بشدت درد میکشیدم روی زمین افتاده بودم همه جا برف بود
دستی را روی شانه ام حس کردم و بعد صدای فریاد رافائل را !به سمت صدا نگاه کردم مارم داشت او را نیش میزد فریاد زدم
,, نه نیشش نزن ,,
مار عقب رفت گردنبند را به زحمت دور گردنم بستم دستم بشدت درد میکرد از روی درد جیغ کشیدم مار همان لحظه رفت در دستم آتشی درست کردم رافائل مدام فهش میداد و دستش را فشار میداد بعد از رفتن مار فورا به سمتم آمد
,,چی شده؟ کی این بلارو سرت آورده؟؟,,
صدای ضربان قلبم را به سختی میشنیدم و خوشحال بودم که هنوز بیهوش نشده ام ولی دردی که میکشیدم طاقت فرسا بود نالیدم
,,کار جینه میخواست منو بکشه ,,
,,الان کجاست؟,,
نیشخند زدم راستش به خودم افتخار میکردم من نیمه ساحره بودم و یک خوناشام را شکست دادم البته بیشترین صدمه را خودم دیدم ولی خوب هنوز زنده بودم
,,شکستش دادم فرار کرد ,,
به سر و صورتم نگاه کرد و بعد به پای شکسته ام
,,چقدرم راحت شکستش دادی ,,
خواست مرا در آغوش بگیرد جیغ کشیدم
,,نه نه به من دست نزن همه جام دردناکه و فکر میکنم چند دقیقه ی دیگه بیهوش میشم ,,
,, باید ببرمت اگه اینجا بمونی میمیری ,,
,,نباید به من دست بزنی رافائل دردش به اندازه کافی وحشتناک هست ,,
بشدت ناله میکردم تنفسم نامنظم بود
ایستاد به دور و اطرافش نگاه کرد سردرگم بود ناگهان کنارم ایستاد شنلش را در آورد و زیر سرم گذاشت به من نزدیک تر شد ناگهان نیش هایش بیرون آمدند از ترس تکان خوردم یاد همان شب افتادم که ازرانم نوشیده بود با ترس به صورتش نگاه کردم با دلخوری زمزمه کرد
,,نمیدونم چرا انقدر بوی خوبی میدی مدی ولی قبلا هم گفتم من هیولا نیستم و انقدر سنم زیاد هست که بتونم خودمو کنترل کنم پس اینجوری با ترس نگاهم نکن این اذیتم میکنه ,,
همان لحظه مچ دستش را گزید و به دهانم نزدیک کرد
,,بنوش,,
بیشتر از آن درد داشتم که مخالفت کنم با تشکر نگاهش کردم
,, تا زخمم بسته نشده بنوش بعدا میتونی از من تشکر کنی ,,
مچش را روی لب هایم گذاشت خونش را نوشیدم آتشی که در دستم درست کرده بودم خاموش شد شاید بخاطر اینکه از مزه اش تمرکزم را از دست دادم بوی خوبی داشت همان بویی که خون ویلیام میداد ولی خون او مزه ی غلیظ تری داشت مزه اش تند تر از خون ویلیام بود و هر چه مینوشیدم آنقدر نعشه ام کرده بود که دلم می خواست بیشتر بنوشم درست شبیه شراب گران گوارا بود دستش را به دهانم بیشتر فشردم تا خون بیشتری بنوشم
,,فکر کنم داری منو میکشی مدی خیلی خون ازم گرفتی ,,
باشنیدن حرفش مچش را رها کردم نوشیدن خونش طوری مرا در خلسه فرو برد که نمیدانستم چند دقیقه است که مشغول نوشیدن بودم
,, اوه رافائل متاسفم ،حالت خوبه؟ اصلا نفهمیدم چقدر نوشیدم ,,
,, میفهمم مهم نیست من خوبم، و اگه اجازه بدی منم کمی تغذیه کنم ,,
و بدون اینکه بفهمم منظورش چیست درست مثل ویلیام مشغول نوشیدن خون از روی پوستم شد مثل اینکه این قرار بود تبدیل به یک عادت شود دردم بسرعت کم میشد باورم نمیشد آن قدر زود درد داشت از بدنم میرفت صدای رافائل را شنیدم
,, نمیدونم چرا انقدر بوی خونت خوبه واقعا سخته بتونم خودمو کنترل کنم,,
برای این حرفش چیزی نداشتم که بگویم بیاد مار محافظم افتادم
,, تو حالت خوبه؟ اون مار نیشت زد ,,
زبانش را از روی پوست صورتم برداشت و با همان لبخند های مخصوص خودش نگاهم کرد صورتش درست جلوی صورتم بود و وقتی در چشمانم نکاه کرد چشمانش با چند سانت فاصله جلوی چشمانم قرار داشت
,, نکنه نگرانم شدی؟,,
از نزدیکیش ناراحت بودم چشمانم را بستم
,, شاید هم چون جونتو نجات دادم اینو میگی ,,
چشمانم را باز کردم و نالیدم
,, با دفعه ی قبل که میخواستی منو بکشی بی حساب شدیم ,,
