
۶- همین الان برمیگردم
Be Right Back
آیا میدانستید: از سال ۲۰۱۳ تاکنون سرویسی اینترنتی به اسم «این میتونه توییت بعدی من باشه!» وجود دارد که با آنالیز توتیتهای قبلی کاربر، سعی میکند تویتی بنویسند که انگار توسط خود کاربر نوشته شده است. آیا این یکی از اولین قدمهایمان به سوی رسیدن به آیندهی ترسناک «همین الان برمیگردم» است؟
اپیزود اول فصل دوم سریال یکجورهایی حکم دنبالهی معنوی «تمام خاطرات تو» و پیشدرآمد «سن جونیپرو» را برعهده دارد. درست مثل «تمام خاطرات تو» با رابطهی احساسی زوجی گرهخورده با تکنولوژیهای عجیب و غریب سروکار داریم که به جای اینکه بهشان کمک کند، وضعشان را خراب میکند. درست مثل «تمام خاطرات تو» مضمون اصلی اپیزود حول و حوشِ فراموشی، یکی از خصوصیات سخت اما حیاتی بقای انسان میچرخد که نادیده گرفتن آن و جایگزین کردنش با تکنولوژی، فعالیت طبیعی آدمها را با مشکل روبهرو میکند. این در حالی است که درست برخلاف «سن جونیپرو»، با اپیزودی مواجهایم که تلاش انسان برای مقابله با غم و اندوه از دست دادن عزیزان منجر به ایجاد غم و اندوههای بیشتر و سختتر میشود. انگار «همین الان برمیگردم» چندین سال قبل از وقایع «سن جونیپرو» جریان دارد. در دنیایی که تازه دارد اولین قدمهایش را برای اختراع راهی برای جاودانگی انسانها پس از مرگ فیزیکی پیدا میکند. راهی که اگرچه در «سن چونیپرو» با اختراع سروری برای آپلود کردن ذهن انسانها پس از مرگ بهطرز ایدهآلی نتیجه داده، اما در «همین الان برمیگردم» با اختراع روباتهایی شبیه به عزیزان از دست رفته بازماندگان، منجر به دنیایی تاریک و ترسناکی شده است. «همین الان برمیگردم» شاید بهترین اپیزود سریال که به روابط عاشقانه/انسانی میپردازد نباشد، اما بدونشک متمرکزترین و غمانگیزترینشان است. هایلی اتول نقش زن جوانی به اسم مارتا را بازی میکند که همراه با همسرش اَش (دامنال گلیسون) به خانهی دورافتادهشان در کنار دریا سفر میکنند. اَش در تصادف اتوموبیل کشته میشود. مارتا که از این اتفاق کاملا به هم ریخته است به پیشنهاد دوستش تصمیم میگیرد تا در سیستمی ثبتنام کند که با جمعآوری تمام ویدیوها و اطلاعات آنلاین مُرده، او را با صدای خودش در قالب یک هوش مصنوعی زنده میکند. از اینجا به بعد شاهد نسخهی دیگری از فیلم «او» (Her) هستیم. مارتا از طریق موبایلش با همسرش حرف میزند. ولی از جایی به بعد معلوم میشود او حتی میتواند بدن مصنوعی اَش را هم سفارش بدهد. خیلی زود جای خالی فیزیکی اَش در خانه پر میشود.
