در کلبه ام بودم به خودم نگاه کردم چیزی به تن نداشتم و روی کف اتاق برف ریخته بود روی تختم دراز کشیده بودم سرم را بالا گرفتم از سقفم برف میبارید سرم را که پایین آوردم ویلیام را جلوی صورتم دیدم گردنم را آرام بوسید و هوس انگیز زمزمه کرد
"چه بوی خوبی میدی عشق من"
در ته مغزم میدانستم با او بهم زده ام ولی در او پیچیدم سینه اش برهنه بود برف روی پوستمان مینشست ولی ابدا احساس سرما نمی کردم جایی کنار لب هایش را بوسیدم بوی خوبی میداد .
لبانَش پوست سی.نه ام را لمس کرد از گردنم عبور کرد و لب هایم را در برگرفت طعم لب هایش مثل گذشته عجیب و فوق العاده بود بو و طعم شکوفه ی پرتغال را میداد سرش را عقب برد و آرام زمزمه کرد
"بهت نیاز دارم مدی"
دستم را از پهلویش رد کردم و به پشتش چنگ زدم سرش روی سینه ام بود مکش را روی سی.نه ام حس میکردم دوباره قصد به چنگ آوردن لب هایش را داشتم ولی وقتی سرش را بالا آورد رافائل را جلوی صورتم دیدم همانقدر زیبا و باشکوه و البته داغ میدانستم این طبیعی نیست او همیشه سرد بود پوست او هرگز داغ نمیشد همان حرف ویلیام را تکرار کرد
"بهت نیاز دارم مدی"
می دانستم این خواب است من در خانه ی سانچز ها بودم ولی قصد بیدار شدن نداشتم من با دیدن آن دو خونخوار تمام سلول های بدنم دوباره زنده میشد ناگهان چیزی را دیدم که مدت ها بود ندیده بودم من دیگر در کلبه و روی تختم نبودم من بیرون پنجره ی اتاقم درخانه ی قدیمیَم افتاده بودم شاید بیهوش بودم ولی میتوانستم بوی خون را حس کنم انگار یک فیلم بود و من گوشه ای ایستاده بودم و تصویر خودم و یک شبح را میدیدم ، شبح کنارم زانو زده بود میتوانستم برق نیش های بیرون آمده اش را حس کنم به صورت خودم نگاه کردم من مدیس جوان نبودم آن دختر کودکی ده یا دوازده ساله بود که بشدت آسیب دیده و زخمی شده بود میدانستم که آن دختر کوچک خودم هستم میتوانستم صدای کند ضربان قلب آن دختر را بشنوم و شبح را دیدم که دندان هایش را به سمت صورت آن دختر گرفت ناگهان همه چیز شبیه رنگ سیاهی که در آب حل شود از هم پاشید و من تصویر ایزاک را دیدم که با صورت رنگ پریده ای نگاهم میکرد
".. مدیس ؟؟...دختر خوبی؟.....داشتی خواب میدیدی"
کمی گیج بودم هنوز در همان موقعیتی بودیم که قبل از خوابیدنمان داشتیم برهنه بودیم و کاملا ایزاک مرا در آغوش گرفته بود و سرش جلوی صورتم قرار داشت
"خواب؟..آره ..آره خواب میدیدم"
"چه خوابی میدیدی؟"
به سی.نه هایم که سفت و تحریک شده بود اشاره کرد
سعی کردم تنفسم را منظم نگه دارم حتی دیدنشان در خواب هم باعث اغوا شدنم میشد این اصلا خوب نبود .
ولی آن شبح!
من آن خواب را بارها و بارها در کودکی دیده بودم ولی بعد از ،از دست دادن پدر و مادرم آن خواب را دیگر نمیدیدم حالا بعد از مدت ها دوباره دیدن این خواب چه معنیی میتوانست داشته باشد.
متوجه شدم که اینبار شبح واضح تر شده بود من در گذشته چیزی از نیش هایش را ندیده بودم ولی اینبار .......
ایزاک همچنان منتظر جواب بود
بطور واضح حرف را عوض کردم و از او کمی فاصله گرفتم
"شب شده؟ خیلی وقته که بیداری؟"
"فکر کنم یساعتی میشه که بیدارم منتظربودم بیدار بشی با هم بریم بیرون فکر کنم دیشب خیلی خستت کردم ...خیلی خوابیدی!"
