فصل بیست و سه عید شکر گزاری
,, قراره همتون برین؟ ,,
,,من که کسی و ندارم توی کالج میمونم از طرفی روز بعدشم تعطیله و برای خرید کریسمس میرم ,,
,,خوبه که تو میمونی،تو چی برد؟ ,,
,,منم میرم مادر بزرگم بهترین بوقلمون عید شکر گزاری و درست میکنه ,,
,,منم نمیرم مدیس ,,
این را رناتا گفت البته که نمیرفت او هم مثل من خانواده اش را ازدست داده بود فردا روز شکر گزاری بود اکثر دانشجو ها رفته بودند و فقط گروه کوچکی از ما مانده بودیم که یا خانه هایمان دور بود و یا مثل من ،رناتا و نت کسی را نداشتیم
,,من یه فکری دارم ,,
این را ویلیام گفت منو و ویل چند هفته بود که رسما قرار میگذاشتیم وقتی خبر دوستیمان پیچید نت تعجب نکرد و برعکس گفت میدانست که این اتفاق میفتد و از این اتفاق خوشحال بود برد با شیطنت از رابطمان میپرسید آدام کاملا واضح با من قهر کرده بود و حرف نمیزد رناتا هم سکوت کرده بود و خون آشام ها از این اتفاق ناراحت بودند ولی از ترس ویلیام چیزی نمیگفتند البته لازم به زکر است که بعضی از آن ها از من و ریشه هایم میترسیدند این باعث حس خوبی در من میشد،رافائل و جین مدام در کالج میگشتند ،جین کلا در کلاسی حاضر نمیشد ولی رافائل در چندین کلاس کنارم نشسته بود و آنقدر آن شب مرا ترسانده بود که تا صدا و بویش را حس میکردم از جایم می پریدم و از کلاس فرار می کردم ،در این مدت هر شب یا در کلبه ی من بودیم یا خانه ی او ،و حتی یک شب هم از هم دور نشده بودیم او نگرانی را بهانه میکرد و من نمی توانستم از او دور بمانم احساسی که به او داشتم هر لحظه عمیقتر میشد و دوریش در من حسی شبیه بیقراری ایجاد میکرد چندین بار از خون او نوشیده بودم همانطور که ویلیام گفته بود برای اینکه با او س.ک.س داشته باشم باید قوی میبودم و خون او تنها چیزی بود که اجازه میداد تا با او بخوابم در این مدت چندین قرار با هم گذاشته بودیم دو بار به رستوران خانوادگی گاندرز رفتیم ساعت ها در جاده ی مدیسون راندیم و به پارک المنتری (Elementury) رفتیم در طول شب از درختی روی درخت دیگر میپرید و آن شب دو بار بالا آوردم واقعا خجالت آور بود البته همان شب در جنگل زیر نور ماه عشقبازی کردیم که این آن اتفاق را جبران میکرد یکشنبه ی گذشته مرا به کلیسای باپتیست (Baptist)برد و فقط می خواست به من ثابت کند که با دیدن مجسمه مسیح و صلیب تبدیل به سنگ نخواهدشد البته شب بود و کسی در کلیسا نبود قرار بود برای کریسمس مرا به اسکله ببرد و یا به زمین گلف مونرو !نمیدانم این فکر های عجیب از کجا به ذهنش میرسید نمیدانم چرا کسی به او نمیگفت در این هوا و در شب قایق سواری یا بازیه گلف دیوانگیست نمیدانستم میداند من در شب نمیبینم یا نه!،خب او در شب بهتر از روز میدید اینکه شب را در جنگل بمانم برایم سرگرم کننده و جدید بود ولی خب دیوانه وار هم بود ،لوناپییر دو بار رنگ برف را به خود دیده بود البته مدت زیادی روی زمین ننشست ولی باران مداوم جنگل رفتن را برای من و ویلیام سخت می کرد که از این بابت خوشحال بودم گاهی دلم می خواست مثل زوج های عادی به تئاتر یا سینما میرفتیم یا یک شام رمانتیک را زیر نور شمع نوش جان میکردیم و تمام شب را در آغوش هم میرقصیدیم ولی اینها اتفاقاتی بود که هیچ وقت نمیفتاد و ویلیام همیشه مرا جاهای عجیب و دور از تصور میبرد
,, چه فکری ویلیام ,,
این را نت گفت
,,نظرتون چیه خودمون جشن شکر گزاری رو برگزار کنیم تمام تدارکاتشم با من ,,
,,توی کالج؟؟ ,,
,,نه کنار دریاچه طلایی (Golden lake),,
ویلیام بود و فکر های عجیب و غریبش
,,عالی میشه ,,
