بوی تعفن را حس میکردم
"کوچولو های بیچاره"
به اطرافم نگاه کردم تاریک بود ولی نور ماه کمی اجازه ی دیدن به من میداد صدایی جز صدای نفس ها و جنب جوش های چند حیوان نمی آمد گرما را در دستانم جمع کردم.کمی از چاه فاصله گرفتم و روی سر چاه تمرکز کردم و سر بزرگ و سنگیه چاه را برداشتم و کمی انطرف تر روی زمین گذاشتم بوی تعفن بشدت به بینی ام حمله کرد باز هم کمی دستانم را حرکت دادم فکر میکنم قدرت هایم در حال افزایش بود چون میتوانستم انرژی که از دستانم ساطع میشد را ببینم
کیفیت عجیبی داشت شبیه آب بی رنگ و سبک بود، میلرزید شبیه یک دود بی رنگ حرکت میکرد و به سمت آن چاه میرفت آن چاه را بوسیله گل و خاک و سنگ اطرافش مدفون کردم بنوعی تمام آن نوزادان را دفن کردم دیگر چاهی وجود نداشت فقط سطحی بود که فرو رفته بود و رویش خاک و گل تازه قرار داشت میخواستم سنگ خونین را هم در زیر خاک مدفون کنم که ناگهان صدایی شنیدم صدای قدم های یک انسان و صدای نفس هایش را!
بسرعت برگشتم و در تاریکی یک نفر را دیدم
"پس تو اینجا مخفی شدی"
او یک مرد بود و صدایش برایم آشنا نبود هرگز صدایش را نشنیده بودم کمی از او فاصله گرفتم
"تو کی هستی؟"
متوجه شدم که نمیترسم و حتی صدایم کوچکترین لرزشی ندارد این برایم عجیب و تازه نبود با صدای بسیار آرامی که انگار میدانست من صداها را بخوبی میشنوم زمزمه کرد
"لازم نیست بدونی من کیم مدیسون سانچز"
او میدانست که من یک ساحره ام !
انسان نبود و مطمئنا خوناشام هم نبود چون صدای قلبش را میشنیدم و از تجربه ای که از صدای رناتا کسب کرده بودم میدانستم که او یک ساحره است ولی ساحره ای قویتر و خطرناک تر از رناتا، چون صدایش مزه ی افسنطین (نوعی گیاه)میداد بسیار تلخ بود او بوی خطر میداد او برای چیز خوبی نیامده بود باید فرار می کردم؟
به سمتم آمد
"فکر کردی پیدات نمی کنم؟"
"از من چی میخوای؟"
نزدیکتر آمد حالا میتوانستم تا حدودی صورت او را ببینم یک مرد حدودا25ساله بود ولی با جثه ای ضعیف و لاغر !
البته مطمئنا سنش بیشتر بود
ساحره ها جوان میماندند!
موهای مشکی اش بلند بود و شانه اش را می پوشاند،چشمان سبز رنگ براقش به زیبایی دیده میشد .
انگشت اشاره اش را بنشانه ی فکر کردن روی لبش گذاشت و با حالت بدی زمزمه کرد
"فکر میکنم از تو جونتو میخوام"
دو دستش را دیدم که به سرعت یک گوی آبی درست کرد و در کسری از ثانیه به سمت من رها کرد مطمئنا اتفاقی نمی افتاد و سورکولا شبیه یک نسیم پوست بازویم را نوازش کرد و البته لباسم را هم نابود کرد صورتش طوری مبهوت شده بود که یک لحظه حس کردم شاید همین حالا صورتش از تعجب روی زمین بریزد
یک بار دیگر سورکولا درست کرد ، اینبار بزرگتر بود ، به سمت سرم پرتاب کرد
"میشه بشینم تا تو هر چقدر که خواستی اینکارو ادامه بدی آخه چند روزه درست استراحت نکردم"
با خشم غرید
"چطور ممکنه..."
