با نگاه کوتاهی متوجه شدم هیچ کودکی
آنجا زندگی نمی کرد .پیرمرد روی صندلی صدر میز نشست و عصای نقره ایش را کنار صندلیش تکیه داد بعد از او همه نشستند ایزاک کنارم نشست شاید برای اینکه فکر می کرد
با او راحتترم و یا شاید شخص دیگری جرات نشستن کنار مرا نداشت .
از خوشامدگوییشان میتوانستم بفهمم که قصد معارفه نداشتند .پیرمرد شروع به خواندن چیزی کرد حدس میزدم بزبان مایایی بود چون ابدا متوجه نمی شدم چه چیزی میگفت فقط از دست هایشان و آمینی که آخر حرف هایش گفت فهمیدم در حال دعا خواندن است بعد از آنکه دعایش تمام شد زمزمه کرد
"شروع کنین نوش جان"
ایزاک کنار گوشم زمزمه کرد
" مادربزرگ بهترین آشپز سان سالوادوره مطمئنم خوشت میاد"
همان لحظه صدای سرفه ی آن دختر بچه ی باردار راشنیدم سرم را به سمتش چرخاندم با حالت عجیبی به من نگاه میکرد همانطور که در چشمانش نگاه میکردم برای خود آب ریختم
و یک نفس سر کشیدم اشتهایی به غذا خوردن نداشتم خوشامد گویی مفصلشان کاملا اشتهایم را کور کرده بود سرفه ی آرامی کردم تا توجهشان جلب شود
"میشه یه اتاق بهم بدین تا استراحت کنم میلی
به غذا ندارم "
همان پیرزن غرید
"هیچکدوم از ما تا رادولف غذاشو تموم نکرده
از دور میز بلند نمیشه "
"خب! من یکی از شما نیستم و نیاز دارم همین الان استراحت کنم "
این را کاملا با آرامش و لبخندی کنار لبم گفتم .با حالت بدی نگاهم کرد لبخند بی احساسی نثارش کردم نمی دانم چرا
شمشیر را برایشان از رو بسته بودم شاید بخاطر
این بود که مدت ها مرا تنها گذاشته بودند فقط دلم می خواست خشمم را یکجوری خالی کنم
پیر مرد آرام زمزمه کرد
"ایزاک مدیس و ببر به اتاقی که براش آماده کردیم تا استراحت کنه "
رو به من ادامه داد
"هر وقت گرسنه شدی بیا آشپز خونه ایزاک تمام شبو بیداره "
چرا او تمام شب بیدار بود
شاید نگهبانی می داد ولی وقتی وارد شده بودم متوجه دو مرد که با اسلحه جلوی ورودی ایستاده بودند شدم مطمئنا آن ها نگهبان بودند دیگر چه نیازی به ایزاک بود .
متوجه شدم در آن خانه تعداد دختران بیشتر از مردان است و کوچکترین عضو خانواده همان دختر 14ساله ی باردار بود
سرم را تکان دادم و شب بخیر آرامی زیر لب گفتم ،ایزاک بسمت راهروی طولانی براه افتاد و زمزمه کرد
"درسته یه ساحره نیستی ولی درست مثل مادربزرگت یه جنگجویی"
این را با خنده گفت و آنقدر صدایش شیرین بود که منتظر بودم هر لحظه از دهانش خامه به بیرون بریزد
"فکر کنم همینطور باشه "
این را با جدیت گفتم و با کنجکاوی ادامه دادم
"چرا تمام شب و بیداری؟"
"نمی دونم"
واضح بود که از جواب تفره می رفت آرام ادامه
داد
"اگه توام خوابت نبرد بیا آشپزخونه اکثر شبو اونجا میگزرونم یا میتونیم بریم خونتو هم نشونت بدم"
مطمئنا آنقدر به آن مرد اعتماد نداشتم که چنین کاری را انجام دهم .
ایزاک از پله های عریض چوبی بالا رفت
دوباره از روی کنجکاوی پرسیدم
"اون دختر .."