این را نت گفت البته مطمئن بودم نت از این نظر استقبال میکرد
,,احمقانست ,,
این را رناتا گفت و از جمعمان دور شد
,,من که موافقم اونجا بهترین جاست فقط به یکم نور و آتیش نیاز داریم ,,
این را هم چارلز گفت
,,نظر تو چیه مد؟ ,,
پس از ویلیام دیوانه تر هم وجود داشت
,, نمیدونم فکر نمیکنین برای رفتن به دریاچه هوا خیلی سرده؟ ,,
از آن دریاچه خاطره ی خوبی نداشتم و مطمئن بودم هرگز دیگر درون آن دریاچه پا نمیگذاشتم نت با هیجان گفت
,, همینش جالبه لطفا نگو نه اگه تو قبول نکنی ویلیام دیگه کاری نمیکنه ,,
خندیدم در همین مدت کم همه فهمیده بودند اگر از ویلیام سر رئیس جمهور هم میخواستم برایم خواهد آورد نت ملتمس نگاهم کرد
,,باشه باشه اینجوری نگاهم نکن ,,
خندید
,,پس همه چیو بسپرین به من فقط به بقیه ی بچه ها یی که نمیرن بگین بیان دریاچه,,
,,اینکارو بسپر به من ,,
نت روی میز رفت و با جیغ به همه اطلاع داد ،ویلیام دستم را لمس کرد زمزمه کردم
,,اونارو طلسم کردی که قبول کنن ,,
خندید
,,نه من اینکارو نمیکنم اگه از این فکر خوشت نیومد یه کار دیگه میکنیم ,,
مرا بوسید
,, نه خوبه یه تجربه ی جدیده البته اگه مثل نت ازم نخوای توی دریاچه شنا کنم ,,
خندید همه از دور ما رفتند و فقط منو ویلیام نشسته بودیم بقول نت من و ویل بیش از حد در رابطیمان لوس بودیم
,,فکر کنم خوش بگزره ,,
این را رافائل که کنار جین ایستاده بود گفت جین با لباس سرخ و کوتاهش فوق العاده بنظر میرسید مطمئن بودم میدانست چه پاهای بلند و زیبایی دارد که مدام آن را در دید قرار میداد هنوز هم از او متنفر بودم و از نگاهش میفهمیدم احساسمان دو طرفه بود دستم را روی بازوی ویلیام گذاشتم و سرم را به شانه اش تکیه دادم ،ویلیام کاملا معنی حرکتم را میدانست ریز خندید ،هنوز هم از رافائل میترسیدم و با دیدنش احساس عجیبی به من دست میداد که باعث میشد از او دوری کنم چسمانش پر از شرارت بود با آن خط سیاه زیر چشمانش با آن صدایی که فکر میکنم در همین چند هفته کل دختران کالج را شیفته ی خودش کرده باشد بوضوح میدیدم که با دیدن او قصد لبندی دارند ولی خوب میدانستم رافائل فقط برای خون آنها را میخواست جین از حرکتم اخم کرد
,, فکر میکنی ویلیام فرار میکنه که محکم بهش چسبیدی؟,,
,,نه عزیزم سرم و روی شونش تکیه دادم چون مطمئنم این شونه ها تا ابد برای من میمونه ,,
بوضوح دندان هایش را روی هم فشار میداد ولی سعی کرد خونسردانه صحبت کند ,,
با من شصت سال طول کشید ببینم با تو چقدر طول میکشه ,,
,,با تو فقط از روی نیاز بودم ولی با اون ،...من عاشق مدیسم ,,
,,بودن با انسان ها خجالت آوره ,,
,,من از بودن با مدی به خودم افتخار میکنم اون خاص ترین دختریه که در تمام عمرم دیدم ,,
با تمسخر صدایی از دهانش در آورد و رفت تمام مدت نگاه رافائل را روی خودم حس میکردم ،ویلیام بی توجه به رفتنش انگشتش را روی پوست بازویم کشید
,,هیچکس نمیفهمه ,,
انگشتش را به سمت بالا حرکت داد
,, چیو؟ ,,
انگشتش را از قفسه سینه ام رد کرد
,, اینکه چقدر عاشقتم ,,
انگشتش به سمت پایین حرکت کرد پیراهن به تن داشتم و لباس زیر نپوشیده بودم دستش بین سینه هایم توقف کرد سینه ام تحریک شده بود دستش را برداشت با سرخوشی خندید
,,هیچ کس نمیفهمه منو تو برای هم ساخته شدیم ,,
سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم
,, بریم خونه؟ ,,
بلند خندید
,, نزدیکه کلاس بعدیت شروع بشه ,,
,,گور پدر کلاس همین الان بریم ,,
لبش را با لبخند روی لب هایم گذاشت مثل همیشه در آغوشم گرفت همه به این رفتارمان عادت کرده بودند گاهی فراموش میکرد که من پا دارم !
