با اخم به او نگاه کردم کنار گوشم زمزمه کرد
"دارن گوش میدن !اگه تظاهر نکنیم که داریم با هم س.کس میکنیم اونا نمیزارن از این در بیرون بریم
باور کن تا خودت نخوای کاری نمی کنم "
سرم را با گیجی بنشانه ی فهمیدن تکان دادم دوباره کنار گوشم زمزمه کرد
"خب ..... از چیز هایی که الان میشنوی واقعا متاسفم "
بعد با صدای بلندی ادامه داد
"اوه عزیزم چه سی.نه های فوق العاده ای داری"
از تعجب ابروهایم را بالا دادم
این را با لحنی شه.وانی میگفت و مطمئنا خیلی خوب نقش بازی میکرد و البته میتوانستم ببینم و بشنوم که فقط نقش بازی کردن نبود با لبخند به سی.نه هایم نگاه می کرد لباس زیر به تن نداشتم و قسمتی از س.ینه هایم در دیدش بود به بازویش کوبیدم و او آخ بلندی گفت و بعد صدایی شبیه ناله از دهانش بیرون آمد صدای ناله اش واقعا تحریک آمیز بود بعلاوه که او برهنه بود و صدای شیرینی داشت
روی تخت رفت و کمی روی تخت حرکت کرد از حرکاتش به خنده افتادم دستش را بسمتم گرفت نزدیک تخت رفتم و او مرا روی تخت برد به آرامی و حساب شده روی تخت حرکت میکردیم
"عسلم تو خیلی داغی "
خودم را کنترل می کردم تا قهقهه نزنم ناگهان قسمتی از بازویم را بین انگشتان شَست و اشاره اش گذاشت و فشار داد آخ بلندی از دهانم خارج شد به آرامی خندید وبلند گفت
"اوه عزیزم دردت گرفت متاسفم بیا آرومتر انجامش بدیم "
از حالت صورت، و لحن صدایش وقتی آن حرف هارا میزد دلم میخواست با صدای بلند بخندم کنار گوشم زمزمه کرد
"توام یه چیزی بگو بهر حال با من بودن باید خیلی خوب باشه"
با حرص به او نگاه کردم و بازویش را که درست جلوی دهانم قرار داشت به دندان گرفتم صدایی از دهانش بیرون نیامد قصد برداشتن دهانم از روی بازویش را داشتم که دستش را پشت سرم گذاشت و سرم را همانجا نگه داشت البته دیگر پوستش بین دندان هایم نبود
"وقتی لمسم می کنی احساس خوبی بهم میده لب هات و دوست دارم مدیس"
چند لحظه نفسم را حبس کردم و بعد
بی اراده بازویش ،همان جا که گزیده بودم را بوسیدم تکان کوچکی خورد و مرا کمی عقب کشید و به صورتم نگاه کرد دنبال نشانه ای از تایید میگشت و تمام بدنم به او جواب مثبت میداد
نگاهش چندین حس را توامان با هم داشت شادی،سرخوشی،لذت،سوال ،و چیزی بود که آن را نمیفهمیدم دستش هنوز پشت سرم بود به لب هایم نگاه می کرد ضربان قلبش نشان میداد بشدت تحریک شده است می دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی با آن مشکلی نداشتم مدت ها بود که با دیدن او خودم را کنترل می کردم که رویش نپرم، تا وحشیانه آن شلوارک اضافه ی لعنتی را هم از تنش دربیاورم و با او بخوابم !
به این فکر کردم که من هرگز دختر رمانتیکی نبودم تمام وقتم به تمرکز روی صداها و سرکوب کردن هورمون هایم گذشته بود تا بحال نتوانسته بودم با یک انسان بخوابم و حالا کسی را داشتم که تقریبا عادی بود ،خیلی خب!حداقل از خون آشام ها عادی تر بود و صدایش مزه ی فوق العاده ای داشت پس چرا باید هورمون های دیوانه ام را سرکوب می کردم ؟.
متوجه شدم که ایزاک سرش را نزدیک آورد هنوز هم مطمئن نبود که اگر مرا ببوسد چه برخوردی خواهم کرد
واقعا متوجه نمیشد تا چه اندازه مشتاق بوسیده شدن هستم !
هنوز روی تخت ایستاده بودیم
روی انگشتان پایم ایستادم تا به لب هایش برسم قد او از من کمی بلند تر بود
وقتی فهمید که من هم آن بوسه را می خواهم لبخند گرم و هیجان زده ای برویم پاشید و دستانش بدورم پیچید سرش را خم کرد و لب هایش بالاخره دهانم را لمس کرد چیزی که حالا احساس میکردم چیزی نبود که قبلا تجربه اش کرده باشم لب هایش درست طعم صدایش را داشت واقعا دلم می خواست بدانم دهان من هم همین مزه عالی را دارد؟ !
