انگار آنقدر ها هم که فکر می کردم پیرمرد بد نیست با اینکه رینولد سال ها از این خانه رفته بود رادولف اینجا را تمیز و سالم نگه داشت .
میتوانستم اینجا زندگی کنم با اینکار کسی از ساعات خوابم باخبر نمیشد .
نفسم را بلند و با خیال راحت بیرون دادم و نفس عمیقی کشیدم خانه بوی عجیبی میداد احساس میکردم سال ها اینجا زندگی کرده ام خودم را روی کاناپه ی عریضی که در نشیمن بود رها کردم
ناگهان از بیرون از خانه صدایی شنیدم شاید گییرمو بود و می خواست مرا بترساند این پسر نیاز مبرمی داشت تا کسی با لگد با.سنش را مورد مرهمت قرار دهد بهر حال خودم هم قصد بازگشت داشتم .
از خانه بیرون رفتم و در را قفل کردم کسی آنجا نبود فریاد کشیدم
"رِمو ترسوندن من اصلا خنده دار نیس"
صدایی نیامد
از همان مسیری که آمدم شروع به برگشتن کردم ولی هنوز راه زیادی نرفته بودم که متوجه شدم راه را اشتباه می روم چون به یک برکه ی زیبا رسیده بودم که در راه آمدن آن را ندیدم.
کنار برکه نشستم از آب نوشیدم و به صورتم آب پاشیدم اینجا واقعا زیبا بود میتوانستم سنگ های رنگی ته برکه را ببینم .
این اولین باری بود که شانس به من رو آورده بود نباید شانسم را خراب کنم این زندگی این دهکده و آن خانه زیبا بود چیزی که حتی در خیالم هم نپرورانده بودم .
دوباره به راهم ادامه دادم نزدیک غروب بود و خورشید نارنجی رنگ ،در افق دیده میشد تصویرش را در ذهنم ذخیره کردم این از آن صحنه هایی بود که کمتر موفق به دیدنش میشدم .
همانطور که میرفتم بوی بدی به مشامم رسید مثل این بود که یک حیوان مرده ،و در حال فاسد شدن است به سمتی که بو از آنجا می آمد رفتم از کنار 4درخت گذشتم و به جای عجیبی رسیدم
آنجا یک چاه ،بزرگتر از چاه های معمولی قرار داشت و رویش راتخته سنگ بزرگی پوشانده بود کنار چاه یک سنگ گرد بزرگ شاید به اندازه یک ایمپالا(یه مدل ماشین) قرار داشت میتوانستم ببینم که سنگ به رنگ قرمز بود روی آن سنگ سنگ کوچک دیگری به اندازه توپ بسکتبال قرار داشت و آن هم برنگ قرمز بود نزدیک تر رفتم بوی تعفن بیشتر شد !
همان لحظه صدای پا شنیدم بسرعت برگشتم
"تو نباید اینجا باشی "
لتی بود کمی ترسیده بودم ،هم از حضور یهوییش و هم بخاطر این مکان! بدون توجه به صورت ترسیده ام غرید
"اینجا مقدسه تو نباید اینجا باشی"
"راه و گم کردم لتی"
مسیری را نشانم داد
"باید از این طرف بری"
"خودت اینجا چیکار می کردی اونم با این وضعت؟"
"به تو ربطی نداره"
این را بدون هیچ حسی گفت درست بود 13سال سن داشت ولی براحتی می توانستم بفهمم که روح یک زن 30ساله را دارد
"چرا باهام بدی لتی "
صورت لتی کمی خشن شد
"نمیتونی اونو ازم بگیری ،من آخرین نفرم،من بخاطرش خودمو عشقمو فدا کردم ...."
حرفَش را بریدم
"هی هی لتی من نمیفهمم چی میگی من نمیتونم کیو ازت بگیرم؟"
واقعا باورم نمی شد آن حرف ها از دهان یک دختر13ساله بیرون بیاید و او فقط یک اسم میتوانست به زبان بیاورد
"خودت میدونی کیو میگم ،ایزاک .."
سعی کردم آرام باشم و با او منطقی برخورد کنم بالاخره او یک کودک بود از قضا باردار هم بود نمیتوانستم از او خشمگین شوم
"لتی من نمیدونم چرا توی این سن باردار شدی یا چرا فکر میکنی من قراره ایزاک و ازت بگیرم فقط می خوام اینو بدونی که من برای کسی نقشه ای ندارم من فقط اومدم اینجا چون می خواستم آرامش داشته باشم و فکر نکنم دیگه قصد برگشتن داشته باشم و می خوام تو خونه ی خودم بمونم و فاصلم با جایی که تو زندگی می کنی خیلی خیلی کمه ،....نمی خوام با هم مشکلی داشته باشیم و رابطم با ایزاک فقط دوستیه"
حرفم را برید
"حتی اگه خودتم نخوای مجبور میشی اگه من برگزیده نباشم ......."