,, باشه بریم ,,
این روز ها همیشه همین لبخند روی لب هایش بود شاید میدانست لبخندش تا چه حد سحر آمیز بود همانطور که با سرعت انسانی به سمت خانه اش میرفتیم مرا میبوسید و تقریبا عشقبازی میکردیم صدای پچ پچ ها را واضح میشنیدم که بیشترشان از خوناشام ها بود کاش میتوانستم ویلیام را با خود ببرم ولی این شدنی نبود ویلیام به پرکینز ها تعلق داشت لبش را از روی دهانم برداشت
,, ویل هنوز متوجه نشدن قتل ها کار کی بوده؟ ,,
,,نه عزیزم نفهمیدن ,,
,,ممکنه کار یکی از خوناشام ها باشه؟ ,,
,,نه اگه بود از بویی که از آلارد و مگی می اومد می فهمیدیم در ضمن چرا یه خوناشام باید هم نوعش و بکشه؟ ,,
روی تخت بودیم
,, شاید کار یه گرگنماست ,,
,,نه اگه اون گرگینه بود حتما بوش و حس میکردم و مطمئن باش حتی یک قطره هم خون نمیذاشت توی بدن اونا بمونه گرگینه ها به خون خوناشام ها علاقه ی زیادی دارن خوردن گوشت یه خوناشام براشون قدرت به همراه میاره اگه هر جا خوناشامی و تنها ببینن تا آخر خونشو مینوشن دلیل اصلیه دشمنیه ما با اون ها همینه,,
,, ممکنه قتل دیگه ای هم اتفاق بیفته؟ ,,
,,امیدوارم که نیوفته امیدوارم ,, ؟
لحظه ای تصور اینکه ویل نفر بعدی در لیست آن قاتل باشد در ذهنم آمد و باعث شد به گریه بیفتم.
,, چرا خودش نیومد؟,,
,,خودش مشغول آماده کردن وسایل بود ،مدی میشه انقدر غر نزنی فقط چند ساعته که اونو ندیدی,,
سوار ماشین قدیمی نت شده بودیم و به سمت دریاچه میرفتیم
,,چارلز کجاست؟ ,,
,,اون کنار دریاچست رفت تا به ویل کمک کنه ,,
از جاده ی خاکی بدرون جنگل رفتیم زمین کمی خیس بود
,,بودن با ویلیام چجوریه مدی؟ ,,
,,یعنی چی چجوریه؟؟؟ ,,
,,منظورم خوابیدن باهاشه باید جالب باشه درسته؟ ,,
,,آره خیلی خوبه ,,
دوست نداشتم بیشتر از این برایش توضیح دهم پس حرف را به سوی خودش کشاندم
,,هنوز تو فکر جاکوبی؟ ,,
,,نمیتونم بهش فکر نکنم مدی,,
,,اونا اون چیزی که فکر میکنی نیستن برای تو چارلز بهترین انتخابه چارلز خیلی خوبه,,
,,آره چارلز خیلی خوبه ولی ... ,,
با دیدن دریاچه دست از حرف زدن برداشت فضای دریاچه آن چیزی نبود که دفعه قبل دیده بودم چندین ماشین آنجا بودبا نور افکن هایی روی سقفشان فضا کاملا روشن بود یک میز بزرگ کنار دریاچه بود چندین خدمه مشغول پذیرایی بودند روی میز انواع نوشیدنی ها و غذا ها و دسرهای رنگارنگ بود صندلی ها بطور نا مرتب همه جا چیده شده بود صدای موزیک راک دیوانه وار از یکی از ماشین ها میامد چندین دختر و پسر میرقصیدند و مینوشیدند رناتا طبق گفته اش نیامده بود دور تا دور دریاچه را نگاه کردم چندین خیمه ی آتش دور تا دور دریاچه بود ولی ویلیام دیده نمیشد
,, هعی پسر ببین ویلیام چکار کرده ,,
به سمت میز رفتیم نت برای خودش و من نوشیدنی برداشت یک نفس سر کشیدم نت خندید
,, آرومتر دختر این اورکلییره ( نوعی عرق دو آتیشه ) گیلاس دیگری برداشتم ,,
,,اشکال نداره فکر کنم امشب دلم بخواد حسابی مست بشم ,,
نت خندید با آهنگ بدنش را تکان میداد
,, بیا برقصیم,,
,,باید ویلیامو پیدا کنم تو برو برقص منم میام ,,
