در فکر خانه ی رویایی ام و کار هایی که می خواستم با حیاطم انجام دهم بودم که ماشین ایستاد به اطراف نگاه کردم کنار خانه ی بزرگی نگه داشته بود خانه اش بسبک قدیمی ساخته شده بود و مرا بیاد خانه های اربابی می انداخت
یک لحظه فکر کردم همین حالا چند برده ی سیاه از خانه بیرون بیایند این سبک خانه را
می پسندیدم با دلواپسی پیاده شدم کمی نگران
برخورد اهالی آن خانه بودم .آن ها همان کسانی
بودند که سال ها پیش پدر بزرگ و مادر بزرگم را تَرد کرده بودند .
ایزاک وسایلم را از ماشین بیرون آورد کیفم را روی شانه ام گذاشتم و لبه اش را چنگ زدم ایزاک
بسمت خانه حرکت کرد ولی من هنوز ایستاده
بودم وقتی متوجه شد پشت سرش نمی روم
بسمت من برگشت
"منتظر چی هستی؟ چرا نمیای؟"
"زَک(Zakمخفف اسمشه)......."
از حالت صورتش و صدای شیرین و خامه ایَش
می توانستم بفهمم که کاملا احساسم را
می فهمد
"نگران نباش اونا خیلی خوبن فقط هر چی پدر
بزرگ گفت چیزی نگو "
همین حرفش بیشتر باعث دلواپسیم شد من
کسی نبودم که هر کسی هر چیزی به من میگفت
چشم بگویم ،من اینطور بزرگ نشده بودم من
همیشه در همه ی شرایط با خانواده ام مخالف بودم و آنها همیشه در حال قانع کردن من
بودند که آن هم کمتر موفق می شدند
در بزرگ چوبی که طراحیش مطمئنا متعلق به پنجاه سال پیش میشد را باز کرد و داخل خانه شدیم به محض ورودمان متوجه شدم چندین نفر به استقبالمان آمده اند زیاد سخت نبود تا بفهمم مردی که جلوتر از همه ایستاده بود سالوادور ،
پدر ایزاک است بسیار بهم شباهت داشتند البته بجز رنگ چشم هایشان و زنانی که آنجا بودند بسیار عجیب بنظر میرسیدند خانه کاملا روشن بود ولی همه ی آن ها چراغی در دست داشتند شعله ی چراغ هیچ چیزی رویش بعنوان حباب شیشه ای نداشت و شبیه به چراغ های گرد سوز قدیمی بدون سرپوش بود .شاید این یک رسم بود من که رسم هایشان را نمی دانستم!
آن ها سرخپوست بودند و شاید رسم های مخصوص خودشان را داشتند .
خودم را مجبور به مودب بودن کردم و آرام به آنها سلام کردم و فقط سالوادور آرام دستم را فشرد و خوش آمد گویی کوتاهی کرد ولی بقیه آنها فقط نگاهم می کردند و زیاد سخت نبود تا بفهمم نگاهشان ترسیده است ولی آن ها از چه چیزی میترسیدند ایزاک چند بار بطور نمایشی سرفه کرد کنار گوش ایزاک زمزمه کردم
"اینا چشونه ؟چرا توی این روشنایی چراغ دستشونه یه رسمه؟انگار که ترسیدن "
او هم آرام زمزمه کرد
"نه رسم نیست ،آره اونا از تو میترسن!"
با تعجب نگاهش کردم رویم را کاملا به طرف او برگرداندم
"چرا باید از من بترسن؟"
"خودت نمی دونی؟"
با دقت نگاهش کردم با حالت مرموزانه ای
نگاهم می کرد پس آن ها همه چیز را می
دانستند پس آن همه رویایی که داشتم
هیچ بود !
دوباره همان بازی ترس و ساحره شروع شد ه
بود .اگر آن ها از من می ترسیدند چرا باید مرا
به آنجا دعوت می کردند ناگهان حس یک انسان شکست خورده را داشتم تمام امیدواریم بیکباره نابود شده بود.کمرم را صاف نگه داشتم و چانه ام محکم و خشمگین شد رو به ایزاک غریدم
"فکر می کنم همین حالاباید منو برگردونی"
سعی کرد چیزی بگوید اما اجازه ی حرف زدن به او ندادم
"فقط برمگردون فرودگاه زک"
اسمش را از بین دندان هایم تقریبا غریدم
"تو تازه اومدی مدیس نمی تونی بری"
این را سالوادور با بی اعتنایی گفت
"اگه از من میترسین دلیلی نداره که بمونم"
صدای پر ابهت و خشن مردی را شنیدم از صدایش چند چیز را حس می کردم همان طعم شیرین همراه با دیوانگی ، کمی خطر و میلیون ها غرور !.رویم را برگرداندم سخت نبود تا
بفهمم آن پیر مرد با آن عصای نقره ای عجیب قریبش که رویش به زبانی نا آشنا حکاکی شده بود برادر پدر بزرگم است
"اینجا چیزی برای ترسیدن وجود نداره اگرم داشته باشه ما ایزاک و داریم اون میتونه
ازمون محافظت کنه"
با تعجب به پیرمرد و ایزاک نگاه کردم متوجه
حرف هایش نمی شدم مسلما ایزاک قوی بود
ولی اگر من می خواستم از قدرت هایم استفاده
کنم او حتی چند ثانیه هم فرصت زنده ماندن
نداشت .با حالتی نا مطمئن زمزمه کردم
"ولی اونجوری که من میبینم اینجا همه ازم میترسن "
یکی از زن ها توضیح داد
"ما ازت نمیترسیم فقط داریم احتیاط می کنیم " میتوانستم ،نسبت به سنش و طوری که کنار پیر مرد ایستاده بود حدس بزنم که همسرش است ،این حرفش نشان می داد که آن ها مطمئن نبودند که من یک ساحره ام ،
پیر مرد اضافه کرد
"و الان که تورو میبینم مطمئن شدم تو مثل
مادر بزرگت نیستی البته راحت میتونم بگم که کاملا مثل اون یه جنگجویی"
غریدم
"مثل مادر بزرگم؟ واقعا نمیدونم چرا اومدم اینجا شما مادر بزرگم و از خودتون روندین حتی برادر خودتون و ...."
