درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
فصل27 خشم

 

از دوم دسامبر برف همه جا را سفید پوش کرد برف سنگین بود و شهر چندین روز  نور خورشید را به خود ندید همین باعث میشد بیشتر با ویلیام وقت بگزرانم از آن شب که رافائل را در اتاق خوابم دیده بودم درباره اش چیزی به ویلیام نگفتم میدانستم بالاخره باید این موضوع را به او میگفتم مطمئنا رافائل به جین میگفت و اگر ویلیام از زبان کس دیگری میفهمید باعث ناراحتی بیشتری میشد بعد از فهمیدنش رابطیمان به آخر میرسید ولی نمیخواستم این رابطه را تمام کنم هر چه بیشتر طول میکشید بهتر بود شاید اگر تا ابد طول میکشید عالی میشد!

از آن روز هر کجا که رافائل بود از او دوری میکردم مثل همیشه خنده های شرورانه اش را به من تحویل میداد و با طعنه های نفرت انگیزش آن شب را یاداوری می کرد

از سویی از آن ساحره ی قاتل دیوانه خبری نبود آن گروه هشت نفری کوچکتر شده بود و این همیشان را غمگین می کرد،تنها اتفاق خوب این بود که رابطه ام با کامیلا و اندرو بهتر شد چندین بار به عمارت رفتم و کامیلا از خاطراتش با مادر بزرگم برایم گفت ،حالا که او را بهتر میشناختم احساس نزدیکی بیشتری نسبت به او می کردم صدای نت  که بازویم را میفشرد  شنیدم

,, تو چقدر گرمی مدی آدم می خواد همش بغلت کنه ,,

خندیدم

خب آنطور که ویلیام میگفت گرما را به طرف خودم جذب میکردم و شاید شبیه یک شومینه متحرک بودم رافائل کنارم نشست و با صدایی که کسی نمیشنید زمزمه کرد 

,, امروز از همیشه زیبا تر بنظر میرسی مدی ,,

میخواستم طبق معمول از آنجا فرار کنم که ویلیام آمد دست نت را از دورم باز کرد و با سرخوشی گفت

,, اینجا جای منه نت برو پیش دوست پسرت ,,

نت غر غر کنان به سمت صندلی مقابلمان رفت و باعث لبخند روی لب های ویلیام شد بوسه ای روی گونه ام گذاشت از نگاهی که به رافائل انداخت میفهمیدم ازبودنش کنار من راضی نیست جین هم آمد و درست کنار ویلیام نشست صندلیش را به صندلی ویلیام چسباند و دست ویلیام را که روی میز بود لمس کرد و گونه اش را بوسید

,, چطوری عزیزم؟ ,,

ویلیام دستش را از زیر دست جین بیرون کشید

,,وقتی مدی کنارمه حالم خوبه ,,

میدانستم هنوز هم با جین درگیر است او هم مثل من چیز هایی داشت که نمیتوانست درباره اش حرف بزند حرکت انگشتان رافائل رااز زیر میز روی ران پایم حس کردم مطمئنا ویلیام نمیدید ولی ترسیده بودم دستپاچه بودم و به هیچ وجه نمیخواستم رافائل را حتی کنار خود ببینم به رافائل نگاه کردم همان لبخند چندش آورش روی لب هایش بود با ناخن هایم پوست دستش را چنگ زدم مطمئنا بی فایده بود دستپاچه شدم

,, مدی خوب به نظر نمیای انگار نگران چیزی هستی ؟ ,,

سردرگم بودم چه باید میگفتم که رافائل درست کنار دوست پسرم مشغول لاس زدن با من است؟ به جین نگاه کردم انگشتش را به نرمی روی بازوی ویلیام میکشید و میدیدم که ویلیام رنگ پریده تر از همیشه بنظر میرسد ،تحر.یک شده بود ؟ آرام زمزمه کردم