این روبات نقش چسب زخمی را دارد که مارتا از طریق آن میخواهد جلوی خونریزی شدید غم و اندوهش را بگیرد. ولی به مرور معلوم میشود جراحت قلبِ مارتا به حدی وخیم است که با چسب زخم درمانشدنی نیست. او باید خود سوزن و نخ به دست گرفته و آن را در عین درد کشیدن، بخیه بزند. روبات اَش شاید جای فیزیکی او را پر کرده باشد، اما او از لحاظ اخلاق و رفتار به هیچوجه شبیه اَش نیست. یا بهتر است بگویم بههیچوجه شبیه یک آدم عادی نیست. او بیشتر شبیه روبات بردهی حرفشنویی است که دستورات مارتا را بدون اعتراض اجرا میکند. اگر مارتا او را از اتاق بیرون کند، روبات بلافاصله قبول میکند. در حالی که اَش واقعی اعتراض میکرد و دلیلش را از مارتا میپرسید. روبات اَش برخلاف چیزی که از قبل میترسیدیم بهطرز «اکس ماکینا»واری قاطی نمیکند و سعی نمیکند به مارتا آسیب بزند. در عوض چیزی ترسناکتر اتفاق میافتد؛ روبات اَش دقیقا همان کاری را میکند که باید بکند. یک تکه قطعهی کامپیوتری بیخاصیت. او آنقدر شبیه به اَش است که مارتا جرات خلاص شدن از دست آن را ندارد و همزمان آنقدر شبیه به اَش نیست که مارتا نمیتواند با او احساس راحتی و نزدیکی کند. و این از قاتل درآمدن روبات ترسناکتر است. مارتا خودش را در یک برزخ تمامنشدنی پیدا میکند. «آینهی سیاه» از طریق این اپیزودی روی دو نکتهی اساسی تمرکز میکند. اول اینکه چقدر پروفایلهای ما در رسانههای اجتماعی و فعالیتهای آنلاینمان با کسی که در واقعیت هستیم فرق میکند. شاید در نگاه اول به نظر میرسد که مارتا با استفاده از فعالیتهای آنلاین همسرش، نسخهی جایگزین او را به دست آورده، اما تنها بخش این روبات که به اَش شبیه است، ظاهرش است و بس. اما درست مثل بهترین اپیزودهای سریال، چیزی که باعث تاثیرگذاری عمیق این اپیزود میشود این است که علاوهبر موشکافی تکنولوژی، آدمها را هم زیر تیغ میبرد. از حس نابودکنندهی اندوه از دست دادن عزیزان تا سختی تنها بودن در پروسهی به دنیا آوردن و بزرگ کردن بچه. نتیجه پایانی بیرون آمده از دل فیلمهای ترسناک است. تصور اینکه روبات اَش برای همیشه در اتاق زیرشیروانی خانه، ساکت و بیحرکت یکجا ایستاده و هر از گاهی مارتا و دخترش به او سر میزنند از آن صحنههایی است که فکر را تسخیر میکند.

۵- ۱۵ میلیون امتیاز
Fifteen Million Merits
آیا میدانستید: حضور دو بازیگر در دو اپیزود جدا از «آینهی سیاه» خیلی نادر است. نقشآفرینی دوست لندنی کوپر در اپیزود «پلیتست» برعهدهی هانا جان-کامن است. او همان بازیگری است که نقش سلما تلسی، اولین برندهی مسابقهی «هاتشات» در اپیزود «۱۵ میلیون امتیاز» را بازی میکند. آیا این به این معنی است که در «پلیتست» در حال تماشای گذشتهی این فرد هستیم؟
اپیزودهای «آینهی سیاه» از نظر دنیاسازی به چند دسته تقسیم میشوند. آنهایی که در همین دنیای خودمان جریان دارند ("سرود ملی"). آنهایی که در آیندهی نزدیکی از دنیای خودمان جریان دارند ("سقوط آزاد") و آنهایی که به معرفی یک تکنولوژی علمی-تخیلی یا تغییر ظاهر خانهها و ماشینها بسنده نمیکنند، بلکه یک دنیای جدید را از صفر میسازند. دنیایی مرموز و متفاوت که از دقیقهی اول که معرفی میشود دوست دارید اطلاعات جدیدی دربارهاش به دست بیاورید. از چم و خمش اطلاع پیدا کنید. «۱۵ میلیون امتیاز» بزرگترین دستاورد «آینهی سیاه» در زمینهی دنیاسازی است. این یعنی این اپیزود همزمان استعارهایترین اپیزودِ سریال هم است. چارلی بروکر و همسرش به عنوان نویسندگان این اپیزود سراغ بررسی ماهیت برنامههای «امریکن آیدل»گونه در دنیای دستوپیایی «هانگر گیمز»واری میروند و تلاش انسانها برای خلاص شدن از زنجیرهای سیستم را زیر ذرهبین میبرند. «۱۵ میلیون امتیاز» در آیندهای جریان دارد که به دلایل نامعلومی جمعیت زیادی در برج بزرگ و بلند و سربستهای در وسط «معلوم نیست کجا» زندگی میکنند. البته زندگی که چه عرض کنم. ما با مردی به اسم بینگ همراه میشویم که در یک اتاق چوب کبریتی میخوابد که تمام دیوارهایش، نمایشگر هستند و همهچیز از طریق خرج کردنِ امتیازهایشان قابلخریداری است. از خمیر دندان گرفته تا قابلیت رد کردن پیامهای تبلیغاتی آزاردهندهای که روی دیوار ظاهر میشوند. بینگ و دیگران از طریق پدال زدن روی یک دوچرخهی ثابت در طول روز امتیاز کسب میکنند. در نتیجه به دنیایی وارد میشویم که کل فعالیت ساکنانش به معنای واقعی کلمه به درجا زدن خلاصه شده است تا شاید بتوانند نان بخور و نمیری برای دوام آوردن به دست بیاورند.