حرفم را برید انگار می دانست قصد گفتن چه چیزی را دارم
"لتی؟(Letti)"
"اسمش لتیه؟اون باردار بود "
این را با حالت خبری گفتم فراموش کرده بودم که او استاد طعنه زدن است
"اوه تو واقعا باهوشی "
صورتش از لذت مسخره کردنم درخشان شد اخم
کردم
"این خیلی عجیبه اخه اون.. اون خیلی کوچیکه "
"اینجا دخترا زود بچه دار میشن"
"شوهرش کیه؟"
"هنوز شوهر نداره"
ایستادم و با تعجب نگاهش کردم او هم ایستاد
صورتش کمی عصبی بود انگار از این بحث لذت نمیبرد
"یعنی اون بچه پدر نداره؟"
با بی حوصلگی جواب داد
"چرا !پدر داره و قبل از اینکه بپرسی باید بگم که من پدرشم"
"اوه"
با بهت زمزمه کردم
"یعنی نمی خوای باهاش ازدواج کنی؟"
"فکر می کنم توی امریکا خیلیا اینجوری زندگی
میکنن"
کاملا عصبی شده بود
"البته ولی نه اینکه یه دختر14ساله رو باردار
کنی۰۰۰"
حرفم را برید
"اون13سالشه و منم قراره باهاش ازدواج کنم
البته اگه بچه اونی باشه که ما می خوایم و احتمالا تا یه ماه دیگه مشخص می شه نگفته بودی که یه فمنیسمی(طرفدار حقوق زنان) "
حرف هایش را نمی فهمیدم و اصلا نگران آشفته بودنش هم نبودم
"بچه باید چجوری باشه نکنه شما ها هنوزم این فکر عقب افتاده رو دارین که بچه حتما باید پسر باشه وگرنه ...."
حرفم را برید با عصبانیت اینها را میگفتم
"هی هی آروم دختر اصلا اینجوری نیست ربطی به دختر یا پسر بودنش نداره باید اونجوری باشه که پدر بزرگ می خواد ،هیچی با نظر من نیست باور کن من فقط هر کاری که پدر بزرگ می خواد و انجام میدم "
خشمم بیشتر شد
"یعنی پدر بزرگت گفته با دختر عمت بخوابی و
یه دختر بچه ی کوچیک و باردار کنی؟"
"اون دختر عمم نیست دختر عمومه ،و باید بگم که بله اون خواسته تو خیلی چیزا رو نمیدونی"
در اتاقی را باز کرد وسایلم از قبل در آن اتاق
بود قبل از اینکه حرف دیگری بزنم زمزمه کرد
"برای اولین شب بیش از حد سوال داشتی بقیش و بزار برای بعد ،یا میتونی امشب توی تاریکی بریم خونه ی تو و سوالاتتو ازم بپرسی "
با لبخند جالبی نگاهم میکرد و از قصد صدایش را کمی میکشید تا هوس انگیز بنظر برسد کاش کسی به او میگفت بدون کشیدن کلماتش هم به اندازه ی کافی صدایش خوشمزه بود اگر او پدر
آن جنین که در رحم آن دختر کوچک بود،نبود فکر میکردم قصد لاس زدن با مرا دارد با گیجی
غریدم
"شب بخیر زک"
و در را روی صورتش کوبیدم صدای خنده ی ریزی از او آمد و بعد صدای قدم هایش که دور میشد !
فورا روی تخت کوچکی که آنجا بود دراز کشیدم دور تا دور اتاق را از نظر گزرانیدم اتاق بسیار کوچکی بود بجز یک تخت ، میز تحریر، یک کمد و آینه ای که با یک قاب بشکل مار روی دیوار چفت شده بود چیز دیگری نداشت به سمت چمدانم رفتم اولین چیزی که به ذهنم رسید کتاب مادر بزرگم بود باید جایی بهتر برای مخفی کردنش پیدا می کردم ولی آن اتاق کوچک جایی نداشت تا بتوانم کتاب را آنجا مخفی کنم کتاب را برداشتم و روی تخت نشستم آن را باز کردم و آن ورد را خواندم ولی هنوز هم کلمات ناخوانا بود
"پس کی وقتش میرسه"
کتاب را روی تخت گذاشتم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
این خانه این آدم ها یک مشکلی داشتند اینجا به اندازه لوناپییر عجیب بود و ایزاک در عین جذابیت بسیار مرموزانه رفتار می کرد در فکر بودم که چشمم به دریچه ی کوچکی روی دیوار افتاد دریچه برای تهویه بود و درست بالای تختم روی دیوار قرار داشت فورا روی تخت ایستادم
و به دریچه چند ضربه زدم و به آن فشار آوردم، باز شد و مقداری گرد و خاک به هوا بلند شد به سرفه افتادم کتابم را بدرونش گذاشتم و درش را سر جایش برگرداندم وقتی از بسته بودنش مطمئن شدم دوباره روی تخت دراز کشیدم خیالم از بابت کتابم راحت شد .
