| دموکراسی یا دموقراضه | مهدی شجاعی | 1387 | خرید |
موضوعات مرتبط: کتاب دموکراسی یا دموقراضه
برچسب ها: دانلود برترین آثار نویسندگان ایرانی , مهدی رنجبر , دانلود کتاب دموکراسی یا دموقراضه اثر مهدی شجاعی , دانلود کتاب دموکراسی یا دموقراضه
The Waste Lands (The Dark Tower #3)

The Third Volume in the Epic Dark Tower Series…
The Waste Lands
In 1978, Stephen King introduced the world to the last gunslinger, Roland of Gilead. Nothing has been the same since. More than twenty years later, the quest for the Dark Tower continues to take readers on a wildly epic ride. Through parallel worlds and across time, Roland must brave desolate wastelands and endless deserts, drifting into the unimaginable and the familiar. A classic tale of colossal scope—crossing over terrain from The Stand, The Eyes of the Dragon, Insomnia, The Talisman, Black House, Hearts in Atlantis, ’Salem’s Lot, and other familiar King haunts—the adventure takes hold with the turn of each page.
And the tower awaits....
Roland, The Last Gunslinger, moves ever closer to The Dark Tower of his dreams and nightmares—as he crosses a desert of damnation in a macabre world that is a twisted image of our own. With him are those he has drawn to this world: street-smart Eddie Dean and courageous wheelchair-bound Susannah.
Ahead of him are mind-rending revelations about who and what is driving him. Against him is arrayed a swelling legion of foes—both more and less than human....
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب The Dark Tower ، مجموعه آثار استیفن کینگ
برچسب ها: دانلود مجموعه The Dark Tower اثر Stephen King , دانلود مجموعه The Dark Tower , Stephen King , دانلود مجموعه کتاب برج تاریک

با اکران فیلم «ونوم» بار دیگر تام هاردی در معرض توجهها قرار گرفته است. این بازیگر انگلیسی در هزاره سوم توانسته نام خودش را به عنوان یکی از ستارههای مهم سینما ثبت کند.
بازیگری که در ایفای نقشهای دشوار و متفاوت توانسته خودی نشان بدهد و نظر منتقدان و مخاطبان سینما را به خودش جلب کند. به مناسبت اکران فیلم «ونوم» ورایتی فیلمهای تام هاردی را بررسی کرده و از میان آنها بهترین فیلمهای تام هاردی را انتخاب کرده است.
به گزارش مووی مگ به نقل از دیجی کالا، تام هاردی بازیگر ۴۱ ساله متولد سپتامبر ۱۹۷۷ در لندن است. این بازیگر و تهیهکننده انگلیسی در خانوادهای هنرمند به دنیا آمد. مادرش نقاش و پدرش نویسنده رمان و نمایشهای کمدی بود. تام هاردی به مدرسه هنرهای دراماتیک رفت. بازیگر محبوبش گری اولدمن بود که به عنوان الگو شیوه بازیگری او را در مدرسه به کار میبرد.
سال ۱۹۹۸ در یک مسابقه مدلینگ جایزه برد. همان سال اقبال به او رو کرد و برای بازی در مینیسریال موفق «گروه برادران» (band of brothers) محصول مشترک بی.بی.سی و HBOانتخاب شد.
اولین حضور سینماییاش سال ۲۰۰۱ در فیلم «سقوط شاهین سیاه» (Black Hawk Down) ساخته ریدلی اسکات رقم خورد.
سال ۲۰۰۲ با بازی در نقش کاپیتان ژان لوک پیکارد در فیلم «پیشتازان فضا: نمسیس» (Star Trek: Nemesis) تبدیل به ستاره بینالمللی شد.از سال ۲۰۰۱ در کارنامهاش ۵۵ فیلم به عنوان بازیگر به چشم میخورد که البته برخی از آنها فیلمهای کوتاه و سریالهای تلویزیونی بودهاند. هاردی سال ۲۰۱۵ برای بازی در فیلم «از گور برگشته» (revenant) ایناریتو برای نقش مکمل نامزد جایزه اسکار شد.
«ونوم» یکی از ضعیفترین فیلمهایی است که او بازی کرده.منتقدان به فیلم امتیاز ۳۴ از ۱۰۰ را دادهاند. فیلم ابرقهرمانی که منتقدان آن را یک شکست بزرگ ارزیابی کردهاند. با این حال بازی تام هاردی جزو نقاط ضعف فیلم نیست.
منتقدان درباره حضور تام هاردی در «ونوم» نوشتهاند: «بازی متعهدانه تام هاردی نمیتواند بر فیلمنامه پر از نقطه ضعف و کارگردانی سطح پایین فیلم فائق بیاید. نتیجهاش کاراکتری شده که انگار دو نیمه است. یک سری صحنههای درخشان در دینامیک بین ادی و ونوم (کاراکترهای تام هاردی در فیلم) وجود دارد اما درنهایت تجربه تماشای این فیلم ناامیدکننده است». با این مقدمه بهترین فیلمهای تام هاردی، یکی از بهترین بازیگران هزاره سوم را مرور میکنیم.
1. اینسپشن (۲۰۱۰)
Inception
کارگردان: کریستوفر نولان
امتیاز متاکریتیک: ۷۴ از ۱۰۰
تریلر علمی-تخیلی کریستوفر نولان که جهانی تقریبا فانتزی دارد درباره یک تیم از متخصصان خواب و رویاست. آنها میتوانند از لایههای مختلف ناخودآگاه آدمها در خواب اسرار ارزشمندی را استخراج کنند و حالا این تیم به سرکردگی کاب (لئوناردو دیکاپریو) ماموریت پیدا میکنند وارد ذهن مدیرعامل یک شرکت تجاری بزرگ شوند. یکی از اعضای تیم ایمس با بازی تام هاردی است که متخصص جعل هویت است. او میتواند هویت افراد را از آنها بدزدد. هاردی مهارت خودش را در آن لباسهای شیک در این فیلم نمایش میدهد و اعتماد به نفس کسی رادارد که فیلمنامه را خوانده و میداند که میتواند این نقش را به بهترین وجه ایفا کند.
2. شوالیه تاریکی برمیخیزد (۲۰۱۲)
Dark knight rises
کارگردان: کریستوفر نولان
امتیاز متاکریتیک: ۷۸ از ۱۰۰
کریستوفر نولان با سهگانه «بتمن» تحتعنوان «شوالیه تاریکی» فیلمهای ابرقهرمانی را وارد فاز تازهای کرد. فازی که سیاهتر و تیرهتر و رئالتر از فیلمهای ابرقهرمانی پیش از آن بود. داستان «شوالیه تاریکی برمیخیزد» هشت سال بعد از عصیان جوکر که فرمان حکومت شهر را در دست گرفت، بتمن به کمک کتوومن مرموز از تبعید بیرون میآید تا شهر گاتهام را نجات دهد. گاتهام زیر دست تروریست خطرناک و خشنی به نام بین افتاده است که شهر را در معرض نابودی کامل قرار داده.
تام هاردی نقش بین را بازی میکند. تمام مدت یک نقاب روی صورتش است. هاردی با بازیاش نشان میدهد که حرکت و اکشن بیشتر از هزار کلمه روی پرده میتواند تاثیر داشته باشد. بین کم حرف است و مرد عمل. به هر حال با وجود اینکه در فیلم اهمیت بین به اندازه بتمن است اما در صحنههای دوتایی آنها بین کاراکتر شریر و ابرقهرمان طبعا کریستین بیل بیشتردیده شد. با این وجود در همه صحنههای کلیدی تام هاردی نقش موثری را ایفا میکند.
3. مکس دیوانه: جاده خشم (۲۰۱۵)
Mad Max: fury road
کارگردان: جورج میلر
امتیاز متاکریتیک: ۹۰ از ۱۰۰
قابلیتهای فیزیکی قوی تام هاردی او را تبدیل به انتخابی برجسته برای نقش اصلی فیلم ماجراجویانه پسا آخرالزمانی جورج میلر کرد که چند دهه قبلتر توسط مل گیبسون بازی شده بود. برای اینکه بازیاش بیشتر به چشم بیاید، شیمی میان او و بازیگر برنده اسکار چارلیز ترون بینقص عمل میکند. آنها یکی از بهترین تیمهای اکشن تاریخ سینما هستند. فیلم بعد از آخرالزمان اتفاق میافتد.
زمانی که نیروی بشر به دلیل نبود آب زیر سلطه موجودی شرور قرار گرفته. زنی به نام فیوروسا علیه ایمورتان شورش میکند و در این میانه یک زندانی فراری به نام مکس هم به او میپیوندد. باز هم اینجا تام هاردی از مهارتهای فیزیکیاش بهره میبرد چون فیلم بسیار کم دیالوگ است.
4. از گور برگشته (۲۰۱۵)
The revenant
کارگردان: الخاندرو گونزالس ایناریتو
امتیاز متاکریتیک: ۷۶ از ۱۰۰
اواخر سال ۱۸۲۳ هیو گلس راهنمای گروهی شکارچی در یک منطقه دورافتاده میشود که تحت حفاظت نیست. گروه آنها مورد حمله قرار میگیرد و بازماندگان به کمک گلس با بازی دیکاپریو از مهلکه جان سالم به در میبرند. گلس توسط یک خرس به شدت زخمی میشود و اینجا پای فیتزجرالد با بازی تام هاردی وسط میآید. یکی از شکارچیان که معتقد است برای نجات گروه گلس باید قربانی شود.
در بازی تام هاردی در نقش یک بیمار روانی وحشی که فقط به نجات خودش فکر میکند چیزی روحبخش وجود دارد. او آنقدر محکم است که وقتی کاراکترش جان سالم به در میبرد حتی مخاطبان پای تلویزیون هم میخواهند از جا بلند شوند و تشویقش کنند. دو تایی هاردی و دیکاپریو در زمینه تصویربرداری شاعرانه امانوئل لوبتسکی تعارضی میان زیبایی و خشونت به وجود میآورد که نفسگیر است.

5. دانکرک (۲۰۱۷)
Dunkirk
کارگردان: کریستوفر نولان
امتیاز متاکریتیک: ۹۴ از ۱۰۰
تام هاردی دوباره با کارگردان «شوالیه تاریکی برمیخیزد» تشکیل یک تیم میدهند و یکبار دیگر هاردی در فیلم نولان با صدایش بازی میکند. در حالی که چهرهاش پشت یک ماسک پنهان است. نقابی که اینبار ماسک اکسیژن یک خلبان هواپیمای بمباران کننده در جنگ جهانی دوم است. در صحنههایی که کاراکتر او زیر آتش بمب نیروهای آلمانی رها شده، شجاعت را با قدرت هر چه تمامتر در بازیاش نمایش میدهد
آن هم در یکی از پیچیدهترین فیلمنامههای کریستوفر نولان از لحاظ کاراکتر چون فیلم در حقیقت شخصیتمحور نیست. فیلم «دانکرک» بیشتر از لحاظ بصری مورد توجه منتقدان قرار گرفت و نکات فنی از جمله موسیقی متن آن را تحسین کردند. کمتر کسی به توانایی بازیگران از جمله تام هاردی اشاره کرد. در حالی که بازی در فیلمی شبیه «دانکرک» که همه چیز در لانگ شات میگذرد کار بسیار دشواری است
6. کندو (۲۰۱۴)
The drop
کارگردان: مایکل آر.راسکام
امتیاز متاکریتیک: ۶۹ از ۱۰۰
هاردی در فیلم راسکام زیرکانه همه ورقهایش را بازی میکند. در درامی که به کندی پیش میرود و دنیس لیهان فیلمنامه آن را با اقتباس از یکی از داستانهای خودش نوشته است. درام درباره فعالیتهای مجرمانه زمان گذشته و حال باب ساگینوفسکی است که خودش را وسط سرقتی میبیند که دارد از مسیرش منحرف میشود و بعد وسط یک بازجویی به گذشته محلهاش نقب میزند. جایی که دوستان، خانواده و حتی دشمنانش با هم برای زنده ماندن کار میکردند بدون اینکه به هزینههای کارهایشان فکر کنند.
تیم رابی منتقد ارشد تلگراف با اشاره به فیلمنامه لیهان که قبلا از او کارهای مهمی مثل «رودخانه میستیک» دیده بودیم مینویسد: «اما در فیلم بالاتر از هر چیزی اجرای تام هاردی قرار میگیرد. بازی او مخاطب را تسخیر میکند.» کاراکتر تام هاردی گاهی مثبتاندیش و گاهی سردرگم است و بازیگر انگلیسی موفق میشود خیلی خوب در این مرز حرکت کند. این اولینبار نیست که بازی هاردی ما را یاد مارلون براندو میاندازد. شاید حتی براندو هم نمیتوانست در این نقش بهتر از هاردی ظاهر شود.
7. برانسون (۲۰۰۸)
Bronson
کارگردان: نیکلاس وندینگ رفن
امتیاز متاکریتیک: ۷۱ از ۱۰۰
مرد جوانی که به دلیل ارتکاب سرقت محکوم به هفت سال حبس شده است درنهایت سه دهه را در زندان انفرادی میگذراند. در این مدت زمان شخصیت او جایگزین با پرسونایش به نام چارلز برانسون میشود. یک پدیده روانی عجیب و غریب که تام هاردی روند آن را در فیلم به طرز شگفتانگیزی باورپذیر ایفا میکند. وندینگرفن در این فیلم بیوگرافیکش درباره یکی از مجرمان مشهور انگلستان سبک کارگردانی استیلیزهای دارد که یادآور «پرتقال کوکی» استنلی کوبریک است.
چون این فیلم در حقیقت نمایشی یک نفره برای بازیگر نقش اولش است. فیلم البته بازیگران نقش مکمل هم دارد که بازی برخی از آنها آنقدر خوب است که موردتوجه قرار بگیرد اما ماجرای این است که تام هاردی همه آنها را تحتالشعاع قرار میدهد. و تصویری مسحورکننده از یک بیمار روانی خودبزرگبین ارائه میدهد.
8. افسانه (۲۰۱۵)
Legend
کارگردان: برایان هلگلند
امتیاز متاکریتیک: ۵۵ از ۱۰۰
فیلمی که در آن تام هاردی با تام هاردی همبازی میشود! درام باسلیقه هلگلند درباره رگی و ران کری، دو برادر دوقلوست که نقش هر دو را تام هاردی بازی میکند. این دو برادر در دهه ۶۰در لندن زندگی میکنند و به عنوان دو گنگستر میخواهند کاری کنند که نامشان در افسانهها بیاید. بخش زیبای این بازی در دو نقش این است که بعد از مدتی شما از اینکه بخواهید حقه فنی سینمایی پشت آن را کشف کنید، دست برمیدارید و فقط روی این تمرکز میکنید که این بازیگر تا چه حد با انرژی و درخشان هر کدام از برادرها را تعریف و شخصیتپردازی میکند.
ران برادری است که گاهی یادآور هاردی در نقش کاراکتر «برانسون» است با کاراکتری دمدمی مزاج و رگی برادر باثابتتر است، جاهطلب و تصویری از یک گنگستر که روی خودش تسلط کامل دارد.

