من مثل ایزاک بودم شاید به همین علت بود که با او احساس نزدیکی می کردم ایزاک با حالت عجیبی به من نگاه میکرد میتوانستم ببینم که هوا در اطراف او کیفیت خاصی دارد مثل هوایی که در اطراف آتش شکل عجیبی میگرفت میلرزید و حرارت از پوست او ساتع میشد
شاید گرما یا آتش باعث این تغییر میشد .
او همیشه پوست داغی داشت باید قبلا متوجه ی طبیعی نبودن دمای بدن او میشدم
پیرمرد رو به دختران زمزمه کرد
"فرزندان من برخیزید"
همه زن ها و دختران ایستادند قصد ایستادن داشتم که گییرمو دستم را گرفت
"بشین مدیس ،پدر بزرگ می خواد ببینه هیچ کدوم از دخترها برگزیده هست تا فرزند ایزاک و بدنیا بیاره یا نه ،فکر نکنم تو اون دختر باشی تو نوه ی ادیسایی پس بشین"
فورا نشستم مطمئنا من آناکاپی بودم و به هیچ وجه قصد بدنیا آوردن فرزند ایزاک را نداشتم این دیوانگی محض بود من بعد از سال ها گزراندن زندگی سخت !مطمئنا هرگز قصد به دنیا آوردن کودکی را نداشتم که درست مثل من تمام مشکلاتی که من پشت سر گذاشته بودم را تجربه کند.
انسان بودن به خودی خود سخت بود و من در کودکی با داشتن آن نیرو ها همه چیز برایم سخت و سخت تر میشد من هرگز کسی شبیه به خودم را بدنیا نمی آوردم این تصمیمی بود که در سن پانزده سالگی گرفته بودم که هرگز صاحب کودکی نشوم و تا وقتی خاطرات کودکیم جلوی چشمانم بود و از خاطرم نمیرفت از تصمیمم برنمیگشتم چه بسا که اصلا قصد خوابیدن با ایزاک را نداشتم این نهایت حماقت بود که فقط بخاطر بدنیا آوردن یک آناکاپی باید با ایزاک بخوابم و طبق چیزی که فهمیده بودم بعد از بدنیا آمدن کودکم با ایزاک ازدواج کنم این امکان نداشت
مگر اینکه دریا آتش میگرفت!
پس بهتر بود بشینم و دهانم را بسته نگه دارم تا آنها چیزی نفهمند .
در دستان پیر زن ظرف بزرگی بود و درون آن تکه های زغال گداخته شده قرار داشت زغال ها سرخ بودند پیرمرد تکه زغالی با دست گرفت ولی دستش نسوخت پس او هم یک آناکاپی بود و مطمئنم پدر بزرگ من هم یک آناکاپی بوده است و من این را از او به ارث برده بودم این وضعیتم واقعا رقت آور بود
واقعا من چه بودم؟
پیرمرد یک به یک زغال ها را در دستان دختران میگذاشت آن ها میسوختند جیغ میکشیدند و زغال را روی زمین می انداختند هیچوقت در زندگی ام نسوخته بودم ولی حتما باید خیلی دردناک میبود چون دستانشان بشدت سوخته و پوست دستشان کنده شده بود میتوانستم ببینم که دستانشان تاول زده ، و نیاز به رسیدگی داشت .
آخرین نفر پائولینا بود که بی امان و بی صدا اشک میریخت پیر مرد زغال را در دستش گذاشت و پائولینا جیغ بلندی کشید و زغال را انداخت .پیر مرد ناامیدانه دوباره به سمت آتش برگشت و با صدای آرامی شروع به نیایش کرد زیر لب چیز هایی میگفت که زبانش را نمیفهمیدم و بعد با صدای بلند گفت
"هفائستوس خدای نور و آتش از تو طلب یاری داریم تنها دوشیزه ی باقیمانده پائولیناست او را برگزیده ات قرار بده "
پیر مرد به گییرمو اشاره کرد گییرمو بلند شد و به سمت پائولینا رفت پائولینا با صدای بلندی ناله میکرد و با چشمانی معصوم به گییرمو نگاه میکرد این را نمیفهمیدم پائولینا یک دختر11ساله بود و از قضا خواهر ایزاک بود ،ایزاک میخواست خواهرش را باردار کند؟ یک دختر 11ساله که هنوز هم مطمئن نیستم به بلوغ رسیده باشد شک داشتم حتی عادت ماهانه میشد او بسیار ریز جسه و باریک بود
خدای من او خواهر ایزاک بود مگر دیوانه شده بودند !