خندید
روی تخت نشستم و ملافه را روی سی.نه هایم کشیدم با علاقه نگاهم میکرد با صدای عصبی نالیدم
"بالاخره درو باز کردن؟"
سرش را بنشانه بله تکان داد
"خب پس برو بیرون ! منم باید برم خونه دوش بگیرم"
از صداها میتوانستم بفهمم چندین نفر پشت در گوش میدادند با صدای بلندی گفتم
"البته اگه اونایی که پشت در وایسادن اجازه بدن"
ایزاک با صدای بلندی خندید ،مردمک چشمانم را در حدقه چرخاندم خنده اش روی دهانش چسبید
"نمیتونی بری خونه دیشب گییرمو وسایلت و آورد از حالا مجبوری منو تحمل کنی"
از تخت پاییت آمدم ، ایستادم و با اخم به او نگاه
کردم جوری نگاهم میکرد یعنی من بیتقصیرم غریدم
"بالاخره اون پیرمرد خرفتِ بدترکیب و میکشم "
باز هم با سرخوشی خندید خنده اش عصبی ترم کرد خودم را رویش انداختم او که مطمئنا صدمه نمیدید کمرم را محکم نگه داشت تا من آسیبی نبینم پوست خشمزه ی کتفش را با تمام قدرت گاز گرفتم آخ بلندی گفت و خنده اش قطع شد و حالا این من بودم که میخندیدم از رویش بلند شدم و نگاهش کردم تازه متوجه جای دندان هایم و چندین کبودی روی پوستش که احتمالا دیشب ایجاد کرده بودم شدم لب پایینش پاره شده بود که بخاطر مشتی که زده بودم بود خنده ام قطع شد و با نگرانی به پوست سینه بازو و پشتش نگاه کردم چند قسمت از پوستش به رنگ بنفش روشن در آمده بود
"خدای من ،من این کارو باهات کردم "
خندید
"وقتی س.کس میکنی متوجه هیچی نیستی "
با شرمندگی به کبودی ها نگاه کردم و قسمت های بنفش شده ی پوستش را لمس کردم اسم مرا بعنوان وحشی ترین زن در سکس باید در کتاب رکورد های گینس ثبت میکردند
"درد داره؟"
دستم را با بی خیالی کنار زد و دستانش را دو طرف کمرم گذاشت
"دیوونه شدی واقعا فکر میکنی درد دارم؟
و باید بگم این کاریه که منم باهات کردم پس باهاش مشکلی ندارم "
متوجه حرف او نشدم به آینه ای که روی دیوار قاب شده بود اشاره کرد به آن سمت رفتم و به خود نگاه کردم از چیزی که روی پوستم میدیدم به وحشت افتادم روی شانه ام ،گردنم، کمی بالای سینه ام،روی بازو هایم قسمت کوچکی از لبم و قسمت بالای ران چپم کبود بود باورم نمیشد تمام این کبودی ها شب گذشته اتفاق افتاده باشد ،هیچ دردی را حس نکرده بودم
وقتی با خون آشام ها می خوابیدم یادم نمی آید آسیبی دیده باشم شاید دلیل آن خونی بود که از آن ها مینوشیدم ومطمئنا اگر آنها خون آشام نبودند من هم به آن ها هم آسیب میرساندم
خدای من ،من در سک.س واقعا یک وحشی بودم
با حرص به ایزاک نگاه کردم
"نترس کبودی ها و زخمامون زودتر از انسان های معمولی خوب میشه"
"الان با این حرفت باید نترسم ؟باورم نمیشه این بلارو سرم اوردی "
وقیحانه میخندید .
صدای پچ پچ ها و خنده هایشان کم کم داشت مرا دیوانه میکرد طوری که پیرمرد و گییرمو به سینه و بازوی ایزاک نگاه میکردند و میخندیدند واقعا شرم آور بود
بعد از اینکه به حمام رفتم و لباس پوشیده ای به تن کردم تا کبودی هایم را بپوشانم ایزاک را دیدم که مثل همیشه فقط همان شلوارک را به تن داشت و نگاه های بقیه کم کم داشت مرا به گریه می انداخت
"دیشب چطور بود؟"
این را پیر مرد گفت و با لبخند موزیانه ای نگاهَش بین من و ایزاک که کنارم نشسته بود در گردش بود قبل از اینکه ایزاک جواب دهد گییرمو با خنده گفت
"لازم نیست زک چیزی بگه فقط کافیه یه نگاه به جفتشون بندازی "
خودم را مشغول خوردن نشان دادم و همانطور که نگاهم به غذایم بود زمزمه کردم
"من می خوام خونه ی خودم بمونم"
پیر مرد بدون توجه به من رو به ایزاک زمزمه کرد
"اگه چیز دیگه ای هم از اون خونه نیاز داره براش بیار اینجا "
شبیه کسی که گازش گرفته باشند به پیرمرد نگاه کردم از سر میز غذا بلند شدم و با حرص به تک تکشان نگاه کردم متوجه چابلا شدم که در آغوش لتی خوابیده بود او همان کودکی بود که شب گذشته فقط چند اینچ با مرگ فاصله داشت به یاد آن محل که باید نامش را قربانگاه میگذاشتند افتادم باید برای آنجا هم فکری میکردم نمی خواستم کودک دیگری را در آن چاه بیاندازند و آن نوزادان قربانی شده باید دفن میشدند شاید این مراسم دفن گروهی آن هم در یک چاه چندان درست نبود ولی بهتر از آن بود که آن اجساد روی هم تلنبار شوند ۰
با لمس دست ایزاک به او نگاه کردم
"بشین باید یه چیزی بخوری"
همان لحظه نگاه لتی را دیدم حالت صورتَش خنثی بود هیچ چیزی در نگاه او نبود نمیدانستم شب گذشته چکاری درست است گیج و سردرگم بودم ولی حالا .....
دستم را عقب کشیدم و از آن اتاق بیرون رفتم و همان لحظه صدای پیرمرد را شنیدم که به ایزاک دستور داد به دنبالم بیاید با صدای عصبی و بلندی فریاد کشیدم
"اگه کسی بیاد دنبالم قسم می خورم میکشمش"
بشدت سعی میکردم خودم را کنترل کنم ولی نمیتوانستم، آن پیرمرد شب گذشته به من نشان داده بود که یک حرام زاده ی واقعی است .
از آن خانه بیرون رفتم ،به حرفی که زده بودم فکر کردم واقعا می توانستم باز هم کسی را بکشم ؟!
بدون اینکه خودم متوجه شوم به سمت قربانگاه
رفتم کنار چاه و آن سنگ ایستادم .
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام فیلتاب , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