9. مبارز (۲۰۱۱)
مبارز
Warrior
کارگردان: گاوین اوکانر
امتیاز متاکریتیک: ۷۱ از ۱۰۰
جوانترین پسر یک بوکسور سابق به خانه برمیگردد. قهرمان سابق بوکس حالا الکلی شده اما شروع به آموزش پسرش میکند تا در مسابقات هنرهای رزمی شرکت کند. مسیری که مبارز را در مواجه با برادر غریبه و بزرگترش قرار میدهد. تام هاردی در مواجهه با جوئل ادگارتون در نقش برادرش پیروز میدان بازیگری است و البته سکانسهای دوتایی او با نیک نولتی در نقش پدر هم احساسبرانگیز و جذاب از کار درآمده.
برای بسیاری از منتقدان این اولین نقشی بود که تواناییهای واقعی فیزیکی تام هاردی را در صحنههای مبارزه روبهروی ادگارتون نشان داد. برای اولینبار در این فیلم منتقدان هاردی را با مارلون براندو قیاس کردند. او در دو راهی میان گناه و خشم هم درونگرا و هم جوششی است.
10. لاک (۲۰۱۳)
Locke
کارگردان: استیون نایت
امتیاز متاکریتیک: ۸۱ از ۱۰۰
فیلمی که از نود دقیقه بیش از دو سوم آن داخل ماشین میگذرد. مردی موفق در کار و اهل خانواده که یک تماس تلفنی همه برنامهریزیهایش را نابود میکند. جای دیگری دارد پدر میشود و تصمیم دارد مسئولیتش را برعهده بگیرد اما اداره کردن همه چیز از کار گرفته تا خانواده با این مشکل جدید کار سادهای نیست. اینجا با یک تام هاردی کاملا متفاوت طرف هستیم.
تام هاردی که تحسین همگان را برانگیخت. اینبار هاردی از فیزیک قویاش استفاده میکند. فیلم کاملا روانشناسانه است و از آنجایی که جای چندان برای بازی با بدن هم ندارد هاردی فقط با صدا و چهرهاش حالات درونیاش از آشفتگی تا خستگی را بازتاب میدهد.
«لاک» یکی از فیلمهای موردتوجه هزاره سوم و قطعا بهترین بازی تام هاردی تا امروز است. نبردی یک نفره برای تام هاردی که در آن پیروز میشود. فیلم جایزه حلقه منتقدان لسآنجلس را برایش به ارمغان آورد.
موضوعات مرتبط: با بهترین فیلمهای تام هاردی بیشتر آشنا شوید
برچسب ها: با بهترین فیلمهای تام هاردی بیشتر آشنا شوید , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , فیلتاب
| هوشمندان سیاره اوراک | فریبا کلهر | 1387 | خرید |
موضوعات مرتبط: کتاب هوشمندان سیاره اوراک ، مجموعه آثار فریبا کلهر
برچسب ها: دانلود برترین آثار نویسندگان ایرانی , مهدی رنجبر , دانلود کتاب هوشمندان سیاره اوراک اثر فریبا کلهر , دانلود کتاب هوشمندان سیاره اوراک
The Drawing of the Three (The Dark Tower #2)

The second volume in Stephen King’s acclaimed, epic Dark Tower series. After his confrontation with the man in black at the end of The Gunslinger, Roland awakes to find three doors on the beach of Mid-World's Western Sea—each leading to New York City but at three different moments in time. Through these doors, Roland must "draw" three figures crucial to his quest for the Dark Tower. In 1987, he finds Eddie Dean, The Prisoner, a heroin addict. In 1964, he meets Odetta Holmes, the Lady of Shadows, a young African-American heiress who lost her lower legs in a subway accident and gained a second personality that rages within her. And in 1977, he encounters Jack mort, Death, a pusher responsible for cruelties beyond imagining. Has Roland found new companions to form the "Ka-tet" of his quest? Or has he unleashed something else entirely?
The stunning Plume edition features full-color illustrations by Phil Hale and is a collector’s item for years to come.
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب The Dark Tower ، مجموعه آثار استیفن کینگ
برچسب ها: دانلود مجموعه The Dark Tower اثر Stephen King , دانلود مجموعه The Dark Tower , Stephen King , دانلود مجموعه کتاب برج تاریک
سینماروها از تماشای فیلم هایی که پیچش های داستانی خوبی داشته باشند خوششان می آید. منظور از پیچش داستانی، تغییراتی ناگهانی در داستان است که به یکباره تصورات شما از داستان و شخصیت ها را تغییر داده و شما را به این نتیجه می رساند که تا لحظه وقوع این پیچش در داستان کاملاً در اشتباه بوده اید. وقتی که داستان به یکباره تغییر مسیر داده، پیچشی تند را تجربه کرده و ناگهان زیر شما را خالی می کند، بدون شک دیوانه خواهید شد. اما نایت شیامالان از آن دسته کارگردانانی نیست که با استفاده از همین ترفند به شهرت و اعتبار بالایی در هالیوود دست یافته است تا جایی که هر بار فیلمی تازه از او اکران می شود، سینماروها منتظر می نشینند تا آن پیچش داستانی بزرگ رخ دهد.
به گزارش مووی مگ به نقل از روزیاتو، پیچش های داستانی فیلم های پیچیده در صورتی که درست انجام شوند می توانند مسحور کننده، هیجان انگیز و بسیار تاثیرگذار باشند. بسته به این که تغییر داستان چگونه انجام می گیرد، می تواند باعث موفقیت یا شکست فیلم شود. اگر این پیچش داستانی نابهنگام، نامناسب و بی معنی باشد می تواند باعث خراب شدن فیلم شود. اما اگر پیچش داستانی مذکور با عقل جور بوده و تمامی شکاف های موجود در داستان تا آن لحظه را پوشش دهد و بدون این پیچش داستان فیلم گنگ باشد، چنین پیچشی در جهت بهبود و اعتلای فیلم عمل خواهد کرد. در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با ۱۰ فیلمی آشنا کنیم که شوکه کننده ترین و غیرمنتظره ترین پیچش های داستانی تاریخ سینما در آن ها رخ داده است.
۱۰- ماه (۲۰۰۹)

اولین تجربه کارگردانی دانکن جونز یکی از پیچیده ترین و بهترین فیلم های علمی تخیلی در عصر مدرن سینماست. در فیلم «ماه» (Moon) سام راکول نقش یک معدنچی در کره ماه را روایت می کند که انتظار پایان ماموریت سه ساله اش را می کشد و ناگهان در می یابد که بعد از پایان این ۳ سال، کمپانی استخدام کننده اش، یک نسخه کلون شده را جانشین او می سازد. در پیچشی غیرمنتظره و شوکه کننده او می فهمد که خود نیز یک نسخه کلون شده بوده که جایگزین نسخه ای دیگر شده است و این سیر همچنان تکرار می شود. تا این که او این ماجرا را فهمیده و بعد از فکر کردن طولانی به آن می تواند از دانش خود برای سود بردن از این موضوع استفاده نماید.
راکول تمامی احساسات شخصیت خود را به زیبایی و نهایت مهارت به نمایش می گذارد. اگر چه راکول در نهایت به خاطر فیلم «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» (Three Billboards Outside Ebbing, Missouri) در مراسم اسکار امسال برنده جایزه اسکار شد اما بازی او در فیلم «ماه» نیز شایستگی دریافت جایزه اسکار را داشت که جایزه نگرفتنش بسیاری را از داوران اسکار ناامید ساخت. فیلم های علمی تخیلی اینچنینی این روزها کمتر ساخته می شوند و این مایه تاسف است.
۹-اره (۲۰۰۳)

دنباله هایی که بعد از فیلم اورجینال «اره» (Saw) آمدند همه به شدت روی کشتار و خشونت داستان متمرکز شده بودند و همین موضوع باعث شده همه فراموش کنند که فیلم اول این فرانچایز در سال ۲۰۰۳، عاری از خونریزی بود و در واقع یک داستان هوشمندانه با پیچش های داستانی فراوان بود. داستان بسیار ترسناک شروع می شود: دو پسر به نام های آدام و لارنس در دستشویی بیدار می شوند در حالی که به دیوار زنجیر شده و یک جسد بین آن ها قرار دارد. این دو باید دلیل زندانی و زنجیر شدنشان را پیدا کرده و فرار کنند. از طریق داستان پردازی غیرخطی، با گذشته این دو مرد و شخصیت هایشان آشنا می شویم و درمی یابیم که پلیس در حال جستجوی قاتلی به نام قاتل اره برقی است و رفته رفته همه چیز برای تمامی افراد از جمله مخاطب مشخص می شود.
در انتهای فیلم دو پیچش داستانی بزرگ وجود دارد که هیچ کدام از آن ها قابل انتظار نبودند. اولین و شوکه کننده ترین پیچش داستانی این بود که جنازه ای که بین آدام و لارنس قرار داشت در واقع یک جسد مرده نبود. این جنازه ناگهان بلند شده، رو به دوربین می ایستد و مشخص می شود که او همان قاتل سریالی است که آن ها را در درون دستشویی زندانی کرده است. پیچش داستانی دیگر این است که مشخص می شود همان لحظات اول فیلم که آدام بیدار می شود و سیفون را می کشد، در واقع کلید آزادی خود را به ته فاضلاب می فرستد. همانند بسیاری از فیلم های دیگری که چنین پیچش های شوکه کننده ای دارند، در این فیلم نیز با خاموش شدن چراغ ها و بسته شدن و البته رها کردن آدام برای مرگی در تاریکی و تنهایی توسط قاتل داستان، بیننده با حس درماندگی و ناامیدی به حال خود رها می شود.
۸- مردان چوب کبریتی (۲۰۰۳)

«مردان چوب کبریتی» (Matchstick Men) یکی از فیلم های ریدلی اسکات است که کمتر مورد توجه قرار گرفت. این فیلم هم در باکس آفیس عملکرد ناموفقی داشت و هم برای تبدیل شدن آن به یک فیلم کالت کلاسیک زود است. با این وجود نمی توان از حس کمیک و شوخ طبعی تاریک این فیلم و بازی های خیره کننده دو بازیگر نقش اولش، نیکلاس کیج و سام راکول گذشت که شخصیت دو مرد تبهکار را بازی می کنند. شاید بتوان ادعا کرد که این فیلم بهترین فیلم تبهکاری از زمان ساخت «نیش» (The Sting) با هنرمندی رابرت ردفورد و پل نیومن بوده است و البته بسیار تاریک تر از آن. ظاهراً داستان در مورد دختر شخصیت روی با بازی نیکلاس کیج است که به یکباره وارد زندگی پدر و همکارش می شود که کارشان قتل افراد تبهکار است.
در میانه های داستان روی بیهوش می شود و در بیمارستان به هوش می آید و از پلیس می شنود که همدستش (فرانک) همراه با دختر روی از محل سانحه فرار کرده اند. روی بعد از بدست آوردن هوشیاری خود از بیمارستان می رود و در می یابد که او در واقع در رختخواب خود در درون یک کانتینر بالای یک گاراژ قرار داده شده بود. او به جستجوی دخترش می رود اما همسر سابقش به او می گوید که او سال ها قبل سقط جنین داشته و در واقع روی هیچ فرزندی ندارد. دختری که خود را جای دختر به روی غالب کرده بود در واقع در تمام این مدت یک تبهکار بوده که با همدستی فرانک برای به سرقت بردن سرمایه او وارد زندگی اش شده است. این یکی از بهترین پیچش های داستانی در تاریخ سینماست.
۷- مظنونین همیشگی (۱۹۹۵)

زمانی که کوین اسپیسی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای بازی در فیلم «مظنونین همیشگی» (The Usual Suspects) دریافت کرد چنین گفت: «خب، کیسر سوز هر که که باشد، می توانم به شما بگویم که امشب از شادی مست خواهد کرد». تمامی داستان توسط شخصیت وربال کینت روایت می شود اما در لحظات پایانی فیلم مشخص می شود که تمامی داستان فیلم توسط این شخصیت بر اساس کلماتی که روی دیوارها نوشته شده و اطلاعاتی که روی بُردهای اطراف بازداشتگاه وجود داشته سرهم شده است.
به محض خارج شدن او از اداره پلیس دیگر خبری از لنگیدن و دیگر ویژگی هایی که وی در تمام این مدت ادای آن ها را در می آورد نیست و وربال سوار ماشینی می شود که راننده آن همان کسی است که در تمام این مدت مخاطبان فکر می کردند آقای کوبایاشی است، اسمی که در واقع از لیوان قهوه کارآگاه پلیس گرفته شده بود. قدرت این پیچش داستانی با دیالوگ پایانی فیلم کامل می شود: «بزرگ ترین حقه ای که شیطان همیشه به کار برده این بوده که همه را قانع کند که او وجود ندارد».
۶- هفت (۱۹۹۵)

