درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
فصل ششم حجله ی آتش

ایزاک بسمتم آمد سینه ی برنزه اش بشدت بالا و پایین میشد میدانستم بخاطر هیجان و اتفاقی که چند ثانیه ی پیش رخ داده بود ،است نامم را به زبان آورد از او فاصله گرفتم از او بشدت عصبانی بودم و دلم نمی خواست حداقل تا یک میلیون سال دیگر صدایش را بشنوم .
پیرمرد زمزمه کرد
"امشب خوش یُمنه ،همین امشب هولکاهی (hulk ahiحجله آتش) خواهیم داشت .
این دیگر چه کوفتی بود .
لتی بسمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و صورت و دستی که آتش درست کرده بودم را چندین بار بوسید
"ممنون،ممنونم مدیس تو جون چابلارو نجات دادی تا ابد مدیونت میمونم "
نام نوزادش را چابلا گذاشته بود اسمش را دوست داشتم!
پائولینا کنارم آمد با لبخند نگاهم کرد لبخند اطمینان بخشی برویش پاشیدم و دستش را به گرمی فشردم .
به همه ی صورت ها یک به یک نگاه کردم انگار در یک جشن بزرگ بودند هر چند ثانیه صداهای شادی از دهانشان خارج میشد همه خوشحال بودند مرد ها قهقهه میزدند به گییرمو نگاه کردم که هنوز هم آثار درد روی صورتَش بود با اینحال لبخند میزد ولی من هنوز گیج بودم قرار بود چه اتفاقی بیفتد من با ایزاک میخوابیدم و برایش کودک آناکاپی بدنیا می آوردم تا نسلشان پایدار بماند ؟و آنطور که فهمیده بودم حالا که هر دوی ما آناکاپی بودیم تمام فرزندانمان مثل ما آناکاپی بدنیا می آمدند و قطعا پیرمرد به یک کودک اکتفا نمیکرد ،من هرگز چنین کاری نمیکردم !
این بسیار دور از تصوراتم و احمقانه بنظر میرسید ،وقتی قصد نجات دادن جان چابلا را داشتم متوجه نبودم چه کاری انجام میدهم ولی حالا گیج بودم و به تک تک صورت ها نگاه میکردم مطمئنا هیچکس نمیتوانست مرا مجبور به این کار کند ،...یا میتوانست!
ناگهان نگاهم در نگاه ایزاک گره خورد نمیتوانستم حالت صورتش را بفهمم حداقل اگر حالا صدایش را میشنیدم میتوانستم بفهمم چه حسی دارد مطمئنا خوشحال نبود گره محکمی بین ابرو هایم نشست زن ها بسمت خانه میرفتند و صدای پچ پچ هایشان درباره ی آماده سازی مراسم را میشنیدم
از بین حرف هایشان فهمیدم قرار است اتاق ایزاک را برای خوابیدن من و ایزاک آماده کنند حس خوبی نداشتم لرزش بدی در دستانم حس میکردم میتوانستم بفهمم که از خشم میلرزیدم پیرمرد قبل از رفتن رو به ایزاک زمزمه کرد
"زودتر بیارش"
چَشم !حتما !چیز دیگری هم اگر میخواست نباید تعارف میکرد مدیس ملکه ی مورچه هاست شما فقط اشاره کنید تا چندین نوزاد برایتان پس بیاندازد !