این درجا زدنها اگرچه باعث حرکت چرخدهندهها و ادامهی فعالیت سیستم میشوند، اما چیزی برای خود رکابزنان ندارند. با اینکه چیزی بهطور واضح دربارهی شرایط زمین در آنسوی دیوارهای این ساختمان فاش نمیشود، اما میتوان حدس زد که زمین دچار بحران سوخت یا چیزی در این مایهها شده است. تنها چیزی که برای تولید برق باقی مانده است خود مردم هستند. در این میان افراد نوک هرم که هیچوقت آنها را ملاقات نمیکنیم، کار فوقالعادهای در زمینهی پرت کردن حواس مردم از روتین حوصلهسربرشان انجام دادهاند. دنیای «۱۵ میلیون امتیاز» حکم «ماتریکس» خودمان را دارد. با این تفاوت که در اینجا از وسعت داستان، اکشنها و طراحیهای حماسی سایبرپانکیاش کاسته شده و به جای اینکه انسانها به باتری روباتها تبدیل شده باشند، به شارژر باتریهای رهبران ناشناس یک سازمان تبدیل شدهاند. سگدو زدنهای مردم روی دوچرخههایشان به استعارهای از سگدو زدنهای ۹۹ درصد جامعه برای رسیدن به هیچ مقصدی در دنیای واقعی تبدیل میشود. این وسط یک برنامهی استعدادیابی هم وجود دارد که با هدف القای رویای پیشرفت و رهایی از سیستم در دوچرخهسواران طراحی شده است تا آنها باور کنند که همیشه راهی برای خلاص شدن از دست این زندگی نکبتبار وجود دارد. تنها لازمهاش این است که استعداد یا امتیاز مورد نیازش را داشته باشند. بینگ تصمیم میگیرد تا با دادن همهی امتیازهایش به دختری که استعداد خوانندگی دارد، به او برای رهایی از سیستم کمک کند. ولی دخترک نه تنها از سیستم آزاد نمیشود، بلکه فقط از دهان یکی از سرهای سیستم بیرون میآید و توسط سر دیگری بلعیده میشود. همین بلا سر تلاش بینگ برای سفر انتقامجویانهاش هم میآید. سیستم آنقدر قوی و غیرقابلنفوذ است که سخنرانی انتقامجویانهی بینگ را برمیدارد و آن را به یک برنامهی تلویزیونی سرگرمکننده تبدیل میکند. نتیجه پایانی است که اگرچه تا دلتان بخواهد تاریک است، اما به همان اندازه هم واقعی است. اگر غیر از آن اتفاق میافتاد باید تعجب میکردیم.

۴- سرود ملی
The National Anthem
آیا میدانستید: کار مایکل کالو، شخصیت اصلی این اپیزود بعد از اتمام آن با این سریال تمام نمیشود. در اپیزود «سقوط آزاد» در حالی که لیسی (برایس دالاس هاوارد) در حال چک کردن پروفایلش است، در گوشهی سمت راست پایین مانیتورش میتوان پیامی از مایکل کالو را دید که نوشته: «دوباره از باغ وحش بیرونم کردن!»
