اتفاقی که بین من و رافائل افتاده بود برایم مثل یک خواب بود خودم هم باور نمیکردم این اشتباه بزرگ را کرده باشم فقط وقتی به آن خاطره فکر میکردم و آن را چون واقعیت میدیدم بطوری که حسی شبیه یک معتاد در حال ترک به من دست میداد می فهمیدم که خواب نبوده ،بعد از آن روز سعی کردم فاصلیمان را حفظ کنم رافائل هم به این حسم احترام میگذاشت فهمیده بود تا چه اندازه آزار دیده ام حتی گاهی فکر میکردم خودش هم بسیار ناراحت است ولی وقتی از ناراحتی اش پرسیدم فقط یک جمله گفت
,,ناراحتم چون انقدر تو خودتی که نمیتونم سر به سرت بزارم ,,
چیز بیشتری از کسی مثل رافائل در نمیامد در این چند روز متوجه شدم هر کجا که میرفتم چند خوناشام مواظبم بودند اینکه چندین بادیگارد غول پیکر داشته باشم آنقدر ها هم جذاب نبود نمیدانم چندروز فاصله یمان را حفظ کردیم تا بالاخره شب ششم ویلیام برگشت غروب روز ششم بود که اندرو از من خواست تا راس ساعت 10در عمارت با او ملاقات کنم وقتی به آنجا رفتم رافائل روبروی اندرو نشسته بود با کمی فاصله کنار رافائل نشستم
,,کامیلا زنگ زد گفتن ساعت ده میرسن ,,
خوشحال بودم و کمی نگران اندرو مشکوکانه نگاهم کرد
,,انگار اتفاقی افتاده مدیس می خوای باهم صحبت کنیم ؟,,
همان لحظه صدای ترمز ماشین و بعد از حدود پنج ثانیه صدای باز شدن در عمارت را شنیدم وقتی کامیلا ویلیام و جین وارد شدند به سمت ویلیام رفتم هنوز یک قدم برنداشته بودم که ویلیام در آغوشم بود مرا روی هوا چرخاند نالیدم
,,اوه عزیزم دلم برات تنگ شده بود ,,
,,خدای من انگار سال هاست که ندیدمت ,,
متوجه شدم که مرا میبویید و بسرعت نفس میکشید مرا روی زمین گذاشت و مرا بوسید و بوسید و بوسید به گریه افتادم نمیدانستم از دلتنگی بود یا .....
به کامیلا خوش آمد گفتم و به جین ابدا نگاه نکردم کامیلا و اندرو دیوانه وار یکدیگر را میبوسیدند ویلیام بلند خندید وقتی بوسه های طولانیشان تمام شد همه روی مبل نشستیم بیصبرانه منتظر بودم تا بدانم چه اتفاقی افتاد
,,خب بالاخره متوجه شدین اون ساحره کی بود ؟,,
ویلیام سرش را تکان داد کامیلا با ناامیدی زمزمه کرد
,,چند روز قرار میزاشت و سر قرار نمیومد ,,
,,با اینهمه قدرتش یعنی میترسید براش نقشه ای داشته باشین؟,,
,,نه عزیزم انگار از بازی کردن خوشش میاد اون یه حروم زاده ی به تمام معناست ,,
رافائل صدای دلخوری در آورد واقعا نمیدانستم چه دلیلی داشت که او آنقدر از آن پست فطرت دفاع میکرد
,,پس چی شد؟ بالاخره دیدینش؟,,
,,آره دیدیمش و اسم اون ساحره رو داد ولی با هیچکدوم از دانشجو هامون یکی نیست ,,
,,شاید مدارک جعلی برای خودش درست کرده ,,
ویلیام زمزمه کرد
,,آره کاری که همه ی ما خون آشام ها میکنیم هر پنجاه سال مدارک جعلی برای خودمون درست میکنیم اونم مطمئنا سنش کم نیست ,,