حدس میزدم این طعم بخاطر آناکاپی بودنش باشد بهر حال سه انسانی که بوسیده بودمشان این طعم را نمیدادند یکی از آنها بوی نعنا میداد که حدس میزدم بوی مسواکش بود و دو تا از آن ها بوی آبجو میدادند ولی این طعم نه طعم لب های خون آشام ها را داشت و نه انسان ها را .
یکی از دستان ایزاک مرا محکم گرفت و نگه داشت و دست دیگرش به حرکت در آمد از ستون فقراتم گذشت با.سنم را لمس کرد به رانم رسید و آن را بالا آورد و کنار پایش نگه داشت یکی از دستانم را روی پوست خوشرنگش کشیدم مثل ویلیام و رافائل درشت هیکل نبود ولی سینه و بازو های فوق العاده ای داشت دستم ماهیچه ی تکه تکه شده ی شکمش را لمس کرد و زبان ایزاک درون دهانم چرخید مزه اش کردم و حس کردم در حال بلعیدن یک اسکوپ خامه غلیظ هستم می توانستم بفهمم که به نفس نفس افتاده ام ولی حس نمیکردم که به هوا برای تنفس نیاز دارم لب های ایزاک مانند اکسیژن برای نفس کشیدنم بود سرش را عقب کشید و مرا روی تخت نشاند پوستش بشدت گرم بود ....داغ تر ازهمیشه، حس می کردم چیزی درون او در حال سوختن است ،فورا پیراهنم را در آورد کاملا برهنه بودم
قسم می خورم وقتی نگاهش به بدن برهنه ام افتاد تقریبا یک دقیقه نفسش در سینه حبس شد و بعد با صدایی که بشدت میلرزید زمزمه کرد
"خیلی از چیزی که خیال پردازی کرده بودم زیباتره"
سین.ه هایم را لمس کرد احساس می کردم صورت و سی.نه هایم در حال سوختن است
میدانستم درست نیست ولی انگار همه چیز سر جای خود قرار گرفته بود این آغوش متعلق به من بود یک تملک کامل !
یک حس قوی که قدمتش به چندین قرن میرسید! سعی کردم این احساس را کنار بزنم این را دوست نداشتم من متعلق به این دنیا و این آدم ها نبودم سعی کردم روی لذتی که لمس دستان داغش روی ران و شکمم داشت تمرکز کنم متوجه حالت ناآرامم شد
"اگه نمی خوای مجبور نیستی..."
کمی از من فاصله گرفت بی صبرانه او را به سمت خود کشیدم پاهایم شبیه به قلاب دور کمرش محکم شد
"نه حالا ...... حالا دیگه منو رها نکن ......،باید با من بخوابی "
مطمئنا حالا دیگر آنقدر در شه.وت غرق شده بودم که اگر مرا رها می کرد اتفاق بدی برای احساساتم می افتاد وقتی کلمات از دهانم بیرون ریخت لبخند را روی لب هایش دیدم
یک حس آشنا!
رانم را مهربانانه لمس کرد و لبانم را بوسید
"این تمام آرزوی منه عزیزم ...."
در هم پیچیدیم شروع به بوسیدنم کرد و این شروع لذت بخشی بود که ساعت ها ادامه داشت .... .
در آغوشَش بودم هنوز هوا تاریک بود حدس میزدم تا دو ساعت دیگر خورشید طلوع می کرد
نگاه ایزاک دقیقا در چشمانم بود ولی من نگاهم را از او گرفته بودم و به پنجره ی کوچکی که اندازه ی یک کتاب ادبیات معاصر بود نگاه می کردم و به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم مطمئنا این بهترین رابطه ام نبود و البته باید این را هم اضافه می کردم که من رابطه های محدودی داشتم من در تمام عمرم با دو نفر خوابیده بودم که انسان بشمار نمیرفتند ولی اینبار حس خاصی داشتم این احساس عمیق بود بسیار عمیق!
این سک.س مرا کاملا راضی کرده بود !
