درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

 این فصل پایانی هستش و لطفا حتما نظر بدین و توی دو سه خط بگین چطوری بوده حتی اگه تا حالا یه بار هم نظر ندادین


 

 

 فصل35 اعتراف 

 

بعد از کمی فکر کردن کامیلا نالید 

,,کارت خیلی عالی بود مدیس  تو خیلی شجاعت بخرج دادی اگه تو نبودی حالا همه ی ما مرده بودیم کاملا مشخصه که تورو دست کم گرفتیم ,,

رافائل با حالت مسخره ای زمزمه کرد 

,, مدیس ابر قهرمان ,,

به شانه اش کوبیدم از درد نالید 

,,خدای من  متاسفم ،متاسفم ،خیلی دردداره؟,,

,,خودت چی فکر میکنی؟  این وحشتناکه ,,

ویلیام بسختی حرف زد 

,, تو حالت خوبه؟ ,,

به صورتم که توسط چنگ های رناتا زخمی شده بود اشاره کرد 

,,من خوبم ویل  متاسفم نمیتونستم زودتر کمکتون کنم فکر میکردم اون گلوله های اسیدی منو میکشه ,,

ویل سعی کرد دستم را لمس کند خودم انگشتانش را نوازش کردم رافائل زمزمه کرد 

,,ولی بعدش با اینکه میدونستی ممکنه بمیری کمکمون کردی ,,

ویلیام گفت:

,,تو خیلی بهمون کمک کردی مدی ما بهت مدیونیم چطوری تونستی ببینیش اصلا چرا برگشتی ,,

رافائل جوابش را داد 

,,اون اصلا به کلبه نرفت  ویلیام کاملا مشخصه که مدی هیچوقت به حرف هیچکس گوش نمیده البته اینبار به نفعمون شد از من خواست که با هم بریم کلیسااز پدر یه سوالاتی پرسید  آب مقدس و گرفتیم ولی یدفعه مدی یه چیزی دید فکر میکنم میتونه آینده رو ببینه باید قیافشو میدیدی  چشم هاش میدرخشید   انگار توی سرش یه شمع روشن بود و از چشم هاش نورش بیرون میزد شبیه کدوی هالوین شده بود  بعدم رفت کلبه و کتابش و برداشت و از زیرزمین  اومدیم اینجا  دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاد،  مدی کتاب و دید و یهو نمیدونم چی شد ولی مدیس میدونست که کاررناتاست ,,

کامیلا زمزمه کرد 

,,اون یه ساحره رو کشته این خلاف قانونشونه ممکنه بیان دنبالش ,,

,, اون یه نیمه ساحرست پس قانونشون شامل حالش نمیشه و من نمیزارم اتفاقی براش بیفته ,,

سرم را پایین انداختم و کتاب را به سینه ام فشردم  زخمشان بکندی درمان میشد ولی  میتوانستم خون و گوشت ریخته شده روی زمین را ببینم لباس هایشان به کلی نابود شده بود  ویلیام هنوز هم حالت صورتش افتضاح بنظر میرسید  ویلیام زمزمه کرد 

,,بهتره زخمتو ببندی مدی  صورتت خونریزی داره ,,

نگاه هر چهار خوناشام به صورتم بود  نیش هایشان را دیدم که بیرون آمد رافائل پره های بینی اش گشاد شد  ایستاد از ترس من هم بسرعت ایستادم   بسمتم آمد  دو قدم به عقب برداشتم ویلیام غرید 

,,رافائل نفس نکش اون مدیسه نمیتونی خونشو بنوشی ,,

رافائل بسرعت نفسش را حبس کرد و با صدای نا صافی زمزمه کرد 

,,من باید تغذیه کنم ,,

و رفت

,,ما هم باید بریم ،ویل بهتره الان کنار  مدی نباشی  ممکنه بهش صدمه بزنی  تو قدرتت و از دست دادی  برای اینکه زخم هات خوب بشه باید تغذیه کنی ,,

ویلیام با حالتی پرسشی نگاهم کرد

,,مدی؟,,

,,برو ویلیام  درک میکنم منم میرم کلبه ,,

,,سویچم روی ماشینه ,,

بسرعت رفت  اصلا دلم نمیخاست بدانم  قرار است از چه کسی تغذیه کند از بوی  تهوع آور آنجا  به ناله افتادم   عمارت خالی بود و فقط من مانده بودم و خاکستر  رناتا   کنار خاکستر ایستادم  و زمزمه کردم 

,,متاسفم رناتا ،متاسفم ,,

اشک هایم روی خاکسترش ریخت

 یک ساعت بعد در کلبه بودم  و فکر می کردم  به این روز ها به امشب به کسی که کشته بودم  به کار هایی که کرده بودم  باید با ویلیام حرف میزدم   شروع کردم به جمع کردن وسایلم  هر چه که فکر میکردم باید با خود ببرم را در چمدانم ریختم  .