خندید و زبانش را روی صورتم و قسمتی از لب هایم کشید ناخوداگاه دستم به سمت موهایش رفت میتوانستم از لب هایش که روی پوستم بود بفهمم که لبخند میزد خونم را از صورتم پاک کرد و به سمت گلویم رفت و نگاهش به س.ی.ن.ه ام افتاد
,,حتی وقتی زخمی شدی میشه اغوات کرد ,,
به سینه ام اشاره کرد و سر خوشانه خندید دستم را از موهایش برداشتم و غریدم
,, بسه برو کنار ,,
با پایم قصد داشتم عقب برانمش که از دردی که روی پایم حس کردم تازه بیاد آوردم پایم شکسته و جیغ کشیدم وقتی بیحرکت بودم دردش قابل تحمل تر بود
,, آروم باش عزیزم تو خیلی از من خون گرفتی باید تغذیه کنم و کاریت ندارم عادت ندارم انسان های زخمی و اغوا کنم ,,
به لیسیدن خون از روی پوستم ادامه داد زبانش را از روی لباس زیرم روی سی.نه ام کشید مطمئن بودم آنجا خونی ریخته نشده بود ، توضیح داد
,, فقط تغذیه کردن من نیست زبونم زخماتو درمان میکنه ,,
,, ولی نه از روی لباس,,
خندید
,,اونو برای دل خودم لیسیدم ،صبر کن شلوارتو دربیارم پات بدجوری خونریزی داره میدونی که نوشیدن خون و از رون پات خیلی دوست دارم ,,
,,برو گمشو رافائل بزار خونریزی داشته باشه ,,
,,من هنوز از خونت می خوام مد ،مزشو دوست دارم ,,
زبانش را روی لب و نیش هایی که بیرون زده بود کشید و زمزمه کرد
,, چند روزی بود که از دستم فرار میکردی مدیس سانچز ،میشه بپرسم چرا؟نکنه میترسیدی بازم اغوا بشی؟,,
غریدم
,, تو منو اغوا نمیکنی رافائل ,,
مشغول پاره کردن شلوارم شد بهر حال آنقدر خونی و پاره شده بود که دیگرقادر به پوشیدنش نبودم زبانش را روی ران پایم همان جا که شکسته بود و به شدت زخمی شده بود کشید خونریزی سرم کاملا قطع شده بود درددستم قابل تحمل تر شد ولی پایم همچنان دردناک بود رافائل زبانش را به سمت بالاترازران پایم برد و روی لباس زیرم کشید خودرا کنار کشیدم
,,مطمئنی اغوات نمیکنم ؟,,
لبخند هوس انگیزی برویم پاشید با دست سالمم سرش را کنار زدم
,,تمومش کن رافائل ,,
بدون اینکه بدنش به بدن دردناکم برخورد کند سرش از پاهایم بالا آمد و جلوی صورتم متوقف شد به نحوی بدون اینکه بدنش بدنم را لمس کند رویم خیمه زده بود
,,چیو تموم کنم مدی؟,,
ساکت بودم و از نزدیکی و بویش بشدت گیج شده بودم و فقط به چشمانش نگاه میکردم بویش به حدی خوب بود که تمرکزم را از دست دادم و آتش دستانم خاموش شد باورم نمیشد تا آن حد عشقبازی کردن با او را میخواستم
,,از اینکه باهات تنها باشم اونم تو تاریکی و خیلی دوست دارم ,,
این را با لحنی گفت که به گریه افتادم گریه ام از ترس یا درد نبود صدایش آنقدر ه.و.س انگیز بود که از اینکه همین حالا نمیتوانستم با او باشم به گریه افتادم رافائل ترسید
,, چی شد مدی؟ ترسیدی؟ من شوخی کردم مد قسم می خورم فقط میخواستم یکم اذیتت کنم واقعا فکر میکنی چون تاریکه میتونم اذیتت کنم ؟ ,,
با گریه زمزمه کردم
,, نه... نه نترسیدم ,,
گیج بود سعی کردم آتش دستم را روشن کنم ولی نتوانستم تلفن همراهش را بیرون آورد و چراغ قوه اش را روشن کرد
,, پس چی شد ؟ درد داری ؟ حرف بزن مد چرا داری گریه می کنی ؟,,
از دیدن صورت نگرانش متعجب بودم و بدون اطلاع مرا در آغوش گرفت سعی میکرد فشاری به من وارد نشود ولی آغوشش گریه ام را بیشتر کرد
,, مد من چیکار کنم آروم بشی باور کن تو کل زندگیم کسی و آروم نکردم حرف بزن مد ,,
با گریه نالیدم
,, فقط ازم فاصله بگیر رافائل ,,
کمی از من فاصله گرفت و متفکر به من نگاه کرد چند لحظه فکر کرد و بعد آنچنان خندید که ترسیدم مطمئنا فهمیده بود آن خوناشام نفرت انگیز هر چه که به من مربوط میشد را میفهمید همان لحظه صدای ویلیام را شنیدم صدایش از دور شنیده میشد پس بالاخره آمده بود صدایش کردم رافائل کنارم نشست و زمزمه کرد
,, خروس بی محل,,
