذیتم میکرد

,, ولی فکر کنم بهتر من برم ,, 

,,از اینجا بودن ناراحتی ,,

این را هم با همان لحن گفت قصد داشت با صدایش مرا از پا بیاندازد سعی کردم در مقابل احساس شدید خواستن مقاومت کنم منقبض شدن عضلات شکم و رانم را حس میکردم همینطور جمع شدن انگشتان دست و پایم بطور غیر ارادی

,,نه ... خب ..اممم وسایلم کلبست و ... اوممم ..فکر کنم توام باید تغذیه کنی ,,

و اصلا دلم نمیخواست بدانم قرار است نیش هایش گلوی چه کسی را بدرد حس بدی از این قضیه داشتم با او همه چیز زیبا بود لذتی که از کنار او بودن میبردم بینظیر بود ولی یک چیز هایی این وسط باعث میشد یادم بماند که او یک خوناشام است آن هم این بود که اون خون دوستانم را مینوشید

,,من دیشب تغذیه کردم مدی شاید خودت متوجه نشدی ولی دیشب خیلی خونریزی داشتی  و خونت اومم نمیدونم با خون انسانها فرق داره خیلی قویتر از خون انسانه فکر نمیکنم تا سه روز دیگه نیاز به تغدیه داشته باشم ,,

سرم را بنشانه فهمیدن تکان دادم ولی هنوز هم حس بدی از این قضیه داشتم غذایم را تمام کردم

,,تو آشپز فوق العاده ای هستی ویلیام ,,

دستم را روی شکمم کشیدم ،خندید ایستادم و ضرف غذایم را در سینکی که مطمئن بودم اولین بار است از آن استفاده شده گذاشتم قصد تمیز کردن ظرف را داشتم که حضورش را پشت سرم حس کردم و دهانش را کنار گوشم! 

,,دیگه نمیتونم تحمل کنم ,,

آنچنان با حرارت همان چند کلمه ی ساده را به زبان آورد که احساس ضعف به من دست داد دستش را دور کمرم گذاشت تا از افتادنم جلوگیری کند لب هایش گوش و گونه ام را لمس کرد چشمانم را بستم مقاومتم شکسته بود این چیزی بود که مدت ها میخواستم و حالا در آن لحظه قرار داشتم و کمی احساس ترس میکردم مرا در آغوش گرفت و از پله ها بالا رفت و داخل اتاقی که شب گذشته مرا آنجا به حمام برده بود شد با نگاه اول میتوانستم بفهمم او عاشق دریا ست تخت بزرگی در اتاق بود با صدف های رنگارنگ تزیین شده بود قاب تمام عکس ها اثری از دریا را در خود داشت برخلاف اتاقی که زیر زمین بود اینجا اصلا ساده نبود بلعکس زیبا بود و تجملاتی !،و کمی روحیه اش را به من میفهماند ،

,,خوبی؟,, 

,,آره اینجا خیلی قشنگه ,,

,,بنظر ناراحت میای؟بخاطر جین هنوز ناراحتی؟ ,,

فقط کمی استرس داشتم در این لحظه جین حتی در عمیق ترین قسمت های مغزم هم جایی نداشت 

,,نه اصلا به اون فکر نمیکردم اصلا دیگه دربارش حرف نزن ,,

اخم کردم و انگشت اشاره ام را بنشانه ی سکوت روی دهانش گذاشتم نوک انگشتم را بوسید و آن را در دهانش گذاشت زبانش را روی انگشتم کشید و مستقیما به چشمانم نگاه میکرد از لذت چشمانم بسته شد با دست دیگرم یقه ی لباسش را گرفتم و به سمت خود کشیدم انگشتم را از دهانش در آوردم و چانه اش را بوسیدم وپوست نرم صورتش را با لبم لمس کردم ، زبانش را روی لبم کشید و لبش را رو لب هایم گذاشت و نرم و عمیق بوسید دستش از زیر پیراهنم به سمت بالا رفت و دستش را از پهلویم رد کرد و روی خط ستون فقراتم به حرکت درآورد به پشتش چنگ زدم حس لمس عضلاتش مرا از خود بیخود کرده بود به نفس نفس افتادم بوسه اش طولانی و ت.ح.ر.ی.ک آ.م.ی.ز بود کاملا معلوم بود در این کار مهارت 200ساله دارد انگشتش جایی بین مهره ی آخر ستون فقراتم متوقف شد تیشرتش را در آورد پیرا هن مرا هم! هنوز هم میترسیدم که چیزی را منفجر کنم یا شیشه ای را بترکانم با اینکه خیلی تمرین کرده بودم ولی هیچوقت اینچنین حجم عظیمی از هیجان را حس نکرده بودم متوجه نگرانی ام شد