بسمتم حمله کرد باید آتش درست میکردم ولی حمله اش سریع بود و مرا روی زمین پرت کرد سرم به سنگ قرمز رنگ برخورد کرد و متوجه خیسی و گرمی خون روی سرم شدم حالا کمی از خون من هم به این سنگ بزرگ خونین اضافه شد چشمانم کمی تار میدید ولی متوجه شدم که به سمتم می آید قبل از اینکه آتش را در بدنم شعله ور کنم متوجه شدم که آن جادوگر از پشت سرش در حال سوختن است مرد جیغ کشید دستی را بدور جادوگر دیدم ، تاریه دیدم کمتر شد و بسختی روی پایم ایستادم مرد همچنان گوشخراش جیغ میکشید ایزاک را دیدم که بدنش شعله ور شده بود و از پشت آن جادوگر را گرفته بود جادوگر بسرعت برگشت و گلوی ایزاک را محکم فشار داد همانطور که در حال سوختن بود و جیغ میکشید گلوی ایزاک را میفشرد صدای خس خس را از گلوی ایزاک شنیدم هوا کم آورده بود باید کاری میکردم فقط کافی بود تمرکز کنم سنگ توپی شکل که روی زمین بود با حرکت انگشتانم بلند شد بیشتر از بیست پا به هوا رفت و با حرکت انگشتم به سرعت به سر آن جادوگر برخورد کرد خون از سرش جاری شد و سرش شکاف بزرگی برداشت و گلوی ایزاک را رها کرد ایزاک همان لحظه روی زمین افتاد و سرفه میکرد بسمتش رفتم و من هم آتش را در بدنم درست کردم و آن مرد را در آتش سوزاندم و متوجه شدم که وقتی آتش به قلب جادوگر رسید تبدیل به خاکستر شد
حالا میفهمیدم چرا جادوگر ها بیکباره به خاکستر تبدیل میشدند نقطه ضعف ساحره ها هم قلبشان بود!
پس فقط کافی است که قلبشان را بسوزانم از اینکه به این موضوع فکر کردم متعجب بودم چرا باید به دوباره کشتن و یا حتی به چگونه کشتن یک ساحره فکر میکردم ؟.
از آن خاکستر همان بوی متعفنی که از سورکولا می آمد را حس می کردم آتش را خاموش کردم ولی ایزاک همچنان شعله ور بود کاملا برهنه بودیم و ایزاک بنظر خوشمزه و خوشبو می آمد .
بسمت ایزاک رفتم ولی او دستش را بنشانه ی ایست بالا گرفت
"تو حالت خوبه زک؟"
با صدایی غریبه غرید
"تو چی هستی؟ من دیدم تو چیکار کردی باورم نمیشه ....تو.... تو نمیتونی یه ساحره باشی"
وقتی قصد نجات جانش را داشتم ،خدای من !به اینجایش فکر نکرده بودم که او متوجه ساحره بودنم میشد
"زک اونجوری که تو فکر میکنی نیست"
دوباره بسمتش رفتم با دستش به یک طرف صورتم سیلی زد چنان سنگین اینکار را کرد که روی زمین پرت شدم و مطمئن بودم آن طرف صورتم باید بشدت کبود میشد صورتم گزگز میکرد و صدایی در سرم بود که بلند تبل میزد بوم، بوم ،شبیه به یک اعلان برای شروع خشم! ایزاک دیگر آنقدر ها خوشمزه بنظر نمی آمد
"تو رو من دست بلند کردی عوضی...."
"درستش اینه همین الان بکشمت..."
کمی سکوت کرد و بعد ادامه داد
"تو ساحره ای ؟؟؟ من درست دیدم؟؟؟"
"اونجوری که فکر میکنی....."
حرفم را برید
"آره یا نه؟"
بشدت خشمگین بود و شاید خیلی خیلی بیشتر از من
"آره لعنتی من یه ساحرَم "
با بهت نالید
"ولی تو نمیسوزی تو خودت آتیش داری این امکان نداره ،ساحره ها با آتیش میمیرن"
"نصفی از من آناکاپیه ..."
