یه چند تایی پست گذاشتن خانم مقدسی فر که در طی امروز و فردا منتشر میشه.
هر یکی دو ساعت یه پست میزارم
چشمانم را باز کردم وانت کنار خیابان پارک شده بود در همان ماشین قراضه بودم ولی ایزاک را نمیدیدم هوا تاریک بود ناگهان در وانت باز شد و ویلیام را دیدم که به داخل ماشین خزید همان لباسی که دفعه ی آخری که او رادیده بودم ، به
تن داشت با دیدنش از شُک و ترس صدایی از
دهانم بیرون آمد و نامش را چند بار زیر لب زمزمه کردم
"واقعا فکر می کردی تنهات میزارم "
"ویل"
این را با ناله گفتم و او بلافاصله لب خوش ترکیبش را روی دهانم گذاشت طعمش آنقدر دلپذیر بود که لب پایینیش را به دندان گرفتم و بعد زبانم را در دهانش چرخاندم دهانم طعم جدیدی گرفت حس کردم آرام آرام طعم دهانش
تغییر می کند مزه اش بهتر و شگفت انگیز تر شد
لبش را آرام از دهانم جدا کرد و وقتی سرش بالا آمد کسی که جلوی صورتم با آن چشمان فرییبنده اش نگاهم می کرد رافائل بود
"راف"
با همان صدای هوس انگیز و لبخند شیرینش
زمزمه کرد
"خودمم بلوندی"
دستم را روی صورتش کشیدم نرم و سرد بود
ولی حس میکردم فضا در حال روشن شدن است و صورت رافائل در حال محو شدن بود چشمانم را کاملا باز کردم نور چشمانم را کمی اذیت کرد بشدت نفس نفس میزدم ایزاک را جلوی صورتم دیدم ماشینش را به طرز نافرمی کنار خیابان پارک کرده بودو به سمت من خم شده بود صورتش در فاصله چند اینچی با صورتم قرار داشت و انگشتان بزرگش پوست بازویم را لمس می کرد
"چی شده؟"
این را با صدای بدی گفتم دستانش را بالا گرفت
"من فقط داشتم بیدارت می کردم فکر
می کنم خواب بد میدیدی داشتی هزیون
می گفتی ،از طرفی فکر کردم گرسنه باشی دو تا هات داگ گرفتم البته اگه خوشت نمیاد چیز
دیگه ای برات می گیرم"
یک رستوران کوچک کنار خیابان بود
سرم را تکان دادم
تقریبا به حالت عادی برگشتم و سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم
"متاسفم ..فقط یکم... یکم ترسیدم ،..خوبه..خوبه، هات داگ.... !"
و هنوز هم کمی گیج بودم
"بیل؟"
با اضطراب نگاهش کردم
در خواب چندین بار نامش را به زبان آورده بودم
"توی خواب حرف میزدم؟"
"اومم آره حسابی نفس نفس میزدی و یه اسم
بود که تکرارش می کردی بیل یا همچین چیزی "
همه ی آن یک خواب بود احتمالا ویلیام حالا در
خانه اش با جین مشغول بود و رافائل هر شبش را با چندین دختر می گزراند .
در این مدت هر بار که چشمانم را می بستم خواب ویلیام و رافائل را میدیدم البته بیشتر
از یک خواب بود کاملا واقعی و واضح !
و گاهی نمی توانستم فرق خواب و بیداری را
بفهمم.
ایزاک با کنجکاوی پرسید
"معنی خاصی داره؟ بیل؟"
من راز هایی داشتم که به هیچ وجه نمی خواستم کسی بداند ،با جدیت جوابش را دادم
"نه مهم نیست"
کمی سکوت کردم تا حرف تندم را قورت دهد
ادامه دادم
"خیلی مونده تا برسیم؟"
"نه فقط نیم ساعت دیگه راه داریم "
این را با کمی دلخوری که از صدای شیرینش حس میکردم گفت صدایش بسیار شیرین بود مرا بیاد وانیل و پودینگ می انداخت هر بار که حرف میزد آب دهانم را قورت میدادم .
گاز بزرگی به هات داگم زدم تازه متوجه شدم که چقدر گرسنه بودم دوباره براه افتاد و ده دقیقه ی بعد در راهی بود که جز زمین های زراعی هیچ خانه ای دیده نمی شد نه مغازه و نه فروشگاهی
هیچ نشانه ای از زندگی در آنجا نبود تردد ماشین بسیار کم شده بود شاید هر پنج دقیقه یک ماشین رد میشد که آن هم از ماشین ایزاک وضعیت بدتری داشت بیست دقیقه ای گذشته بود
که به زمین های ذرت و پنبه رسیدیم و کم کم چند خانه با فاصله از هم دیده شد ایزاک به قسمتی که حصار کشیده شده بود اشاره کرد
"از اینجا زمین های ماست"
با دیدن این منظره به این نتیجه رسیدم که شاید می توانستم اینجا گذشته ام را فراموش کنم
و نیازی به استفاده کردن از قدرت هایم را نداشته باشم
"اینجا خیلی قشنگه"
این را با لبخند عریضی گفتم .
ایزاک جایی را نشانم داد یک خانه ی بزرگ قدیمی که دور تادورش را حصار کوتاه چوبی
کشیده بودند روی حصار را گل های پیچک آبی پوشانده بود .
آن حیاط پر از علف های هرز و گل ها و گیاهان هرس نشده نشان میداد ماه ها به آن خانه رسیدگی نشده است
"خونه و زمین های اطرافش واسه توعه"
با تعجب و جیغ مانند پرسیدم
"مال من؟؟؟"
"مگه پدرم چیزی بهت نگفته؟راجع به ارثی که
بهت رسیده ؟!"
باورم نمی شد آن خانه ی زیبا و آن حیاط رویایی متعلق به من باشد من برای خودم یک خانه داشتم حتی پدرم هم خانه اش متعلق به خودش نبود و در یک خانه ی اجاره ای زندگی می کرد
و مادر بزرگم بخاطر بزرگ بودن خانه و زمین های اطرافش مجبور شده بود خانه اش را
بفروشد تا از زیر بار سنگین مالیاتش خارج شود
"آره ..آره گفته بود ... ولی فکر نمی کردم که ....
اوه زک(zackمخفف ایزاک) این فوق العادس اینجا خیلی قشنگه (بلند خندیدم)و مال منه ،..مال من "
این را با ذوقی کودکانه گفتم بلند خندید فکر
می کنم بیش از حد هیجان زده شده بودم .
این عالی بود می توانستم اینجا در آرامش بدور
از همه ی دغدغه هایم زندگی کنم دیگر نیاز به تمرکز دائمی نداشتم تا چیزی را نشکنم و جایی را به آتش نکشم و یا ریشه هایی را از خاک بیرون نیاورم شاید اینجا حتی می توانستم آن دو
خون آشام را بلکل فراموش کنم
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: پست دوم کتاب برده خون آشام , فصل اول جلد دوم عشق خون آشام , دانلود مجموعه آثار مهین مقدسی فر , مهین مقدسی فر
.: Weblog Themes By Pichak :.

