درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
 سلام.

دوستان کتاب برده خون آشام جلد دوم عشق خون آشامه که در وبلاگ رمان سرا بصورت هفتگی قرار داده میشه و لطفا از وبلاگ اصلی هم بازدید نمایید.

 

در سالن انتظار ساختمان ترمینال فرودگاه نظامی السالوادور (نام فرودگاه واقع در سان سالوادور) نشسته بودم از خستگی چشمانم مدام بسته می شد حدود 3ساعت منتظر بودم تا کسی که قرار بود از طرف خانواده سانچز ها

بدنبالم بیاید برسد ولی هنوز کسی نیامده بود.
"دوشیزه هنوز کسی نیومده؟"
این دفعه ی چهارمی بود که آن مرد این سوال

را میپرسید از صدایش کاملا میدانستم دلیل آن 
سوال ها چیست .مرد موهای خاکستری داشت و 

قدَش حتی از من هم کوتاه تر بود از 45سال بیشتر

بنظر نمیرسید و آن لبخند زننده و 
صورت تیره اش کاملا قابل خواندن بود .
سعی کردم با آرامش جوابش را بدهم .
"نه آقا هنوز کسی نیومده"
"اگه بخوای میتونی شب و خونه ی

من بمونی و ..."
کاملا مشخص بود جمله ی بعدیش چه

خواهد بود قبل از کامل کردن جمله اش نالیدم
"نه آقا ممنون ترجیح میدم منتظر بمونم"
قبل از این که بهانه ی دیگری برای لا.س زدن

با من پیدا کند و آن دهان باریک و نفرت انگیزش 
را باز کند سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم

را بستم .
این چند ساعت به اندازه ی چندین روز برایم

گذشته بود دو پرواز را عوض کردم خیلی کم

خوابیدم و حالا که به سان سالوادور

رسیده بودم کسی نبود تا مرا به منزل سانچز ها برساند 
حتی آدرس درستی از آنجا نداشتم بشدت
عصبی خسته و نگران بودم 
"منتظر کسی هستین؟"
این سوال که برای چندمین بار پرسیده میشد

خونم را به جوش آورد بدون اینکه چشمانم

را باز کنم غریدم
"آره ،منتظر یه الاغم که بیاد دنبالم"
صدا کمی لرزید می دانستم که می خندید 
"شما مدیسون سانچز هستین؟"
بسرعت چشمانم را باز کردم او مرا می شناخت؟!
به پسری که روبرویم ایستاده بود نگاه کردم 25
ساله بنظر می رسید در نگاه اول چشمانش نظرم 

را جلب کرد درست همرنگ چشمانم بود طلایی و به رنگ آتش !

پوستش بسیار برنزه و جذاب بود 
موهای مشکی و گربه مانندی داشت و لب های

خوش ترکیبش به لبخند کجی مزیّن شده بود 
و او هیچ چیز بجز یک شلوارک به تن نداشت و

سینه ی عضلانی اش که از رنگ صورتش دو

درجه تیره تر بود به من میگفت او یک ورزشکار 

و یا بدنساز است با تعجب ابروانم را بالا دادم 
" مدیس(این را با اخم گفتم و روی اسمم تاکید

کردم دوست نداشتم کسی مرا مدیسون صدا کند)

مدیس سانچز هستم و شما؟"
خندید 
"فکر کنم منم همون الاغم!"
پس بالاخره آمده بود از چیزی که گفته بودم

خجالت زده شدم ولی با بی پروایی جواب دادم 
"حرفم و پس نمی گیرم ساعت هاست که 
منتظرم"
ایستادم و ستون فقراتم را صاف نگه داشتم

خنده ی بلندی از دهانش بیرون آمد صدای
عجیبی داشت انگار سال ها صدایش را 
شنیده  بودم برایم آشنا بود 
"حدس میزدم که حرفتو پس نمیگیری باهاش

مشکلی ندارم "
دستش را بنشانه ی آشنایی بسمتم گرفت 
"ایزاک سانچز(Izaac sanchez)هستم "
دستش را فشردم 
"خوشبختم"
انگشتانم را فورا از بین دست بزرگش بیرون

کشیدم بسیار گرم بود ابروهایش را با تعجب

بالا داد و با زیرکی نگاهم کرد و چمدان هایم

را برداشت

بزرگ ،سخت و قوی جسه بنظر میرسید

و پوستش بشدت وسوسه کننده بود مدام با خود تکرار کردم 
"نباید بپرم روش نباید بپرم روش"
او فقط یک پسر جذاب بود همین ولی

هورمون های زنانه ام زبان نفهم تر از

این حرف ها بودند 
به راه افتاد پشت سرش حرکت می کردم

به عضلات پشتش نگاه کردم جای چند زخم

روی پوستش بود و این نشان میداد پسر سر

براهی نبوده ولی همان زخم ها باعث جذابتر شدنش میشد عضلات باس.نش سفت و خوش فرم بنظر میرسیدند 