,,لنس خودش می خواست بیاد و اون ساحره رو شکار کنه میگفت ما قدرتشو نداریم که اون ساحره رو از بین ببریم ولی ویلیام قبول نکرد و گفت که خودمون می خواییم اونو شکار کنیم میترسید تورو تو دردسر بندازه ,,
,,اینم یکی دیگه از حماقت های ویلیامه اگه اون میومد خودش اون عجوزه رو شکار میکرد و ما دیگه مشکلی نداشتیم ,,
این را جین با نفرت گفت و بعد از چند ثانیه ادامه داد
,,ولی اصلا لنس جوری که فکر می کردم نیست ,,
با حالتی سوالی نگاهش کردیم
,,اون ... خیلی شیرین بود و همینطور خیلی جذاب بیشتر شبیه جوون های 20ساله بود باورم نمیشه اون اینهمه قدرت داشته باشه من که خیلی ازش خوشم اومد ,,
ویلیام پوزخند صدا داری زد ،جین رو به ویلیام چشمانش را باریک کرد
,,تو نمیخوای به دوست دخترت بگی که چه اتفاقی افتاده؟؟,,
کامیلا و ویلیام با هم گفتند
,,خفه شو جین ,,
کامیلا آرام تر زمزمه کرد
,,بزار برای بعد از گرفتن اون قاتل مطمئنا الان اصلا لازم نیست مدی چیزی بدونه,,
,,چه اتفاقی افتاده؟,,
این را من با اضطراب گفتم
,,چندروز صبر کن عزیزم بهت میگم ،نمیخوام الان ناراحتت کنم ولی از همین حالا میگم متاسفم ,,
نمیدانستم چه شده ولی حس خوبی نداشتم ولی این را میدانستم که ابدا چیزی به من نمیگفتند جین لبخند تهوع آوری روی صورتش بود ویلیام دستم را گرفت
,,بهتره بریم ،دلم برات تنگ شده می خوام حسابی بغلت کنم ,,
خندید ،به رافائل نگاه کوتاهی انداختم نگاهش روی دست های جفت شدیمان مانده بود و روی لب هایش خبری از لبخند تمسخر آمیز همیشگی اش نبود با دستپاچگی گفت
,,پس تکلیف اون قاتل چیه؟دو روز دیگه کریسمسه ،جون کامیلا و اندرو همینطور مدی تو خطره ,,
کامیلا گفت
,,نه رافائل جون مدیس توی خطر نیست ،لنس گفت ساحره ها هیچ وقت به همدیگه صدمه نمیزنن حتی اگه بدترین کارو کرده باشن اگه همچین کاری کنن بقیه ی ساحره ها اونو مجازات میکنن و فکر میکنم مجازاتشون غیر از مرگ چیز دیگه ای نمیتونه باشه ساحره ها یه حالت زنجیره وار و تلپاتی دارن اگه اتفاقی برای یکی از ساحره ها بیفته بقیشون میفهمن ,,
ویلیام ادامه داد
,,درباره ی اینکه بی سر و صدا میکشه و میره هم گفت ساحره ها جادویی برای نامرئی شدن دارن که برای این جادو به آب مقدس نیازه و وردی که خودشم نمیدونست چیه ولی میگفت این ورد یه مشکلی داره اونم اینه که اگه آب مقدس روی اون ساحره بریزیم دوباره میتونیم اونو ببینیم ,,
,,این احمقانست آخه چجوری ببینیمش تا بتونیم آب مقدس روش بریزیم از طرفی اصلا از کجا متوجه بشیم که همین الان اون اینجا نیست؟,,
کامیلا نالید
,, میبینی که ما هم نمیدونیم و یجورایی سفرمون بی ثمر بود ,,
جین با لبخند نفرت انگیزی روی صورتش زمزمه کرد
,,اونقدر ها هم بی ثمر نبود ,,
و به ویلیام نگاه کرد بی توجه رو به ویلیام گفتم
,,چجوری بدون اینکه صدایی تولید کنه چهار نفر و کشته ؟ درباره ی این چیزی نگفت؟,,
,,اینم یه ورد دیگست مدی ولی لنس مطمئن نبود چیه,,