«سرود ملی» نقش اپیزودی را داشت که مغز خیلیها را آبپز کرد. اپیزودی که به عنوان اولین اپیزود سریال هیچ رحم و مروتی نشان نمیدهد. چارلی بروکر سعی نمیکند تا برای جذب بینندگان از دوز تاریکی اپیزود اول سریالش بکاهد. او از همان اپیزود اول توی مخ همهی تماشاگرانش فرو میکند که «آینهی سیاه» چه جور سریالی است. «سرود ملی» حکم امتحان ورود به دانشگاه را دارد. انگار بروکر میخواهد بگوید فقط در صورتی اجازهی تماشای دیگر اپیزودها را دارید که این اپیزود را به سلامت به پایان برسانید. بروکر حتی از قصد تصمیم گرفته تا اپیزود اول به یک دنیای علمی-تخیلی اختصاص نداشته باشد. تا تماشاگران نتوانند به بهانهی اینکه با یک دنیای علمی-تخیلی سروکار دارند به خودشان قوت قلب بدهند چیزی که دارند میبینند متعلق به یک دنیای دیگر است و از این طریق کمی از آزاردهندگی سریال بکاهند. «سرود ملی» تمام ویژگیهای «آینهی سیاه» را کنار هم دارد. از کاراکتری که باید دست به کار عجیب و غریبی بزند گرفته تا مردمی که میتوانند با خاموش کردن تلویزیونهایشان جلوی این اتفاق وحشتناک را بگیرند اما این کار را نمیکنند. از تلاش برای دستگیری گروگانگیر و پیدا کردن راهی برای جایگزین کردنِ نخستوزیر با فرد دیگری که در نهایت نتیجه نمیدهد تا رسانههایی که برای جذب بیننده، اخلاق ژورنالیستی را زیر پا میگذارند تا تلاش برای عقب انداختن درخواست گروگانگیر از نخستوزیر در حالی که فکر میکنیم هیچ سریالی اینقدر دیوانه نیست که دست به چنین کاری بزند اما میزند. از مبهم ماندن انگیزه و دلیل گروگانگیر از انجام چنین کاری گرفته تا پایانبندی واقعی اپیزود که قبل از بالا رفتن تیتراژ، ضربهی کاری نهایی را بهمان وارد میکند (لبخند نخستوزیر و همسرش جلوی دوربینها و افشای رابطهی نابودشدهی آنها بعد از ورود به خانه). «سرود ملی» یک کمدی سیاه خندهدار است که شباهتش به مناسبات دنیای واقعی خودمان، خنده را در لبهایمان خشک میکند و وحشت را جایگزینش میکند. آغاز به کار کارخانهی جوکسازی مردم به محض اعلام خبر کاری که نخستوزیر باید برای نجات پرنسس انجام دهد و ابراز انزجار آنها از تماشای آن صحنه از تلویزیون از یک طرف و زل زدن به قاب تلویزیونهایشان از طرف دیگر، خود ما هستیم. «سرود ملی» طوری این داستان پرتنش و تمهای زیرمتنیاش را به اجرا در میآورد که از همان ابتدا میتوانستیم حدس بزنیم که کار این سریال تازه شروع شده است.

۳- کریسمس سفید
White Christmas
آیا میدانستید: جو پاتر (ریف اسپال) در اولین تلاش برای حدس زدن شغل متیو مت (جان هم) میگوید قیافهی او به آدمی فعال در حوزهی بازاریابی و تبلیغات میخورد. این اشارهای به شغل کاراکتر جام هم در سریال «مدمن» (Mad Men) است که در یک آژانس تبلیغاتی کار میکند. آیا «آینهی سیاه» و «مدمن» در یک دنیا جریان دارند؟!