نمیدانم چند ساعت مشغول فکر کردن بودم که صدایی را شنیدم صدای دو زن بود به سمت این اتاق می آمدند صدا از پشت در آمد و در آرام باز شد چشمانم را بستم و خود را به خواب زدم از صدا ها کاملا می توانستم بفهمم که مشغول چکاری هستند به طرف چمدانم رفتند صدای باز شدن زیب چمدانم را شنیدم و بعد صدای لتی را شناختم
"نباید این کارو بکنیم اینکار درست نیست اون از ماست "
"هیشششش آرومتر ممکنه بیدارش کنی ما باید مطمئن بشیم دنبال کتاب بگرد "
"اینجا چند تا کتاب هست ما که نمیدونیم کتاب جادوگرا چه شکلیه"
صدای ورق خوردن چند کتاب را شنیدم آن دو زن اصلا با حریم خصوصی آشنایی داشتند ؟
"میبینی که اینا همش درسیه اینجا چیزی نیست"
"بریم تا بیدار نشده"
صدای آن زن طوری بود که انگار صدا از دهان یک حیوان مثل سگ بیرون می آمد حس می کردم دندان های تیزی داشت و از صدایش ترس و تنفر موج میزد مطمئنا او یک زن بود نه یک حیوان این تصور کاملا احمقانه بود .
آنها به آرامی از اتاق بیرون رفتند .
آنها به ساحره بودنم شک داشتند و من نباید به هیچ وجه شکشان را به یقین تبدیل می کردم
خوشحال بودم که قبل از هر چیز کتابم را پنهان کردم باید از حالا بیشتر مواظب و صبور باشم
و جادویم را کنترل کنم و تا حد امکان عصبی نشوم
به ساعت نگاه کردم پنج صبح را نشان میداد خورشید در حال طلوع کردن بود چه خوب بود که اینجا خورشید زود طلوع می کرد چشمانم را بستم و طولی نکشید که به خواب رفتم
آنجا زندگی نمی کرد .پیرمرد روی صندلی صدر میز نشست و عصای نقره ایش را کنار صندلیش تکیه داد بعد از او همه نشستند ایزاک کنارم نشست شاید برای اینکه فکر می کرد
با او راحتترم و یا شاید شخص دیگری جرات نشستن کنار مرا نداشت .
از خوشامدگوییشان میتوانستم بفهمم که قصد معارفه نداشتند .پیرمرد شروع به خواندن چیزی کرد حدس میزدم بزبان مایایی بود چون ابدا متوجه نمی شدم چه چیزی میگفت فقط از دست هایشان و آمینی که آخر حرف هایش گفت فهمیدم در حال دعا خواندن است بعد از آنکه دعایش تمام شد زمزمه کرد
"شروع کنین نوش جان"
ایزاک کنار گوشم زمزمه کرد
" مادربزرگ بهترین آشپز سان سالوادوره مطمئنم خوشت میاد"
همان لحظه صدای سرفه ی آن دختر بچه ی باردار راشنیدم سرم را به سمتش چرخاندم با حالت عجیبی به من نگاه میکرد همانطور که در چشمانش نگاه میکردم برای خود آب ریختم
و یک نفس سر کشیدم اشتهایی به غذا خوردن نداشتم خوشامد گویی مفصلشان کاملا اشتهایم را کور کرده بود سرفه ی آرامی کردم تا توجهشان جلب شود
"میشه یه اتاق بهم بدین تا استراحت کنم میلی
به غذا ندارم "
همان پیرزن غرید
"هیچکدوم از ما تا رادولف غذاشو تموم نکرده
از دور میز بلند نمیشه "
"خب! من یکی از شما نیستم و نیاز دارم همین الان استراحت کنم "
این را کاملا با آرامش و لبخندی کنار لبم گفتم .با حالت بدی نگاهم کرد لبخند بی احساسی نثارش کردم نمی دانم چرا
شمشیر را برایشان از رو بسته بودم شاید بخاطر
این بود که مدت ها مرا تنها گذاشته بودند فقط دلم می خواست خشمم را یکجوری خالی کنم
پیر مرد آرام زمزمه کرد
"ایزاک مدیس و ببر به اتاقی که براش آماده کردیم تا استراحت کنه "
رو به من ادامه داد
"هر وقت گرسنه شدی بیا آشپز خونه ایزاک تمام شبو بیداره "
چرا او تمام شب بیدار بود
شاید نگهبانی می داد ولی وقتی وارد شده بودم متوجه دو مرد که با اسلحه جلوی ورودی ایستاده بودند شدم مطمئنا آن ها نگهبان بودند دیگر چه نیازی به ایزاک بود .