صدای فریاد ایزاک را شنیدم نام لتی را با خشم صدا کرد .به ایزاک نگاه کردم دیگر شبیه خامه شیرین و لطیف نبود حالا سرد و تلخ شده بود شبیه به یک قهوه ی فرانسوی بدون شکر و خامه !
"همین حالا برو خونه دخترِ احمق"
غریدم
"تو حق نداری بهش دستور بدی تو که شوهرش نیستی حتی اگر هم بودی باز هم حق اینو نداشتی "
آرامتر گفت
"من حق اینو دارم که تو این خونه با هر کسی که می خوام هر جوری که دلم بخواد حرف بزنم "
لتی بسرعت رفت میترسیدم با این سرعت اتفاق بدی برای جنین در رحمش بیفتد.با حرص غریدم
"پس خوبه که من جزو افراد اون خونه نیستم و قرار نیست دیگه اونجا زندگی کنم"
ناگهان صورتش حالتی گرفت که هر لحظه امکان میدادم اجزای صورتش روی زمین بریزد
"می خوای برگردی؟ واقعا می خوای برگردی؟ تو حتی یروزم اینجا نبودی نمیتونی انقدر زود بری "
مبهوتانه سرم را تکان دادم و به او نگاه کردم
"من نمی خوام برم زک فقط می خوام خونه ی خودم زندگی کنم "
کمی صورتش را از روی زمین جمع کرد و آرامتر شد
"آخه چرا؟ بخاطر حرف های لتیه؟ اون بچست"
خوب بود که خودش هم به این باور داشت که لتی یک کودک بود .
بی حوصله گفتم
"راستش من اصلا متوجه حرف هاش نشدم ،فقط می خوام خونه خودم زندگی کنم خودتم میدونی تو اون خونه کسی از من خوشش نمیاد و من به تنهایی عادت کردم "
"اینطور نیست اونا با آدمای جدید همینطورن من باهاشون حرف میزنم یه مدت که بگزره کم کم عادت میکنن..."
حرفَش را بریدم
"میشه به تصمیمم احترام بزاری؟"
"آخه اونجا تنها زندگی کردن خطرناکه،چجوری میخوای اونجا تنها زندگی کنی؟"
با صدای ناصافی زمزمه کردم
"من خیلی وقته تنها زندگی میکنم زک ،اونجا هم خیلی تمیزه فکر کنم قبل از اومدنم یکی اونجارو حسابی تمیز کرده"
"نه اونجا همیشه تمیزه چون من اکثر اوقات اونجام "
او در آن خانه چه میکرد حالا متوجه آن بوی آشنا در خانه ام شدم آن بوی ایزاک بود قبل از اینکه چیزی بپرسم زمزمه کرد
"بهتره برگردیم داره تاریک میشه "
با او همراه شدم راه زیادی تا خانه نمانده بود ... .
در حیاط خانه ام نشسته بودم دیگر در باغچه ام خبری از علف های هرز و آن شلختگی و بهم ریختگی نبود همه را از بین برده بودم .
خب !درست است! حتی به آن علف ها دست هم نزدم ولی وقتی میتوانی با جادو کار هایت را راحت کنی چرا باید به خودم سختی میدادم از ایزاک بذر چند گل و گیاه را گرفته بودم و وقتی مطمئن شدم کسی آن اطراف نیست با نیرویم و آن گرمای آشنای دستانم علف های هرز را از زمین جدا کردم بذر ها را روی زمین پاشیدم و من توانستم ظرف کمتر از چند ثانیه یک بذر را تبدیل به یک گل زیبا کنم البته بعد از چند دقیقه از کاری که کرده بودم پشیمان شدم وقتی ایزاک می آمد و میدید که بذر هایی که به من داده بود ظرف یک شب به گل تبدیل شده اند متوجه میشد اینجا چیزی اشکال دارد ولی این باعث نمیشد که هر شب بذر هارا تبدیل به گل کامل نکنم این قسمت ساحره بودن را دوست داشتم البته پیچک ها با گل های ریز آبی رنگ روی نرد ه را نگه داشتم آن ها را دوست داشتم ایزاک چند صندلی برای روی ایوانم آورده بود البته آنها را در حیاط گذاشتم تا هر روز که قبل از غروب بیدار میشوم کمی آفتاب به پوست رنگ پریده ام برسانم البته حدس میزنم خودش آنها را ساخته باشد!
