یک ساعت به طلوع خورشید مانده بود که از عمارت بیرون آمدم اینکه بیشتر درباره خانواده ام میدانستم باعث آرامشم شده بود و کمی فکرم را مشغول کرد ویلیام به ماشینش تکیه داده بود و انتظار مرا میکشید
,,بریم خونه؟,,
,,نه می خوام برم کلبه ,,
,,پس منم میام ,,
,,نه می خوام تنها باشم ویل,,
با اخم اینرا گفتم
,, چرا؟؟؟بخاطر جینه...؟ ,,
حرفش را بریدم
,, برام مهم نیست ,,
دروغ میگفتم برایم مهم بود
,, بزار برات توضیح بدم ,,
,,نمیخوام چیزی بشنوم ویل ,,
میخواستم بشنوم می خواستم بدانم چه چیزی بین او و جین بود دستانش را دو طرف شانه ام گذاشت و مرا به خود چسباند
,,جین از من خواست برم خونش گفت به کمکم نیازداره و یه مشکلی براش پیش اومده من سال ها باهاش زندگی کردم و نتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم وقتی رفتم اون اووممم اون گفت می خوادباهام باشه حتی با وجود تو ,,
عصبی بودم جین میدانست من و ویل با هم رابطه ی عمیقی داشتیم دلیل این رفتارش کاملا واضح بود دلم می خواست همین حالا همان ریشه ها را در سینه اش فرو کنم
,, و تو بهش چی گفتی؟ ,,
,,مطمئنا بهش گفتم نه و میشه بدونم تو چرا بارافائل بودی؟ ,,
,,ازش خواستم منو بیاره پیش تو اونم کمکم کرد,,
دروغ گفتم فقط نمی خواستم با هم دعوا کنند عصبانیت ویل را دیده بودم و نمی خواستم هیچوقت دوباره آن صورت وحشتناک را ببینم اگر می گفتم بی اجازه مرا در آغوش گرفت و در تاریکی بالای درخت روی پاهایش نشسته بودم و چیزی نمانده بود تا مرا ببوسد و بویش باعث اغوا شدنم میشد مطمئنا جنگی به راه می افتاد و همانطور که رافائل گفته بود او سنش از ویلیام بیشتر بود وامکان داشت ویل را بکشد
,, بهر حال اون نباید تو رو می آورد اونجا و تو چرا بهش اعتماد کردی اون می خواست تورو بکشه ,,
غریدم
,, من به توام اعتماد کردم ویل و تورو بغل جین دیدمت ,,
بی توجه به او به راه افتادم
,, میرم کلبه ,,
,,اینهمه راه و پیاده نمی تونی بری لج نکن بیا من میرسونمت ,,
سوار ماشینش شدم سرم را به شیشه تکیه دادم
,, من فقط نتونستم اونو ناراحت ببینم برای همین بغلش کردم ،باور کن هیچ حسی نبود ،عزیزم نمی خوام بخاطر چیز های بی ارزش قهر باشیم ,,
حرفی نزدم مطمئنا فردا حالم بهتر میشد ولی حالا نمیخواستم حرفی بزنم وقتی رسیدیم به سمتم خم شد تا مرا ببوسد بدون توجه به او به کلبه رفتم و در را پشت سرم قفل کردم صدای رفتن ماشینش را شنیدم لباسم را فورا در آوردم و روی تختم ولو شدم نمیخواستم ویلیام را ناراحت کنم ولی امشب دو اتفاق بد برایم افتاده بود اول اینکه او را در آغوش جین دیده بودم دوم اینکه نزدیک بود رافائل را ببوسم ،اینکه او باعث اغوا شدنم میشد برایم عجیب بود ،واقعیت این بود که بخاطر رفتارم خجالت زده بودم ،من همان شبی که قصد بوسیدن رافائل را داشتم نمیتوانستم ویلیام را ببوسم ،شرم آور بود مطمئنا فردا آرامتر میشدم و بار وجدانم سبک تر میشد،همین حالا دلم برایش تنگ شده بود کاش هنوز هم بیرون کلبه ام بود ولی خورشید در حال طلوع کردن بود فردا شب از دلش در می آوردم .
