درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
در آشپزخانه میز کوچکی بود 

رویش فقط یک شمع روشن که تا نیمه سوخته بود قرار داشت و بوی پارافین بر بقیه ی بو ها غالب بود سلام آرامی زیر لب گفتم صدایی شبیه سلام از کسی نشنیدم ایزاک صندلی را برایم کنار کشید خب! او هم میتوانست جنتلمنانه برخورد کند به آرامی تشکر کردم .
لتی یک بشقاب روی میز گذاشت ایزاک با اخم زمزمه کرد
"برای مدیس هم بزار"
لتی با اخم برایم بشقابی گذاشت و مشغول چیدن میز برای هر دویمان شد .
هنوز غروب هم نشده بود ولی غذایشان آماده بود و آنطور که میدیدم فقط برای ایزاک آماده کرده بودند در فکر بودم انگشتم را طبق عادت روی شعله ی شمع حرکت دادم اینکه نمیسوختم عادی بود؟ .
ناگهان حس کردم همه جا ساکت شد سرم را بالا آوردم پیرمرد هم به آشپزخانه آمده بود و همه ی آنها با حالتی عجیب نگاهم می کردند فورا انگشتم را از روی شمع برداشتم و یک پن دولسه(Pan dulceنوعی شیرینی)را در ظرف کاجتا(سس کرم شیرین ) فرو کردم و در دهانم گذاشتم .
فکر نمی کردم آنکارم عجیب باشد قبلا دیده بودم که انسان های عادی هم انگشتانشان را روی شعله ی آتش میگزارند
پیرمرد با شادی خندید و رو به زن ها گفت 
"منکه گفتم اون ساحره نیست حالا مطمئن شدین؟"
پس بخاطر همین اینگونه نگاهم میکردند ،با حالتی عصبی به پیر مرد نگاه کردم از این بازی دیگر کلافه شده بودم پیرمرد متوجه نگاهم شد و کنارمان روی صندلی نشست .
لتی برای ایزاک خوراک کشید و بجای لتی پائولینا برایم کمی منیودو(menu do خوراک گوشت با ذرت و دل و جگر گوساله )ریخت کنار گوشم زمزمه کرد 
"بخور عاشقش میشی "
لازم به چشیدنش نبود بویش فوق العاده بود و مرا بیاد خوراکی که مادر بزرگم میپخت می انداخت من بار ها از این خوراک آن هم با دستپخت مادر بزرگم چشیده بودم .
لبخندی بنشانه تشکر برویش پاشیدم و چنگالی برداشتم ودر دهانم گذاشتم همان مزه ی عالی فلفلی و آشنا را می داد 
"چطور خوابیدی؟تمام روز و خواب بودی؟"
با استرس زمزمه کردم 
"خوب بود !، بخاطر خستگی سفر زیاد خوابیدم"
نمی دانستم در روز خوابیدن یکی از چیز هایی بود که ساحره ها داشتند یا نه مادر بزرگم که تمام روز بیدار بود ولی او از قدرت هایش استفاده نمیکرد برای همین نمی خواستم بدانند که من تمام شب را بیدار میمانم امروز را دروغ گفته بودم روز های بعد را چکار میکردم؟
پیرمرد رو به ایزاک که بدون توجه به بقیه مشغول خوردن بود زمزمه کرد 
"بعد از غذا مدیس و ببرو این اطراف و خونشو نشونش بده"
هنوز حرف پیرمرد تمام نشده بود که صدای شکستن چیزی را شنیدم به سمت صدا برگشتم لتی بود که عصبی بنظر میرسید 
"بهتره من ببرمش پدر بزرگ اینجوری حداقل چیزی تو این خونه نمیشکنه "
این را گییرمو که تازه به آشپزخانه آمده بود گفت پیرمرد سرش را بنشانه موافقت تکان داد به روی گییرمو لبخند زدم و همان لحظه صدای برخورد مشت ایزاک را روی میز شنیدم با تعجب نگاهش کردم اخم کرده بود ایستاد و به سمت لتی رفت تنه ای به او زد و از آشپزخانه خارج شد با تعجب به پیر مرد نگاه کردم که رو به لتی می غرید
"حالا باید تا چند روز عصبانیتش و تحمل کنی نمیفهمم چرا بزرگ نمیشی "
رو به پیرمرد زمزمه کردم 
"اونکه کاری نکرد چرا ایزاک باید عصبانی بشه"
بجای پیرمرد گییرمو جواب داد
"شاید چون خیلی خودخواهه"
پیرمرد غرید
"گییرمو"
کمی عصبی بودم ایستادم و به سمت گییرمو رفتم 
"میشه منو ببری اطراف و نشونم بدی اِرمو؟"
به طرف لتی برگشتم
"ممنون بخاطر غذا لتی فوق العاده بود"
منتظر عکس العملی از او نشدم و بدون توجه به بقیه از آشپزخانه خارج شدم به محض رفتن به حیاط گییرمو دستم را گرفت نفس عمیقی کشیدم اینجا بوی تازگی میداد و بوی خاک !
گیرمو از مسیری که علف های بلند داشت حرکت کرد به طبع من هم بدنبالش کشیده می شدم 
ساکت بود شروع به حرف زدن یا بهتر بگویم شروع به فضولی کردم 
"اینجا خیلی عجیبه یعنی همتون عجیبین"
خندید
"کم کم عادت میکنی مد"
دستم را رها کرد در مسیری که حرکت می کردیم به یک زمین زراعی بزرگ که حدس میزدم در آن ذرت کاشته شده بود رسیدیم جوانه ها تازه رشت کرده بودند و به ده اینچ هم نمیرسیدند
"رابطه ی بین لتی و ایزاک چیه؟"
ایستاد برگشت و با جدیت و کمی ناراحتی که میتوانستم از نگاه مرموزش بفهمم نگاهم کرد 
"هنوز رابطه ای نیست"
"ولی ایزاک لتی و باردار کرده"
"ایزاک نمیخواسته این کارو بکنه لتی هم همینطور این اتفاق پیچیدس و دلم نمی خواد اصلا درباره ی این موضوع حرف بزنم "
با حرص غریدم 
"میتونی بگی که چرا ایزاک توی آشپزخونه عصبانی شد"
خندید 
"آره اینو می تونم بگم ،اون دلش میخواست تورو بیاره خونت و ببینیو لتی ناراحت شد که ایزاک بهت اهمیت میده "
"پس لتی دوسش داره؟"
"نه دوسش نداره "
"خدای من ! من مطمئنم بالاخره اینجا دیوونه میشم "
با صدا خندید 
به مسیرمان ادامه دادیم خانه ام از دور دیده میشد 
"اون پیر زنه چرا دندوناش اون شکلی بود؟"
"ایرما؟(Irma)ما اینو نشانه ی زیبایی میدونیم "
خنده دار بود آن زن هر چیزی بود بجز زیبا 
زمزمه کردم 
"اون وحشتناک بود"
خندید .اینبار او پرسید
"دوست پسر داری؟"
"خب!من الان اینجام"
"توی میشیگان؟"
خون آشام ها جزو دوست پسر ها حساب میشدند ؟
"آره داشتم"
"خب؟"
"چی خب؟"
"الان چجوری با هم در ارتباطین اینجا تلفن آنتن نداره"
"نه لازم به تلفن زدن نیست ما بهم زدیم"
"چرا؟"
چشمانم را ریز کردم 
"فکر کنم دلم نخواد دربارش حرف بزنم"
بلند بلند خندید .حرف خودش را تکرار کرده بودم 
"هیچی و بی جواب نمیزاری مگه نه؟ " 
خندیدم ،به حصار خانه ام رسیدیم به آن طرف حصار پرید اگه میخواستیم از در چوبی کوچک وارد شویم باید راه طولانی تری را میرفتیم .گییرمو دو طرف کمرم را گرفت و مرا بلند کرد و آن طرف حصار گذاشت با خنده گفت
"خیلی کوچولویی"
خندیدم
"شاید شماها زیادی بزرگین"