نت سری تکان داد و به سمت رقصنده ها رفت گیلاس بعدی را هم بالا دادم احساس گرما میکردم گرمااز بیرون نبود بلکه انگاررگ هایم در حال آتش گرفتن بود کافشنم را در آوردم و روی یکی از صندلی ها گذاشتم دور تا دور دریاچه را گشتم ولی خبری از ویلیام نبود کمی بطرف جنگل رفتم و همان لحظه صدای پایی از داخل جنگل شنیدم مطمئنا ویلیام بود به داخل جنگل رفتم آنجا تاریک بود ولی صدای پایش را میشنیدم صدایش زدم
,, ویلیام تو اونجایی؟ ,,
صدایی را کنار گوشم شنیدم
,,اینجا نیست ولی میتونم ببرمت پیشش ,,
بدون اینکه حتی مهلت ترسیدن به من بدهد مرا ازپشت بغل کرد و با سرعت غیر انسانی به داخل جنگل رفت از شک بیرون آمدم و فریاد زدم
,, ولم کن لعنتی منو بزار زمین ,,
,,می خوام ببرمت پیش ویلیام مدی بهم اعتماد کن ,,
,, چرا باید بهت اعتماد کنم تو داشتی منو میکشتی,,
,,من که عذر خواهی کردم ,,
,,واقعا فکر کردی با یه عذر خواهی بی حساب میشیم ؟ ,,
,,مدی باور کن اگه میدونستم کسی که قصد شکارش و دارم یکی مثل توعه اصلا بهت صدمه نمیزدم ,,
صدای عصبی از دهانم در آوردم
,, مسخرس,,
,,مسخره نیست مدی من ...,,
حرفش را قطع کردم
,, نمی خوام چیزی بشنوم منو برگردون کنار دریاچه خودم نمیتونم برگردم راه و بلد نیستم ,,
بی توجه به حرفم همانطور با سرعت میرفت غریدم
,, وایسااا همین حالا ,,
ایستاد مرا زمین گذاشت جایی که بودیم دیگر خبری از درخت نبود یک فضای باز شبیه یک دشت بزرگ بود نور ماه آنجا را روشن کرده بود درختان جنگل با ما چندین یارد فاصله داشتند
,, منو از اینجا ببر همین حالا وگرنه ... ,,
,,وگرنه چی؟ دیگه اینجا خبری از اون ارتش ریشه ایت نیست نمیتونی کاری بکنی,, ترسیدم
,, منو آوردی اینجا که اذیتم کنی؟ همش بخاطر نوشیدن خونمه؟ ,,
,,نه مد،من فقط شوخی کردم چرا از من هیولا ساختی ؟ من فقط می خوام ببرمت چیزی که می خوای ببینی و نشونت بدم ,,
خب مگر او یک هیولا نبود ؟
,,من چی قراره ببینم؟ ,,
,,مگه دنبال ویلیام نبودی؟ ,,
,,بله،اون کجاست؟ ,,
,,پس بهم اعتماد کن و بزار ببرمت پیشش قول میدم سالم برسونمت اونجا ,,
به سمتم آمد سرم را به نشانه ی باشه تکان دادم میدانستم کارم احمقانه است ولی در صدایش دروغ نبود با آنکه آن لبخند شرورش باعث نگرانیم میشد اینبار یک دستش را پایینتراز شانه ام و دست دیگرش را زیرزانوانم گذاشت و مرا در آغوش گرفت و دوباره با همان سرعت حرکت کرد دستش را روی کمرم کمی حرکت داد
,, اوممم بوی خوبی میدی مدی چه پوست نرمی داری ,,
,,اگه قراره باهام لاس بزنی همین حالا برم گردون ,,
,,بد اخلاق نباش فقط ازت تعریف کردم ,,
ساکت شدم دوباره درون جنگل بودیم بعد از حدود دو دقیقه ایستاد مطمئن بودم مصافت زیادی را آمده بودیم
,, هیششش فقط آروم ،شاید دلشون نخواد مزاحمشون بشیم ,,
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم یک خانه ی سنگیه بزرگ وسط جنگل بود جین و ویلیام روی ایوانش نشسته بودند صدایشان را واضح میشنیدم
,,من باید برم جین مدی منتظرمه,,
,,تو نمیتونی تو این وضعیت تنهام بزاری من بهت نیاز دارم ,,
ویلیام انگشتانش را بین موهای جین لغزاند دوباره همان گرما بسراغم آمد رگ هایم در حال سوختن بود پیراهن بافتم را در آوردم و روی زمین پرت کردم و متوجه شدم که رافائل آن را برداشت