در دستان یک کارگردان تازه کار و نابلد، فیلم «هفت» (Se7en) تنها به نسخه ای ترسناک از «اسلحه مرگبار» (Lethal Weapon) تبدیل می شد. در این فیلم، برد پیت نقش یک پلیس سفید پوست جوان و زرنگ را بازی می کند در حالی که مورگان فریمن در قالب یک کارآگاه سیاهپوست با موهای خاکستری فرو می رود که انتظار بازنشسته شدنش را می کشد. اگر پیت و فریمن آن شیمی خاصی که بین دو شخصیت پلیسی باید وجود داشته باشد را نداشتند و نمی توانستند خود را نشان دهند، می توانستند به دو شخصیت معمولی و فراموش شده تبدیل شوند.
اما با قرار داشتن استادی به نام دیوید فینچر در مقام کارگردان برای بازی گرفتن از فریمن و پیت و ایجاد یک رابطه عمیق و دوست داشتنی بین آن ها، فیلم «هفت» به یک تریلر قاتل سریالی تبدیل می شود که فیلمی تاریک، ویرانگر و زیباست که یک سر و گردن جلوتر از فیلم های متعدد ژانر خود است. در پایان فیلم نیز یکی از پیچش های داستانی ماندگار تاریخ سینما رخ می دهد که به خاطر سبک روایی و داستان فیلم بسیار موثر و شوکه کننده است. اسم فیلم بر اساس تعداد قتل هایی که جان داو قصد دارد انجام دهد انتخاب شده است، هر کدام بر اساس یکی از گناهان کبیره که در انجیل آمده و مخاطب نیز یکی یکی این قتل ها را شمرده و منتظر قتل بعدی می شود. وقتی که داو غرق در خون خود را به پلیس معرفی می کند، تنها ۵ مورد از قتل ها کشف شده و او دو پلیس داستان را به ناکجاآبادی می برد تا آنجا دو جسد دیگر را به آن ها نشان دهد و اینجاست که دو اتفاق غیرمنتظره رخ می دهد.
اول این که یک پیک با بسته ای حاوی سر همسر کارآگاه جوان فیلم (مایلز) نزد آن ها می آید و داو می گوید که دلیل قتل همسر مایلز این بوده که او به رابطه بین آن ها حسادت کرده و در نهایت مایلز با اسلحه خود او را به قتل می رساند. صحنه ای ویرانگر و شوکه کننده در برابر چشمان مخاطب قرار می گیرد زیرا نه تنها خود داو آخرین قربانی است بلکه مایلز را به انجام کاری وا می دارد که خود می خواهد و در واقع او را به بازی می گیرد. بهترین نکته در مورد پیچش داستانی فیلم «هفت» این است که بیننده را در سکوتی مرگبار رها می کند که با بالا رفتن تیتراژ پایانی در جهتی متفاوت از دیگر فیلم ها همراه است.
موضوعات مرتبط: 10 فیلم که شوک برانگیزترین پیچش داستانی را دارند
برچسب ها: 10 فیلم که شوک برانگیزترین پیچش داستانی را دارند , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , فیلتاب
| باغ مارشال | حسن کریم پور | 1389 | دانلود |
موضوعات مرتبط: کتاب باغ مارشال
برچسب ها: دانلود برترین آثار نویسندگان ایرانی , مهدی رنجبر , دانلود کتاب باغ مارشال اثر حسن کریم پور , دانلود کتاب باغ مارشال
See also
* The Dark Tower - Graphic Novel series
The Gunslinger (The Dark Tower #1)