بیاد حرف های کامیلا افتادم چرامادر بزرگم چیزی به من نگفته بود بعد از مرگ پدر و مادرم من با او زندگی کرده بودم اما او هیچوقت چیزی به من نگفت حتی اشاره ای هم به این موضوع نکرده بود و فقط برایم کتاب و گردنبندش را به ارث گذاشته بود با فکر به کتاب با چنان سرعتی از روی تخت پایین پریدم که روی کف چوبی اتاق افتادم و زانویم درد گرفت ،چرا قبلا به آن کتاب فکر نکرده بودم کامیلا گفته بود هر ساحره یک کتاب دارد حتما این همان کتاب بود فورا کتاب را از زیر تخت در آوردم دوباره با دقت به کتاب نگاه کردم هر ورقش را با دقت نگاه کردم ولی چیزی نمیفهمیدم کلماتش نامفهوم بود ولی عکس هایش حالا برایم واضح تر شده بود عکس هایی از گیاهان مختلف، پاتیل که موادسبز رنگی درون آن بود، بعضی از آن گیاهان را میشناختم مادر بزرگم همیشه آن گیاهان رادر خانه اش داشت ،عکس جانوران عجیب و غریب که نیمی از آن ها انسان بود چندین صفحه از آن در مورد خوناشام ها بود این را از عکس هایی که روی هر صفحه از آن بود میفهمیدم عکس یک انسان با هیبتی بزرگ تر ازانسان ،بانیش هایی بیرون زده و چشمانی به سیاهی شب چندین صفحه توضیح هم درباره اش بود ولی متاسفانه چیزی نمیفهمیدم کتاب صفحات زیادی داشت مرا یاد کتاب جنگ و صلح می انداخت به همان اندازه قطور بود همانطور صفحات را میگشتم که از بین صفحه ها پاکتی پایین افتاد پاکت را برداشتم خط مادر بزرگم بود و روی آن نوشته بود برای مدیسون عزیزم او همیشه مرا مدیسون صدا میکرد ،پس برایم نامه نوشته بود و مرا به حال خودم رها نکرده بود این نامه ماه ها در کتاب بود و من حتی به آن کتاب توجه هم نکرده بودم شروع به خواندن نامه کردم
,, مدیسون عزیزم وقتی این نامه را می خوانی شاید ماه ها و یا سال ها از مرگ من گذشته باشد ،مطمئن هستم وقتی کنجکاومیشوی این کتاب را بخوانی که همه چیز را درباره خودت و قدرت هایت فهمیده باشی اول باید بگویم که متاسفم دخترکم بخاطر من از انسانیت دور شدی باید به تو میگفتم که نیمی از تو ساحره است ولی ترسیدم که بترسی و یا از من متنفر شوی ،عزیزم تو می توانی قدرت های زیادی داشته باشی به شرطی که یاد بگیری چطور از آن ها استفاده کنی ،این کتاب نسل به نسل به من رسیده بود و حالا به تو که تنها ساحره ی باقیمانده خانواده ی ما هستی می رسد ،همه چیز درباره قدرت هایت دشمنانت نحوه ی از بین بردن دشمنانت کسانی که باید از آن ها دوری کنی نوشته شده است این کتاب به زبان اسپانیایی نوشته شده ولی تمام حروف با هم مخلوط شده و اگر در مکان درست و در زمان درست باشی و این ورد را بخوانی تمام حروف در جای خود قرار میگیرند cartas letras magicas,el gran mago,te instruye para que me ordene y entres en tu lugar (حروف کتاب جادویی،جادوگر بزرگ به شما فرمان میدهد که مرا سفارش دهیدو در جای خود قرار گیرید،به زبان اسپانیاییه) ،این کتاب پر از رمز و راز و جادوست پس خوب مراقبش باش چون خیلی ها می خواهند این کتاب را تصاحب کنند به هیچ وجه این کتاب نابود نمیشود مگر با مرگ آخرین ساحره از این خانواده ،کتاب را جای مطمئنی دور از دید بقیه پنهان کن من برای تو دو ارث بجا گذاشتم میدانم هر دویشان برایت همچون یک نفرین است اول کتاب و دوم گردنبندی که در13سالگی به تو دادم این گردنبند هم محافظ توست هر جادوگر