اپیزود ویژه کریسمس «آینهی سیاه» مخصوص آنهایی است که میخواهند عیدشان را زهرمار خودشان کنند. «کریسمس سفید» اولین اپیزود ویژهی ۹۰ دقیقهای سریال است و تمام تلاشش را به کار میبندد تا در این ۹۰ دقیقه، بیشتر از حد معمول، ما را از زندگی سیر کند. بنابراین به جای اینکه مثل همیشه یک خط داستانی را دنبال کنیم، سه خردهپیرنگ را دنبال میکنیم که همه جویبارهایی هستند که در نهایت به یکدیگر متصل شده و به سرانجامی خوفناک منجر میشوند. داستان حول و حوش کاراکترهای متیو مت (جان هم) و جو پاتر (ریف اسپال) میچرخد. اپیزود در کلبهی تنگ و کوچکی در برف و بوران آغاز میشود. آنها شروع به تعریف داستان زندگیشان برای یکدیگر میکنند. در داستان اول متیو تعریف میکند که شغل او یک چیزی شبیه به «مشاور روابط» است. یعنی او از راه دور و از طریق بیسیم به آدمهای خجالتیای که استخدامش میکنند کمک میکند تا در مهمانیها کنترل خودشان را حفظ کنند و چگونه با موفقیت با زنان ارتباط برقرار کنند. در داستان دوم، متیو نقش مامور یک شرکت تولید هوش مصنوعی برای خانههای هوشمند را دارد. فقط مسئله این است که این هوشهای مصنوعی خودآگاه هستند و به هیچوجه راضی به بردگی نمیشوند. وظیفهی متیو این است که با زور و شکنجه کردنشان بهشان بفهماند که راه فراری ندارند و باید شغلشان به عنوان بردهای زندانی در یک اتاق کنترل سفید را قبول کنند. در نهایت جو تعریف میکند که او چگونه در دنیای واقعی توسط همسر سابقش «بلاک» شده است. خب، قضیه از این قرار است در این دنیا، اپلیکیشن/تکنولوژیای شبیه به گوگل گلس وجود دارد که به آدمها اجازه میدهد تا دیگران را از زندگیشان «بلاک» کنند. درست همان بلاکی که در شبکههای اجتماعی داریم. با این تفاوت که حالا فرد بلاکشده نمیتواند کسی را که او را بلاک کرده است ببنید و صدایش را بشنود. تنها چیزی که از او میبیند، یک تصویر برفکی است. در نهایت متوجه میشویم کلبهای که متیو و جو در آن حضور دارند چیزی که در ابتدا به نظر میرسد نیست. تمام اینها به یکی از کابوسوارترین نتیجهگیریهایی که سریال تاکنون انجام داده است برمیگردد.
در اپیزودهای معمول سریال حداکثر با دو-سهتا توئیست ناراحتکننده روبهرو میشویم. اما زمان طولانیتر «کریسمس سفید» و تعداد بیشتر خطهای داستانی، این فرصت را به چارلی بروکر داده تا مسلسل به دست گرفته و تماشاگرانش را با توئیستهایی که یکی پس از دیگری بدتر میشوند به رگبار ببندد. «آینهی سیاه» با این اپیزود ثابت میکند که برای طراحی یک کابوس تمامعیار نیازی به هیولاهای بینبُعدی یا قاتلهای سریالی نیست. چه چیزی ترسناکتر از زندگی کردن در تنهایی مطلق در دنیایی متصل؟ چه میشد اگر نمیتوانستید قیافه و صدای هیچکسی روی کرهی زمین را ببینید و بشنوید؟ صحنهای که متیو هوش مصنوعی زندانی را به یک دهه حبس انفرادی محکوم میکند (۱۰سالی که برای او دو ثانیه طول میکشد) و یک جرعه ار قهوهاش مزه میکند، میتواند در بین شیطانیترین حرکاتی که در تاریخ تلویزیون ثبت شده قرار بگیرد. تصور حبس شدن در یک زندان دیجیتالی تا ابد و زندگی در انزوای مطلق در دنیایی که روز به روز متصلتر میشود، از آن ایدههایی است که «کریسمس سفید» را به یکی از اعصابخردکنترین چیزهایی که تاکنون دیدهاید تبدیل میکند. همچنین «کریسمس سفید» یکی از بهترین اپیزودهای سریال برای دور هم جمع شدن و بحث و گفتگو دربارهی فلسفهی اخلاقی و ویژگیهای خوب و بد تکنولوژیها و اعمال سوالبرانگیز کاراکترهایش است.

۲- سن جونیپرو
San Junipero
آیا میدانستید: اوایل این اپیزود مکنزی دیویس (بازیگر نقش یورکی) را در حال بازی کردن بازیهای سکهای پای دستگاه آرکید در یک دنیای دههی هشتادی میبینیم. این همان کاری است که در آغاز سریال «هالت اند کچ فایر» (Halt and Catch Fire) کاراکتر این بازیگر در حال انجام آن است. «هالت» به انقلاب حوزهی کامپیوتر در دههی هشتاد میپردازد.