,,شاید نگران توام جین ,, 

,,چرا باید نگران من باشی؟؟ ,, 

,,چون داری خودتو میکشی که ویلیام بهت توجه کنه واقعاترحم برانگیز به نظر میرسی ,,

و به دستش که بازو و شانه ی ویلیام را نوازش میکرد اشاره کردم با عصبانیت ایستاد دستش را به سمتم دراز کرد از مشت شدن انگشتانش می توانستم بفهمم که قصدش مشت زدن به صورتم بود قبل ازاین که ویلیام حرکت کند رافائل دستش را جلوی مشت جین گذاشت و با صدایی که از برخورد دست هایشان شنیدم مطمئن بودم که اگر به صورتم میخورد قسمتی از صورتم از بین میرفت ویلیام شانه ی جین را محکم فشار داد و صدایی شبیه غرش از دهانش بیرون آمد چندین انسان آنجا بودند از جمله نت که با عصبانیتی شاید بیشتر از من به جین نگاه می کرد جین جیغ کشید

,,بزار اون هرزه رو بکشم ,,

ناتالی به سمتش رفت و غرید 

,, هـــی باربی تنها کسی که اینجا هرزه بنظر میاد تویی ,,

چارلز کنار ناتالی قرار گرفت از این که از من دفاع کرده بود حس شیرینی به من دست داد

,, من هواشو دارم نت ,,

ویل این را گفت

,, تو فقط هوای خواهر عقب افتادتو داشته باش ویلیام من اجازه نمیدم کسی با مد اینجوری برخورد کنه ,,

این حرفش انگار بیشتر جین را عصبی کرد زیر لب غرید

,, تورو هم میکشم هرزه ی فضول,,

رافائل ویل را کنار زد و روبروی جین قرار گرفت و آرام زیر لب زمزمه کرد

,, مواظب رفتارت باش جین دوروورمون پر از انسانه ,,

و دستش را با چنان قدرتی گرفت که صدای شکستن چیزی را شنیدم ولی جین انگار دردش هم نگرفته بود همانطور که راف(Rofمخفف اسم رافائل )او را میکشید با نفرت به من نگاه کرد و رفت 

,, متاسفم مدی,,

با گیجی به ویلیام نگاه کردم

,,مهم نیست ,,

نت روی حرفم پرید و غرید

,, مهم نیست ؟ مهم نیست؟؟ اون دختر رسما تو رو تهدید به مرگ کرده (رو به ویلیام ادامه داد ) مهم نیست خواهرته ویلیام ولی اون دیوونست ونمیدونم دقیقا مشکلش چیه چندین باره میبینم چجوری به مد نگاه میکنه انگار واقعا دلش می خواد اونو بکشه ,,

چارلز دستش را روی شانه نت گذاشت

,, آروم باش عزیزم بهتره تو دخالت نکنی ,,

برد لودگی کرد

,,نت دیگه باهات دعوا نمیکنم تو خیلی خشنی یه لحظه ازت ترسیدم ,,

نت سعی کرد نخندد ولی رد لبخند روی صورتش بود 

,, خفه شو برد (رو به ویلیام ادامه داد )بهتره چند لحظه تنهامون بزاری ویل ,,

ویلیام انگشتانم را رها کرد لبخندی برای آرام کردنش به لب آوردم به سمت حیاط رفتیم تمام حیاط را برف گرفته بود روی نیمکت را تمیز کردیم و رویش نشستیم خیس بود ولی اصلا اذیتم نمیکرد نت از سرما بازویم را چسبید آرام زمزمه کردم

,, ممنونم نت تو مثل یه مامان خوب میمونی,,

خندید ,,

ناراحت نباش دخترم اون باربی دیونست  نمیزارم کسی اذیتت کنه,,

خندیدم به جین باربی میگفت واقعا هم به او می آمد کمر باریکش بسیار جذاب بود

,,ناراحت نیستم نت بیشتر از خودم ناراحتم ,, 

,,متوجه شدم چند وقتیه تو خودتی,,

با ناامیدی نالیدم 

,, نت یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟,, 

,,آره عزیزم بپرس ,, 

,,هنوزم دلت می خواد با جاکوب بخوابی؟,, 

,,راستشو بخوای آره,, 

,,پس چارلز چی؟دوسش داری؟,, 

,,بیشتراز اون چیزی که فکرشو بکنی به چارلز اهمیت میدم ولی نمیتونم از فکر جاکوب بیرون بیام این روزا که ناراحته دلم می خواد براش بمیرم  ,, 