چندین هفته بود که رابطه ای نداشتم و این مرا بشدت عصبی میکرد قبل از رابطه ام با ویلیام هیچوقت چنین فشاری را تجربه نکرده بودم ولی انگار بعد از اینکه باکره گیم را به ویلیام تقدیم کردم مهار هورمون هایم امکان پذیر نبود و من هر لحظه نیاز جن.سی و شهوت را درونم حس میکردم مثل یک زالو درون مغزم بود و مدام با هر تلنگر مرا وسوسه میکرد و حالا من کاملا احساس آرامش می کردم برایم بسیار سخت بود تا با هورمون های جنگجویم مبارزه کنم آنها هر بار مرا شکست میدادند البته درباره ی انسان ها این را نمی توانستم بگویم آن ها گزینه های راحتی بودند حالا که می توانستم احساساتم را کنترل کنم تا چیزی را نترکانم چیز دیگری بود که نمیگذاشت با یک انسان قرار بگزارم من از حالتشان میدانستم چه احساسی دارند و اکثر مزکر ها دروغ میگفتند که این باعث میشد از صدایشان بوی تعفن آوری حس کنم و مطمئنا خوابیدن با آنها لذت بخش نمی توانست باشد .
فقط امشب خداراشکر میکردم که چیزی را نترکانده بودم .
حرکت لب های ایزاک را روی موهایم حس کردم سرم را برگرداندم و به چشمانش نگاه کردم اگر چشمان من هم کاملا به او شباهت داشت باید خیلی زیبا باشد !
صدای زمزمه اش را شنیدم
"تو واقعا فوق العاده ای مدی فکر نمی کردم سک.س می تونه تا این حد لذت بخش باشه انقدر آرومم که انگار تو هوا شناورم تمام این مدت هیچ وقت همچین حسی و که با تو داشتم و تجربه نکرده بودم همه ی رابطه هام همراه با اجبار و یه حس عذاب وجدان بود "
خوشبختانه یا متاسفانه من هم تا حدودی می توانستم این را بگویم البته برای بار دوم به خودم اعتراف کردم که این بهترین رابطه ام نبود من بهترین س.کسی که هر انسانی می توانست داشته باشد را با رافائل و ویلیام داشتم ولی باز هم میتوانستم بگویم که سک.س با او بطور شگفت انگیزی خاص بود
"هیچوقت دوست دختر داشتی؟"
"نه .....همیشه با کسایی که پدر بزرگ تعیین میکرد میخوابیدم بعضیاشون خودشون میخواستن و راضی بودن ولی بعضی از اونا..... خوابیدن باهاشون مثل مردن بود من هیچوقت هیچ لذتی از س.کس نبرده بودم ولی .....با تو .....باور کن بهترین حسی بود که تو تمام عمرم تجربه کردم انگار همه چیز سر جای خودش قرار گرفته بود "
لبخند زدم
"فکر کنم منم بتونم اینو بگم،.....همه چیز سر جای خودش قرار گرفت..... منم اینو حس کردم ...عجیب بود "
هنوز هم برهنه بودم و دیدم که با دیدن لبخندم دستانش دوباره به حرکت در آمد و با.سنم را لمس کرد کمی اخم کردم ما تقریبا پنج ساعت با هم خوابیده بودیم اگر باز هم می خواست !مطمئنا او را میزدم
خندید
"باور کن هر چی بیشتر باهات می خوابم بیشتر گرسنت میشم "
خندیدم
خب قسمت خوبش این بود که مطمئنا از او باردار نمیشدم و از صداها و ناله هایمان همه فهمیده بودند که ما با هم خوابیده بودیم و لابد فکر میکنند بزودی خبر باردار بودنم را میشنوند.
مگر اینکه ماه به زمین بیفتد!