 

 

آهنگ ملایمی پخش میشد و منو ویلیام وسط  اتاق نشیمن کلبه ی کوچکم در حال رقص بودیم قول داده بود تا بعد از کریسمس جشن بگیریم می خواستم به او بگویم باید میگفتم،  شامم را او آماده کرده بود من میخوردم و او  فقط نگاه میکرد  و بعد از من تقاضای رقص کرد و من با کمال میل پذیرفتم  مطمئنا اولین وآخرین رقصمان بود در آغوشش بودم و آرام تکان می خوردیم  سرم روی سینه اش بود نفس عمیقی کشیدم شاید این آخرین بار بود که بوی فوق العاده اش  را حس می کردم  دستم را به سمت پشتش لغزاندم و پشتش را فشردم تا بیشتر از آن هم به او نزدیک شوم سرم را از روی سینه اش بالا آورد تا به صورتم نگاه کند صورتش حالت عجیبی داشت لبم را به دهان گرفت  مزه ی دهانش شگفت انگیز بود بعد از چندین دقیقه با بی میلی سرش برداشت میدانستم حالا بیشتر از یک بوسه می خواست ولی از طعم صدایش میفهمیدم که عصبی بود همچنان لب هایش را میخواستم 

نمیدانستم این آخرین باری بود که طعم لب هایش را حس میکردم یا نه 

,,باورم نمیشه از اینهمه اتفاق گذشتیم ,,

صدایش ناصاف بود و میلرزید 

,, آره گذشتیم ,,

صدای من هم  فرقی با او نداشت

,,متاسفم بخاطر ما مجبور شدی رناتا رو بکشی

فقط نگاهش کردم یاداوریش فقط باعث میشد بالا بیاورم 

با نگرانی زمزمه کرد 

,,باید یه چیز مهمی و بهت بگم مدی ,,

حالت صورتش کاملا  جدی بود دستش را گرفتم و  روی کاناپه نشستم  کنارم نشست

,,فکر کنم منم باید یه چیزی بهت بگم ،... شاید هم سه چیز ,,

,,باشه  اول تو بگو ,,

,,بهتره تو اول بگی شاید منم جراتش و پیدا کنم ,,

آه کشید و با اضطراب به من نگاه کرد 

,,نمی خوام کارم و توجیح کنم یا مقدمه چینی کنم  کارم انقدر بد بوده که  هیچی توجیحش نمیکنه   مدیس .. من ... آممم ...منو ... یعنی ما ...,,

سکوت کردم تا کلماتش را کنار هم بچیند 

,,من توی هتل ... وقتی سفر بودیم  ما ..یعنی من و جین ... ما با هم ...خوابیدیم ,,

مطمئنا این چیزی نبود که فکر میکردم ممکن بود بشنوم این را گفت و با اضطراب نگاهم کرد   قبل از اینکه چیزی بگویم شروع کرد  پشت سر هم حرف زدن 

,,مدی منو جین خون رد و بدل میکردیم  و از لحاظ فیزیکی به هم جذب میشیم  من نتونستم خودمو کنترل کنم  متاسفم مد واقعا متاسفم ولی قسم میخورم هیچ احساسی نبود من خیلی پشیمونم قسم می خورم اگه منو ببخشی دیگه این اتفاق نیفته از اینجا میریم  ,,

,,ویل الان فکر میکنم .. راحتتر میتونم بهت بگم اومم راحت تر میتونی درکم کنی ,,

کمی سکوت کردم و سعی کردم آرام باشم  با لکنت ادامه دادم 

,,اون شبی که رافائل به من حمله کرده بود وقتی که بیهوش شدم بهم خون داد من از خونش نوشیده بودم و به طرز عجیبی به طرفش جذب میشدم  بعد از اون شب هم که دوباره با خونش جونمو نجات داد  ...,,