متوجه شدم در آن خانه تعداد دختران بیشتر از مردان است و کوچکترین عضو خانواده همان دختر 14ساله ی باردار بود
سرم را تکان دادم و شب بخیر آرامی زیر لب گفتم ،ایزاک بسمت راهروی طولانی براه افتاد و زمزمه کرد
"درسته یه ساحره نیستی ولی درست مثل مادربزرگت یه جنگجویی"
این را با خنده گفت و آنقدر صدایش شیرین بود که منتظر بودم هر لحظه از دهانش خامه به بیرون بریزد
"فکر کنم همینطور باشه "
این را با جدیت گفتم و با کنجکاوی ادامه دادم
"چرا تمام شب و بیداری؟"
"نمی دونم"
واضح بود که از جواب تفره می رفت آرام ادامه
داد
"اگه توام خوابت نبرد بیا آشپزخونه اکثر شبو اونجا میگزرونم یا میتونیم بریم خونتو هم نشونت بدم"
مطمئنا آنقدر به آن مرد اعتماد نداشتم که چنین کاری را انجام دهم .
ایزاک از پله های عریض چوبی بالا رفت
دوباره از روی کنجکاوی پرسیدم
"اون دختر .."
حرفم را برید انگار می دانست قصد گفتن چه چیزی را دارم
"لتی؟(Letti)"
"اسمش لتیه؟اون باردار بود "
این را با حالت خبری گفتم فراموش کرده بودم که او استاد طعنه زدن است
"اوه تو واقعا باهوشی "
صورتش از لذت مسخره کردنم درخشان شد اخم
کردم
"این خیلی عجیبه اخه اون.. اون خیلی کوچیکه "
"اینجا دخترا زود بچه دار میشن"
"شوهرش کیه؟"
"هنوز شوهر نداره"
ایستادم و با تعجب نگاهش کردم او هم ایستاد
صورتش کمی عصبی بود انگار از این بحث لذت نمیبرد
"یعنی اون بچه پدر نداره؟"
با بی حوصلگی جواب داد
"چرا !پدر داره و قبل از اینکه بپرسی باید بگم که من پدرشم"
"اوه"
با بهت زمزمه کردم
"یعنی نمی خوای باهاش ازدواج کنی؟"
"فکر می کنم توی امریکا خیلیا اینجوری زندگی
میکنن"
کاملا عصبی شده بود
"البته ولی نه اینکه یه دختر14ساله رو باردار
کنی۰۰۰"
حرفم را برید
"اون13سالشه و منم قراره باهاش ازدواج کنم
البته اگه بچه اونی باشه که ما می خوایم و احتمالا تا یه ماه دیگه مشخص می شه نگفته بودی که یه فمنیسمی(طرفدار حقوق زنان) "
حرف هایش را نمی فهمیدم و اصلا نگران آشفته بودنش هم نبودم
"بچه باید چجوری باشه نکنه شما ها هنوزم این فکر عقب افتاده رو دارین که بچه حتما باید پسر باشه وگرنه ...."
حرفم را برید با عصبانیت اینها را میگفتم
"هی هی آروم دختر اصلا اینجوری نیست ربطی به دختر یا پسر بودنش نداره باید اونجوری باشه که پدر بزرگ می خواد ،هیچی با نظر من نیست باور کن من فقط هر کاری که پدر بزرگ می خواد و انجام میدم "
خشمم بیشتر شد
"یعنی پدر بزرگت گفته با دختر عمت بخوابی و
یه دختر بچه ی کوچیک و باردار کنی؟"
"اون دختر عمم نیست دختر عمومه ،و باید بگم که بله اون خواسته تو خیلی چیزا رو نمیدونی"
در اتاقی را باز کرد وسایلم از قبل در آن اتاق
بود قبل از اینکه حرف دیگری بزنم زمزمه کرد
"برای اولین شب بیش از حد سوال داشتی بقیش و بزار برای بعد ،یا میتونی امشب توی تاریکی بریم خونه ی تو و سوالاتتو ازم بپرسی "
با لبخند جالبی نگاهم میکرد و از قصد صدایش را کمی میکشید تا هوس انگیز بنظر برسد کاش کسی به او میگفت بدون کشیدن کلماتش هم به اندازه ی کافی صدایش خوشمزه بود اگر او پدر
آن جنین که در رحم آن دختر کوچک بود،نبود فکر میکردم قصد لاس زدن با مرا دارد با گیجی
غریدم
"شب بخیر زک"
و در را روی صورتش کوبیدم صدای خنده ی ریزی از او آمد و بعد صدای قدم هایش که دور میشد !