یک محافظ دارد و محافظ خانواده ی ما یک مار است هیچوقت آن گردنبند را از خودت جدا نکن مگر زمانی که به کمک نیاز داشتی گردنبند رادر بیاور و مطمئن باش مار خواهد آمد و به تو کمک خواهد کردپس بی دلیل گردنبند را از خود جدا نکن ،عزیز من تمام این سال ها خود را بخاطر این اتفاقات مقصر میدانستم ،و بخاطر مرگ پدر و مادرت هم ! ، اگر من یک انسان عادی بودم تو اکنون کنار پدر و مادرت در آرامش زندگی میکردی ،قاتل پدر و مادرت یک شکارچی ساحره است او یک خوناشام است و فقط به قدرت بیشتر فکر می کند مطمئن باش روزی به سراغ تو هم خواهد آمدتا از قدرتت استفاده کند از خوناشامان دوری کن خون تو برای آن ها شبیه یک اکسیر قدرت عمل میکند ،تو قدرت هایی بیشتراز یک ساحره داری تو از نواده های مایایی هستی و قدرت بسیار زیادی داری ،نازنینم مواظب خودت باش میخواهم بدانی که من از صمیم قلب دوستت دارم و خواهم داشت و در زیبالبا(دنیای زیرین مسکن خدایان زیر زمینی و روح انسان های مرده )برای سلامت جسم و روحت دعا خواهم کرد و اگر می توانی مادر بزرگ پیرت را ببخش
مادر بزرگ تو ادیسابراندون,,
اشک هایم را پاک کردم پس بی خبررهایم نکرده بود حتی جادونامه ای (کتابی که ورد و اکسیرو جادو و احضار ارواح در آن نوشته میشود ) هم برایم گذاشته بود تا بتوانم از خودم مواظبت کنم ،حالا میفهمیدم آن مار عجیب چرا با دیدن گردنبند به دور گردنم رفت ،و از من محافظت کرده بود ،آن مار محافظ من بود کتاب را باز کردم و آن وردی که مادر بزرگم گفته بودرا با صدای بلندی خواندم,, Las letras magicas,el gran mago,te instruye para que me ordene y entres en tu lugar همان لحظه نوری مابین صفحاتش شبیه حرکت یک باد نورانی پیچ و تاب خوران از صفحات کتاب گذشت و بعد ازچند ثانیه خاموش شد و هیچ! هیچ اتفاقی نیفتاد هنوز هم نمیتوانستم آن کلمات رابخوانم مادربزرگم گفت در زمان و مکان درست شایدزمان و مکان درستی را انتخاب نکرده بودم دوباره ودوباره ورد را خواندم ولی اتفاقی نیوفتاد تمام صفحات آن کتاب را نگاه کردم تمام آن گیاهان اکسیرها ورد ها هیولاها !و وقتی خمیازه ی بلندی کشیدم تازه فهمیدم ساعت 2بعد از ظهر بود بسیار گرسنه بودم به همراه کتاب به آشپزخانه رفتم کتاب را روی میز گذاشتم و مشغول گرم کردن قوطی کنسرو خوراک لوبیا شدم همانطوردر آشپزخانه ایستادم بودم نگاهم به کف چوبیه آشپزخانه افتاد که تکه ای از آن به سمت بالا خم شده بود خم شدم و آن تکه ی چوب را برداشتم به اندازه ی کتابم جا داشت پارچه ای را دور کتاب پیچیدم و درون سوراخ گذاشتم و دوباره چوب را سر جایش گذاشتم و رویش را بشدت با پایم فشار دادم تا محکم شود ایستادم و چند بار روی آن چوب ضربه زدم محکم شده بود مطمئنم اگر کسی قصد داشت کتابم را بدزدد اولین جایی که میگشت اتاق خوابم بود اینجا جایش امن بود غذایم را خوردم برای گربه ام کمی غذا در ظرف غذایش ریختم و کف آشپزخانه گذاشتم گربه ام نبود هر وقت می آمد میتوانست غذایش را بخورد حالا فقط می خواستم بخوابم حمام کوتاهی کردم بدون پوشیدن لباس هایم پرده ها را کشیدم روی تخت ولو شدم و ملافه را تا روی سینه هایم بالا کشیدم و به خواب رفتم
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و پنج عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