بسمت خانه ی زیبایم دویدم روی ایوانش ایستادم ،این خانه برای من بود ،جیغی از سر خوشحالی کشیدم ،گیرمو از هیجان زده بودنم به خنده افتاد در خانه را باز کرد کلیدش را به دستم داد و کنار ایستاد تا داخل شوم جلوی در ایستادم و اجازه ی وارد شدن را به او ندادم
با تعجب نگاهم کرد 
"نمیخوای بزاری بیام تو؟"
"آمممم فکر کنم میخوام با خونم تنها باشم تو برو من خودم برمیگردم
"دیوونه شدی ممکنه راه و گم کنی "
"نمیکنم قول میدم قبل از اینکه خورشید غروب کنه برگردم "
سرش را چند بار تکان داد و لبش را درون دهانش کشید 
"امیدوارم خوراک هیچ حیوونی نشی "
جیغ کشیدم
"انقدر بد نباش اصلا راه خوبی برای ترسوندنم نیست "
صدای ترسناکی در آورد 
"در ضمن وقتی اینجا هوا تاریک میشه ارواح همه جا هستن"
غریدم
"بدجنس گمشو..."
در را روی صورتش بستم صدایش را میشنیدم صداهای ترسناک از گلویش بیرون می آمد .با خنده زمزمه کردم 
"احمق"
به دور تا دور خانه ام نگاه کردم درست بود که به حیاطش اصلا رسیدگی نشده بود ولی آن خانه کاملا تمیز و مرتب بود کل اتاق ها را نگاه کردم بجز یکی از کاناپه ها روی بقیه وسایل ملافه های سفید کشیده بودند تمام ملافه ها را از رویشان برداشتم

 


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: پست ششم کتاب برده خون آشام , فصل سوم جلد دوم عشق خون آشام , دانلود مجموعه آثار مهین مقدسی فر , مهین مقدسی فر

تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۹/۲۳ | 13:20 | نویسنده : مهدی رنجبر |