از عصبانیت به نفس نفس افتادم ولی جرات حرف زدن نداشتم هوا را اطراف خود حس میکردم درخشان بود و لرزش داشت و گرمای در دستانم بی صبرانه منتظر بود تا آن پیر مرد احمق را با ریشه ها خفه کند با خشم به ایزاک نگاه کردم کنار پائولینا ایستاده بود نگاه ناامیدانه ای به من انداخت و رویش را برگرداند گییرمو پیراهن پائولینا را در آورد و روی زمین انداخت فقط یک شو.رت سفید بدن کوچک پائولینا را پوشانده بود سی.نه هایش به اندازه ی یک نخود تازه در حال جوانه زدن بودند
محض رضای خدا، او واقعا یک کودک بود!
ناگهان دست چپ ایزاک شعله ور شد پائولینا جیغ کشید گییرمو محکم اورا نگه داشته بود نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی کاملا مشخص بود که پائولینا بشدت میترسد و ایزاک از این اتفاق راضی نبود ایستادم تا بهتر ببینم چه اتفاقی در حال افتادن است ایزاک انگشتانش را باز کرد و دست آتش گرفته اش را به پشت پائولینا چسباند پائولینا جیغ دلخراشی کشید همینطور من !
به سمت ایزاک دویدم چشمانش را بسته بود و صورتش جوری بود که انگار درد میکشید به محض اینکه به روبروی او رسیدم با تمام قدرت به صورتش سیلی زدم و با خشم غریدم
"ای عوضیه حروم زاده "
او رابه عقب هول دادم و دستان گییرمو را از شانه اش با خشونت کنار زدم و شانه های کوچکش را نگه داشتم بشدت ناله می کرد صدای پیرزن که برای ایزاک زمزمه میکرد شنیدم
"اون هر.زه رو بسوزون اون بهت سیلی زد اون داره مراسم و خراب میکنه میتونی بسوزونیش تو اجازه ی اینکارو داری"
سعی کردم به پیرزن نگاه نکنم مشخص بود به همان اندازه که من از او متنفر بودم او نیز از من نفرت داشت .
ایزاک حرکتی نکرد فقط با دلخوری به من نگاه کرد به نگاهش توجه نکردم و پائولینا را در آغوش گرفتم و بعد از اینکه متوجه شدم بغل کردنش آن هم با آن پشت سوخته کمی مشکل است خم شدم و پیراهنش را برداشتم ،نمیتوانستم آن را به او بپوشانم چون جای دست و انگشتان ایزاک روی پشتش سوخته بود .
پیرمرد بی توجه به تشنج بوجود آمده به سمت لتی رفت لتی فریاد کشید
"نه پدر بزرگ اینکارو نکن اینبار نه ! خواهش می کنم "
پس چیز هایی که دیده بودم قرار بود اتفاق بیفتدآن خواب نبود نمایی از آینده بود از پائولینا فاصله گرفتم
پیر مرد نوزاد را از دست لتی گرفت و به سمت آتش رفت
لتی زجه میزد و سعی داشت به سمت پیرمرد برود ولی مادرش بازوهایش را نگه داشت و به او فشار می آورد تا کنارش بماند
پیر مرد کودک را بالا نگه داشت و رو به آتش فریاد کشید
"باز هم قربانی برای تو "
گییرمو فهمیده بود که قطعا به سمت پیرمرد حمله خواهم کرد بازوهایم را محکم نگه داشت جیغ کشیدم
"ولم کن لعنتی ! میخواد اون بچه رو بکشه توروخدا جلوشو بگیر (رو به ایزاک غریدم)اون بچتو میکشه ایزاک جلوشو بگیر ،نباید بزاری اینکارو بکنه "
ایزاک رویش را برگرداندو دستانش را جلوی صورتش نگه داشت تقریبا میتوانستم بگویم که گریه میکرد
با نفرت به او نگاه کردم
گریه که جان آن نوزاد را نجات نمیداد !