حالا بعد از تقریبا دو ماه بذر هایی که کاشته بودم تبدیل به جوانه های ده اینچی شده بودند و من با دیدنشان غرق لذت میشدم هر روز غروب در حیاطم مینشستم و از دیدنشان لذت میبردم
در این مدت هیچ آدم محلیی را ندیده بودم انگار در این دهکده ی کوچک جز خانواده سانچز ها کسی
زندگی نمیکرد نه مغازه ای داشت و نه همسایه ای داشتم
حدود دو ماه از آمدنم به سان سالوادور میگذشت .
همان شبی که خانه ام را دیدم موقع صرف شام با پیرمرد درباره اینکه می خواهم در خانه ی خودم زندگی کنم صحبت کردم و او خیلی راحت پذیرفته بود در این مدت همه چیز خوب بود و از اینکه به اینجا آمده بودم کاملا راضی بودم لتی کمی با من مهربانتر شده بود و حتی یک شب شام او را به خانه ام دعوت کردم او به همراه پائولینا ایزاک وگییرمو به خانه ام آمدند و حتی لتی کمی با من صحبت کرده بود که این مرا متعجب کرد.
بیشتر وقتم کنار باغچه ام و در شب کنار برکه می گذشت ایزاک در زمین های من هم ذرت کاشته بود و طبق چیزی که پیرمرد گفته بود در این سال ها تمام سودی که از کاشت در زمین پدر بزرگم به دست آورده بودند را در حسابی میریختند و آن پول دیگر متعلق به من بود در این دوره ی بی پولی برایم پول زیادی محسوب میشد و با پولی که از سود سهام پدرم بدست می آوردم چندان نیازی به کار نداشتم ایزاک به من اسب سواری را یاد داده بود البته چندین بار از روی اسب افتادم که همین سوژه ای شده بود برای آن چهار دیوانه که به من بخندند .
"باغچه حسابی مشغولت کرده "
صدای پایش را شنیده بودم ولی در این مدت تمرین کرده بودم که کمتر به صداها واکنش نشان دهم اینکه حتی صدای قلب ایزاک را میشنیدم چیزی نبود که دلم بخواهد کسی بداند
"هی ایزاک میبینم که بالاخره بیدار شدی خوشخواب "
خب! این خنده دار بود چون حالا ساعت4بعد از ظهر بود و خودِ من هم نیم ساعت نمیشد که بیدار شده بودم و حالا به او طعنه میزدم !
"فکر کنم زود هم بیدار شدم آخه دیشب گفته بودی باید بری خرید برای همین اومدم که اگه کاری نداری ببرمت "
در این دو ماه هر هفته ایزاک با آن وانت قراضه اش مرا به شهر میبرد تا خرید هایم را انجام دهم بماند که بارها ماشینش در راه خراب شده بود و من چقدر دلم برای پیکاپ قدیمی ام تنگ شد
"اوه زک تو فوق العاده ای من حتی لیستی که میخوامو هم نوشتم فکر کنم تو یخچال فقط آبجو دارم و همین حالاشم حسابی گرسنمه "
خندید بسرعت به اتاقم رفتم پولم را در کیفم گذاشتم و گوشی ام را در جیب شلوار جینم قرار دادم و برگه لیست شده مواد غذایی که لازم داشتم را برداشتم به محض اینکه به ایزاک رسیدم برگه را از من گرفت و در جیب شلوارک سبز رنگ ارتشی اش گذاشت.
در کمال تعجب دیدم برای اولین بار ماشینش را جلوی خانه ام پارک کرده است خودم را روی صندلی ماشینش رها کردم و صدای فنر هایش را شنیدم
"هنوزم این دخترو می خوای؟ برو دنبال یه دختر جوونتر این دیگه دختر نیست یه پیر زن چروکیدس "
سوییچ را چرخاند و با صدا خندید
"این ماشین برام مثل همسرمه اگه زنم پیر شد باید ولش کنم و برم دنبال یه دختر جونتر؟ "
این را با لحن عاشقانه ای گفت و به طرز حرف زدن خودش دوباره خندید
بالاخره ماشین براه افتاد در راه ایزاک با موزیک همخوانی میکرد و برخلاف مزه ی صدایش که شیرین و خامه ای بود صدایش افتضاح بود شاید باید جایزه بدترین صدا را به او میدادند مطمئنا خودش هم این را میدانست چون برای خنداندن من ادامه میداد و با هر قسمت که آهنگ اوج میگرفت صدای او هم شبیه به دو آهن زنگ زده که بهم برخورد میکردند میشد و باعث میشد او بلند بخندید و من گوش هایم را برای حفاظت از آن صدای زنگ زده بگیرم.
به نزدیکیهای شهر رسیده بودیم که تلفن همراهم در جیبم لرزید .
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: پست هفتم کتاب برده خون آشام اثر مهین مقدسی فر , پست هفتم کتاب عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , مجموعه آثار مهین مقدسی فر
.: Weblog Themes By Pichak :.