«آینهی سیاه» ثابت کرده اعتماد کردن به آن چیزی جز سرشکستگی نیست. از همان اپیزود اول شیرفهممان میکند که مهم نیست کاراکترها چقدر برای فرار از سرنوشت ناگوارشان دست و پا میزنند، حقیقت این است که همه در گردابی گرفتار شدهاند که دیر یا زود در آن غرق میشوند. بنابراین هر اپیزود را با یک قانون نانوشتهی ثابت شروع میکنیم: «ایندفعه قرار است قدم به چه دنیای آشغالی بگذاریم؟» و «ایندفعه قرار است چه بلایی سر کاراکترها بیاید؟». پس میبینید که چارلی بروکر در تبدیل کردن کردن ما به یک سری پوچگرای بدبین موفق بوده است. بالاخره حتی اپیزودی مثل «سقوط آزاد» هم ثابت میکند که به یوتوپیاها هم نمیتوان اعتماد کرد. پس به خیلی از عادتهای «آینهی سیاه» عادت کردهایم. عادت کردهایم تا ما را بترساند، تا ما را مجبور به یکی از آن خندههای ناشی از استرس کند، تا کمی حالمان را خراب کند، تا نگذارد از شدت شوکهشدگی گریه کنیم. در حال تماشای «آینهی سیاه» عادت نداریم لبخند بزنیم یا اشک بریزیم. «سن جونیپرو» این رسم را به بهترین شکل ممکن میشکند. در ابتدا به نظر میرسد این اولین اپیزود سریال است که در گذشته جریان دارد. در دههی هشتاد. داستان به دختر کمرویی به اسم یورکی میپردازد که برای یک مهمانی ساحلی به کالیفرنیا آمده است. آنجا او با کلی آشنا میشود و جرقهی رابطهی صمیمانهای بین این دو میخورد. خیلی زود معلوم میشود نه در گذشته، بلکه ما در یک دنیای آنلاین هستیم. یورکی و کلی هم آواتارهای دو پیرزن مریض و دم مرگ هستند که در این دنیای مجازی فرصت پیدا میکنند تا تبدیل به همان چیزی شوند که محدودیتهای پیری جلوی آن را میگرفت.
سن جونیپرو یک دنیای واقعیت مجازی است که به کاربرانش اجازه میدهد تا هر وقت که دوست داشتند از امکانات و مناظر یک شهر ساحلی نهایت لذت را ببرند. هیچکس نقشهی بدی نکشیده است. هیچ توطئهای در کار نیست. هیچ افشای وحشتناکی انتظارمان را نمیکشد. آمار افسردگی سقوط کرده است. فقط برای یک بار هم که شده چارلی بروکر ما را به دنیایی میبرد که تکنولوژی در آن به کمک انسانها آمده است و زندگی و مرگ را برای آنها به اتفاقی فوقالعاده لذتبخش و باورنکردنی تبدیل کرده است. برای یک بار هم که شده همهچیز به خوبی و خوشی تمام میشود. برای یک بار هم که شده ما از خوشحالی اشک میریزیم، نه از غم و اندوه. بله، بهشخصه واقعا از شدت خوشحالی و امیدی که در این اپیزود موج میزد چشمانم را خیس پیدا کردم. چون همانطور که عدم برخورد با دستفروشان در متروی تهران غیرممکن است (!)، روبهرو شدن با یک داستان زیبا در «آینهی سیاه» هم تا قبل از این اپیزود غیرقابلتصور به نظر میرسید. اگر قبل از این ما رسما با نسخهی تکنولوژیک جهنم روی زمین آشنا شده بودیم، اینجا دقیقا با نسخهی بهشت روی زمین روبهرو میشویم. نکتهی منحصربهفرد «سن جونپیرو» این است که از ابتدا تا پایان یک داستان عاشقانهی آرامبخش است. چارلی بروکر سعی نمیکند پیام خاصی بدهد و انگار تنها هدفش روایت یک داستان علمی-تخیلی/عاشقانه بوده است. «سن جونیپرو» دربارهی زیبایی به حقیقت پیوستن فانتزی است. دربارهی ارزش نوستالژی. دربارهی بیرون آمدن دو نفر از تنهایی در دنیای دیگر است. یکی از بهترین نکاتِ این اپیزود این است که قبل از این «آینهی سیاه» دنیاهایی را به تصویر میکشید که در گذشته بهتر بودهاند و ورود تکنولوژی آنها را به جهنم تبدیل کرده است، اما اینبار دنیای واقعی جهنم است و انسانها باید برای رسیدن به آرامش و قدم گذاشتن در بهشتی روی زمین، تکنولوژی را در آغوش بکشند. یورکی و کلی در سن جونیپرو میمانند و در تصاویر پایانی این اپیزود با سرورهایی پر از چراغهای چشمکزن روبهرو میشویم که هرکدام نمایندهی یک روح هستند. روحهایی که دارند در قلب یک کامپیوتر زندگی فوقالعادهای را تجربه میکنند.