ایزاک سرش را بنشانه تایید تکان داد ،بعد از رفتن همه ی آن ها، به سمت خانه ی خودم حرکت کردم صدای پاهایش و ضربان بلند و غیر طبیعی قلبش را میشنیدم
"وایسا مدیس باید بریم خونه"
بدون اینکه بایستم یا به او نگاه کنم همانطور که به راهم ادامه میدادم گفتم
"منم دارم همین کارو میکنم "
"نه مدیس باید بریم به اون مراسم باید بریم خونه ...لطفا"
ایستادم ،برگشتم و غریدم
"چرا باید برگردم که با من بخوابی و منو حامله کنی و اگه بچم موهبت نداشته باشه اونو بدی به اون پیر مرد حروم زاده ی روانی تا واسه اون خدای آتیشیه کوفتیش قربانیش کنه؟ اشتباه فکر کردی اگه فکر میکنی میزارم حتی لمسم کنی من برمیگردم میشیگان "
با بیچارگی نالید
"مدی تو باید بیای اگه بری ....اگه نخوای.... اون دوباره مراسم و برگزار میکنه و چابلارو قربانی میکنه و پائولینا..."
با آوردن اسم پائولینا شبیه به یک حیوان به سمتش هجوم بردم و مشت محکمی گوشه ی لبش کوبیدم لبش پاره شد و خون از آن جاری شد
اوه خداراشکر!حالا حس بهتری داشتم !
"توی پست فطرت واقعا می خواستی با خواهرت بخوابی و از اون بدتر دختری که هنوز بالغ نشده رو باردار کنی تو واقعا نفرت انگیز و حال بهم زنی ایزاک سانچز "
دستم را گرفت
"مدی..."
دستم را از دستانش بیرون کشیدم
"دست کوفتیتو ازم بکش حروم زاده "
با صدای لرزان و ناصافی زمزمه کرد
"من چاره ای نداشتم مدیس تو باید بیای اون چابلارو میکشه"
"مگه برات اهمیتی هم داره؟،چطور میتونی به حرف اون پیر خرفت گوش بدی اون یه آدم دیوونه ی عوضیه تو قدرتشو داری چرا جلوشو نمیگیری "
اینبار او فریاد کشید
"چون من تنها باقیموندم چون همه ی مسئولیت با منه چون هر بار که یه ساحره یکی از مارو میکشه من مسئولیت و بار روی شونه هام سنگین تر میشه میدونی چقدر سخته تنهایی از این خانواده محافظت کنم میدونی تا حالا شاهد مرگ چند تا نوزاد بودم میدونی تا حالا چند تا ساحره رو کشتم ،تو باید بیای مد قسم می خورم هیچ اتفاقی نمیفته ما با هم نمی خوابیم "
به او دهن کجی کردم
"مطمئنا بچه با فتوسنتز بوجود نمیاد "
"قرار نیست دیگه هیچ بچه ای بوجود بیاد بهت قول میدم "
کمی آرام گرفتم و روی زمین نشستم او هم کنارم نشست و آرام زمزمه کرد
"باید بریم مد همه منتظرن"
دستم را لمس کرد این بار دستَش را پس نزدم ،تا حدی به او حق میدادم تمام مسئولیت یک خانواده ی بزرگ به عهده ی او بود باید جانشان را از ساحره ها حفظ میکرد از خون آشام ها دوری میکرد و قسمت بدترش این بود که پدر بزرگش یک کودن خرفتِ دیوانه بود و ایزاک به هر چه که او میگفت عمل میکرد
آرام زمزمه کردم
"از کجا فهمیدی من آناکاپی هستم؟"
او آرامتر گفت
"از رنگ چشمات درسته بطور کامل شبیه یه آناکاپی نیست و رگه های سبز هم درونش هست ولی میشد فهمید کمی از تو آناکاپیه (تا بحال متوجه رگه ها ی سبزی که ایزاک از آن حرف میزد نشده بودم ) و اینکه من میدونستم شب ها بیداری و تمام روزو می خوابی من بعضی شبها دور خونت بودم میدیدم که چراغ روشنه و گاهی کنار برکه تا صبح میشینی "
"پس چرا زودتر به پیرمرد نگفتی تا جون چابلارو نجات بدی و حداقل اون سوختگی و روی پشت لین نذاری "
"میدونستم تو خوشت نمیاد!
اگه میخواستی زودتر به ما میگفتی ولی تو ساکت مونده بودی!
نمی خواستم اذیت بشی !
