درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
فصل پنجم مراسم

کنار برکه نشسته بودم هوا تاریک بود ولی ماه کمی نور به دشت میپاشید پاهایم را درون برکه فرو برده بودم و از خنکایش لذت میبردم .
ناگهان صدایی شنیدم ،صدای گریه ی یک نوزاد!
از صدایش می توانستم بفهمم این صدای نوزاد چند روزه ی لتی بود به سمت صدا دویدم نزدیک به همان چاهی که از آن بوی تعفن به مشام میرسید، تمام خانواده سانچزجمع شده بودندپیرمرد نوزاد را شبیه به یک بره در دست گرفته بود نوزاد بی وقفه گریه میکرد لتی با صدای بلندی به زبانی بیگانه انگار دعا و یا لالایی می خواند و چنان زجه میزد که انگار یک شمشیر در سینه داشت آتش بزرگی کنار چاه روشن بود
ناگهان پیرمرد نوزاد را روی همان سنگ قرمز رنگ گذاشت پیر زن کنارش ایستاده بود و چاقوی بزرگی در دست داشت نوزاد بیقراری می کرد و صدای گریه اش شدت بیشتری گرفت ناگهان پیرمرد سنگ توپ شکل را برداشت و با تمام قصاوت ،سر کودک را متلاشی کرد خون از سنگ جاری شد می توانستم چیز های سفید رنگی که همراه خون روی سنگ پاشیده شده بود را ببینم صدای گریه قطع شد و فقط صدای جیغ های لتی را میشنیدم پیر زن چاقو را بدست پیرمرد داد چشمان پیرمرد شبیه به یک حیوان، درنده و بی احساس شد و چاقو را در سینه ی کودک بی جان فرو کردو قلبش را بیرون کشید و قلب نوزاد که هنوز بی رمق میتپید را درون آتش پرتاب کرد سرش کاملا مچاله شده بود و چیزی بعنوان سر روی بدن کوچکش نبود پیرمرد جسم بی جان نوزاد را درون همان چاه انداخت همه ی این ها کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد از چیزی که میدیدم حتی توان حرکت نداشتم سعی کردم جیغ بکشم یا حرکت کنم و یا پیرمرد را درون آتشم بسوزانم ولی انگار کسی مرا محکم گرفته بود و گلویم را فشار می داد حتی نمیتوانستم نفس بکشم پاهایم را گم کرده بودم و پیدایشان نمی کردم نور شدید صاعقه شکلی آمد نور چشمانم را اذیت میکرد، چشمانم را روی هم فشردم و وقتی چشمانم را باز کردم در خانه ام و روی تختم بودم به شدت نفس نفس میزدم قطره های عرق از روی پیشانی ام به سمت صورت و گردنم میغلتید روی تخت نشستم
"لعنت ! اینا چه خواباییه که میبینم "
چند نفس عمیق کشیدم
از روزی که کودک لتی بدنیا آمده بود هر روز این خواب را میدیدم امشب شب یکشنبه بود یعنی همان شبی که قرار بود همان مراسم لعنتی را برگزار کنند .
از روی تخت بلند شدم و از پنجره ی لک دارم به بیرون نگاه کردم هوا کاملا تاریک شده بود باید دوش آب سرد میگرفتم تا کمی آرام شوم .
به حمام رفتم و زیر آب سرد ایستادم
این خواب ها حسابی ذهنم را درگیر کرده بود تمام این خواب ها درست شبیه چیزی بود که در کلیسای باپتیست دیده بودم همان صاعقه می آمد و تصاویر و مکان ها عوض میشد و همان صاعقه مرا بر میگرداند و خودم را روی تختم میدیدم ناگهان بیاد آوردم که رافائل به من چه گفته بود او گفت که من آینده را میبینم یعنی این اتفاق قرار بود بیفتد؟
خشکم زد !درست بود! همه چیز واضح بود چرا متوجه نشده بودم بدون فکر دیگری از حمام بیرون آمدم حتی موهایم را خشک نکردم پیراهنم را پوشیدم و فقط دویدم با تمام سرعت می دویدم اگر این خواب ها تصویری از آینده بود پس آن اتفاق می افتاد آن هم امشب در آن مراسم و من خوب میدانستم مراسم کجا برگزار میشد
به خودم لعنت فرستادم !
چرا نفهمیدم آن سنگ قرمز رنگ ، خون بود !
و آن بوی تعفن !