حرفم را قطع کرد و با صدای شکسته ای نالید 

,,باهاش خوابیدی,,

سرم را بنشانه ی تایید تکان دادم  به چشمانش نگاه کردم به انگشتان دستم   که روی رانش بود نگاه میکرد 

,,چند بار باهاش خوابیدی ؟,,

,,عملا یبار ... متاسفم ویل میدونم چقدر ازم ناامید و متنفر شدی ولی من سعی خودمو کردم  ولی خیلی سخت بود میدونم شبیه یه هرزه بنظر میرسم متاسفم ... متاسفم ,,

از روی کاناپه بلند شد و کنارپایم زانو زد 

,,من هیچوقت ازت متنفر نمیشم مد  من میفهمم ،هیچوقت فکر نمیکنم  که تو یه هرزه ای همه ی اینا بخاطر خونه ,,

,,جفتمون تو یه رابطه ی دیگه گیر افتادیم ویل نمیتونیم ازش فرار کنیم ,,

حرفم را قطع کرد 

,,این حرف و نزن  ما میتونیم از اینجا بریم از هر دوشون فاصله میگیریم (با اضطراب ادامه داد )دومین چیزی که می خواستی بهم بگی چی بود ؟,,

,,می خوام باهات بهم بزنم ,,

با بهت نالید 

,,این کار و نکن مد ما میتونیم ,,

حرفش را بریدم 

,,و سومین چیزی که می خواستم  بگم اینه که فردا از اینجا میرم  می خوام برم مکزیک,,

,,تو نمیتونی اینکارو باهام بکنی ,,

صدایش ملتمس و رنجور بود بوضوح گریه میکرد البته بدون اشک،من هم به گریه افتادم ...

 

 

 در هواپیما نشسته بودم  

باید چندین پرواز را عوض میکردم تا بتوانم به مکزیک برسم مطمئنا  از آنجا هم یک رانندگی طولانی انتظارم را میکشید  با آقای سانچز تماس گرفته بودم و به آنها اطلاع دادم دوهفته تعطیلات زمستانه را آنجا میمانم و او بطرز غیر قابل باوری  خوشحال شده بودالبته حالا در السالوادور (El salvador)(نام شهری در جنوب مکزیک)خبری از برف و زمستان نبود در این فصل السالوادور بهترین فصل سال را داشت

  وقتی از کامیلا خداحافظی میکردم مطمئن نبودم  فقط برای دو هفته به مکزیک برمیگردم یا تا همیشه آنجا خواهم ماند پیکاپم را  به نت داده بودم تا مواظبش باشد و او بار ها  به من گوشزد کرد که حتما با او درارتباط بمانم  ویلیام هنوز هم ناباور از  تمام شدن رابطیمان التماس کرده بود که با من به مکزیک بیاید  و من برای چندمین بار به او یاداوری کردم که با او بهم زده ام  اندرو پدرانه مرا بوسید  برایم آرزوی موفقیت کرد و برای هزارمین بار برای نجات جانشان از من تشکر کرد  جین با لبخند پیروزمندانه ای برایم دست تکان داد  رافائل را دیگر  بعد ازاینکه فهمید قصد رفتن به مکزیک رادارم   ندیدم، بعد از فهمیدن نگاه تیره ای به من انداخت و دیگر به دیدنم نیامد

نمیدانستم واقعااز هر چه در این شهر بود دل کنده بودم  یا نه ولی مطمئن بودم دلم برای آن کلبه آن کالج و آن خوناشام های دوست داشتنی تنگ خواهدشد  باید با خودم کنار می آمدم نمیخواستم با تاثیر یک خون زندگی کنم  شاید  آنجا حالم بهتر میشد و به آرامش میرسیدم من یک نفر را کشته بودم این وحشتناک بود حتی اگر  آن شخص که کشتم یک ساحره باشد 

مطمئنا آنجا دیگر خبری از خوناشام  جادو و ساحره نبود .باید به آینده امیدوار میبودم .

 

 


موضوعات مرتبط: کتاب عشق خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فیلتاب , فصل سی و چهارم عشق خون آشام , کتاب عشق خون آشام اثر مهین مقدسی فر , کتاب عشق خون آشام

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۱ | 10:23 | نویسنده : مهدی رنجبر |