,,لنس این چیزا رو از کجا میدونه؟؟؟ ,,
رافائل زمزمه کرد
,, اون برای خودش جادوگر داره ساحره هایی که باهاش همکاری میکنن ساحره هایی که از نگاه بقیه ی ساحره ها نفرین شده هستن لنس اونارو تبدیل کرده اونها دورگن هم قدرت ساحره ها رو دارن هم قدرت خون آشام ها رو همینطور ضعف های هر دو گروه رو ! ,,
,,اوه ,,
,, یعنی اون هارو هم میشه با آتش کشت هم با میخ چوبی؟یعنی اون ساحره ها ،ساحره های دیگه رو میکشن؟ آخه چرا؟,,
,,بله اون ها قدرت های زیادی دارن ولی ضعف هاشون هم کم نیست ،واقعا فکر میکنی چجوری لنس میتونه یه جادوگرو بکشه هر چندقوی باشه ،ساحره ها حقه هایی دارن که لنس از همشون خبر داره ,,
ویلیام دستم را محکمتر گرفت
,,بیا بریم مد,,
به صورتش نگاه کردم بیقرار بود رنگش پریده بود و چشمانش فقط لب هایم رامیدید اندرو خندید رافائل اخم کرد و بیرون رفت جین فهش بدی داد و کامیلا نگران بود بسیار نگران !
به سمت خانه میرفتیم من در آغوشش بودم و ویلیام بیصبرانه مرا میبوسید مرا روی تخت نشاند پیراهنش رادر آورد و کنار پایم زانو زد و مچ پایم را بوسید
,,دلم برات تنگ شده بود شیرینم ,,
با پایم آرام به سینه اش فشار آوردم و او را روی زمین انداختم و روی پاهایش نشستم سینه و گردنش را بوسیدم
,,انگار از آخرین باری که بوسیدمت سال ها میگزره ,,
از همیشه هیجان زده تر بودم ولی چیزی را نشکستم لبانش را به دندان گرفتم آه کشید ،بوی بدنش عوض شده بود حتما آب و هوا روی بویش تاثیر میگذاشت تمام شب را با هم گزراندیم و از اتفاق هایی که برایش افتاده بود برایم تعریف کرد من باید حتما به او میگفتم این چیزی نبود که با مخفی کردنش سعی داشتم تا این رابطه را حفظ کنم ولی باید تا کریسمس صبر میکردم .
فردای آن روز لحظه ای دستانم را رها نکرد در سالن اصلی غوغایی بود اکثر دانشجو ها رفته بودند و اندک کسانی که ماندندمشغول تزیین سالن بودند بهمراه نت جرالد برد ونسا و جیمز و ویلیام درخت کریسمس را تزیین کردیم رافائل عصبی بود و مدام میامد یکی از دختران را با خود میبرد و خوب میدانستم که آنها را کجا میبرد و وقتی به نت نزدیک شد نتوانستم جلوی عصبانیتم را بگیرم بسمت نت و رافائل که مشغول حرف زدن بودند رفتم نت کاملا در چشمانش غرق شده بود و هر چه که او میگفت آرام فقط سرش را تکان میداد دست نت را فشار دادم تا حواسش را پرت کنم درست جلوی صورتش ایستادم و به چشمانش نگاه کردم
,,نت برو پیش چارلز اون کارت داره ,,
,,ولی باید با رافائل برم ,,
,,نه تو با اون نمیری من با رافائل کار دارم و ازت میخوام تو بری پیش چارلز ,,
,,نه باید هر چی که رافائل میگه رو انجام بدم ,,
با حرص به رافائل نگاه کردم بی حوصله زمزمه کرد
,,برو پیش چارلز نت,,
سرش را با گیجی تکان داد و رفت دست رافائل را گرفتم و او را به حیاط بردم و با خشم به سمت رافائل برگشتم آرام غریدم