پیر مرد کودک را روی سنگ خونی گذاشت سنگ توپی شکل را برداشت در دستان پیر زن همان چاقویی که در خواب دیده بودم قرار داشت همان اتفاق در حال افتادن بود کودک به شدت گریه میکرد صدای گریه لتی و پائولینا در گریه های نوزاد و جیغ های من گم شد جیغ کشیدن فایده ای نداشت پیرمرد توجهی نمیکرد به صورت گییرمو چنگ زدم و زانویم را بین پاهایش کوبیدم و به سمت پیرمرد دویدم لحظه ی آخر گییرمو را که روی زمین افتاده بود و ناله میکرد دیدم ایزاک به سمتم دوید پیرمرد در حال فرود آوردن سنگ بسر کودک بود ،جیغ کشیدم
" برگزیده منم ....... اونکارو نکن نیاز به قربانی نیست برگزیده منم "
آن سنگ به اندازه دو اینچ با سر کودک فاصله داشت که با شنیدن حرف من دست پیرمرد از حرکت ایستادحتی ایزاک هم متوقف شد و با تعجب به من نگاه کرد از ترس اینکه پیرمرد حرفم را باور نکند و با یک حرکت سر کودک را متلاشی کند فورا در دستم آتش درست کردم همان لحظه لتی را دیدم که بسمت نوزادش دوید و او را از دست پیرمرد قاپید پیرمرد سنگ از دستانش افتاد همه چنان با تعجب نگاهم میکردند که حس میکردم شاید تبدیل به یک پری دریایی و یا ققنوس شده ام چند زن صدای شادی از دهانشان خارج شد پائولینا هنوز هم ناله میکرد ولی لب هایش میخندید آتش را خاموش کردم
پیر مرد با حیرت و شادمانی به سمتم آمد و شانه ام را لمس کرد
"تو آناکاپی هستی؟چرا زودتر نگفتی؟ ولی چطور ممکنه هیچ وقت یک زن، آناکاپی نبوده "
خندید و دوباره تکرار کرد
"چرا بهمون نگفتی که آناکاپی هستی؟"
با لکنت زمزمه کردم
"من تا امشـ.....ـب نمیدونستم چـ .....ـی هستم"
و اگر در این موقعیت نبودم تا ابد نمیگفتم
و باید اضافه میکردم که هنوز هم نمیدانم چه چیزی هستم
ایزاک زمزمه کرد
"کاملا مشخص بود که اون آناکاپیه"
پس ایزاک میدانست پس چرا قصد قربانی کردن نوزاد و خواهرش را داشت.
نمیدانم چرا آن کار احمقانه را کرده بودم حالا همه میدانستند من آناکاپی هستم واقعا قرار بود از ایزاک باردار شوم؟
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچزعشق خو , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام , مجموعه آثار مهین مقدسی فر
شاید گرما یا آتش باعث این تغییر میشد .
او همیشه پوست داغی داشت باید قبلا متوجه ی طبیعی نبودن دمای بدن او میشدم
پیرمرد رو به دختران زمزمه کرد
"فرزندان من برخیزید"
همه زن ها و دختران ایستادند قصد ایستادن داشتم که گییرمو دستم را گرفت
"بشین مدیس ،پدر بزرگ می خواد ببینه هیچ کدوم از دخترها برگزیده هست تا فرزند ایزاک و بدنیا بیاره یا نه ،فکر نکنم تو اون دختر باشی تو نوه ی ادیسایی پس بشین"
فورا نشستم مطمئنا من آناکاپی بودم و به هیچ وجه قصد بدنیا آوردن فرزند ایزاک را نداشتم این دیوانگی محض بود من بعد از سال ها گزراندن زندگی سخت !مطمئنا هرگز قصد به دنیا آوردن کودکی را نداشتم که درست مثل من تمام مشکلاتی که من پشت سر گذاشته بودم را تجربه کند.
انسان بودن به خودی خود سخت بود و من در کودکی با داشتن آن نیرو ها همه چیز برایم سخت و سخت تر میشد من هرگز کسی شبیه به خودم را بدنیا نمی آوردم این تصمیمی بود که در سن پانزده سالگی گرفته بودم که هرگز صاحب کودکی نشوم و تا وقتی خاطرات کودکیم جلوی چشمانم بود و از خاطرم نمیرفت از تصمیمم برنمیگشتم چه بسا که اصلا قصد خوابیدن با ایزاک را نداشتم این نهایت حماقت بود که فقط بخاطر بدنیا آوردن یک آناکاپی باید با ایزاک بخوابم و طبق چیزی که فهمیده بودم بعد از بدنیا آمدن کودکم با ایزاک ازدواج کنم این امکان نداشت
مگر اینکه دریا آتش میگرفت!
پس بهتر بود بشینم و دهانم را بسته نگه دارم تا آنها چیزی نفهمند .