۱- خرس سفید
White Bear
آیا میدانستید: چارلی بروکر قبلا گفته بود که ایدهی ساخت دنبالهای برای این اپیزود را در سر داشته. جایی که تکنولوژی پاک کردن حافظه با مشکل دچار میشود و ویکتوریا هر روز برای خودش سرنخهایی بر جای میگذارد تا فرار کند. متاسفانه از آنجایی که لوکیشن فیلمبرداری این اپیزود دیگر وجود ندارد، احتمالا ساخت این دنباله هیچوقت صورت نخواهد گرفت.
برای انتخاب بهترین اپیزود «آینهی سیاه» باید از چه متر و معیاری استفاده کنیم. ساختارشکنی؟ طراحی یک دنیای دستوپیایی تهوعآور؟ پیامهای اجتماعی و سیاسی قابللمس؟ روایت یک داستان مبهم و سراسر استرسزا؟ تغییر نبوغآمیزی در زاویهی دید؟ غافلگیریای که معنای چیزی را که تا آن لحظه دیده بودید تغییر میدهد؟ پایانبندیای که باعث میشود تمام وحشتی که تجربه کرده بودید ضرب در ۱۰۰ شود؟ ارائهی سناریویی که عمیقا از لحاظ اخلاقی بحثبرانگیز است؟ «خرس سفید» همهی اینها را یکجا با هم دارد. خوبش را هم دارد. احتمالا داریم دربارهی تاریکترین اپیزود خیلی از طرفداران سریال صحبت میکنیم. اپیزودی که کسانی که تا اینجا سریال را تحمل کرده بودند، بعد از آن در تصمیمشان برای تماشای این سریال تجدید نظر کردهاند. «خرس سفید» خلاقیت کوچکی در فرمول داستانهای زامبیمحورِ آخرالزمانی ایجاد میکند. حالا به جای زامبیها، شاهد حملهی یک سری قاتل در لباس مبدل به دنبال زن تنها و فراموشکاری به اسم ویکتوریا هستیم. اما نکتهی ترسناکتر ماجرا نه قاتلها، بلکه مردمی هستند که به فریادهای این زن برای کمک واکنش نشان نمیدهند و فقط به فیلمبرداری با موبایلشان از او مشغول هستند. در این لحظات به نظر میرسد چارلی بروکر با این اپیزود تصمیم گرفته تا داستانی سورئالگونهای روایت کند که راستش در عین سورئال بودن، خیلی هم واقعی است. ویکتوریا در ادامهی سرگردانیاش با بازماندگانی برخورد میکند که بهش خبر میدهند آدمهای دنیا توسط سیگنال عجیبی، انسانیتشان را از دست دادهاند و آنها در تلاش برای از کار انداختن این سیگنال هستند.