,,چطور میتونی هر دوتاشون و بخوای؟,, 

,,داری سرزنشم میکنی؟,, 

,,نه نت ابدا ،منم تو همچین شرایطی قرار گرفتم ,, 

,,چه شرایطی؟,,

با فکر به آن شب و رافائل بدنم به لرزه افتاد

,, تو سردته عزیزم صبر کن برم کلاه و کافشنتو بیارم ,, 

,,نه من ...... ,,

فرصت ادامه حرفم را نداد و به سمت ساختمان دویدتوی فکر بودم چندین روز بود که به رافائل فکر میکردم و آن اتفاق را تقصیر همه چیز می انداختم گاهی میگفتم بخاطر این  است که او یک خوناشام بود که مهارت زیادی در اغوا کردن من داشت گاهی فکر میکردم بخاطر اشتباه خودم بوده که او را با ویلیام اشتباه گرفته بودم ولی خودم هم میدانستم قضیه چیز دیگریست ناگهان صدایی شنیدم ایستادم به سمت درختان یخ زده رفتم

,, کی اونجاست,,

چیزی به سرعت به صورتم برخورد کرد جریان خون را روی صورتم حس کردم و متوجه شدم چیزی مرا به داخل جنگل میکشد یک خون آشام بود از سرعتش و بوی عجیبش می توانستم بفهمم ولی چشمانم چیزی نمیدید موهایش را روی صورتم حس کردم پس زن بود حدود پنج دقیقه به سرعت حرکت میکرد میخواست فاصله یمان را با کالج زیاد کند و احتمالا بعد مرا بکشد صدایش را شنیدم جین بود پس حتما مرا میکشت

,,بالاخره میتونم ازت انتقام بگیرم ,,

به لباسم چنگ انداخته بود و صدای پاره شدن لباسم را شنیدم و مرا روی تنه ی یخ زده ی درختی پرت کرد از لباسم چیزی بجز یک استین و قسمتی از شانه نمانده بود مطمئنا بقیه ی لباس یاسی رنگم در دستانش بود صدای غرشش را شنیدم

,, فکر کردی یه عجوزه میتونه ویلیام و از من بگیره فکر کردی من میزارم؟,,

جیغ میکشید با پایش لگدی به شکمم زد مطمئن بودی یک چیز هایی درون شکمم نابود شده و مطمئنا دنده هایم شکسته بود بادرد نالیدم

,,ویلیام مال منه ,,

همین که این حرف از دهانم بیرون آمد دستم را گرفت طوری فشار داد که صدای شکستنش را شنیدم از روی درد فریاد کشیدم مرا باز هم به سمت درخت دیگری پرت کرد مطمئن بودم صدمه ی زیادی دیده ام تاریک بود و چیزی نمیدیدم من قصد مردن نداشتم آن هم بدست جین سعی کردم آتشی در دست سالمم درست کنم درد داشتم ولی استفاده از جادویم برایم آسان شده بود در دستم آتشی روشن شد دستم شبیه یک مشعل ،آتش را روی انگشتانم پخش میکرد فضا کمی روشن شد روبرویم با پنج قدم ایستاده بود