در دستان پیر زن ظرف بزرگی بود و درون آن تکه های زغال گداخته شده قرار داشت زغال ها سرخ بودند پیرمرد تکه زغالی با دست گرفت ولی دستش نسوخت پس او هم یک آناکاپی بود و مطمئنم پدر بزرگ من هم یک آناکاپی بوده است و من این را از او به ارث برده بودم این وضعیتم واقعا رقت آور بود
واقعا من چه بودم؟
پیرمرد یک به یک زغال ها را در دستان دختران میگذاشت آن ها میسوختند جیغ میکشیدند و زغال را روی زمین می انداختند هیچوقت در زندگی ام نسوخته بودم ولی حتما باید خیلی دردناک میبود چون دستانشان بشدت سوخته و پوست دستشان کنده شده بود میتوانستم ببینم که دستانشان تاول زده ، و نیاز به رسیدگی داشت .
آخرین نفر پائولینا بود که بی امان و بی صدا اشک میریخت پیر مرد زغال را در دستش گذاشت و پائولینا جیغ بلندی کشید و زغال را انداخت .پیر مرد ناامیدانه دوباره به سمت آتش برگشت و با صدای آرامی شروع به نیایش کرد زیر لب چیز هایی میگفت که زبانش را نمیفهمیدم و بعد با صدای بلند گفت
"هفائستوس خدای نور و آتش از تو طلب یاری داریم تنها دوشیزه ی باقیمانده پائولیناست او را برگزیده ات قرار بده "
پیر مرد به گییرمو اشاره کرد گییرمو بلند شد و به سمت پائولینا رفت پائولینا با صدای بلندی ناله میکرد و با چشمانی معصوم به گییرمو نگاه میکرد این را نمیفهمیدم پائولینا یک دختر11ساله بود و از قضا خواهر ایزاک بود ،ایزاک میخواست خواهرش را باردار کند؟ یک دختر 11ساله که هنوز هم مطمئن نیستم به بلوغ رسیده باشد شک داشتم حتی عادت ماهانه میشد او بسیار ریز جسه و باریک بود
خدای من او خواهر ایزاک بود مگر دیوانه شده بودند !
از عصبانیت به نفس نفس افتادم ولی جرات حرف زدن نداشتم هوا را اطراف خود حس میکردم درخشان بود و لرزش داشت و گرمای در دستانم بی صبرانه منتظر بود تا آن پیر مرد احمق را با ریشه ها خفه کند با خشم به ایزاک نگاه کردم کنار پائولینا ایستاده بود نگاه ناامیدانه ای به من انداخت و رویش را برگرداند گییرمو پیراهن پائولینا را در آورد و روی زمین انداخت فقط یک شو.رت سفید بدن کوچک پائولینا را پوشانده بود سی.نه هایش به اندازه ی یک نخود تازه در حال جوانه زدن بودند
محض رضای خدا، او واقعا یک کودک بود!
ناگهان دست چپ ایزاک شعله ور شد پائولینا جیغ کشید گییرمو محکم اورا نگه داشته بود نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی کاملا مشخص بود که پائولینا بشدت میترسد و ایزاک از این اتفاق راضی نبود ایستادم تا بهتر ببینم چه اتفاقی در حال افتادن است ایزاک انگشتانش را باز کرد و دست آتش گرفته اش را به پشت پائولینا چسباند پائولینا جیغ دلخراشی کشید همینطور من !
به سمت ایزاک دویدم چشمانش را بسته بود و صورتش جوری بود که انگار درد میکشید به محض اینکه به روبروی او رسیدم با تمام قدرت به صورتش سیلی زدم و با خشم غریدم
"ای عوضیه حروم زاده "
او رابه عقب هول دادم و دستان گییرمو را از شانه اش با خشونت کنار زدم و شانه های کوچکش را نگه داشتم بشدت ناله می کرد صدای پیرزن که برای ایزاک زمزمه میکرد شنیدم
"اون هر.زه رو بسوزون اون بهت سیلی زد اون داره مراسم و خراب میکنه میتونی بسوزونیش تو اجازه ی اینکارو داری"
سعی کردم به پیرزن نگاه نکنم مشخص بود به همان اندازه که من از او متنفر بودم او نیز از من نفرت داشت .
ایزاک حرکتی نکرد فقط با دلخوری به من نگاه کرد به نگاهش توجه نکردم و پائولینا را در آغوش گرفتم و بعد از اینکه متوجه شدم بغل کردنش آن هم با آن پشت سوخته کمی مشکل است خم شدم و پیراهنش را برداشتم ،نمیتوانستم آن را به او بپوشانم چون جای دست و انگشتان ایزاک روی پشتش سوخته بود .