Beginning with a short story appearing in The Magazine of Fantasy and Science Fiction in 1978, the publication of Stephen King's epic work of fantasy -- what he considers to be a single long novel and his magnum opus -- has spanned a quarter of a century.
Set in a world of extraordinary circumstances, filled with stunning visual imagery and unforgettable characters, The Dark Tower series is King's most visionary feat of storytelling, a magical mix of science fiction, fantasy, and horror that may well be his crowning achievement.
Book IIn The Gunslinger (originally published in 1982), King introduces his most enigmatic hero, Roland Deschain of Gilead, the Last Gunslinger. He is a haunting, solitary figure at first, on a mysterious quest through a desolate world that eerily mirrors our own. Pursuing the man in black, an evil being who can bring the dead back to life, Roland is a good man who seems to leave nothing but death in his wake.
This new edition of The Gunslinger has been revised and expanded throughout by King, with new story material, in addition to a new introduction and foreword. It also includes four full-color illustrations in the hardcover and trade paperback formats.
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب The Dark Tower ، مجموعه آثار استیفن کینگ
برچسب ها: دانلود مجموعه The Dark Tower اثر Stephen King , دانلود مجموعه The Dark Tower , Stephen King , دانلود مجموعه کتاب برج تاریک
آقا سینا متاسفانه ترجمه اش رو نمیشه یافت ولی حداقل تونستم زبان اصلی فصل ۲۱ رو پیدا کنم.
Chapter Twenty-One
Lord Asriel's Welcome
Lyra rode a strong young bear, and Roger rode another, while lorek paced tirelessly ahead and a squad armed with a fire hurler followed guarding the rear.
The way was long and hard. The interior of Svalbard was mountainous, with jumbled peaks and sharp ridges deeply cut by ravines and steep-sided valleys, and the cold was intense. Lyra thought back to the smooth-running sledges of the gyp-tians on the way to Bolvangar; how swift and comfortable that progress now seemed to have been! The air here was more penetratingly chill than any she had experienced before; or it might have been that the bear she was riding wasn't as lightfooted as lorek; or it might have been that she was tired to her very soul. At all events, it was desperately hard going.
She knew little of where they were bound, or how far it was. All she knew was what the older bear S0ren Eisarson had told her while they were preparing the fire hurler. He had been involved in negotiating with Lord Asriel about the terms of his imprisonment, and he remembered it well.
At first, he'd said, the Svalbard bears regarded Lord Asriel as being no different from any of the other politicians, kings, or troublemakers who had been exiled to their bleak island. The prisoners were important, or they would have been killed outright by their own people; they might be valuable to the bears one day, if their political fortunes changed and they returned to rule in their own countries; so it might pay the bears not to treat them with cruelty or disrespect.
So Lord Asriel had found conditions on Svalbard no better and no worse than hundreds of other exiles had done. But certain things had made his jailers more wary of him than of other prisoners they'd had. There was the air of mystery and spiritual peril surrounding anything that had to do with Dust; there was the clear panic on the part of those who'd brought him there; and there were Mrs. Coulter's private communications with lofur Raknison.
Besides, the bears had never met anything quite like Lord Asriel's own haughty and imperious nature. He dominated even lofur Raknison, arguing forcefully and eloquently, and persuaded the bear-king to let him choose his own dwelling place.
The first one he was allotted was too low down, he said. He needed a high spot, above the smoke and stir of the fire mines and the smithies. He gave the bears a design of the accommodation he wanted, and told them where it should be; and he bribed them with gold, and he flattered and bullied lofur Raknison, and with a bemused willingness the bears set to work. Before long a house had arisen on a headland facing north: a wide and solid place with fireplaces that burned great blocks of coal mined and hauled by bears, and with large windows of real glass. There he dwelt, a prisoner acting like a king.
And then he set about assembling the materials for a laboratory.
With furious concentration he sent for books, instruments, chemicals, all manner of tools and equipment. And somehow it had come, from this source or that; some openly, some smuggled in by the visitors he insisted he was entitled to have. By land, sea, and air, Lord Asriel assembled his materials, and within six months of his committal, he had all the equipment he wanted.
And so he worked, thinking and planning and calculating, waiting for the one thing he needed to complete the task that so terrified the Oblation Board. It was drawing closer every minute.
Lyra's first glimpse of her father's prison came when lorek Byrnison stopped at the foot of a ridge for the children to move and stretch themselves, because they had been getting dangerously cold and stiff.
"Look up there," he said.
A wide broken slope of tumbled rocks and ice, where a track had been laboriously cleared, led up to a crag outlined against the sky. There was no Aurora, but the stars were brilliant. The crag stood black and gaunt, but at its summit was a spacious building from which light spilled lavishly in all directions: not the smoky inconstant gleam of blubber lamps, nor the harsh white of anbaric spotlights, but the warm creamy glow of naphtha.
The windows from which the light emerged also showed Lord Asriel's formidable power. Glass was expensive, and large sheets of it were prodigal of heat in these fierce latitudes; so to see them here was evidence of wealth and influence far greater than lofur Raknison's vulgar palace.
Lyra and Roger mounted their bears for the last time, and lorek led the way up the slope toward the house. There was a courtyard that lay deep under snow, surrounded by a low wall, and as lorek pushed open the gate they heard a bell ring somewhere in the building.
Lyra got down. She could hardly stand. She helped Roger down too, and, supporting each other, the children stumbled through the thigh-deep snow toward the steps up to the door.
Oh, the warmth there would be inside that house! Oh, the peaceful rest!
She reached for the handle of the bell, but before she could reach it, the door opened. There was a small dimly lit vestibule to keep the warm air in, and standing under the lamp was a figure she recognized: Lord Asriel's manservant Thorold, with his pinscher daemon Anfang.
Lyra wearily pushed back her hood.
"Who..." Thorold began, and then saw who it was, and went on: "Not Lyra? Little Lyra? Am I dreaming?"
He reached behind him to open the inner door.
A hall, with a coal fire blazing in a stone grate; warm naphtha light glowing on carpets, leather chairs, polished wood... It was like nothing Lyra had seen since leaving Jordan College, and it brought a choking gasp to her throat.
Lord Asriel's snow-leopard daemon growled.
Lyra's father stood there, his powerful dark-eyed face at first fierce, triumphant, and eager; and then the color faded from it; his eyes widened, in horror, as he recognized his daughter.
"No! No!"
He staggered back and clutched at the mantelpiece. Lyra couldn't move.
"Get out!" Lord Asriel cried. "Turn around, get out, go! I did not send for you!"
She couldn't speak. She opened her mouth twice, three times, and then managed to say:
"No, no, I came because - "
He seemed appalled; he kept shaking his head, he held up his hands as if to ward her off; she couldn't believe his distress.
She moved a step closer to reassure him, and Roger came to stand with her, anxious. Their daemons fluttered out into the warmth, and after a moment Lord Asriel passed a hand across his brow and recovered slightly. The color began to return to his cheeks as he looked down at the two.
"Lyra," he said. "That is Lyra?"
"Yes, Uncle Asriel," she said, thinking that this wasn't the time to go into their true relationship. "I came to bring you the alethiometer from the Master of Jordan."
"Yes, of course you did," he said. "Who is this?"
"It's Roger Parslow," she said. "He's the kitchen boy from Jordan College. But - "
"How did you get here?"
"I was just going to say, there's lorek Byrnison outside, he's brought us here. He came with me all the way from Trollesund, and we tricked lofur - "
"Who's lorek Byrnison?"
"An armored bear. He brought us here."
"Thorold," he called, "run a hot bath for these children, and prepare them some food. Then they will need to sleep. Their clothes are filthy; find them something to wear. Do it now, while I talk to this bear."
Lyra felt her head swim. Perhaps it was the heat, or perhaps it was relief. She watched the servant bow and leave the hall, and Lord Asriel go into the vestibule and close the door behind, and then she half-fell into the nearest chair.
Only a moment later, it seemed, Thorold was speaking to her.
"Follow me, miss," he was saying, and she hauled herself up and went with Roger to a warm bathroom, where soft towels hung on a heated rail, and where a tub of water steamed in the naphtha light.
"You go first," said Lyra. "I'll sit outside and we'll talk."
So Roger, wincing and gasping at the heat, got in and washed. They had swum naked together often enough, frolicking in the Isis or the Cherwell with other children, but this was different.
"I'm afraid of your uncle," said Roger through the open door. "I mean your father."
"Better keep calling him my uncle. I'm afraid of him too, sometimes."
"When we first come in, he never saw me at all. He only saw you. And he was horrified, till he saw me. Then he calmed down all at once."
"He was just shocked," said Lyra. "Anyone would be, to see someone they didn't expect. He last saw me after that time in the Retiring Room. It's bound to be a shock."
"No," said Roger, "it's more than that. He was looking at me like a wolf, or summing."
"You're imagining it."
"I en't. I'm more scared of him than I was of Mrs. Coulter, and that's the truth."
He splashed himself. Lyra took out the alethiometer.
"D'you want me to ask the symbol reader about it?" Lyra said.
"Well, I dunno. There's things I'd rather not know. Seems to me everything I heard of since the Gobblers come to Oxford, everything's been bad. There en't been nothing good more than about five minutes ahead. Like I can see now, this bath's nice, and there's a nice warm towel there, about five minutes away. And once I'm dry, maybe I'll think of summing nice to eat, but no further ahead than that. And when I've eaten, maybe I'll look forward to a kip in a comfortable bed. But after that, I dunno, Lyra. There's been terrible things we seen, en't there? And more a coming, more'n likely. So I think I'd rather not know what's in the future. I'll stick to the present."
"Yeah," said Lyra wearily. "There's times I feel like that too."
So although she held the alethiometer in her hands for a little longer, it was only for comfort; she didn't turn the wheels, and the swinging of the needle passed her by. Pantalaimon watched it in silence.
After they'd both washed, and eaten some bread and cheese and drunk some wine and hot water, the servant Thorold said, "The boy is to go to bed. I'll show him where to go. His Lordship asks if you'd join him in the library, Miss Lyra."
Lyra found Lord Asriel in a room whose wide windows overlooked the frozen sea far below. There was a coal fire under a wide chimneypiece, and a naphtha lamp turned down low, so there was little in the way of distracting reflections between the occupants of the room and the bleak starlit panorama outside. Lord Asriel, reclining in a large armchair on one side of the fire, beckoned her to come and sit in the other chair facing him.
"Your friend lorek Byrnison is resting outside," he said. "He prefers the cold."
"Did he tell you about his fight with lofur Raknison?"
"Not in detail. But I understand that he is now the king of Svalbard. Is that true?"
"Of course it's true. lorek never lies."
"He seems to have appointed himself your guardian."
"No. John Faa told him to look after me, and he's doing it because of that. He's following John Faa's orders."
"How does John Faa come into this?"
"I'll tell you if you tell me something," she said. "You're my father, en't you?"
"Yes. So what?"
"So you should have told me before, that's what. You shouldn't hide things like that from people, because they feel stupid when they find out, and that's cruel. What difference would it make if I knew I was your daughter? You could have said it years ago. You could've told me and asked me to keep it secret, and I would, no matter how young I was, I'd have done that if you asked me. I'd have been so proud nothing would've torn it out of me, if you asked me to keep it secret. But you never. You let other people know, but you never told me."
"Who did tell you?"
"John Faa."
"Did he tell you about your mother?"
"Yes."
"Then there's not much left for me to tell. I don't think I want to be interrogated and condemned by an insolent child. I want to hear what you've seen and done on the way here."
"I brought you the bloody alethiometer, didn't I?" Lyra burst out. She was very near to tears. "I looked after it all the way from Jordan, I hid it and I treasured it, all through what's happened to us, and I learned about using it, and I carried it all this bloody way when I could've just given up and been safe, and you en't even said thank you, nor showed any sign that you're glad to see me. I don't know why I ever done it. But I did, and I kept on going, even in lofur Raknison's stinking palace with all them bears around me I kept on going, all on me own, and I tricked him into fighting with lorek so's I could come on here for your sake....And when you did see me, you like to fainted, as if I was some horrible thing you never wanted to see again. You en't human, Lord Asriel. You en't my father. My father wouldn't treat me like that. Fathers are supposed to love their daughters, en't they? You don't love me, and I don't love you, and that's a fact. I love Farder Coram, and I love lorek Byrnison; I love an armored bear more'n I love my father. And I bet lorek Byrnison loves me more'n you do."
"You told me yourself he's only following John Faa's orders.
If you're going to be sentimental, I shan't waste time talking to you."
"Take your bloody alethiometer, then, and I'm going back with lorek."
"Where?"
"Back to the palace. He can fight with Mrs. Coulter and the Oblation Board, when they turn up. If he loses, then I'll die too, I don't care. If he wins, we'll send for Lee Scoresby and I'll sail away in his balloon and - "
"Who's Lee Scoresby?"
"An aeronaut. He brought us here and then we crashed. Here you are, here's the alethiometer. It's all in good order."
He made no move to take it, and she laid it on the brass fender around the hearth.
"And I suppose I ought to tell you that Mrs. Coulter's on her way to Svalbard, and as soon as she hears what's happened to lofur Raknison, she'll be on her way here. In a zeppelin, with a whole lot of soldiers, and they're going to kill us all, by order of the Magisterium."
"They'll never reach us," he said calmly.
He was so quiet and relaxed that some of her ferocity dwindled.
"You don't know," she said uncertainly.
"Yes I do."
"Have you got another alethiometer, then?"
"I don't need an alethiometer for that. Now I want to hear about your journey here, Lyra. Start from the beginning. Tell me everything."
So she did. She began with her hiding in the Retiring Room, and went on to the Gobblers' taking Roger, and her time with Mrs. Coulter, and everything else that had happened.
It was a long tale, and when she finished it she said, "So there's one thing I want to know, and I reckon I've got the right to know it, like I had the right to know who I really was. And if you didn't tell me that, you've got to tell me this, in recompense. So: what's Dust? And why's everyone so afraid of it?"
He looked at her as if trying to guess whether she would understand what he was about to say. He had never looked at her seriously before, she thought; until now he had always been like an adult indulging a child in a pretty trick. But he seemed to think she was ready.
"Dust is what makes the alethiometer work," he said. "Ah...I thought it might! But what else? How did they find out about it?"
"In one way, the Church has always been aware of it. They've been preaching about Dust for centuries, only they didn't call it by that name.
"But some years ago a Muscovite called Boris Mikhailovitch Rusakov discovered a new kind of elementary particle. You've heard of electrons, photons, neutrinos, and the rest? They're called elementary particles because you can't break them down any further: there's nothing inside them but themselves. Well, this new kind of particle was elementary all right, but it was very hard to measure because it didn't react in any of the usual ways. The hardest thing for Rusakov to understand was why the new particle seemed to cluster where human beings were, as if it were attracted to us. And especially to adults. Children too, but not nearly so much until their daemons have taken a fixed form. During the years of puberty they begin to attract Dust more strongly, and it settles on them as it settles on adults.
"Now all discoveries of this sort, because they have a bearing on the doctrines of the Church, have to be announced through the Magisterium in Geneva. And this discovery of Rusakov's was so unlikely and strange that the inspector from the Consistorial Court of Discipline suspected Rusakov of diabolic possession. He performed an exorcism in the laboratory, he interrogated Rusakov under the rules of the Inquisition, but finally they had to accept the fact that Rusakov wasn't lying or deceiving them: Dust really existed.
"That left them with the problem of deciding what it was. And given the Church's nature, there was only one thing they could have chosen. The Magisterium decided that Dust was the physical evidence for original sin. Do you know what original sin is?"
She twisted her lips. It was like being back at Jordan, being quizzed on something she'd been half-taught. "Sort of," she said.
"No, you don't. Go to the shelf beside the desk and bring me the Bible."
Lyra did so, and handed the big black book to her father.
"You do remember the story of Adam and Eve?"
'"Course," she said. "She wasn't supposed to eat the fruit and the serpent tempted her, and she did."
"And what happened then?"
"Umm...They were thrown out. God threw them out of the garden."
"God had told them not to eat the fruit, because they would die. Remember, they were naked in the garden, they were like children, their daemons took on any form they desired. But this is what happened."
He turned to Chapter Three of Genesis, and read:
"And the woman said unto the serpent, We may eat of the fruit of the trees of the garden:
"But of the fruit of the tree which is in the midst of the garden, God hath said, Ye shall not eat of it, neither shall ye touch it, lest ye die.
"And the serpent said unto the woman, Ye shall not surely die:
"For God doth know that in the day ye eat thereof, then your eyes shall be opened, and your daemons shall assume their true forms, and ye shall be as gods, knowing good and evil.
"And when the woman saw that the tree was good for food, and that it was pleasant to the eyes, and a tree to be desired to reveal the true form of one's daemon, she took of the fruit thereof, and did eat, and gave also unto her husband with her; and he did eat.
"And the eyes of them both were opened, and they saw the true form of their daemons, and spoke with them.
"But when the man and the woman knew their own daemons, they knew that a great change had come upon them, for until that moment it had seemed that they were at one with all the creatures of the earth and the air, and there was no difference between them:
"And they saw the difference, and they knew good and evil; and they were ashamed, and they sewed fig leaves together to cover their nakedness...."
He closed the book.
"And that was how sin came into the world," he said, "sin and shame and death. It came the moment their daemons became fixed."
"But..." Lyra struggled to find the words she wanted: "but it en't true, is it? Not true like chemistry or engineering, not that kind of true? There wasn't really an Adam and Eve? The Cassington Scholar told me it was just a kind of fairy tale."
"The Cassington Scholarship is traditionally given to a freethinker; it's his function to challenge the faith of the Scholars. Naturally he'd say that. But think of Adam and Eve like an imaginary number, like the square root of minus one: you can never see any concrete proof that it exists, but if you include it in your equations, you can calculate all manner of things that couldn't be imagined without it.
"Anyway, it's what the Church has taught for thousands of years. And when Rusakov discovered Dust, at last there was a physical proof that something happened when innocence changed into experience.
"Incidentally, the Bible gave us the name Dust as well. At first they were called Rusakov Particles, but soon someone pointed out a curious verse toward the end of the Third Chapter of Genesis, where God's cursing Adam for eating the fruit."
He opened the Bible again and pointed it out to Lyra. She read:
"In the sweat of thy face shalt thou eat bread, till thou return unto the ground; for out of it wast thou taken: for dust thou art, and unto dust shalt thou return...."
Lord Asriel said, "Church scholars have always puzzled over the translation of that verse. Some say it should read not 'unto dust shalt thou return' but 'thou shalt be subject to dust,' and others say the whole verse is a kind of pun on the words 'ground' and 'dust,' and it really means that God's admitting his own nature to be partly sinful. No one agrees. No one can, because the text is corrupt. But it was too good a word to waste, and that's why the particles became known as Dust."
"And what about the Gobblers?" Lyra said.
"The General Oblation Board...Your mother's gang. Clever of her to spot the chance of setting up her own power base, but she's a clever woman, as I dare say you've noticed. It suits the Magisterium to allow all kinds of different agencies to flourish. They can play them off against one another; if one succeeds, they can pretend to have been supporting it all along, and if it fails, they can pretend it was a renegade outfit which had never been properly licensed.
"You see, your mother's always been ambitious for power. At first she tried to get it in the normal way, through marriage, but that didn't work, as I think you've heard. So she had to turn to the Church. Naturally she couldn't take the route a man could have taken - priesthood and so on - it had to be unorthodox; she had to set up her own order, her own channels of influence, and work through that. It was a good move to specialize in Dust. Everyone was frightened of it; no one knew what to do; and when she offered to direct an investigation, the Magisterium was so relieved that they backed her with money and resources of all kinds."
"But they were cutting - " Lyra couldn't bring herself to say it; the words choked in her mouth. "You know what they were doing! Why did the Church let them do anything like that?"
"There was a precedent. Something like it had happened before. Do you know what the word castration means? It means removing the sexual organs of a boy so that he never develops the characteristics of a man. A castrate keeps his high treble voice all his life, which is why the Church allowed it: so useful in Church music. Some castrati became great singers, wonderful artists. Many just became fat spoiled half-men. Some died from the effects of the operation. But the Church wouldn't flinch at the idea of a little cut, you see. There was a precedent. And this would be so much more hygienic than the old methods, when they didn't have anesthetics or sterile bandages or proper nursing care. It would be gentle by comparison."
"It isn't!" Lyra said fiercely. "It isn't!"
"No. Of course not. That's why they had to hide away in the far North, in darkness and obscurity. And why the Church was glad to have someone like your mother in charge. Who could doubt someone so charming, so well-connected, so sweet and reasonable? But because it was an obscure and unofficial kind of operation, she was someone the Magisterium could deny if they needed to, as well."
"But whose idea was it to do that cutting in the first place?"
"It was hers. She guessed that the two things that happen at adolescence might be connected: the change in one's daemon and the fact that Dust began to settle. Perhaps if the daemon were separated from the body, we might never be subject to Dust - to original sin. The question was whether it was possible to separate daemon and body without killing the person. But she's traveled in many places, and seen all kinds of things. She's traveled in Africa, for instance.The Africans have a way of making a slave called a zombi. It has no will of its own; it will work day and night without ever running away or complaining. It looks like a corpse...."
"It's a person without their daemon!"
"Exactly. So she found out that it was possible to separate them."
"And...Tony Costa told me about the horrible phantoms they have in the northern forests. I suppose they might be the same kind of thing."
"That's right. Anyway, the General Oblation Board grew out of ideas like that, and out of the Church's obsession with original sin."
Lord Asriel's daemon twitched her ears, and he laid his hand on her beautiful head.
"There was something else that happened when they made the cut," he went on. "And they didn't see it. The energy that links body and daemon is immensely powerful. When the cut is made, all that energy dissipates in a fraction of a second. They didn't notice, because they mistook it for shock, or disgust, or moral outrage, and they trained themselves to feel numb towards it. So they missed what it could do, and they never thought of harnessing it...."
Lyra couldn't sit still. She got up and walked to the window, and stared over the wide bleak darkness with unseeing eyes. They were too cruel. No matter how important it was to find out about original sin, it was too cruel to do what they'd done to Tony Makarios and all the others. Nothing justified that.
"And what were you doing?" she said. "Did you do any of that cutting?"
"I'm interested in something quite different. I don't think the Oblation Board goes far enough. I want to go to the source of Dust itself."
"The source? Where's it come from, then?"
"From the other universe we can see through the Aurora."
Lyra turned around again. Her father was lying back in his chair, lazy and powerful, his eyes as fierce as his daemon's. She didn't love him, she couldn't trust him, but she had to admire him, and the extravagant luxury he'd assembled in this desolate wasteland, and the power of his ambition.
"What is that other universe?" she said.
"One of uncountable billions of parallel worlds. The witches have known about them for centuries, but the first theologians to prove their existence mathematically were excommunicated fifty or more years ago. However, it's true; there's no possible way of denying it.
"But no one thought it would ever be possible to cross from one universe to another. That would violate fundamental laws, we thought. Well, we were wrong; we learned to see the world up there. If light can cross, so can we. And we had to learn to see it, Lyra, just as you learned to use the alethiometer.
"Now that world, and every other universe, came about as a result of possibility. Take the example of tossing a coin: it can come down heads or tails, and we don't know before it lands which way it's going to fall. If it comes down heads, that means that the possibility of its coming down tails has collapsed. Until that moment the two possibilities were equal.
"But on another world, it does come down tails. And when that happens, the two worlds split apart. I'm using the example of tossing a coin to make it clearer. In fact, these possibility collapses happen at the level of elementary particles, but they happen in just the same way: one moment several things are possible, the next moment only one happens, and the rest don't exist. Except that other worlds have sprung into being, on which they did happen.
"And I'm going to that world beyond the Aurora," he said, "because I think that's where all the Dust in this universe comes from. You saw those slides I showed the Scholars in the retiring room. You saw Dust pouring into this world from the Aurora. You've seen that city yourself. If light can cross the barrier between the universes, if Dust can, if we can see that city, then we can build a bridge and cross. It needs a phenomenal burst of energy. But I can do it. Somewhere out there is the origin of all the Dust, all the death, the sin, the misery, the destructiveness in the world. Human beings can't see anything without wanting to destroy it, Lyra. That's original sin. And I'm going to destroy it. Death is going to die."
"Is that why they put you here?"
"Yes. They are terrified. And with good reason."
He stood up, and so did his daemon, proud and beautiful and deadly. Lyra sat still. She was afraid of her father, and she admired him profoundly, and she thought he was stark mad; but who was she to judge?
"Go to bed," he said. "Thorold will show you where to sleep."
He turned to go.
"You've left the alethiometer," she said.
"Ah, yes; I don't actually need that now," he said. "It would be no use to me without the books anyway. D'you know, I think the Master of Jordan was giving it to you. Did he actually ask you to bring it to me?"
"Well, yes!" she said. But then she thought again, and realized that in fact the Master never had asked her to do that; she had assumed it all the time, because why else would he have given it to her? "No," she said. "I don't know. I thought - "
"Well, I don't want it. It's yours, Lyra."
"But - "
"Goodnight, child."
Speechless, too bewildered by this to voice any of the dozen urgent questions that pressed at her mind, she sat by the fire and watched him leave the room.
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب سه گانه نیروی اهریمنی اش ، مجموعه آثار فیلیپ پولمن
برچسب ها: دانلود کتاب قطب نمای طلایی اثر فیلیپ پولمن فصل ۲۱ , دانلود کتاب قطب نمای طلایی اثر فیلیپ پولمن , دانلود کتاب قطب نمای طلایی , فیلیپ پولمن
گر به دنبال فیلم هایی هستید که علاوه بر احساس ترس شما را به فکر فرو ببرد فیلم هایی که در لیست زیر آمده است همان چیزی است که شما می خواهید. بعد از تماشای این فیلم ها مدت ها به فکر فرو می روید اما باز هم به آن نتیجه ای که تهیه کننده فیلم انتظار دارد نمی رسید.