بعد از چند ثانیه ویلیام کنارم بود
,, چه بلایی سرت اومده ,,
این را با فریاد گفت و بسمت رافائل غرش کرد بالاخره آتش رادر دستانم درست کردم
,, نه ویل کار اون نیست راف کمکم کرد ,,
به سمتم آمد
,,حالت خوبه مد؟,,
,,الان خوبم ویلیام ,,
,,چه اتفاقی افتاده؟؟,,
,, متوجه نشدی که تو دردسر افتادم؟؟؟؟؟!,,
,,بعد از اینکه با نت رفتی منم رفتم پیش کامیلا تا درباره رفتار جین باهاش حرف بزنم که احساس درد کردم فهمیدم اتفاقی برات افتاده داشتم میومدم دنبالت که تو جنگل جین و با وضع وحشتناکی دیدم تموم بدنش چوب و شاخه فرو رفته بود هر چی ازش میپرسیدم چیزی بهم نمیگفت منم فکر کردم دردی که حس کردم بخاطر اونه آخه ما از خون هم نوشیدیم بعدم با کمک کامیلا همه شاخه ها رو در آوردیم خیلی زخمی شده بود آخه چوب بدجوری مارو زخمی میکنه اونم یه خون آشام جوونه ممکن بود چوب توی قلبش بره و بمیره بعدم که نت بهم گفت با تو توی حیاط بوده و چند دقیقس که پیدات نمیکنه منم سریع اومدم بوی خونت و حس کردم خدا میدونه چقدر ترسیدم ,,
,, خوبه پس توام کم زخمیش نکردی ,,
این را رافائل با خنده گفت ،واقعا من آنکار را کرده بودم ؟فضا تاریک بود و آتش دستانم بخوبی اجازه دیدن به من نمیداد متوجه نبودم تا چه اندازه زخمی اش کرده بودم و واقعا خوشحال بودم که به او صدمه زده ام
,,منظورت چیه راف؟,,
,,جین با مد اینکارو کرده و البته حالش حالا خوبه چون از خون من نوشیده، مد آسیب زیادی دیده بود ,,
ویلیام بجای اینکه از کار جین ناراحت شود چنان فریادی زد که لرزیدم
,,تو به مدی خون دادی ؟( به پوستم نگاه کرد که مطمئنا جای زبان رافائل روی آن مانده بود ) و خونشو نوشیدی؟ ,,
غرش بلندی از گلویش بیرون آمد و به حالت حمله در آمد درست مثل یک شیر ،رافائل با خونسردی و کمی تمسخر گفت
,,اون داشت میمرد ویلیام نمیتونستم منتظر بمونم که شاید تو از اون خواهرت دست بکشی و بیای و همونطور که میدونی سن من از تو بیشتره و باعث میشه اون زودتر خوب بشه و درباره ی اینکه خونشو نوشیدم ، خونریزیش شدید بود و خودتم میدونی بوی خون مدیس فوق العادس همین که با اینهمه خون وسوسه نشدم و دندونام و تو گردنش فرو نکردم و همه خونشو ننوشیدم باید از من متشکر باشی نمیدونم چرا فراموش می کنی من یه خوناشامم نه یه گیاه خوار ,,
ویلیام با حرف هایش کمی آرامتر شد متعجب بودم بااینکه رافائل از ویلیام قویتر بود ولی هر بار که ویلیام تند برخورد میکرد او با آرامش جوابش را میداد رافائل این را گفت تلفن همراه و شنلش را از روی زمین برداشت و به سمت قسمت تاریک حرکت کرد و مثل اینکه ویلیام تازه مرا بیادش آورد آرام مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید اصلا دردی حس نمیکردم ویلیام صورتش در هم رفته بود و با خشم زمزمه کرد
,,امشب حسابتو میرسم جین فقط صبر کن ,,
بسرعت در جنگل حرکت میکرد و از خشم میلرزید به عمارت کامیلا رفت و بدون اطلاع وارد شد و مرا روی مبل گذاشت خجالت زده بودم چون فقط لباس زیر به تن داشتم و آن هم خونی و خیس و کثیف بود ویلیام ابدا حواسش به من نبود و از خشم میلرزید دستانم را دور خودم جمع کردم کامیلا و اندرو دو طرف جین نشسته بودند رافائل هم کنار آن ها ایستاده بود رفتار همشان مشخص میکرد که رافائل از قبل به آن ها خبر داده همشان در حال آماده باش بودند به محض اینکه ویلیام مرا روی مبل گذاشت به سمت جین حرکت کرد حرکتشان به حدی سریع بود که نمیتوانستم بدرستی بفهمم که چکاری انجام میدهند ولی چیزی که در دید محدودم بود این بود که ویلیام، کامیلا و اندرو را به زحمت کنار میزد تا به جین برسد
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل بیست و هشتم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