,, نکنه می خوای خودتو تو خون غرق کنی از اول شب تا حالا پنج تا دختر و بردی نمیتونی خون نت و بنوشی ,,
دوباره همان قیافه تمسخر آمیزش را گرفت
,,من نمی خواستم از خونشون بنوشم دوشیزه مدیس سانچز ,,
,,پس می خواستی باهاش چکار کنی تو داشتی طلسمش میکردی من دیدم ,,
,,واقعا می خوای بدونی می خوام باهاش چکار کنم؟,,
,,معلومه اون دوست منه ,,
,,میخواستم ببرمش روی تختم و باهاش بخوابم ,,
با گفتن همان یک جمله مات نگاهش کردم
,,این احمقانس,,
,,و چرا باید احمقانه باشه؟؟؟ نکنه حسودی میکنی,,
این را با لحنی گفت که انگار خودش جواب سوالش را میدانست
,,نه راف ولی... تو نمیتونی ...اون دوست پسر داره ... آخه پنج تا دختر؟ تو یه شب؟,,
همان لبخند هوس انگیزش به لب هایش برگشت
,, من باید برای تو توضیح بدم که دلم می خواد تو یه شب با چند تا دختر بخوابم؟نکنه به قدرت من شک داری؟,,
کمی گیج بودم
,,نه ولی ...,,
حرفم را برید و با خشمی که نمیفهمیدم زمزمه کرد
,, من تو کار تو دخالت نمیکنم توام تو کارم دخالت نکن یادم نمیاد ازت پرسیده باشم چرا تمام شب گذشته ویلیام لای پاهات بود ...,,
بی اراده دستم روی صورتش نشست همان لحظه پشیمان شدم ولی آن اتفاق افتاده بود من رافائل رازده بودم
,,تو حق نداری ... حق نداری ..,,
به گریه افتادم آرام شد مطمئنا سیلیه من برای او هیچ دردی نداشت با دیدن اشک هایم کمی مستاصل شد و نالید
,,متاسفم مد ,,
و به اندازه یک نفس او دیگر نبود به سالن رفتم ویلیام کنار نت و برد آواز می خواند چشمانم را بستم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم آن شب را در عمارت پرکینز ها ماندم ولی خبری از رافائل نبود و جین را هم به خانه اش فرستاده بودند تا بعد از کریسمس برگردد می خواستند او رااز خطر دور کنند کمی عجیب بود هیچکداممان تا صبح نخوابیدیم از خودم متعجب بودم که چطور دستان کامیلا را گرفته ام و سرش را روی شانه ام گذاشته ام و نوازشش میکردم او صد ها سال سن داشت و من او را چون کودکی دلداری میدادم ساعت هشت صبح بود که در آغوش کامیلا به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم ساعت5بعد از ظهر بود و کسی کنارم نبود و من در اتاق خوابی نا آشنا بودم حتما بعد از اینکه به خواب رفته بودم مرا به اینجا آوردند از اتاق بیرون رفتم در سالن هم کسی نبود به ساختمان کالج رفتم تزیینات تمام شده بود اندرو ویلیام و کامیلا را در دفتر مدیریت پیدا کردم به محض وارد شدنم ویلیام گفت
,,حاضر شو برسونمت کلبه ,,
,,داری شوخی میکنی؟ من نمیتونم کامیلارو تنها بزارم نکنه عقلتو از دست دادی,,
کامیلا آرام بود
,,مدیس حق با ویلیامه بهتره نگران تو نباشیم توی کلبه جات امنه اندرو و ویلیام منو تنها نمیزارن ,,
موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و دوم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