هرگز اجازه نمیدادم این اتفاق بیفتد
بیاد آن چاه افتادم ،یعنی
آن بوی تعفن از جسد نوزادان قربانی شده می آمد حالت تهوع داشتم و با یاداوریه آن چاه بدتر شد
از ایزاک فاصله گرفتم و بسمت در دویدم بیاد آوردم که در قفل است آرام نالیدم
"زک باید برم دستشویی دارم بالا میارم "
ایزاک از روی تخت پایین پرید به اطرافش نگاه کرد گیج تر از من بنظر میرسید و بعد از چند ثانیه نگاهم به پنجره ی کوچک خورد فورا بازش کردم و هر چه از شب گذشته خورده بودم را بالا آوردم اصلا دلم نمیخواست بدانم زیر آن پنجره چه چیزی بود
ایزاک کمرم را میمالید
"حالت خوبه ؟ چی شد؟"
سرم را عقب گرفتم و با صدای ناصافی زمزمه کردم
"نگام نکن "
"اشکالی نداره "
کاملا عقب کشیدم دهانم را با دستمالی که روی میز بود پاک کردم و روی تخت نشستم
"چی شد مدیس؟"
کمی با لکنت نالیدم
"اون چاه ؟تا حالا چند تا از بچه ها تو توی اون انداختین؟"
صورت ایزاک خالی شد از گفتنش پشیمان شدم ولی باید میدانستم ! متوجه شدم که چشمانش تر شد و بی رمق خودش را روی تخت انداخت
"فقط بچه های من نبودن بچه های پدر بزرگ و پدر و برادر های پدر بزرگ هم بودن ،پدر بزرگه تو از همین چیزا فرار کرد ،ا ون مثل تو نمیتونست این چیزا رو تحمل کنه ولی پدر بزرگ، افراطیه ،کاش منم مثل شما شجاع بودم باید خیلی وقت پیش از اینجا میرفتم ولی احساس مسئولیت میکردم"
انگشتم را کنار چشمانش که تر شده بود کشیدم
"هنوزم دیر نشده"
"اونا تا وقتی باردار نشی اجازه نمیدن تو از این خونه بری "
روبرویش ایستادم
"این امکان نداره من نمیخوام باردار بشم واقعا قیافه ی من شبیه ملکه زنبورهاست؟"
ایزاک دستش را روی دهانم گذاشت
"هییششششش آرومتر صداتو میشنون منم قصد اینو ندارم که یه بچه دیگه داشته باشم باید بهم یکم زمان بدی تا فکر کنم و یه نقشه ی درست و حسابی بکشم، نمیزارم چیزی اذیتت کنه"
سرم را بنشانه فهمیدن تکان دادم دستم را گرفت و مرا روی پایش نشاند سرم را به شانه اش تکیه دادم دستش را روی رانم کشید و به سمت بالا حرکت داد با لبخند به اونگاه کردم و ایزاک هم با لذت میخندید
"حواست باشه من دوست دخترت نیستم فقط امشب با هم خوابیدیم چون... چون.... نمیدونم چرا ... و ...و دیگه هم این اتفاق نمیفته"
این را با صدای آرام و شمرده شمرده و با کمی لکنت میگفتم و لبخند را روی لب هایم حفظ کرده بودم
لب هایش را کمی جمع کرد و با دلخوری زمزمه کرد
"اگه یاداوری نمیکردی هم خودم میدونستم "
کمی سکوت کرد و بعد ادامه داد جوری بود که انگار صدایش از ته چاه بگوش میرسید
" تو کس دیگه ای و می خوای مگه نه؟"
بصورت جدیش نگاه کردم دوباره زمزمه کرد
"بیل؟"
حرفش را اصلاح کردم
"ویل"
"کجا دیدیش؟الان کجاست؟"
"توی کالج و نمیدونم کجاست"
و باید اضافه میکردم که یک خوناشام است؟
"دوست پسرت بود؟"
با اخم به او نگاه کردم بیش از حد فضول بود معصومانه نالید
"اگه دلت می خواد بگو..."
دلم برای چشمان معصومش ضعف رفت
"آره دوست پسرم بود "
و بار دیگر از خودم پرسیدم خون آشامان جزو دوست پسر ها حساب میشدند؟
"چرا باهات بهم زد؟مگه احمق ،یا کوره؟"
خندیدم
"کور؟"
"خب کافیه بهت نگاه کنه تا ،تا ابد تورو برای خودش بخواد ..باید کور باشه تا تورو ببینه و بعد باهات بهم بزنه"
"اون باهام بهم نزد زک من باهاش بهم زدم "
گیج نگاهم کرد
"اگه عاشقش بودی چرا باهاش بهم زدی؟"
"مطمئن نیستم که عاشقش بودم یا نه حتی حالا هم مطمئن نیستم ،حسم با چند هفته ی پیش خیلی فرق کرده ،میدونی مسئله ی ما یکم پیچیدس توضیحش سخته و مطمئنا این آخرین چیزیه که دلم بخواد دربارش حرف بزنم "
"اگه برگردی میشیگان بازم....."