,, مهم نیست اگه چیزی و بشکنی بهش فکر نکن ,,

فقط سرم را تکان دادم لبانش از گردن و سینه هایم گذشت آهی ناخواسته از سینه ام بیرون آمد نفس نفس میزدم و بی صبرانه او را می خواستم حرفی نمیزدم و او بود که زمزمه میکرد و وقتی شروع کرد دیگر دلم نمی خواست تمام شود وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده بی حرکت ماند کمرش را محکم نگه داشتم

,,نه ویلیام ولم نکن ادامه بده خواهش میکنم اگه تمومش کنی من میمیرم,, 

,,چرا بهم نگفتی باکره ای اگه میدونستم ... ,,

حرفش را با بوسه ام بریدم با التماس نالیدم

,, من خوبم لطفا ...لطفا ادامه بده ,,

میتوانستم بوی خون را حس کنم و مطمئنن او هم حس میکرد نفسش را حبس کرده بود

,, این بزرگترین هدیه ایه که کسی بهم داده ,, 

این را با صدایی غیر قابل باور گفت 

لبانم را بی وقفه به دهان گرفت تمام اعضای بدنم بی حس بود و فقط ویلیام را می خواست میدانستم بعدا از اینکارم خجالت میکشیدم ولی حالا آنقدر لذت برده بودم که می توانستم برای تمام عمرم اینکار را انجام دهم درد کمی داشتم شاید ه.وس باعث شده بود دردی را حس نکنم زمانی که هر دو از رابطه یمان راضی شدیم بدون اینکه آرام شود زبانش را روی بدن زخم شده ام کشید مطمئن بودم خیلی مقاومت کرده بود که زودتر خون روی زخمم را ننوشد البته یک حُسن هم برای من داشت زخمم بسرعت خوب میشد اما آنکارش آنقدر لذت داشت که دوباره بسمتش رفتم او خندید

,, مطمئنی؟,,

دستانم را گرفت و مرا روی تخت گذاشت نالیدم

,, نمیتونی؟ ,,

با صدا خندید

,,امتحانم کن ,, ..... .

نمیدانم چند دقیقه بود که بی حرکت روی آن تخت دراز کشیده بودیم فکر من به چهار ساعتی بود که روی آن تخت گزرانده بودم و نمیدانستم او هم به همین فکر میکرد ،بسمتش چرخیدم سرم روی شانه اش بود او هم نگاهم کرد لبخند عجیبی به لب داشت و بالاخره حرف زد

,,اولین بار بود با یه باکره عشقبازی میکردم ,, 

,,عجیبه تو ۲۰۰ سالته و با یه باکره نخوابیدی؟ جین چی؟ ,, 

,,جین باکره نبود ،حالا میفهمم بقیه چی میگفتن ,, 

,,بقیه؟ چی میگفتن؟ ,,

,,راجع به بلوغ رسیدن و با انسان ها عشقبازی کردن,, 

,,کدومش بهتر بود ,,

,, حتی نمیتونم تصور کنم چیزی بهتر از عشقبازی کردن با تو وجود داشته باشه الان میفهمم منظورشون از معتاد شدن به انسان ها چیه نمیتونم فکرشم بکنم که دیگه باهات عشقبازی نکنم ,, 

,,برای من یه اتفاق تازه بود نمیدونم بودن با تو انقدر لذت بخشه یا کلا این کار انقدر خوبه,, 

,,چرا بهم نگفتی باکره ای؟ اونجوری که منو توی کلبه بوسیدی فکر کردم ..... ,, 

,,نمیخواستم فکر کنی بی تجربم ,, 

,,بیتجربه؟ اصلا اینجوری بنظر نمیرسید البته بغیر از اون خون!  ,,

این را با لحن ناباوری گفت

روی تخت نشست و نگاهش دور تا دور اتاق گشت  لبخند کوچکی به لب داشت کف اتاق پر از شیشه هایی بود که من شکانده بودم و منفجر کرده بودم

,, حالا میفهمم چرا با کسی نخوابیدی ,,

با شیطنت خندید حتی متوجه شکستن شیشه ها نشده بودم این خیلی عجیب بود که وقتی مشغول عشقبازی با او میشدم دیگر چیزی نمیشنیدم

,,متاسفم ویلیام ,,

خندید

,,  فکرشم نکن یه تغییر دکوراسیون عالی بود اونم تو چندساعت !,,

با سرخوشی خندید و مرا بوسید خوشحال بودم که مغزم میتوانست اتفاقات امشب را بطور واضح ضبط کند به جرات میتوانستم بگویم امشب بهترین شب زندگیم بود


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و دو عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۱ | 19:10 | نویسنده : مهدی رنجبر |