لحظه ای دلم می خواست به باس.نش ضربه بزنم

و او را کابوی صدا کنم (به پسرای لوتی اینجوری خوش و بش میکنه) سعی کردم نگاهم را به جای دیگری منحرف کنم 
همانطور که میرفت شروع به حرف زدن کرد 
"متاسفم دیر اومدم وانتم توی راه خراب شد "

جوابش را ندادم در واقع او بیادم انداخته بود که

چقدر مرا منتظر نگه داشته است و مرا از دید زدنش بیرون کشیده بود 

"فکر می کنم سفر خوبی نداشتی"
چشمانم را در حدقه چرخاندم 
"وحشتناک بود"
خندید وقتی میخندید کنار چشمانش چین

می افتاد که این نشان میداد بی توجه به

سنش بسیار با تجربه است 
"میشیگان چطور بود؟"
"سرد ،از برف خوشم نمیاد"
فقط همین را گفتم 
"پس فصل خوبی و برای اومدن به

سان سالوادور انتخاب کردی "
حالا بهترین فصل در سان سالوادور بود

هوا بسیار دلپذیر و زیبا  بود و اصلا خبری

از برف و سرما نیست زمستان در اینجا

ماه ها پیش تمام شده و حالا هوا دلنشین و بهاری بود 
بسمت یک وانت قدیمی رفت ،چنان جای

تعجب نداشت که وانتش خراب شده بود

آن آهن قراضه کاملا از کار افتاده بنظر میرسید

باورم نمیشد حتی روشن شود با حیرت زمزمه کردم
"این یه وانته!"
با لبخند کجی زمزمه کرد 
"بی توجه به قیافت باهوش بنظر میرسی "
مرا مسخره می کرد؟ به او چشم غره رفتم 

خندید

وسایلم را پشت وانت گذاشت و در را 
برایم باز کرد تشکر نکردم ،بی ادب که بنظر

نمیرسیدم ؟میرسیدم؟ باسن تماشاییش

را روی صندلی قدیمی وانتش گذاشت و

چند بار سوییچ را چرخاند و بالاخره روشن شد
"باورم نمی شه این آهن پاره حرکت کنه"
همراه با لبخند اخم کوچکی بین ابروان بلند

و مشکیش نشست
"بدجنس نباش این دختر (منظورش وانتشه)همراه خوبیه"
دوست داشتم بدانم از روی چه معایناتی

متوجه مونث بودن ماشینش شده است 

بیاد دارم پدرم

به جگوار(ماشینش) قدیمی اش ماده

شیر میگفت و مادرم چقدر از این اسم متنفر

بود ولی من این را دوست داشتم لبخندی با یاداوریَش روی لب هایم نشست

سرم را تکان دادم تا از فکر بیرون بیایم نمی دانم

چقدر از حرف های ایزاک را از دست داده بودم 
"میدونی من نوه ی برادرِ پدر بزرگت هستم"
از اینکه آنقدر طولانی نسبتمان را گفته بود

به خنده افتادم او نیز خندید 
"می تونی همون پسر عمو تصور کنی"
"آره فکر می کنم اینجوری بهتره" 
این را با خنده گفتم کمی بینمان سکوت بود

اینبار من پرسیدم شنیدن صدایش را

دوست داشتم 
"قراره کجا بریم؟"
"پدرم چیزی بهت نگفته؟درسته؟

(سرم را بنشانه نه تکان دادم)اون

همینجوریه به همه چی مشکوکه میریم

فوئگوروجو( fuego rojo)
یه دهکده ی کوچیکه "
"فکر نمی کنم تا حالا همچین اسمی

و از پدر بزرگم شنیده باشم "
"اون درباره ی ما چیزی بهت می گفت ؟"
لپم را از هوا پر کردم و با فشار بیرون فرستادم 
سرم را تکان دادم
"خیلی کم "
"پس زیادم عجیب نیست ،مسیر طولانیه

اگه خسته ای بخواب "
این را در حالی میگفت که بطور ناشیانه ای

فرمان را بخاطر یک پیچ تند میچرخاند سرم

را بنشانه
موافقت تکان دادم ،تمام روز را بیدار مانده

بودم و واقعا نیاز به خواب داشتم سرم را به

پشتیه چرم پوست شده ی وانتش تکیه دادم

اگر این وانت را دختر در نظر میگرفتیم یک دختر

دهاتیه ژنده پوش بود ،چشمانم را بستم ولی

صدا آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم بخوابم

صدای اجزای ماشینش بسیار گوش خراش بود

از کیفم آیپادم را بیرون آوردم و روشن کردم و

هنزفری را روی گوش هایم گذاشتم صدای ملایم

موسیقی در گوشم پخش شد و بار دیگر چشمانم

را بستم حالا بهتر شده بود زیاد طول نکشید

تا بخواب بروم


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: فصل اول کتاب برده خون آشام , فصل اول جلد دوم عشق خون آشام , دانلود مجموعه آثار مهین مقدسی فر , مهین مقدسی فر

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۱۸ | 11:7 | نویسنده : مهدی رنجبر |