Game Night
به گزارش مووی مگ به نقل از بدونیم، این فیلم داستان زوج هایی است که هر هفته در رقابت “بازی شب” شرکت می کنند. اما همه چیز زمانی تغییر می کند که برادر شخصیت اصلی فیلم درست در مقابل شخصیت های دیگر دزدیده می شود. هیچ کدام نمی توانند تشخیص دهند که آیا این یک شوخی است یا نه. اگر این جریان ادامه داشته باشد امشب برای همه آن ها آخرین شب است. داستان جذاب و غیرقابل پیش بینی این فیلم حتی یک لحظه هم بیننده را آرام نمی گذارد.

The Limehouse Golem
این فیلم اقتباسی از یکی از کتاب های پیتر اکروید رمان نویس بریتانیایی است. داستان فیلم درباره دختری است که با بی عدالتی متهم به قتل می شود و یک بازرس شروع به کشف حقیقت می کند. قرار بود آلن ریکمن نقش اصلی فیلم را ایفا کند اما به علت بیماری نتوانست. اما بیل نایی هم به بهترین شکل ممکن توانسته است این نقش را بازی کند. اگر عاشق داستان های کاراگاهی هستید این فیلم را فراموش نکنید.

۶ Souls
این فیلم یک داستان روانشناسی درباره مادری است که تنها زندگی می کند روانشناس است و روی بیماری های اختلال تجزیه هویت تحقیق و مطالعه می کند. همه چیز در زندگی او کاملا طبیعی است تا این که با بیماری که پزشکان نمی توانند بیماری اش را تشخیص دهند مواجه می شود.

The Magdalene Sisters
این فیلم بر اساس داستانی است که در دهه ۶۰ اتفاق افتاده است. کانون اصلاح ماگدالین در ایرلند جایی است که دختران به اجبار ۲۴ ساعته کار می کنند کتک می خورند و تحقیر می شوند. خیلی از آن ها به بهانه گناهانی نامعلوم در این مکان محبوس شده اند.

Paranoia
این فیلم اقتباسی از کتاب جوزف فایندر است. داستان فیلم درباره کارمند ساده ۲۶ ساله ای است که از شغلش متنفر است و بعد از بزرگ ترین اشتباه زندگی اش همه چیز تغییر می کند.

Blood
دختر جوانی به قتل رسیده است و پرونده توسط دو پلیس که برادر هستند بررسی می شود. داستان به نظر عادی می رسد اما نتیجه بررسی ها غافلگیرکننده است و قتل هایی برملا می شود که قرار نبود چیزی درباره آن ها بدانند.

Black Butterfly
این فیلم داستان نویسنده ای است که دیگر هیچ امیدی برای نوشتن چیزهای ارزشمند ندارد تا این که از مکانی که دیگران را با مرگ در می آمیزد الهام می گیرد. داستان این فیلم بسیار ترسناک و غیرقابل پیش بینی است.

All Good Things
پسر مرد ثروتمندی تصمیم می گیرد با یک دختر معمولی ازدواج کند و علیرغم مخالفت پدرش این تصمیم را می گیرد و تنش را به زندگی دختر جوان می آورد. بعد از ناپدید شدن دختر زمان زیادی طول می کشد تا واقعیت برملا شود.
موضوعات مرتبط: فیلمهایی با پایان غیرمنتظره
برچسب ها: فیلمهایی با پایان غیرمنتظره , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , فیلتاب
| رؤیای تبت | فریبا وفی | 1384 | دانلود |
موضوعات مرتبط: کتاب رؤیای تبت ، مجموعه آثار فریبا وفی
برچسب ها: دانلود برترین آثار نویسندگان ایرانی , مهدی رنجبر , دانلود کتاب رؤیای تبت اثر فریبا وفی , دانلود کتاب رؤیای تبت
Lost Spirits (Darke Academy #4)

A new term, a new location for the Darke Academy - and everything is different for Cassie Bell. The beauty of the turquoise Kenyan sea can't make up for the loss of her soulmate, Ranjit. He's on the run, and Cassie will do anything to find him. But when the evil Katerina and her mother appear, more powerful than ever, Cassie has to make a crucial decision. And her love for Ranjit might just be her ultimate weakness ...
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب Darke Academy ، مجموعه آثار گابریلا پول
برچسب ها: دانلود مجموعه Darke Academy اثر Gabriella Poole , دانلود مجموعه Darke Academy , Gabriella Poole , دانلود مجموعه آثار گابریلا پول
یکی از ویژگی های دوست داشتنی سینما ارزش سرگرم کننده بودن صرف آن است. قرار نیست هر فیلمی که در صنعت سینما ساخته می شود معنای عمیقی داشته باشد یا مسیر زندگی شما را تغییر دهد.
به گزارش مووی مگ به نقل از روزیاتو، در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با فیلم هایی آشنا کنیم که تماشای آنان لذت بخش و سرگرم کننده است. یک فیلم سرگرم کننده می توانند در ژانرهای مختلفی باشد؛ از کمدی های تاریک تا تریلرهای جنایی ساده.
تمامی این فیلم ها علیرغم تفاوت های ژانری و داستانی خود در یک مورد اشتراک دارند و آن هم این است که بسیار سرگرم کننده بوده و بارها و بارها می توان آن ها را تماشا کرد و لذت برد. این سرگرم کننده بودن می تواند به دلایل متعددی باشد: دیالوگ های جذاب، شخصیت های بیاد ماندنی یا داستان جذاب و سرگرم کننده و یا همه آن ها. این شما و این هم ۱۰ مورد از دوست داشتنی ترین و سرگرم کننده ترین فیلم های تاریخ سینما.
۵- حرامزاده های بی شرف (۲۰۰۹)

بدون شک هر کسی که بخواهد فهرستی از سرگرم کننده ترین فیلم های تاریخ سینما بسازد باید دستکم یکی از فیلم های کوئنتین تارانتینو را در آن قرار دهد. در این مطلب ما یکی از تراوشات ذهنی هوشمندانه و شاهکارهای این کارگردان صاحب سبک را انتخاب کرده ایم: کمدی تاریک و تاریخی «حرامزاده های بی شرف » (Inglourious Basterds). در دهه ای پر از فیلم هایی که روی جنگ و تروریسم تمرکز کرده بودند، کوئنتین تارانتینو تصمیم گرفت به سراغ سبکی قدیمی برود و یک فیلم سرگرم کننده، انتقادی و بسیار پرهیجان با بن مایه «چه می شد اگر؟» در مورد جنگ جهانی دوم بسازد که می توان آن را ادای احترامی به فیلم های با داستان مربوط به ماموریت های خطرناک خرابکارانه در طول جنگ جهانی دوم مانند «دوازده مرد خبیث» (The Dirty Dozen) اثر رابرت آلدریچ و «قهرمانان کلی» (Kelly’s Heroes) ساخته برایان جی هاتن و اندرو کارمن دانست که از فیلم های محبوب تارانتینو در دوران نوجوانی اش به شمار می آمدند.
فیلم سرگرم کننده و بسیار جذاب «حرامزاده های بی شرف» ترکیبی هماهنگ و بی نقص از سبک منحصر بفرد فیلم سازی تارانتینو و عناصر دیگر است که می توان دیالوگ ها و شوخ طبعی های خاص دیگر آثار این کارگردان نابغه را در آن دید که یکی از بهترین آثار این کارگردان بوده و همه را به یاد شاهکار دیگر او با عنوان «داستان های عامه پسند» (Pulp Fiction) می اندازد. برد پیت مانند همیشه عالی است و در فیلم تارانتینو نقش رهبر جنوبی بربر و بیرحم گروهی از سربازان یهودی-آمریکایی را بر عهده دارد که تصمیم گرفته اند تا جایی که می توانند افسران جنایتکار نازی را کشته و در نهایت به آدولف هیتلر برسند. لهجه خاص او در تمام طول فیلم ثابت است و تغییری هرچند کوچک در آن دیده نمی شود، حتی در صحنه ای که قصد دارد خود را به عنوان یک ایتالیایی مادرزاد جا بزند.
بازی ملانی لوران نیز بسیار لذت بخش است. این بازیگر فرانسوی به خوبی وزن و تاثیر موجود در گذشته شخصیت خود را درک کرده و برای ارائه باورپذیر و تاثیرگذار نقش خود نهایت تعهد را به نمایش می گذارد به نحوی که مخاطب به خوبی باور می کند که وی تمام این سال ها برای گرفتن انتقام برنامه ریزی کرده است. اما بهترین و هیجان انگیزترین بخش داستان فیلم مربوط به یک افسر بی رحم اس ا س با نام هانس لاندا است که نقش او را با مهارتی مثال زدنی و فراموش نشدنی، کریستوف والتز آلمانی بازی می کند. بازی بی بدیل و ماندگار والتز در نقش یک افسر بی احساس و بیرحم از یک طرف مسحور کننده و از طرف دیگر چندش آور است.
کاریزمایی غیرقابل توصیف در مورد این شخصیت وجود دارد، کاریزمایی که باعث می شود این شخصیت را دوست داشته باشید اما همزمان به دلیل همین علاقه به او احساس گناه کنید، زیرا هر چه نباشد او یک افسر نازی بیرحم و قاتل است که بسیاری را به کام مرگ می فرستد. کریستف والتز سهم زیادی در جذابیت و دوست داشتنی بودن این شخصیت دارد و هیچگاه نمی گذارد که حس یک شخصیت منفی شرور اما موثر از هانس لاندا فاصله بگیرد. در کل، فیلم سرگرم کننده «حرامزاده های بی شرف» از همان سبک داستان پردازی و روایی مخصوص تارانتینو در نهایت زیبایی و کمال سود می برد که خیلی زود شما را به خود جذب کرده و از تماشای آن لذت خواهید برد.
۴- موجود (۱۹۸۲)

جان کارپنتر را امروزه بیشتر به خاطر توانایی اش در ساخت فیلم های تا حد ممکن کم هزینه اما دوست داشتنی و کالت کلاسیک می شناسند؛ فیلم هایی مانند «کریستین»، «آن ها زنده اند»، «مخمصه بزرگ در چین کوچک» و «مه». اما در سال ۱۹۸۷، کارپنتر یک فیلم ماندگار را نویسندگی و کارگردانی کرد؛ «هالووین»، فیلمی که ظهور سبک اسلشر را در ژانر ترسناک باعث شد، فیلمی که در قبال بودجه ۳۰۰٫۰۰۰ دلاری اش بیش از ۸۰ میلیون دلار در سراسر جهان فروش داشت. این موفقیت باعث شد که کارپنتر امکان کارگردانی پروژه های بزرگتری را داشته باشد و در سال ۱۹۸۲ بود که او اولین و متاسفانه آخرین فیلم استودیویی خود را بر اساس رمانی به نام «چه کسی به آنجا می رود؟» (Who Goes There?) ساخت، فیلمی که در پایان به یکی از ترسناک ترین، حال بهمزن ترین، خشن ترین و نهیلیستی ترین فیلم های ژانر وحشت شناخته می شود: فیلم ترسناک علمی تخیلی کلاسیک «موجود» (The Thing).
جلوه های ویژه کاربردی راب بوتین در این فیلم به خوبی عمل کرده و حتی امروز نیز قابل قبول هستند. تمامی نمایش های ارائه شده از شخصیت موجود مرگبار فیلم به زیبایی و به شکلی منحصربفرد به تصویر کشیده می شود که ترسی بسیار شدید را در بیننده ایجاد می کند. در مورد فضای فیلم نیز می توان چیزهای زیادی گفت که با آهنگ شیطانی و ترسناک انیو موریکونه بیش از پیش حس وحشت را منتقل می کند. موسیقی متن فیلم به خوبی فضای حاکم بر داستان را منتقل کرده و لحظه ای این فضای خوفناک را ترک نمی کند. در وجود تمام شخصیت ها می توان حس پارانویا، درماندگی، عدم اعتماد به اطرافیان، وحشت و جداافتادگی از تمدن را به وضوح مشاهده کرد.
کرت راسل در یکی از نقش هایی که آینده او را ساخت نقش اصلی فیلم را بازی می کند، مردی به نام آر جی مک ریدی که همراه با گروه خود با موجودی فرا زمینی و بسیار ترسناک روبرو می شوند، بازی هیچکدام از شخصیت ها به رهبری راسل به ورطه کلیشه و تکرار نمی افتد. تمامی این شخصیت ها طوری به تصویر کشیده می شوند که انگار به صورت واقعی در چنین مخمصه ای گرفتار شده و با آن روبر می شوند. چیزی که «موجود» را به یک فیلم سرگرم کننده و هیجان انگیز تبدیل می کند تعلیق مداوم و بی پایانی است که شما را در تمام طول فیلم روی لبه صندلی تان نگه می دارد. همه مظنون هستند و «موجود» در هر لحظه ای می تواند ظاهر شده و یکی را به کام مرگی بکشد که او را به طعمه ای برای کشتن دیگران تبدیل می کند. فیلم سرگرم کننده و حقیقتاً ترسناک «موجود» یکی از معدود فیلم های ژانر وحشت است که هیچگاه برای ترساندن مخاطب و شخصیت ها از عناصر تکراری استفاده نمی کند به طوری که بارها و بارها تماشای آن برای شما ترسناک و البته سرگرم کننده است.
۳- پنجه طلایی (۱۹۶۴)

اگر از طرفداران مجموعه فیلم های جیمز باند بپرسید که بهترین بازیگر نقش باند چه کسی بوده بسیاری خواهند گفت، شان کانری. او همان مامور ۰۰۷ اورجینال بود و بنیان دوست داشتنی این شخصیت را بنا نهاد، نمونه اولیه ای که تمامی بازیگران بعدی این نقش دستکم یکی از ویژگی های او را مورد استفاده قرار داده و از آن الهام گرفته اند. انگار شان کانری برای ایفای نقش جیمز باند زاده شده بود و این نقش برای همیشه با شان کانری باقی ماند. اگر بار دیگر بپرسید که بهترین قسمت از مجموعه جیمز باند کدام بوده بسیاری خواهند گفت: «پنجه طلایی» (Goldfinger) و البته دلیل خوبی نیز برای این ادعا وجود دارد.
در این فیلم هر آن چیزی که باعث جذابیت و به یاد ماندنی شدن شخصیت جیمز باند می شود موجود است: سبک معرفی بازیگران و موسیقی متن، شخصیت شرور و باهوش فیلم، سردسته جذاب تبهکاران با کلاه لبه دار، انواعی از زنان زیبا و دلفریب، اقلام و گجت های کمکی فراوان و البته شان کانری در نقش جیمز باند. این فیلم حتی دیالوگ های داشت که برای همیشه ماندگار شده و وارد فرهنگ عامه گردید. فیلم سرگرم کننده «پنجه طلایی» یک تریلر جاسوسی خوش ساخت است که به خاطر سبک خاصش در طراحی لباس و دکور در تاریخ سینما جاودانه شد و کمتر فیلم دیگری در این فرانچایز توانست به کیفیت آن نزدیک شود.
۲- لبوفسکی بزرگ (۱۹۹۸)