فورا روی تخت کوچکی که آنجا بود دراز کشیدم دور تا دور اتاق را از نظر گزرانیدم اتاق بسیار کوچکی بود بجز یک تخت ، میز تحریر، یک کمد و آینه ای که با یک قاب بشکل مار روی دیوار چفت شده بود چیز دیگری نداشت به سمت چمدانم رفتم اولین چیزی که به ذهنم رسید کتاب مادر بزرگم بود باید جایی بهتر برای مخفی کردنش پیدا می کردم ولی آن اتاق کوچک جایی نداشت تا بتوانم کتاب را آنجا مخفی کنم کتاب را برداشتم و روی تخت نشستم آن را باز کردم و آن ورد را خواندم ولی هنوز هم کلمات ناخوانا بود
"پس کی وقتش میرسه"
کتاب را روی تخت گذاشتم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
این خانه این آدم ها یک مشکلی داشتند اینجا به اندازه لوناپییر عجیب بود و ایزاک در عین جذابیت بسیار مرموزانه رفتار می کرد در فکر بودم که چشمم به دریچه ی کوچکی روی دیوار افتاد دریچه برای تهویه بود و درست بالای تختم روی دیوار قرار داشت فورا روی تخت ایستادم
و به دریچه چند ضربه زدم و به آن فشار آوردم، باز شد و مقداری گرد و خاک به هوا بلند شد به سرفه افتادم کتابم را بدرونش گذاشتم و درش را سر جایش برگرداندم وقتی از بسته بودنش مطمئن شدم دوباره روی تخت دراز کشیدم خیالم از بابت کتابم راحت شد .
نمیدانم چند ساعت مشغول فکر کردن بودم که صدایی را شنیدم صدای دو زن بود به سمت این اتاق می آمدند صدا از پشت در آمد و در آرام باز شد چشمانم را بستم و خود را به خواب زدم از صدا ها کاملا می توانستم بفهمم که مشغول چکاری هستند به طرف چمدانم رفتند صدای باز شدن زیب چمدانم را شنیدم و بعد صدای لتی را شناختم
"نباید این کارو بکنیم اینکار درست نیست اون از ماست "
"هیشششش آرومتر ممکنه بیدارش کنی ما باید مطمئن بشیم دنبال کتاب بگرد "
"اینجا چند تا کتاب هست ما که نمیدونیم کتاب جادوگرا چه شکلیه"
صدای ورق خوردن چند کتاب را شنیدم آن دو زن اصلا با حریم خصوصی آشنایی داشتند ؟
"میبینی که اینا همش درسیه اینجا چیزی نیست"
"بریم تا بیدار نشده"
صدای آن زن طوری بود که انگار صدا از دهان یک حیوان مثل سگ بیرون می آمد حس می کردم دندان های تیزی داشت و از صدایش ترس و تنفر موج میزد مطمئنا او یک زن بود نه یک حیوان این تصور کاملا احمقانه بود .
آنها به آرامی از اتاق بیرون رفتند .
آنها به ساحره بودنم شک داشتند و من نباید به هیچ وجه شکشان را به یقین تبدیل می کردم
خوشحال بودم که قبل از هر چیز کتابم را پنهان کردم باید از حالا بیشتر مواظب و صبور باشم
و جادویم را کنترل کنم و تا حد امکان عصبی نشوم
به ساعت نگاه کردم پنج صبح را نشان میداد خورشید در حال طلوع کردن بود چه خوب بود که اینجا خورشید زود طلوع می کرد چشمانم را بستم و طولی نکشید که به خواب رفتم
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: پست چهارم کتاب برده خون آشام , فصل دوم جلد دوم عشق خون آشام , دانلود مجموعه آثار مهین مقدسی فر , مهین مقدسی فر
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۲۲ | 23:0 | نویسنده : مهدی رنجبر |
.: Weblog Themes By Pichak :.