پیرمرد بی توجه به تشنج بوجود آمده به سمت لتی رفت لتی فریاد کشید
"نه پدر بزرگ اینکارو نکن اینبار نه ! خواهش می کنم "
پس چیز هایی که دیده بودم قرار بود اتفاق بیفتدآن خواب نبود نمایی از آینده بود از پائولینا فاصله گرفتم
پیر مرد نوزاد را از دست لتی گرفت و به سمت آتش رفت
لتی زجه میزد و سعی داشت به سمت پیرمرد برود ولی مادرش بازوهایش را نگه داشت و به او فشار می آورد تا کنارش بماند
پیر مرد کودک را بالا نگه داشت و رو به آتش فریاد کشید
"باز هم قربانی برای تو "
گییرمو فهمیده بود که قطعا به سمت پیرمرد حمله خواهم کرد بازوهایم را محکم نگه داشت جیغ کشیدم
"ولم کن لعنتی ! میخواد اون بچه رو بکشه توروخدا جلوشو بگیر (رو به ایزاک غریدم)اون بچتو میکشه ایزاک جلوشو بگیر ،نباید بزاری اینکارو بکنه "
ایزاک رویش را برگرداندو دستانش را جلوی صورتش نگه داشت تقریبا میتوانستم بگویم که گریه میکرد
با نفرت به او نگاه کردم
گریه که جان آن نوزاد را نجات نمیداد !
پیر مرد کودک را روی سنگ خونی گذاشت سنگ توپی شکل را برداشت در دستان پیر زن همان چاقویی که در خواب دیده بودم قرار داشت همان اتفاق در حال افتادن بود کودک به شدت گریه میکرد صدای گریه لتی و پائولینا در گریه های نوزاد و جیغ های من گم شد جیغ کشیدن فایده ای نداشت پیرمرد توجهی نمیکرد به صورت گییرمو چنگ زدم و زانویم را بین پاهایش کوبیدم و به سمت پیرمرد دویدم لحظه ی آخر گییرمو را که روی زمین افتاده بود و ناله میکرد دیدم ایزاک به سمتم دوید پیرمرد در حال فرود آوردن سنگ بسر کودک بود ،جیغ کشیدم
" برگزیده منم ....... اونکارو نکن نیاز به قربانی نیست برگزیده منم "
آن سنگ به اندازه دو اینچ با سر کودک فاصله داشت که با شنیدن حرف من دست پیرمرد از حرکت ایستادحتی ایزاک هم متوقف شد و با تعجب به من نگاه کرد از ترس اینکه پیرمرد حرفم را باور نکند و با یک حرکت سر کودک را متلاشی کند فورا در دستم آتش درست کردم همان لحظه لتی را دیدم که بسمت نوزادش دوید و او را از دست پیرمرد قاپید پیرمرد سنگ از دستانش افتاد همه چنان با تعجب نگاهم میکردند که حس میکردم شاید تبدیل به یک پری دریایی و یا ققنوس شده ام چند زن صدای شادی از دهانشان خارج شد پائولینا هنوز هم ناله میکرد ولی لب هایش میخندید آتش را خاموش کردم
پیر مرد با حیرت و شادمانی به سمتم آمد و شانه ام را لمس کرد
"تو آناکاپی هستی؟چرا زودتر نگفتی؟ ولی چطور ممکنه هیچ وقت یک زن، آناکاپی نبوده "
خندید و دوباره تکرار کرد
"چرا بهمون نگفتی که آناکاپی هستی؟"
با لکنت زمزمه کردم
"من تا امشـ.....ـب نمیدونستم چـ .....ـی هستم"
و اگر در این موقعیت نبودم تا ابد نمیگفتم
و باید اضافه میکردم که هنوز هم نمیدانم چه چیزی هستم
ایزاک زمزمه کرد
"کاملا مشخص بود که اون آناکاپیه"
پس ایزاک میدانست پس چرا قصد قربانی کردن نوزاد و خواهرش را داشت.
نمیدانم چرا آن کار احمقانه را کرده بودم حالا همه میدانستند من آناکاپی هستم واقعا قرار بود از ایزاک باردار شوم؟
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچزعشق خو , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام , مجموعه آثار مهین مقدسی فر
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۱۰/۰۴ | 14:36 | نویسنده : مهین مقدسی فر |
.: Weblog Themes By Pichak :.