فیلم های برادران کوئن در اصل خود دو چیز را به تصویر می کشند: عناصری از سبک فیلم های نوآر و شوخی های عجیب و غریب. اولین فیلم آن ها با عنوان «خون ساده» (Blood Simpl) یک تریلر جنایی به سبک هیچکاک بود که تاکنون در میان آثار این دو برادر به عنوان اثری متفاوت باقی مانده است. فیلم بعدی آن ها، «بزرگ کردن آریزونا» (Raising Arizona) داستان دیگری در مورد ارتکاب ناموفق جرم بود اما از لحاظ مضمون تفاوت بسیاری با اولین اثر آن ها داشت: کمدی عجیب و غریب. اگر چه این فیلم نیز مانند فیلم اول این دو برادر فیلمی قوی شناخته می شود اما هر یک به دلایلی متفاوت جزو بهترین آثار آنان به شمار می آیند. این دو به استفاده از مضامین متفاوت دو فیلم اول خود در تمام دوران فعالیت فیلمسازی شان ادامه دادند اما تنها یک فیلم توسط این دو برادر ساخته شده که عناصری از هر دو فیلم اول را در خود داشت و آن هم «لبوفسکی بزرگ» (The Big Lebowski) بود.
جوئل و اتان کوئن از شوخی و سبک انتقادی خاص خود برای حمله کردن به عناصر ثابت ژانر نوآر به منظور ساخت یک داستان ترسناک در مورد اشتباه گرفتن اشخاص و گم شدن یک دختر استفاده کردند. جف بریجز در این فیلم نقش شخصیت «دود» را بازی می کند، یک بازنده دوست داشتنی که همیشه دوست دارد بولینگ بازی کند هر چند هیچوقت او را در حال انجام این کار نمی بینیم. از علاقه ای مفرط دیگر او به نوشیدن مشروبات روسی و دود کردن مقداری ماریجوانا می توان اشاره کرد. او به یکباره از سبک زندگی صلح آمیز و بدون دردسرش تخطی می کند و این کار اوضاع بسیار پیچیده ای را برای او رقم می زند. جذاب ترین و سرگرم کننده ترین جنبه این فیلم بازی بی نقص جف بریجز است.
او چنان خونسرد و بی تفاوت است که هیچگاه برای رمزگشایی از مخصمه ای که در آن گرفتار شده از جایش بلند نمی شود و شخصیت او ننگی برای آن کارآگاهان خصوصی است که سال ها همفری بوگارت با ایفای نقش آن ها مخاطبان را سرگرم کرده و خود را به شهرت و ثروتی غیرقابل توصیف رساند. در تمامی آن فیلم های رازآلود سیاه و سفید به شخصیت های اصلی نگاه می کردیم تا رازها و اسرار موجود را کشف کند و همزمان به خود خواهیم گفت: «اوه پسر. از این یکی چطور جان سالم بدر می بره؟!». اما در «لبوفسکی بزرگ» با دیدن شخصیت اصلی از خود خواهیم پرسید: «چطور این پسر به همچین مخمصه ای افتاد، تمام چیزی که اون می خواست یه قالیچه نو بود!». راجر ایبرت، منتقد افسانه ای سینما درباره این فیلم چنین گفت: «لبوفسکی بزرگ در مورد یک ایده است نه یک داستان».
۱- مهاجمان صندوق گمشده (۱۹۸۱)

استیون اسپیلبرگ با ساخت فیلم هایی مانند «آرواره ها» (Jaws) و «برخورد نزدیک از نوع سوم» (Close Encounters of the Third Kind) در دهه ۱۹۷۰ نشان داد که هم یک داستان سرای بااستعداد است و هم در باکس آفیس معجزه می کند. بدین ترتیب او با اعتماد به نفسی بالا و جاه طلبی بیشتر از گذشته وارد دهه ۱۹۸۰ شد و از خیال خود برای ساخت فیلمی در مجموعه جیمز باند سخن گفت. او در این مورد با بهترین دوستش، جرج لوکاس صحبت کرده و لوکاس پروژه ای بسیار بهتر به او پیشنهاد کرد. این پروژه سینمایی همان فیلم «مهاجمان صندوقچه گمشده» (Raiders of the Lost Ar) بود؛ یک فیلم ماجراجویانه که از همان ابتدا کرد جذابیت خود را به اثبات رسانده و اکنون پس از اتمام سه گانه ای جذاب و فراموش نشدنی، قرار است قسمت چهارم آن نیز ساخته شود.
در ابتدا قرار بود نقش اصلی فیلم (ایندیانا جونز) به تام سلک داده شود اما خیلی زود مشخص شد که تنها بازیگری که می تواند این شخصیت را به عالم سینما بشناساند هریسون فورد است و بس. شاید فورد بازیگری باشد که نمی توان او را در کاراکتری های متفاوت دید و نقش هایش به نحوی تکراری و کلیشه ای هستند اما گسی نمی تواند قدرت ستارگی او را نادیده بگیرد. او شخصیتی مانند استیو مک کویین در آن دوران داشت، هر دو خوش چهره و شیک پوش بودند با شخصیت های زمخت و سرسخت و این ویژگی ها همان چیزهایی بودند که شخصیت ایندیانا جونز به آن ها نیاز داشت. بدین ترتیب این شخصیت ماندگار و جذاب با یک کلاه فدورا، یک خورجین و یک تازیانه ساخته شد و مخاطبان فیلم های ماجراجویانه را شیفته خود ساخت. چیزی که این فیلم را سرگرم کننده می سازد این است که «مهاجمان صندوق گمشده» هیچگاه از ادای احترام به سریال های دهه ۳۰ و ۴۰ که الهام بخش این داستان بودند ابایی ندارد.
موضوعات مرتبط: 10 فیلم تریلر جنایی جذاب و ماندگار تاریخ سینما
برچسب ها: 10 فیلم تریلر جنایی جذاب و ماندگار تاریخ سینما , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , فیلتاب
| دا | اعظم حسینی | 1387 | خرید |
موضوعات مرتبط: کتاب دا
برچسب ها: دانلود برترین آثار نویسندگان ایرانی , مهدی رنجبر , دانلود کتاب دا اثر اعظم حسینی , دانلود کتاب دا
Divided Souls (Darke Academy #3)

The Darke Academy is now in Istanbul, and wherever the Academy goes, death is never far behind Death has followed the Darke Academy to the ancient city of Istanbul, where an unseen hunter is on the loose. Scholarship girl Cassie Bell is fascinated by the city's beauty, but there's no time for her to relax. Torn between an old flame and a new romance, she must also choose between the select world of the Few and her loyalty towards her best friends—and all the time a killer is stalking the Few. As Cassie is about to discover, no one is above suspicion. Sometimes, the people you love can be the most dangerous enemies of all.
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب Darke Academy ، مجموعه آثار گابریلا پول
برچسب ها: دانلود مجموعه Darke Academy اثر Gabriella Poole , دانلود مجموعه Darke Academy , Gabriella Poole , دانلود مجموعه آثار گابریلا پول
بسیاری از ما بازیگری در هالیوود را رویایی ترین شغل جهان می دانیم. آن طور که ما می بینیم، بازیگران هالیوود برای جا زدن خود به جای شخصیت های فیلم مبالغ هنگفتی دستمزد دریافت می کنند، هزاران طرفدار در سراسر دنیا برای آن ها هورا می کشند و دریافتی آن ها به حدی است که می توانند چندین سال استراحت کرده و ولخرجی کنند.
به گزارش مووی مگ به نقل از روزیاتو، اما در کنار این موضوعات ظاهراً خوشایند، حالت های ناخوشایندی نیز وجود دارد. برای مثال این که دائماً تحت نظر پاپاراتزی ها باشید، در مورد رنگ لباس تان یا نوشته روی آن مجبور به پاسخگویی به رسانه ها شوید و این که خصوصی ترین مسایل زندگی تان و بویژه روابط عاشقانه شما همیشه نقل محافل رسانه ای باشد بسیار ناخوشایند است.
این شرایط چنان آزار دهنده است که اگر جلب توجه کردن و در کانون حرف و حدیث رسانه ای بودن را نمی پسندید به هیچ عنوان نباید به سراغ بازیگری بروید. اما واقعیت این است که هنر بی نقص تنها از طریق رنج کشیدن میسر می شود و بسیاری از بازیگرانی که در ادامه به آن ها اشاره شده از طریق همین رنج کشیدن سهمی بزرگ در تولید برخی از بهترین فیلم های تاریخ سینما داشته اند. همه می دانند که کار کردن روی فیلم مبتنی بر ساعت ها کار خسته کننده در طول روز و برداشت های تکراری فراوان است اما برخی از بازیگران شرایطی را در حین فیلم برداری تجربه کرده اند که نه تنها به کاری خوشایند و دوست داشتنی نمی ماند بلکه به یک شکنجه طولانی و بسیار دردناک شبیه است.
این بازیگران شرایطی را تحمل کرده اند که یک فرد عادی با دیدن آن ها خیلی زود ترجیح می داد این حرفه را رها کند. می توانید آن ها را دیوانه بخوانید اما تعهد بازیگری و هنری چیزی است که باعث شده این بازیگران در حین فیلمبرداری یک فیلم خاص شرایطی مانند یک شکنجه واقعی را تحمل کرده و البته در نهایت پاداش آن را نیز دریافت کنند.
۶- جاش برولین و جیک جیلنهال در «اورست»

داستان فیلم «اورست» (Everest) که در سال ۲۰۱۵ ساخته شد بر مبنای یک اتفاق واقعی و هولناک است که البته بر اتفاقی که برای یک گروه کوهنوردی در سال ۱۹۹۶ رخ داد کمی جنبه های دراماتیک اضافه شده است. بیش از دو سوم صحنه های فیلم در اورست فیلم برداری شده و فیلم برداری آن به همان اندازه که در فیلم می بینید خطرناک بوده است. اورست کوهی است که بسیاری از کسانی که تلاش می کنند آن را فتح کنند را با مرگ تنبیه می کند. تنها در سال ۲۰۱۷ و در عرض یک هفته، ۴ کوهنورد هنگام تلاش برای قتح قله اورست جانشان را از دست دادند. برای بازیگرانی مانند جاش برولین و جیک جیلنهال نیز که نقش های اصلی فیلم بالتازار کورماکور را بازی می کردند، بازی در «اورست» تجربه ای زجرآور و هولناک بود.
دمای هوا در طول روز ۳۰ درجه زیر صفر بود و بازیگران همواره با سطح پایین اکسیژن در ارتفاع دست و پنجه نرم می کردند و در طول شب نیز در چادرهایی کوچکشان از سرما بلرزند. جاش برولین در مورد تجارب هولناک خود هنگام فیلم برداری این فیلم چنین می گوید:«با خود می گفتم، خب دارم یخ می زنم و برای سه روز پاهایم را حس نمی کردم و دیگر مغزم کار نمی کرد. اما این همان چیزی بود که کورماکور به دنبال آن بود». کورماکور نیز در مورد صحبت های برولین چنین می گوید:«کاملاً درست می گوید هیچ چیز برای کارگردان بهتر از یک بازیگر عصبانی نیست. در واقع از این شرایط می توانیم بهترین نقش آفرینی ها را بیرون بکشیم. بازیگران بهترین بازی هایشان را ارائه می دهند زیرا می خواهند از این مخمصه خلاص شوند».
۷- تیپی هدرن در «پرندگان»

همیشه گفته شده که آلفرد هیچکاک در مورد بازیگران زن فیلم هایش بسیار سختگیر و بیرحم بوده است. در این میان کمتر بازیگر زنی در فیلم های او، آنچه که بر سر تیپی هدرن در فیلم «پرندگان» (The Birds) در سال ۱۹۶۳ آمد را به خود دیده است. تیپی هدرن در کتاب زندگینامه خود ادعا می کند که دردسرهای او در این فیلم زمانی آغاز شد که آلفرد هیچکاک در مسیر رفتن به محل فیلمبرداری و در لیموزین خود سعی داشت به او تجاوز کند. به ادعای هدرن، وقتی که او درخواست برقراری رابطه جنسی از جانب هیچکاک را رد کرد، کارگردان مشهور تاریخ سینما نسبت به او سرد شد، به طوری که در صورت مشاهده هدرن در حال صحبت کردن با مردی دیگر در محل فیلمبرداری بسیار بداخلاق و سختگیر می شد.
هدرن می گوید که درخواست های نامشروع و رفتارهای تحریک آمیز هیچکاک ادامه داشته و او همچنان به مخالفت های خود ادامه می داد تا این که اوضاع بسیار ترسناک شد. در صحنه مشهور فیلم که در آن پرندگان به هدرن حمله می کنند، قرار بود از پرندگان مکانیکی استفاده شود اما هیچکاک تصمیم گرفت که از پرندگان واقعی استفاده کند. هدرن در کتاب زندگینامه خود این سکانس را چنین تشریح می کند:«جعبه هایی پر از کلاغ، مرغ دریایی و کبوتر بود که آموزش دهندگان پرندگان در حالی که دستکش هایی تا شانه پوشیده بودند آن ها را به سمت من پرت می کردند، یکی بعد از دیگری به مدت یک هفته».
سختی این سکانس باعث شد که هدرن دچار ناراحتی عصبی شده و پزشک به او دستور داد که مدتی استراحت کند اما هیچکاک مخالفت کرد. «هیچکاک گفت، او نمی تواند به مدت یک هفته استراحت کند، ما کسی دیگر برای فیلم برداری نداریم. و دکتر گفت: می خواهی چیکار کنی؟ او را بکشی؟». هدرن ادعا می کند که هیچکاک زندگی حرفه ای او را با این سکانس نابود کرده است اما می گوید که خیلی وقت پیش او را بخشیده زیرا نمی خواسته که زندگی اش را بخاطر این کارگردان نابود کند.
۸- تمامی بازیگران «تایتانیک»