چرا باید یک نوزاد را آن هم با اینهمه قصاوت می کشتند چرا ایزاک و لتی جلوی آنکار پیرمرد را نمیگرفتند
در طول راه چندین بار روی زمین افتادم و میتوانستم حس کنم که چند جای زانویم خراش برداشته است ولی اهمیتی ندادم سرعتم را بیشتر کردم .میتوانستم بوی آتش و آن بوی تعفن را حس کنم و چند ثانیه ی بعد شعله ی آتش را دیدم
یا مسیح پس حقیقت داشت ،بشدت نفس نفس میزدم همه متوجه آمدنم شدند چشمانم را به چپ و راست چرخاندم تا نوزاد را پیداکنم با دیدن او در آغوش لتی نفس راحتی کشیدم میتوانستم تمام آن خانواده ی پر جمعیت را آنجا ببینم چشمانم به پائولینا افتاد صورتش سرخ بود و بشدت میلرزید حدس میزنم تب هم داشت صدای نفس هایش مقطع و با فشار بود مطمئنا سرماخورده بود و یا شاید فشار روحی باعث بیماریش شده بود .
"برای چی اومدی اینجا"
این را گییرمو با خشم گفت ،باید چه میگفتم شاید همه ی چیز هایی که دیده بودم یک کابوس بود آن نوزاد سالم بود ولی سر چاه را برداشته بودند و بوی تعفن بدتر از گذشته به مشام میرسید با خود تکرار کردم
*نباید بالابیاری مد نباید...*
سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم ایزاک با نگرانی و محتاطانه نگاهم می کرد باید آرام میماندم تا بتوانم بفهمم در این خانواده چه خبر است
"منم جزو این خانوادم باید تو مراسم باشم"
قبل از اینکه گییرمو چیزی بگوید پیرمرد جواب داد
"خیلی خوب مدیسون به موقع اومدی مراسم تازه شروع شده فقط امیدوارم مثل رینولد نباشی و تا آخرش ساکت بمونی"
همان لحظه همه روی زمین نشستند بغیر از پیر مرد که به عصایش تکیه داده بود و به آتش نگاه می کرد روی زمین نشستم گییرمو کنارم بود و صدایش را شنیدم
"اگه گفتم نباشی بخاطر خودت بود فکر نکنم تا آخر عمرت امشب و فراموش کنی نمی خواستم یه کابوس دیگه رو هم تجربه کنی "
جوری حرف میزد که انگار از تمام زندگی ام خبر داشت !
جوابش را ندادم و به پیرمرد خیره شدم
که شروع به حرف زدن کرده بود
"صد ها سال پیش مردم قبلیه ی ما با آرامش و نیک بختی در زمین هایی پر روزی زندگی میکردند زمین بارور بود و باران لطفش را بر زمین هایمان میباراند ما با انرژی گیتی متصل شدیم و وحدت ایجاد کردیم ما در صلح و فراوانی زندگی میگزراندیم خدایان روی خوش به ما نشان میدادند و ما همیشه برایشان بهترین قربانی را میدادیم جوانانمان کشاورزی و شکار میکردند دخترانمان مانند خورشید میدرخشیدند و در شکار از مردان پیشی میگرفتند صدای خنده های کودکانمان همیشه شنیده میشد مرد ها جنگجو و سلحشور بودند و در زور بازو کسی به جنگاوریه ما نمیرسید همه چیز به نیکی میگذشت تا اینکه گروهی در اطراف دهکده شروع به ساختن خانه هایشان کردند خانه هایی از سنگ و آهن میساختند در صورتی که خانه های ما از چوب بود آن ها با هیچکدام از ما معاشرت نمی کردند در آن زمان به چشم خود دیدیم که باران میبارید ولی فقط روی زمین آنها !