"اگه برگردم نمی دونم چی میشه زک من در مقابل اون کاملا بی دفاعم اون...اون یه.... یه موجود(نمیتوانستم بگویم انسان و البته نمیتوانستم به او بگویم که عاشق یک خون آشام هستم پس موجود بهترین گزینه بود) فوق العادست وقتی کنارمه نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم دلیل اومدنم به سان سالوادور هم همینه که از اون دور باشم تا بتونم با خودم کنار بیام میدونم گیجت کردم رابطه ی ما خیلی پیچیدست "
البته صد در صد منظورم به هر دو خون آشام بود هر دو مرا بسمت خود جذب میکردند هر دو را می خواستم ولی ابدا نمیتوانستم این را به ایزاک توضیح بدهم اگر این را میگفتم مطمئنا فکر میکرد یک هر.زه ی لعنتی هستم
"دلم نمی خواد هیچوقت بری"
این را با لحن بااحساسی گفت ،حرف را عوض کردم
"میدونی لتی عاشقته؟"
از دهانش صدای بامزه ای بیرون آمد
"اشتباه می کنی اون عاشق گییرموئه"
"امکان نداره اون با تو خوابیده و دیدی که چجوری حسودی می کرد "
"اون عاشق گییرموئه مد، باور کن !
گییرمو هم از اون خوشش میاد "
"من که فکر میکنم داری از مسئولیت فرار میکنی اون از تو خوشش میاد بچه ی تو رو هم داره باید مسئولیت پذیر باشی "
"باور کن لتی آخرین چیزیه که دلم بخواد دربارش باهات حرف بزنم "
حرف خودم را به من برگردانده بود خندیدم
"تو یه حروم زاده ی حقه بازی"
خندید
"آره میدونم !از وقتی که دیدمت چندین بار گوشزد کردی"
خندیدم
خورشید در حال طلوع بود ایزاک زمزمه کرد
"بیا بخوابیم فکر کنم حسابی خسته باشی "
روی تخت دراز کشید و دستانش را برایم باز کرد به آغوشش رفتم و سرم را روی سینه ی گرمش گذاشتم
"تو خیلی گرمی منم مثل توام؟"
"نه تو کاملا مثل من نیستی میتونم حس کنم دمای بدنت ازم یکم پایینتره البته بغیر از وقتی که در حال س.کس کردنی به طرز غیر قابل باوری داغ و غیر قابل کنترل میشی"
خندید
خندیدم
"من تا حالا نمیدونستم که این توانایی که دارم یه موهبته نمیدونستم یه آناکاپیم ماها توانایی دیگه ای هم داریم؟"
با دقت جواب داد
"بزرگترین توانایی ما کشتن ساحره هاست هیچ جادویی روی ما اثر نداره ما ذاتا یه شکارچی به دنیا میاییم و نسبت به ساحره ها یه نفرت ذاتی داریم و البته یه چیز دیگه هم هست ، اینه که هیچ خاطره ای هیچوقت از یادت نمیره من حتی زمانی که بدنیا اومدم و بیاد میارم وقتی بهش فکر میکنم درست مثل اینه که همین لحظه اتفاق افتاده "
حالا میفهمیدم که چرا آن شب می توانستم رناتا را ببینم و سورکولا روی من اثر نداشت
و قبلا نمیدانستم اینکه خاطرات برایم آنقدر واضح بود یک موهبت از فرزندان آتش است.
حالا دیگر نمیتوانستم بگویم که نیمه انسان هستم قسمتی از وجودم ساحره بود و قسمتی آناکاپی !و نمیدانستم آیا انسانیتی در من وجود داشت .
"از اینجوری زندگی کردن خسته نمیشی؟ همیشه باید بترسی !بجنگی !قایم بشی !"
"بالاخره یروزی تموم میشه دیگه فرار نمیکنیم دیگه کسی مارو برای خون نمیکشه"
"یروز؟ "
"پدر بزرگ داستان و کامل تعریف نکرده مدیس، بعد از اینکه خون آشام ها هر شب میومدن و تعداد زیادی از آناکاپیا رو میکشتن توکتک آتش بزرگی درست کرد و بازم از هفائستوس کمک خواست و همون شب چهره ی هفائستوس رو در آتش دید اون به توکتک گفت یروز کسی خواهد اومد که نه انسانه نه جادوگره نه خون آشامه و نه آناکاپی، اون از جنس آناکاپی ها نیستاون میاد و تمام دشمنان مارو نابود میکنه من این افسانه رو باور دارم "
"واقعا فکر میکنی کسی وجود داره که همچین قدرتی داشته باشه؟"
ایزاک آرام زمزمه کرد
" نمیدونم مدیس حالا بهش فکر نکن بخواب فردا وقت داری که به همه چی فکر کنی "
صورتم را در سینه اش پنهان کردم و چشمانم را بستم
"خوب بخوابی عزیزم"
جوابش بوسه ای بود که روی سینه اش گذاشتم از صدای نفس هایش میتوانستم بفهمم که لبخند زد .
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام , جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , مهین مقدسی فر , جلد دوم عشق خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