"حق با توئه ،درسته که ما بخاطر ادیسا با رینولد(اسم پدر بزرگش) قطع رابطه کردیم
ولی ما چیزی دربارش نمیدونستیم و وقتی
که شناختیمش از رینولد خواستیم که برگردن
ولی رینولد قبول نکرد "
"حتی بعد از مرگش نیومدین ،حداقل به احترام روحش "
"اشتباه می کنی مدیسون ما اومدیم، ولی ادیسا
مارو به خونش راه نداد"
"آ اُ نباید مدیسون صداش می کردی الان منفجر
می شه"
ایزاک این را با خنده گفت و من چشمانم را بستم فکم سخت شد و غریدم
"به من نگو مدیسون پیرمرد "
مدیسون را فقط ادیسا و رینولد به من می گفتند
دوست نداشتم کس دیگری مرا به آن نام صدا
کند عصبی بودم ،می ترسیدم چیزی را بشکنم گرما در تمام بدنم پخش شده بود و به سمت دستانم جریان داشت،سعی کردم تمرکز کنم
نباید میفهمیدند که من هم مثل مادر بزرگم هستم پیرمرد به سمتم آمد و شانه ام را آرام و دوستانه
فشرد
"تو خیلی چیز هارو نمیدونی مدیس ما از جادوگر ها صدمات زیادی دیدیم ،خیلی از افراد خانواده ی من توسط جادوگر ها کشته شدن اگه توام بودی نسبت به کسایی که خانوادت و کشتن
بدبین می شدی"
اطلاعات جدید ذهنم را مشغول کرد و مرا مجبور کرد مودبانه تر برخورد کنم ،البته قسمت آخر حرف هایش را قبول نداشتم پدر و مادرم توسط
یک خون آشام پیر کشته شده بودند و من با
اینکه میدانستم با دو تا از خون آشام ها خوابیده بودم و دیوانه وار هر دوی آن ها را می خواستم
جان چهار نفر از آن ها را نجات دادم و بخاطر آن ها یکی از نوع خود را کشته بودم .
پیرمرد عقب رفت و کنار همان زن مسن ایستاد
زن کنار گوشش زمزمه کرد
"اون ساحره نیست رنگ چشماش و نگاه کن
اون خیلی جوونه اگه جادوگر بود با اینهمه
عصبانیت باید عکس العمل نشون میداد ولی
هیچ اتفاقی نیوفتاد، از آتیش هم نمیترسه"
نمی دانستم ساحره ها رنگ چشمان خاصی دارند
چشمان مادر بزرگم سبز بود همینطور چشمان
رناتا .
پیر مرد با صدای بلندی گفت
"آتش ها رو کنار بزارین "
بلافاصله زن ها چراغ ها را کنار گذاشتند در بین زن ها چشمم به دختری افتاد که به زحمت14ساله بنظر می رسید و چیزی که توجهم
را جلب کرد شکم بالا آمده اش بود او یا بیمار بود
و یا باردار !
و از لباسی که به تن داشت میتوانستم بفهمم که حدس دومم درست است و این واقعا عجیب بود با آن پیراهن چین دار و دامن بلند سبز و قرمزش و آن پوست تیره و چشمان قهوه ای و بادام شکلش بسیار معصوم بنظر می رسید .چه کسی دختری به آن سن را باردار می کرد ؟
پیرمرد دوباره حرف زد
"وقت شامه دلم می خواد به ما بپیوندی،به جمع ما خوش آومدی دخترم"
نمی دانم چرا ولی از دخترمه آخر جمله اش اصلا لذتی نبردم .سرم را به نشانه موافقت تکان دادم
و تشکری زیر لب گفتم مطمئن نبودم که کسی شنیده باشد پیرمرد از راهروی منتهی به سالن رد شد و به سالن غذا خوری رفت به طبع من هم به دنبال آنها رفتم یک میز غذا خوری بزرگ آنجا بود و چند نفر قبل از ما آنجا نشسته بودند چند مرد جوان یه مرد میانسال که احتمال میدادم برادر سالوادور باشد و دو زن که بسیار مسن بودند سرم را بنشانه ی سلام تکان دادم مرد میانسال دستم را آرام لمس کرد و خوش آمد گفت و خود را رابرت معرفی کرد دو زن مسن مطمئن نبودم که چشمانشان مرا میدید چون هیچ نگاهی به طرف من نیانداختند صدای یکی از مردان جوان را کنار گوش پسر کناریش شنیدم "فکر می کردی
انقدر خشکل باشه؟"
سعی کردم لبخند بزنم ولی چیزی شبیه لبخند روی صورتم نبود .
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: پست سوم کتاب برده خون آشام , فصل دوم جلد دوم عشق خون آشام , دانلود مجموعه آثار مهین مقدسی فر , مهین مقدسی فر
.: Weblog Themes By Pichak :.