,, جین این کار شدنی نیست تو باید درکم کنی ,,
جین دستانش را دور کمر ویلیام گذاشت
,, ولی تو میتونی با من هم باشی من بهت احتیاج دارم اینکار و با من نکن ,,
اگر انسان بود میگفتم در حال گریه کردن حرف میزد ویلیام جین را کاملا به سمت خودش کشید و او را کاملا در آغوش گرفت دیگر تحملش را نداشتم
,, منو از اینجا ببر ,,
حرکتی نمیکرد و فقط موشکافانه به من نگاه میکرد
,, خواهش میکنم رافائل ,,
بسرعت مرا در آغوش گرفت و به سمت دیگر حرکت کرد
,, این هیچی و ثابت نمیکنه,,
,,منکه چیزی نگفتم,,
,, مطمئم فقط جین می خوادبا ویلیام باشه ,,
مطمئن نبودم
,, مطمئنم جین و پس میزنه ,,
باز هم مطمئن نبودم
,, من به عشق ویلیام اعتماددارم ,,
دروغ میگفتم من هر گز به کسی اعتماد نداشتم پدرم جوری مرا بزرگ کرده بود که هیچ وقت به کسی اعتماد نکنم
,, تو میدونستی جین پیش ویلیامه؟ ,,
,,نه فقط حدس زدم که باید اونجا باشه ,,
,,اون خونه برای کیه؟ ,,
,,خونه ی جینه ,,
,,میشه بایستی فکر می کنم حالم خوب نیست ,,
ایستاد شاید سه متر بالا پرید و روی تنه ی درختی نشست و مرا روی پایش گذاشت غمگین تراز آن بودم که به فاصلیمان توجه کنم
,,تو سردت نیست؟ فقط یه تاپ نازک تنته بهتر نیست اینو بپوشی؟ ,,
و به لباسی که روی زمین پرت کرده بودم و او آن را برداشته بود اشاره کرد
,,نه گرممه اگه اینجا نبودم همینو هم در میاوردم ,,
,,باید چیز جالبی میبود ,,
با شرارت و شیطنت خندید بی توجه به حرفش سرم را بسمتش خم کردم
,, اونا با هم خوابیدن؟ ,,
,,نه نخوابیدن ,,
,,تو مطمئنی؟ ,,
,,آره مطمئنم ,,
,,چرا منو آوردی اینجا؟؟ ,,
,,چون تو می خواستی ویلیام و پیدا کنی و من کمکت کردم ,,
,,ولی تو میدونستی اونا با همن ,,
,,مدی،اونا چند دَهَست که با هم بودن از خون هم نوشیدن با هم عشقبازی کردن جداشدنشون از هم خیلی سخته حتی اگه خودشون اینو بخوان ,,
,,آره مخصوصا که جین خیلی خشگله ,,
سرش را به صورتم نزدیکتر کرد با همان صدای تحریک آمیزش که انگار مدام داشت به من پیشنهاد بیشرمانه میداد زمزمه کرد
,,تو از اون خیلی خشگلتری مدیس،! 450سال پیش وقتی انسان بودم غروب خورشید و برای آخرین بار دیدم چشمات همون رنگ و داره هر وقت چشم هاتو میبینم به یاد غروب خورشید میفتم ,,
سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم نمی خواستم فکر کند روی من تاثیر میگزارد
,, تو450سالته؟ ,,
,,نه 475سالمه وقتی 25ساله بودم تبدیل شدم ,,
,,چجوری تبدیل شدی؟؟ ,,
,,باور کن این آخرین چیزیه که دلم میخواد تو زندگیم دربارش حرف بزنم,,
,,پس تو از ویلیام پیرتری ,,
,,و البته قویتر هر چی سن خوناشام ها بالاتر میره قوی تر و سریعتر میشن ,,
,,اگه اون شب با ویلیام مبارزه میکردی اون شکست می خورد درسته؟ ,,
,,مطمئنا ،ولی اگه تو بهش کمک میکردی نمیتونستم شکستتون بدم تو خیلی قوی هستی ,,
سرم را کج کرده بودم و به چشمانش نگاه میکردم رشته ای از موهایم را از صورتم کنار زد و پشت گوشم گذاشت انگشتش را از گیجگاهم تاروی شانه ام کشید
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و سه عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