بیلی زین در مصاحبه ای کوتاه شرایط بازیگران در فیلم «تایتانیک» (Titanic) را بسیار سخت و بغرنج توصیف می کند. سبک سختگیرانه کارگردانی جیمز کامرون در ترکیب با شرایط بسیار چالش برانگیز فیلم باعث شده بود که وی بخواهد فاجعه غرق شدن این کشتی را به شیوه ای بسیار واقع گرایانه و ملموس بسازد و همین امر باعث شده بود که بسیاری از بازیگران فیلم از لحاظ روحی و جسمی به آخر خط رسیده بودند. راسل کارپنتر، مدیر فیلم برداری در این باره چنین می گوید:«با خودم گفتم، خب، من خودم را خواهم کشت. نمی توانستم به مکزیک فرار کنم زیرا از قبل آنجا بودم». وسواس و توجه دیوانه وار کامرون به جزییات و تحمل نکردن رفتارها و شرایطی که با خواسته های او مطابق نیست باعث شده بود که شرایط برای بازیگران و دیگر اعضای تیم تولید غیرقابل تحمل شود.
وقتی که بازیگران مجبور شدند نیمی از سکانس های فیلم را در هوای بسیار سرد و با لباس های خیس بازی کنند، شرایط برای آن ها بسیار بدتر و غیرقابل تحمل تر نیز شد. زخمی شدن بازیگران دیگر به یک امر عادی تبدیل شده بود و کیت وینسلت نیز دچار سرمازدگی شدید شد. اما بدترین اپیزود رنج آور برای شب آخر فیلم برداری نگه داشته شده بود. در طی جشنی که به افتخار بازیگران و اعضای تیم تولید فیلم در شب آخر ترتیب داده شده بود، یکی از اعضای ناراضی و عصبانی گروه تولید در سوپی که برای جشن آماده شده بود مقدار زیادی مواد توهم زا ریخت که ۸۰ نفر را به بیمارستان فرستاد و مقصر ماجرا نیز هیچگاه شناسایی نشد.
۹- آرنولد شوارتزنگر در «غارتگر»

فیلم ترسناک علمی- تخیلی کلاسیک «غارتگر» (Predator) یکی از بهترین و بی نقص ترین فیلم ها در ژانر خود است اما ساخت این فیلم به خصوص بعد از اخراج ژان کلود ون دام که قرار بود نقش اول فیلم را بازی کند و در ادامه طراحی مجدد و کامل این هیولا را در پی داشت بدون دردسر نبود. این تاخیرها باعث شد که تا پایان مهلت تعیین شده برای اتمام فیلم تنها نیمی از صحنه ها فیلم برداری شود و همین موضوع باعث گردید که استودیو سازنده، کارگردان را تهدید به لغو کامل پروژه نماید. در این میان، تصمیم جان مک تیرنان، کارگردان فیلم برای فیلم برداری در گرما و شرجی تابستان در آمریکای مرکزی بر پیچیدگی ماجرا افزود.
لازم به گفتن نیست که طولانی تر شدن زمان فیلمبرداری شرایط را از قبل برای بازیگران و دیگر عوامل تولید فیلم سخت و غیرقابل تحمل کرده بود. اما شرایط برای آرنولد شوارتزنگر بیش از دیگران دشوار بود و البته هیچ ارتباطی با گرما نیز نداشت. صحنه های مربوط به شب که وی در آن ها بدن خود را با گل و لای فراوان می پوشاند باعث شده بود که دمای بدن او به شدت کاهش یافته و دچار سرمازدگی شود. این شرایط به مدت ۳ هفته ادامه داشت و چنان فشار روحی و جسمی به شوارتزنگر تازه کار وارد شده بود که وی به مشروبات الکلی پناه برد. کوین پیتر هال نیز مشکل بزرگی با لباس مخصوص غارتگر داشت که باعث شده بود در طی صحنه های درگیری، ضرباتی را ناخواسته به صورت شوارتزنگر وارد کند و از آن بدتر این که فرماندار آینده کالیفرنیا با مسمومیت غذایی نیز روبرو شد.
موضوعات مرتبط: بازیگرانی که برای نقش هایشان رنج زیادی متحمل شدند
برچسب ها: بازیگرانی که برای نقش هایشان رنج زیادی متحمل شدند , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , فیلتاب
Blood Ties (Darke Academy #2)

Suspense builds in the second tale of the Darke Academy, where true graduates take life by the throat
This term the secretive Darke Academy has moved to New York, and Cassie Bell is no longer the innocent new girl. Now she is strong, determined, and hiding secrets of her own. Cassie has been introduced to the world of the Few and is struggling to come to terms with her astonishing powers, a dangerous romance, and the malevolent spirit inside her, demanding to be fed. When an old enemy returns, bent on revenge, Cassie is tested to the limit. Can she rescue her friends from a horrific fate, or will she end up destroying them to save herself?
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب Darke Academy ، مجموعه آثار گابریلا پول
برچسب ها: دانلود مجموعه Darke Academy اثر Gabriella Poole , دانلود مجموعه Darke Academy , Gabriella Poole , دانلود مجموعه آثار گابریلا پول

عنوان : شاهزاده صد روزه ی من | ۱۰۰ Days My Prince
هانگول : 백일의 낭군님
ماندارین : 百日的郎君
ژانر : تاریخی | عاشقانه | کمدی
تعداد قسمت ها : ۱۵
شبکه پخش : تی وی ان
تاریخ پخش : ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
روز پخش : دوشنبه ، سه شنبه
کارگردان : لی جونگ جه
نویسنده : نو جی سول
جایگزین سریال : بیا غذا بخوریم ۳
محصول کشور : کره جنوبی
زبان : کره ای
خلاصه داستان :
این یک سریال از پیش تولید شده اس و فیلم برداری سریال در آوریل ۲۰۱۸ آغاز شد
لی یول (دی او عضو اکسو) یک شاهزاده است. از صخره می افتد و نزدیک بود که توسط آدم کش ها بمیره، اون حافظشو از دست میده و به مدت ۱۰۰ روز با اسم و شخصیت جدیدی زندگی میکنه. در این ۱۰۰ روز اون با هونگ شیم (نام جی هیون) سردسته گماشتگان بازرس در چوسان دیدار میکنه
نقد و بررسی سریال کره ای شوهر صد روزه
(یه مقدار از این نقد همون خلاصه ی قبلیه که اینجا کپی کردم)
داستان راجع به ولیعهد پادشاهه. که پدرش به ناحق سر تاج و تخت نشسته. این پسر به هیچ عنوان از موقعیتی که داره راضی نیست چرا که می دونه پدرش به خاطر رسیدن به این موقعیت چه خون هایی که نریخته. زندگی سخت و مصیبت باری داره و ازهمه طرف تحت فشاره و به شدت آدم سخت گیر و عبوسیه. این روند ادامه داره که تو یه سوء قصد سر از یه روستا در میاره و حافظه اش رو از دست می ده. از قضا مجبور به ازدواج با زنی به اسم هونگ شیم می شه که تو کودکی عاشقش بوده. حالا تصورشو کنید یه پسر مغرور و خودشیفته ی رو اعصاب اگه قرار باشه تو یه روستا به عنوان یه روستا زاده زندگی کنه چه اتفاقی میوفته. با اینکه ولیعهد همه چی رو فراموش کرده اما قطعا هنوز اخلاق رو اعصاب و تنبل بازی و ولخرجی هاش رو ادامه می ده. که همین باعث شر و دردسر همسرش هونگ شیم می شه. از اون طرف بشنوید از هونگ شیم. این زن دقیقا کسیه که پادشاه با نامردی تمام پدرش رو کشته . در واقع ولیعهد و هونگ شیم دو سوی لبه ی چاقوان. اما کم کم به مرور دردسرهای ولیعهد کم می شه. یاد می گیره مسئولیت پذیر باشه و پول مفت خرج نکنه. حتی یاد می گیره از هونگ شیم مراقبت کنه و عاشقش می شه. ولی ایا داستان به همینجا ختم می شه و ولیعهد تا ابد یه جوون ساده ی روستا زاده باقی می مونه.
بالاخره بعد از هشت هفته این سریال تاریخی هم تموم شد. باید بگم سریال ملایم و آرومی بود که با وجود پستی و بلندی های کم سریال تا انتها دیدمش. ریتنگ خیلی خوبی هم تو کشور کره داشت و با اقبال عمومی چه در کره و چه در ایران مواجه شد.
روند داستان
باید بگم چند قسمت اول سریال زیاد پر هیجان و عالی نیست. یه پسر رو اعصاب مغرور که هیچ کسی رو در شان خودش نمی دونه و همه از دستش در عذابن. از طرف دیگه بسیار پسر باوجدان و با هوشیه که به خاطر گناه پدرش به اجبار تو این جایگاه باقی مونده و فقط سعی داره جون خودش رو نجات بده. تو چند قسمت اول مشکلاتش و مشکلات قصر رو نشون می ده و بعد هم دردسرهای این آدم مغرور برای هونگ شیم که پول قرض می کنه و هونگ شیم رو رسما روانی می کنه .اما دست بر قضا از پایان قسمت پنجم بود داستانش برام شیرین شد وعاشقانه اش جون گرفت.چند قسمتی به سر به راه شدن ولیعهد می پردازه و اینکه این ادم داره کم کم از اون ادم خودرای و لجبازی که در باطنشه فاصله می گیره. روند خیلی خوبی می سازه که با اومدن وزیر اعظم همه چیز بهم می رسه
دو سوم سریال صرفا برای اشنایی هونگ شیم و ولیعهد پایه گذاری شده بود . تو طول سریال ما با زیر وبم همه ی شخصیت ها حتی مویون و همسر ولیعهد اشنا می شیم . عشقی که اگر چه در ابتدا کثیف و بی رحمانه به چشم میاد. در انتها به داستانی عاشقانه و زیبا با پایانی غمناک بدل می شه.
بازی بازیگران
من قبلا بازی دی او رو بارها دیده بودم. بازیگر خوش حسیه .چه تو سریال همسایه بغلی اکسو..چه مشکلی نیست این عشقه با اون روند عجیبش و چه تو سریال سلام هیولا که نقش یه قاتل رو بازی کرده بود ..اینجا واقعا عالی بود حتما توصیه می کنم این سریالش رو ببیند.با اینکه عاشقانه خوبی نداره اما بوگوم و دی او عجوبه های عجیبی هستن که در باورتون نمی گنجه. اینجا هم نقشش رو خوب درآورده و در کمال تعجب به دختره هم میاد . اما در اصل یه مشکل کوچیک هست. یه سری نقش ها به بعضی ها نمیاد ..دی او صورت بیبی فیسی داره عملا با وجود تمام سعی ای که کرده همه اش حس می کنم یه پسر بچه ی بهانه گیره نه یه مرد قوی که پراز هوش وزکاوته. البته امیدوارم به هوادارانش برنخوره.

از طرف دیگه حس می کنم دی او در ابتدای داستان یه جورایی معذب و سخت بازی میکرد اما جالب بود که به مرور واقعا تونست نقشش رو برای بیننده جا بندازه. از مقایسه ی نوع نگاه و رفتارش در اوایل داستان تا انتهای سریال کاملا مشخصه که این پسر چقدر راحت تر و منعطف تر شده.
مخصوصا تفاوت نوع نگاهش وقتی با وزیر اعظم روبه رو می شد یا با عشقش هونگ شیم. واقعا به این فنچولک تبریک می گم. به واقع که یکی از بازیگران خیلی خوب این دوره شده. امیدوارم در کنار خوانندگی همچنان به بازیش در سریالها ادامه بده.
بازی زن داستان..
اکثر ما این خانم رو با سریال همکار مشکوک به یاد داریم. قبل تر از اون هم تو سریال لویی پادشاه خرید بازی کرده بود. من بازیش تو سریال لویی رو خیلی دوست داشتم. با لویی عینهو پت و مت بودن که از خنگ بازی هاشون لذت می بردم. اما سر همکار مشکوک متاسفانه اصلا پروژه ی خوبی از آب درنیومد. نمی دونم اشکال از چی بود جی چانگ ووک مثل همیشه خوب بود این خانم هم امتحان پس داده بود پس چرا بهم نخوردن الله و اعلم

نظرم بعد از تموم شدن سریال در مورد بازی این خانم صد وهشتاد درجه با دی او متفاوته. به نظرم هرچی به انتهای داستان نزدیک می شدیم یه جورایی از دی او جا موند. البته نه اونقدر واضع که تو ذوق بیننده بزنه. شاید هم مشکل از شخصیت پردازی و نویسنده بود که نظرم رو عوض کرد.
دقیقا از وقتی که ازهم جدا شدن به نظرم دی او بالاتر رفت و هونگ شیم پایین تر. اما این به منزله ی بازی بدش نیست.
شخصیت دوم مرد.
این اقا پتانسیل خیلی خوبی برای نقش های طنز و جدی داره. مخصوصا بازیش تو سریال دو پلیس رو خیلی دوست داشتم. ضعف شخصیت پردازی تو این شخصیت بیشتر از همه نمود داشت. ادمی که مشکل تشخیص چهره ها رو داشت اما اخر داستان خیلی راحت همه رو می شناخت و برخورد می کرد. در عین حال بازی این بازیگر روون و بامزه بود. جفت شدنش با ولیعهد هم خوب بود. عاشقانه ای هم که براش نوشته شده بود سریال رو بالانس کرده بود.