بروکر گفته است که نسخهی اول داستان همینجا به پایان میرسید. اگر این نسخه از فیلمنامه ساخته میشد، احتمالا کماکان با اپیزود قوی اما نه چندان بهیادماندنیای روبهرو میشدیم. ولی خوشبختانه بروکر در لحظهی آخر این فرصت را پیدا میکند تا فیلمنامه را بازنویسی کرده و لایهی دیگری از کابوس را به قبلی اضافه کند: معلوم میشود ماجرای سیگنال چاخان بوده است. معلوم میشود ویکتوریا محکوم به همکاری با نامزدش در گروگانگیری و قتل یک بچه شده است و این مجازاتش است. هر روز حافظهاش پاک میشود، او مورد وحشت قرار میگیرد و توسط بازدیدکنندگان تماشا میشود. این روند هر روز تکرار میشود. معلوم میشود در دنیای این اپیزود، اشد مجازات به حبس ابد و صندلی الکتریکی یا حلقآویز شدن نیست، بلکه پارکهایی ساختهاند که محکومان را هرروز به این شکل آزار روانی میدهند. چارلی بروکر با «خرس سفید» دنیایی را ترسیم میکند که شیطان در آن بر تخت پادشاهی نشسته است. جایی که شیطان در شکستن ذهن آدمها برای توجیه آزار دادن دیگران پیروز شده است. جنایتهای وحشتناکی که جنایتکاران مرتکب شدهاند باعث شده تا بقیه هم در جواب دست به جنایت بزنند. گردانندگان پارک و بازدیدکنندگان فکر میکنند با آزار دادن این زن دارند او را به سزای اعمالش میرسانند، اما آنها هم در مقابل تبدیل به انسانهای بیاحساسی شدهاند که دارند آزار دادن یک انسان را به خاطر گناهش توجیه میکنند. چارلی بروکر این سوال را پیش میکشد که آیا قصاص جنایتکار درست است؟ در این صورت آیا خود ما هم جنایتکار نمیشویم؟ هدف پارک نه کمک به گناهکار برای جبران کردن اشتباهاتش و بازگشت به زندگی، بلکه مجازات او تا ابد است. آن هم مجازات برای گناهی که او چیزی دربارهاش نمیداند. آیا عدم اطلاع فرد از گناهی که مرتکب شده به معنی مجازات یک بیگناه نیست؟ نتیجه چیزی است که بیشتر از اینکه شبیه عدالت باشد، یکجور انتقام سازمانیافته و قانونی و دستهجمعی است.
این در حالی است که اگرچه در پایان اعصابمان از فهمیدن حقیقت این ماجرا خراب میشود، اما بروکر ما را به عنوان بینندگان تلویزیونی در موقعیتی قرار میدهد که خودمان هم قابلسرزنش هستیم. ما هم به عنوان تماشاگران ویکتوریا، هیچ فرقی با تماشاگران سادیستِ ویکتوریا در پارک نداریم. ما هم مثل آنها داریم شکنجهی یک نفر دیگر را به عنوان سرگرمی تماشا میکنیم. نبوغ غافلگیری نهایی این اپیزود بیشتر از اینکه دربارهی ماهیت واقعی پارک باشد، به تغییر ویکتوریا از کاراکتر یک داستان، به یک انسان واقعی است. تا وقتی که با کاراکتر یک داستان سروکار داریم از شکنجه شدن او لذت میبریم و تخمه میشکنیم و خوش میگذرانیم (مثل حاضران موبایل به دست)، اما به محض اینکه متوجه میشویم او یک انسان واقعی است نه کاراکتر یک داستان ترسناک، نظرمان دربارهاش تغییر میکند. بروکر از این طریق سعی میکند تا ما را جای زاویهی دید گردانندگان و بازدیدکنندگان پارک بگذارد و نشان دهد همانطور که آنها انسانیت ویکتوریا را حذف کردهاند، ما هم این پتانسیل را داریم که دست به چنین کاری بزنیم. وقتی توئیست رو میشود باید به این نتیجه برسیم که آخرالزمانی وجود نداشته و آدمها به خاطر یک سیگنال عجیب، دیوانه نشدهاند، اما درست برعکس. اتفاقا پایانبندی با قدرت ثابت میکند که نه تنها در حال زندگی در یک دنیای پسا-آخرالزمانی هستیم، بلکه زامبیها و قاتلان، همین آدمهایی هستند که آزادی کامل برای بیرون ریختن تمایلات سادیسمیشان را دارند. آدمها فقط از ویکتوریا به عنوان بهانهای برای خالی کردن تمایلات وحشیانهشان استفاده میکنند. ویکتوریا از این طریق به سزای اعمالش نمیرسد، بلکه او تبدیل به وسیلهای برای ظلم و ستم جامعه از طریق قانونی شده است. فقط سوال این است که جامعه چه چیزی را قابلقبول (شکنجه کردن یک زن جوان) و چه چیزی را غیرقابلقبول (قتل بچه) معرفی میکند؟
موضوعات مرتبط: رده بندی اپیزودهای سریال Black Mirror
برچسب ها: بهترین فیلم های کمدی تاریخ سینما , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , رده بندی اپیزودهای سریال Black Mirror
.: Weblog Themes By Pichak :.