نمیتونم بزارم آسیب ببینی ،نمیدونم این حس و فقط من دارم یا توام احساسش کردی یجوریه که انگار سال هاست با تو زندگی میکنم وقتی کنار توام انگار توی خونه هستم انگار تا حالا از عزیزترین شخص زندگیم دور بودم سال ها دلتنگش بودم و حالا بهش رسیدم "
این دقیقا حسی بود که من داشتم ،ادامه داد
"حتی وقتی اذیتم میکنی یا عصبانیم میکنی نمیتونم ناراحتت کنم ،نمیتونم ببینم که غمگینی ولی فکر کنم تو این حس و نداری ،تو امشب جلوی همه زدی تو صورتم "
و او هیچ عکس العملی نشان نداده بود حق به جانب غریدم
"تو اون بچه رو سوزوندی زک این کار نهایت سنگ دلیه من نمیتونم همچین چیزی و ببینم و حرفی نزنم ...."
همان لحظه گییرمو آمد و رو به ایزاک غرید
"همه منتظرن چرا نمیایین پس"
ایزاک به من نگاه کرد و دستش را جلو آورد دستش را گرفتم بهر حال چاره ی دیگری نداشتم آن پیر خرفت چابلا را قربانی می کرد و پائولینا هم خوابه ی برادرش میشد به همراه ایزاک به خانه رفتیم کسی را ندیدیم ولی صدای نفس ها،خنده ها و قلب هایی که به سرعت میتپید را میشنیدم ،گییرمو مارا به اتاق ایزاک راهنمایی کرد وارد اتاق شدیم آنجا یک تخت دو نفره ویک میز بود و رویش انواع خوراکی و نوشیدنی و دو گیلاس قرار داشت قبلا به اتاق ایزاک نیامده بودم ولی بوی خوبی میامد و روی تخت چندین ملحفه ی قرمز با نوارها و دوردوزی های طلایی قرار داشت
صدای چرخیدن قفل را شنیدم برگشتم و دیدم گییرمو بیرون رفته و در را روی ما قفل کرده است کم کم داشتم از گییرمو متنفر میشدم!
به سمت در رفتم و چند بار دستگیره را کشیدم و همان لحظه صدای ایزاک را ناصاف شنیدم
"تا ما با هم نخوابیم اونا در و باز نمیکنن "
مبهوتانه و با کمی ترس به او نگاه کردم
ایزاک کنار تخت ایستاد و شلوارک خود را هم دراورد همان شلوارکی که بارها در ذهنم آن را از پاهایش بیرون کشیده بودم
فقط یک لباس زیر تیره به تن داشت و می توانستم برامدگی بدنش را بوضوح ببینم
نگاهم را روی صورت ایزاک نگه داشتم نمای کلی، بیش از حدِ تحملِ من س.کسی بود او س.ینه شکم و بازو های زیبا!، و پوست خوشرنگی داشت رنگ پوستی که من همیشه عاشق آن بودم و حالا نمونه ی کاملی از کسی که با تمام معیار های من برای مرد جذاب بودن ، مطابقت داشت درست جلوی من بود در اتاقی که درِ آن از بیرون قفل شده بود و مردی که به آرامی بسمتم می آمد و لبخند کج و دلبرانه ای به لب داشت
قطعا امشب خواهم مرد !
ایزاک با صدای هوس انگیز و مهربانانه ای گفت:
"بزار کمکت کنم لباستو در بیاری"
نه! او میخواست زیر قول خود بزند !
با ترس به در چسبیدم
آیا لازم بود امشب از قدرت هایم استفاده کنم؟
بنظر که لازم میامد ! او واقعا تحر.یک شده به نظر میامد و آماده بود که مرا امشب مادر کند .

 


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچزعشق خو , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام , مجموعه آثار مهین مقدسی فر

تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۱۰/۰۷ | 11:6 | نویسنده : مهین مقدسی فر |