خورشید میتابید ولی فقط باعث خشک شدن محصولاتمان میشد
و محصولات آن ها را بارور میکرد حیواناتمان بی دلیل تلف میشدند ما فکر می کردیم خدایان از ما روی برگرداندند .بسیار قربانی دادیم ولی بعد فهمیدیم این نیرنگ آن افراد بود آن ها ساحره های حیله گری بودند و آن اتفاقی که نباید بیفتد افتاد افراد قبیله تحمل نکردند و روزی در جنگل یکی از ساحره ها را بشدت مجروح کردند همان شب همه ی آن ها به دهکده آمدند همه ی آن ها چشمانی سبز رنگ درخشان داشتند و هر کدام به همراهشان یک حیوان وحشی بود آن ها در دستانشان
سورکولا (sur kula گلوله ی اسیدی) درست می کردند و به سمت هر کسی که پرت می کردند گوشت و پوستشان میریخت و فورا کشته میشدند آن ها بقصد کشتار کل قبلیه آمده بودند زن هایمان را دار زدندسر ها ی کودکانمان را به سنگ ها کوبیدند و قلب هایشان را از سینه هایشان بیرون کشیدند و همانطور که میتپید در آتش افکندند مرد هایمان را در آتش سوزاندند و گروه اندکی از ما گریختیم و به منطقه ی دیگری پناه بردیم با چوب و شاخ و برگ خانه های خرابه ای برای خود بنا کردیم ولی توکتک بزرگ در تمام مدت کنار آتش نشسته بود
برای عزیزانمان سوگواری میکرد و دعا میخواند او از حس انتقام پر بود چندین شب نه چیزی خورد و نه آبی نوشید و فقط از هفائستوس (Hephaestusخدای آتش)و نِمِسیس(nemesisخدای انتقام) طلب یاری میکرد در روز هفتم خورشید تازه غروب کرده بود که آتش کوچکی که درست کرده بودند ناگهان شعله ور شد شبیه خیمه ای بزرگ از آتش شعله کشید و توکتک را در خود بلعید زن ها جیغ کشیدند و مرد ها سعی در خاموش کردن آتش داشتند ولی آتش بیشتر شعله میکشید همه از مردن توکتک مطمئن شده بودند ولی ناگهان توکتک بهمراه تمام مردانی که آن جادوگر ها در آتش سوزانده بودند از آتش بیرون آمدند آن ها لباسی به تن نداشتند چشمانشان به رنگ آتش در آمده بود و میدرخشید آتش از آن ها شعله میکشید ولی نمیسوختند ناگهان آتش به اندازه ده ها پا شعله کشید میتوانستیم از آتش تصویر مردی را ببینیم و صدایش را بوضوح بشنویم فریاد میزد *اینها مردان من هستند اینها آناکاپی (Anak apiفرزند آتش )هستند*
توکتک روح خودش و تمام مردان را به هفائستوس بخشید و در عوض او به ما یک موهبت ابدی عطا کرد آتش ها خاموش شدند و مردان ما برای انتقام به دهکده برگشتند جادوگران در خانه های ما اقامت میکردند و از دسترنج ما می خوردندو مینوشیدند آناکاپی ها به آن ها حمله کردند و وقتی آن جادوگران فهمیدند سورکولا روی ما اثر ندارد از بهت به حال مرگ افتادند مردان ما همه را سوزاندند و هیچ کدام از جادو ها ورد ها و نیرنگ هایشان روی مردان آتش اثری نداشت .آن ها ساحره ها را از بین بردند و دهکدیمان را پس گرفتند
ما دوباره آنجا را آباد کردیم و آناکاپی ها به زندگی عادیشان برگشتند ولی چیز هایی بود که تغییر کرد ،آن ها شب را بیدار بودند و تمام روز را میخوابیدند وقتی ازدواج می کردند از بین چندین زن و فرزند فقط یکی از فرزندان موهبت داشت زیاد طول نکشید که گروه دیگری به قبیله حمله کردند آن ها بسیار قوی و قدرتمند بودند چشم هایشان به رنگ تاریکی بود و دندان هایشان گلوی آناکاپی ها رامیدرید و خونشان را مینوشیدند آن خون آشام ها هر شب می آمدند و چند آناکاپی را میکشتند و میرفتند ما در برابر آن ها قدرتی نداشتیم و خون ما برای آن ها شبیه به یک نوشیدنی جادویی ،گران ،گوارا ،دلپذیر و نیروبخش بود ما مجبور به مهاجرت شدیم و در اینجا پناه گرفتیم کم کم تعداد آناکاپی ها کم شد یک آناکاپی چندین زن را بارور می کرد و از بین چندین نوزاد یکی آناکاپی میشد بسیاری از مردم ما به شهر های دیگری مهاجرت کردند ما بسیار قربانی میدادیم تا هفائستوس روی لطفش را به ما نشان دهد بعد از چندین قرن تنها جوان آناکاپی از خاندان ما ایزاک بدنبال برگزیده ی خود به پیشگاه هفائستوس آمده قربانی خودش را آورده و طلب لطف هفائستوس را دارد "
به ایزاک نگاه کردم حالا دیگر دلیل همه چیز را میدانستم .


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام , مجموعه آثار مهین مقدسی فر

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۱۰/۰۴ | 14:18 | نویسنده : مهین مقدسی فر |