و بهترین بازیگر این سریال وزیر اعظم.
چقدر من این اقا رو دوست دارم با اینکه اکثرا نقش های منفی رو بازی کرده مثل کی تو و نجاتم بده اما هر سری با شیوه ای متفاوت غافل گیرم می کنه .واقعا جالبه که این مرد با این تن صدای ملایم و این ارامشی که همیشه در حرکات ورفتارش داره چطور می تونه بد من سریال باشه .به نظرم نویسنده تمام وقتش رو صرف این شخصیت کرده بود و به خاطر همین گاهی متوجه ضعف شخصیت های دیگه نشده بود. به هرحال براوو. واقعا شخصیت عالی و قوی و بی رحمی ساخته بود

نکات منفی رو تو طول نقد گفتم اما طوطی وار اگه بخوام جمع بندی کنم به
روند ملایم سریال مخصوصا قسمت های اول و خرابکاری وون دوک
بی حس وحال بودن قسمت های سیزده تا پونزدهم سریال .
بازی مصنوعی همسر ولیعهد و مویون اشاره می کنم.
نکات مثبت
روند عاشقانه ی زیبا و صمیمانه ی وون دوک و هونگ شیم.
کم استرس بودن سریال
بازی بی نظیر دی او و وزیر اعظم که به دو ابر قدرت سریال بدل شده بودن.
اهنگ های تقریبا خوب و فضا سازی عالی و فیلمنامه ی تقریبا یک دست
در اخر به این سریال نمره ی 8.7 از ده نمره رو می دم. اگه هوس یه سریال عاشقانه ی ملو و اروم تاریخی کردید .
اگه هوس دیدن بازی دیگری از دی او با ابعادی بزرگتر و عاشقانه تر کردید.
اگه از جنگ بین قدرت ها در سریالهای تاریخی خوشتون میاد این سریال پیشنهاد میشه.
منبع: naghdkoreh
موضوعات مرتبط: معرفی سریال ، نقد ، معرفی و نقد سریال های کره ای
برچسب ها: سریال شاهزاده صد روزه ی من , معرفی و نقد سریال کره ای , معرفی سریال , نقد سریال
یکی از ویژگی های دوست داشتنی سینما ارزش سرگرم کننده بودن صرف آن است. قرار نیست هر فیلمی که در صنعت سینما ساخته می شود معنای عمیقی داشته باشد یا مسیر زندگی شما را تغییر دهد.
به گزارش مووی مگ به نقل از روزیاتو، در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با فیلم هایی آشنا کنیم که تماشای آنان لذت بخش و سرگرم کننده است. یک فیلم سرگرم کننده می توانند در ژانرهای مختلفی باشد؛ از کمدی های تاریک تا تریلرهای جنایی ساده.
تمامی این فیلم ها علیرغم تفاوت های ژانری و داستانی خود در یک مورد اشتراک دارند و آن هم این است که بسیار سرگرم کننده بوده و بارها و بارها می توان آن ها را تماشا کرد و لذت برد. این سرگرم کننده بودن می تواند به دلایل متعددی باشد: دیالوگ های جذاب، شخصیت های بیاد ماندنی یا داستان جذاب و سرگرم کننده و یا همه آن ها. این شما و این هم ۱۰ مورد از دوست داشتنی ترین و سرگرم کننده ترین فیلم های تاریخ سینما.
۱۰-گرگ وال استریت (۲۰۱۳)

فیلم کمدی جنایی زندگینامه ای «گرگ وال استریت» (The Wolf of Wall Street) بسیار سرگرم کننده، پر از فحاشی های جذاب و مملو از بازی های خیره کننده است. شخصیت لئوناردو دی کاپریو مرکزیت اصلی داستان است که هیچگاه در نشان دادن تنفرانگیز بودن شخصیت خود و همچنین زندگی رقت انگیزش کم نمی گذارد. شاید بتوان این نقش آفرینی را بعد از نقش او در فیلم «از مرگ بازگشته» (The Revenant) بهترین بازی دی کاپریو دانست. در این فیلم، اسکورسیزی از بازیگر نقش اول خود چیزهایی می خواهد که از هر بازیگری برنمی آید؛ از دیالوگ های مهیج طولانی تا نمایش های خنده دار تحت تاثیر مواد مخدر. اتفاقاتی که در فیلم می افتد چنان سرگرم کننده هستند که خیلی زود فراموش می کنید در حال تماشای یک فیلم زندگی نامه ای هستید.
این فیلم چنان سرگرم کننده و هنرمندانه ساخته شده که کسی باور نمی کند کارگردان آن هنگام ساختش بیش از ۶۰ سال سن داشته است. تماشای این فیلم سرگرم کننده باعث می شود به این نتیجه برسید که سبک فیلمسازی استادانه اسکورسیزی هنوز هم زیبایی و جذابیت خود را از دست نداده است.
۹- قاپ زنی (۲۰۰۰)

گای ریچی که بعد از ساخت فیلم «قفل، انبار و دو بشکه باروت» (Lock, Stock and Two Smoking Barrels) در سال ۱۹۹۸ توانسته بود لقب کوئنتین تارانتینوی بریتانیا را بدست آورد، تصمیم گرفت که یک فیلم جنایی دیگر را در شهر لندن بسازد که شباهت هایی با فیلم معروفش داشته باشد اما این بار بسیار بهتر و بزرگ تر از فیلم اول. نتیجه این تلاش ها فیلم «قاپ زنی» (Snatch) بود، یکی از معدود فیلم هایی که می توانید بارها و بارها آن را دیده، دیالوگ های آن را بازگو کرده و از تماشای آن لذت ببرید.
به لطف داستان گسترده اما تروتمیز و مرتب، دیالوگ های بامزه و هوشمندانه و ترکیبی از بهترین و مناسب ترین بازیگران برای هر شخصیت، از جمله بنیسیو دل تورو، برد پیت، جیسون استاتهام، استفن گراهام، وینی جونز و البته دنیس فارینا، فیلم «قاپ زنی» یکی از سرگرم کننده ترین فیلم هایی است که تاکنون دیده اید.
نکته جذاب و دوست داشتنی در مورد شخصیت های این فیلم این است که هر کدام از آن ها فرصت کافی برای بازی در مقابل دوربین و روایت داستان خود دارند و هیچ یک از آن ها در سایه قرار نمی گیرد. از نقاط قوت دیگر فیلم می توان به سبک خاص و موزیک ویدیویی ریچی در کارگردانی اشاره کرد که فضای تاریک و آلوده دنیای زیرزمینی و پر از جرم و جنایت داستان را به خوبی به تصویر می کشد بدون این که جدیت داستان بیش از حد باشد. شاید بار اولی که این فیلم سرگرم کننده را تماشا می کنید، درک تمامی داستان، اعم از شخصیت ها، اتفاقات و دیالوگ ها، برایتان دشوار باشد اما همین مسئله نیز خود یکی از دلایل جذابیت فیلم گای ریچی است.
۸- نیش (۱۹۷۳)

در دهه ای پر از فیلم هایی که مقادیر اندکی از خونریزی و کشتار را به نمایش می گذاشتند، کلیت ژانر جنایی به سرعت در حال تکاملی بود که آن را به سطحی جدید از افراط گرایی می رساند اما در سال ۱۹۷۳ فیلمی جذاب، سرگرم کننده و با داستانی لطیف در مورد بزهکاری بدون خشونت ساخته شد که بار دیگر جرج روی هیل را در مقام کارگردان با پل نیومن و رابرت ردفورد در مقام بازیگر همراه ساخت. این سه قبلاً نیز در فیلم «بوچ کاسیدی و ساندنس کید» (Butch Cassidy and the Sundance Kid) همکاری موفقی را با هم انجام داده بودند. این فیلم سرگرم کننده با عنوان «نیش» (The Sting) یکی از زیباترین فیلم های مربوط به بزهکاری سبک و بدور از خشونت و خونریزی است که همه و بخصوص مخاطب را گول می زند.
کشش و ترکیب دوست داشتنی نیومن و ردفورد نقش مهمی در سرگرم کنندگی فیلم دارد به طوری که هیچ کدام از آن ها قصد تحت تاثیر قرار دادن بازی دیگری یا در سایه قرار دادن آن را ندارد. معمولاً هر گاه دو ستاره هم تراز در یک فیلم در کنار یکدیگر قرار می گیرند سعی می کنند بر بازی دیگری تاثیر بگذارند اما نیومن و ردفورد چنان با هم همکاری می کنند که نمی توان بازی یکی را ذره ای برتر از دیگری دانست و این موضوع زیبایی بازی ها و داستان را دوچندان می کند. بازی هر یک از آن ها به تنهایی نیز خیره کننده است که به تولید شخصیت های دوست داشتنی برای مخاطب منجر می شود. نباید از بازی بی نقص رابرت شاو در نقش رییس جنایت کار ایرلندی و دشمن دو شخصیت اصلی داستان گذشت.
او سکانس های زیادی در اختیار ندارد اما در همین مدت کوتاه حضور در جلوی دوربین نیز توانسته حس واقعی یک رییس مافیایی شرور را به بیننده القا کند. این فیلم سرگرم کننده حاوی پیامی عمیق یا فوق العاده نیست اما یکی از سرگرم کننده ترین و جذاب ترین فیلم های تاریخ سینماست. این فیلم هر آنچه که از یک فیلم با داستانی در مورد بزهکاری بخواهید در خود دارد: سبک خاص، شخصیت دوست داشتنی، خوشمزگی و البته موسیقی متنی فراموش نشدنی. می توانید در طول یک روز چند بار این فیلم را تماشا کنید اما همچنان از تماشای آن لذت ببرید.
۷- شمال از شمال غربی (۱۹۵۹)

فیلم «شمال از شمال غربی» (North by Northwest) چهارمین و آخرین همکاری کری گرانت و آلفرد هیچکاک بود که می توان آن را بهترین و به یادماندنی ترین همکاری این دو نیز دانست. در این فیلم بار دیگر شاهد همان بن مایه امتحان شده و قابل اعتماد سبک فیلم سازی آلفرد هیچکاک هستیم که از آن با عنوان «مرد اشتباهی» یاد می شود، با داستانی بسیار پیچیده و لایه لایه که رفته رفته به نقطه ای می رسد که به یک خودمسخرگی تبدیل می شود. حتی نویسنده فیلم نامه این فیلم سرگرم کننده، ارنست لمن، گفته که در آن دوران می خواسته نمایشنامه ای بنویسد که پایانی بر فیلم سازی آلفرد هیچکاک باشد.
کری گرانت در این فیلم سرگرم کننده یک شخصیت هجوآمیز اما دوست داشتنی به نام راجر ثورن هیل را به تصویر می کشد، مردی معمولی که در یک سری سوء تفاهم بسیار پیچیده و برنامه ریزی شده گرفتار می شود. بازی گرانت در «شمال از شمال غربی» یکی از بهترین بازی های اوست به نحوی که به سادگی می توانست نقش جیمز باند را بازی کند، مجموعه فیلم هایی که بسیاری از خلاقیت های خود را مرهون این فیلم هیچکاک هستند. این فیلم که پر از صحنه های هیجان انگیز و دیدنی است، از صحنه هواپیمای سمپاش گرفته تا اوج فیلم در کوهستان راشمور، فیلمی است که الهام بخش فیلم های بسیاری بوده و بسیاری از فیلم ها با ادای احترام و ارجاع به این فیلم ساخته شده اند.
۶- خوب، بد، زشت (۱۹۶۶)

در اینجا یکی از نه تنها یکی از نامزدهای سرسخت بهترین وسترن اسپاگتی تاریخ سینما بلکه یکی از بهترین فیلم های تمام دوران را داریم. سرجیو لئونه در طول دوران فعالیت خود ۵ فیلم وسترن ساخت و «خوب، بد، زشت» (The Good, the Bad and the Ugly) همواره به عنوان شاهکار وی شناخته می شود، هر چند نمی توان خلاقیت ها و مهارت کارگردانی او در فیلم های «روزی روزگاری در غرب» (Once Upon a Time in the West) و «روزی روزگاری در آمریکا» (Once Upon a Time in America) را نادیده گرفت که هر کدام می توانستند جایی در این فهرست داشته باشند. شاید بتوان گفت که بهترین نمونه هماهنگی بین صحنه و موسیقی در این فیلم سرگرم کننده ارائه شده است، جایی که موسیقی خیال انگیز و فراموش نشدنی انیو موریکونه به فیلم لئونه کیفیتی بسیار هیجان انگیز می بخشد.
هر قطعه از موسیقی که در این فیلم می شنوید به جای خود یک دستاور بزرگ محسوب می شود و لئونه نیز بخوبی می دانسته که چه هنگام و چطور از هر یک از این آهنگ ها برای بهبود فیلم خود استفاده کند بدون این که برای جلب مخاطب به آن نیاز داشته باشد، تله ای که بسیاری از کارگردانان هنگام همکاری با یک آهنگساز بزرگ در آن گرفتار شده اند.
کلینت ایستوود یک خداحافظی بی نظیر با شخصیت نمادین مردی بدون نام انجام می دهد در حالی که لی ون کلیف توانسته نقش یکی از بیرحم ترین شخصیت های منفی تاریخ سینما را با زیبایی و خلاقیتی غیرقابل وصف به تصویر بکشد. اما شخصیتی که با اختلافی بسیار زیاد این فیلم را به تسخیر خود در می آورد الی والاش است که در فیلم نقش شخصیت زشت، توکو رامیرز، را بازی می کند، مردی کثیف و بدذات که همزمان دوست داشتنی است.
از هر جنبه ای که به نقش آفرینی او نگاه کنید چاره ای جز تحسین او ندارید؛ او بی سواد و غیرمتمدن است اما هوشی فریبنده دارد و او تمامی این ویژگی ها را در صحنه های مختلف مانند صحنه مشهور وان حمام نشان می دهد. فراموش کردن چنین نقش آفرینی تحسین برانگیزی بسیار سخت است. هر عنصری که در فیلم سرگرم کننده لئونه وجود دارد با موسیقی و بازی های بازیگران، فیلم برداری، تدوین، لوکیشن های مسحور کننده و فیلم نامه هماهنگ است.
فیلم نامه ساختاری اپیزودیک دارد که تمامی سکانس های فیلم را فراموش نشدنی می سازد اما هیچگاه رشته کلیت داستان از دست نمی رود که اصل آن تلاش برای بدست آوردن یک گنج پنهان است. تمامی عناصر فیلم چنان هماهنگی با هم دارند که تماشای «خوب، بد، زشت» یک تجربه جذاب و سرگرم کننده بوده و می توانید بارها و بارها این فیلم را دیده و همچنان از آن لذت ببرید.
موضوعات مرتبط: 10 فیلم تریلر جنایی جذاب و ماندگار تاریخ سینما
برچسب ها: 10 فیلم تریلر جنایی جذاب و ماندگار تاریخ سینما , فیلتاب فانتزی , مهدی رنجبر , فیلتاب
| من او | رضا امیرخانی | 1381 | دانلود |
موضوعات مرتبط: کتاب من او ، مجموعه آثار رضا امیرخانی
برچسب ها: دانلود برترین آثار نویسندگان ایرانی , مهدی رنجبر , دانلود کتاب من او اثر رضا امیرخانی , دانلود کتاب من او
| مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.