,, عجوزه ی هرزه ,,

به سمتم آمد ریشه ها دوباره آمدند ولی اینبار خودم اینکار را کرده بودم همانطور که ویلیام گفته بود با فکرم به آن ها دستور میدادم ولی اینبار آنقدر ریشه از زمین بیرون زد که نمیتوانستم آن ها را بشمارم قصد ایستادن داشتم ولی پایم شکسته بود سرم بشدت خونریزی داشت سرم گیج میرفت و ضربان قلبم ضعیف تر میشد میدانستم بقدری خونریزی کرده ام که امکان داشت بیهوش شوم اگر بیهوش میشدم خیلی راحت مرا میکشت یکی از ریشه ها بسمتش رفت و او را به سمت درختی پرت کرد لازم نبود به خود فشار بیاورم فقط کافی بود فکر کنم انگار ریشه ها یکی ازدستانم بودند و از مغزم دستور میگرفتند ناگهان سرم گیج رفت و روی زمین افتادم جین از این فرصت استفاده کرد با نهایت سرعت بسمتم آمد و لگدی به پایم زد صدای شکستن استخوان ران پایم را شنیدم و بی وقفه جبغ کشیدم درد عظیم بود و توانم را گرفت تمام ریشه ها را به سمتش فرستادم و او را روی زمین با ریشه ها محکم نگه داشتم روی زمین افتاده بودم و از درد ناله میکردم و از طرفی سعی در تمرکز کردن داشتم ریشه ها چون زنجیری دورش پیچید جین فهش میداد و یکی پس از دیگری آن ها را میشکست داشت خودش را رها میکرد بیاد محافظم افتادم گردنبندم را با دست شکسته ام بزحمت باز کردم درد وحشتناکی داشت جیغ کشیدم بعد از پنج تپش قلب مار موزامبیک محافظم بسرعت بسمتم آمد به جین اشاره کردم

,, بکشش,,

فقط همین را به مارم گفتم 

مار به سمت جین رفت و هر بار جایی از بدنش را نیش میزد جین جیغ میکشید خوشحال بودم که باعث درد کشیدنش شده ام چون من به طرز وحشتناکی درد میکشیدم سعی میکرد مار را از خود براند ولی ریشه ها مزاحمش بودند داشت کم کم از شر ریشه ها راحت میشد میدانستم اگر خودش را آزاد کند با آن ران آسیب دیده ام قادر به فرار کردن نیستم مدام فهش میداد و میغرید فریاد کشیدم

,, ویلیام تورو میکشه مطمئن باش ,,

غرید

,, فکر می کنی برام مهمه عجوزه ,,

در حال شکستن آخرین ریشه ها بود به یاد حرف ویلیام و نامه ی مادر بزرگم افتادم من قدرت های زیادی داشتم فقط باید از آن ها استفاده می کردم یاد عکسی که در آن کتاب بود افتادم که شبیه یک گردباد بود و شخصی کنار آن گردباد ایستاده بود در حالی که انگشت اشاره اش را میچرخاند سعی کردم تمرکز کنم پس به آن فکر کردم اگر شاخه ها و ریشه ها از مغزم فرمان میگرفتند پس باد و برف هم میتوانستند فرمانبردار مغز من باشند انگشت اشاره ام را بالا بردم و چرخاندم تمرکز کردم و به چیزی که می خواستم اتفاق بیفتد فکر کردم  اول باد کوچکی وزید برف به هوا رفت کم کم باد شدیدتر شد و گردبادی بوجود آمد گردباد به همراه برف شاخه ها رامیشکست و به سمت جین میرفت به مارم دستور دادم

,, برگرد بیا اینجا,,

مار با سرعت زیادی به سمت من برگشت و کنار شانه ام با حالت دفاعی ایستاد گردباد عظیم تر شد و به جین رسید جین فریاد کشید شاخه های بزرگ درخت در بدنش فرو میرفت ولی جین همچنان مقاومت میکرد و به سمتم میامد فریاد کشیدم 

,, فکر کن اگه یکی از شاخه ها توی قلبت فرو بره چی میشه ,,

جین با ترس به من نگاه کرد و با سرعت باورنکردنی بسمت جنگل فرار کرد توانم را از دست داده بودم به محض رفتنش همه برف و شاخه و سنگ وبرگ روی زمین افتاد و همه جا ساکت شد دوباره آتشی در دستم درست کردم  مار محافظم کنارم  بود و هنوز هم در حالت دفاعیش بود و  سرش شبیه یک چادر باز شد


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و هفتم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۴ | 23:59 | نویسنده : مهدی رنجبر |