آتشَش خاموش شد و تقریبا روی زمین افتاد
"یعنی تو هم ساحره ای هم آناکاپی؟"
با صدای بلند و دیوانه وار ادامه داد
"یعنی نصفی از تو دشمن نصف دیگته؟"
با فاصله کنار او روی زمین نشستم
"من مثل ساحره ها نیستم ...(در دستم گوی آتشی درست کردم )ببین من سورکولا ندارم "
دستم را بالا گرفتم و گوی را نشانش دادم
"این هیچ آسیبی بهت نمیزنه زک"
گوی را به سمتش پرت کردم تا متوجه بی آزار بودنم شود گوی به سینه اش برخورد کرد و به عقب پرت شد از کار احمقانه ام فهش بدی دادم و بسرعت بسمتش رفتم
"لعنتی"
"خدای من متاسفم زک حواسم به سرعتش نبود فقط میخواستم نشونت بدم که بهت آسیب نمیرسونه "
دستش را جلویم گرفت
"چیزی نیست ...... من ... .. من خوبم"
با کمی سختی نشست ساکت بود من هم چیزی نگفتم باید به این اتفاق فکر میکرد بعد از کمی سکوت به سمتی که چاه قبلا آنجا بود اشاره کرد
"چاه کجاست؟"
"بچه هارو تو همون چاه دفن کردم دیگه چاهی وجود نداره که بچه ای و بندازین توش میخواستم از شر اون سنگ هم خلاص بشم که اون جادوگر رسید"
"اون کی بود؟"
"خودمم نمیدونم ولی منو میشناخت"
با صدای دورگه و عصبی زمزمه کرد
"کارتو تموم کن"
و به سنگ خونی اشاره کرد ایستادم و به سمت سنگ رفتم دستم را بداخل حرکت دادم و تمرکز کردم قسمتی از زمین دور سنگ باز شد و صدای بدی بلند شد مثل زلزله و یا ریزش یک سنگ از کوه ،شکافی باز شد و سنگ را در خود فرو برد و روی خاک های تازه علف های هرز رویاندم صدای ایزاک را شنیدم
"خدای من ترسناکه"
دوباره کنارش نشستم هنوز بنظر کمی ترسیده و خشن می آمد
"فکر کنم باید بریم خونه ی من لباس برداریم "
تازه نگاهش به بدن برهنه ام افتاد کمی در خود جمع شد و ران هایش را به هم فشار داد
"و شگفت انگیز"
این را مبهوتانه با نگاه به پوست برهنه ام گفت
"می خوای به پیرمرد بگی"
این را مظلومانه پرسیدم
با حالت بدی نگاهم کرد عصبی شدم هنوز جواب سیلی اش را به او نداده بودم غریدم
"چرا اینجوری نگاهم میکنی مگه من خودم خواستم که اینجوری باشم من میخواستم یه آدم عادی باشم نه کسی که هر تیکش یه چیز عجیب و غریبه منم دلم میخواست مثل بچه های عادی برم مدرسه دوست پسر داشته باشم من دلم میخواست فقط معمولی باشم اومدم اینجا که آرامش داشته باشم ولی هر چی بیشتر میگزره دارم عصبی تر میشم "
ایستادم و با خشم به او نگاه کردم او هم ایستاد
"به کسی چیزی نمیگم مد"
همان لحظه مشت محکمی روی چانه اش کوبیدم سرش کمی به عقب پرت شد آنقدر محکم بود که انگشتان خودم به گز گز افتاد
غرید
"من بهت میگم به کسی نمیگم و تو منو میزنی "
من هم غریدم
"تو به من سیلی زدی،بی حساب شدیم...!"
بی توجه به او بسمت خانه ام رفتم صدای خنده اش را شنیدم
" از هیچکس نمیخوری نه؟ "
به چیزی که گفت توجه نکردم و سرعتم را بیشتر کردم
به خانه رسیدم ولی به یادم آمد که کلید نداشتم ایزاک پنجره ها را چک کرد یکی از آن ها باز بود داخل خانه شد کمک کرد تا من هم داخل شوم فورا به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم حضورش را پشت سرم حس کردم
"نمیخوای به منم یه چیزی بدی تا بپوشم؟"
تازه بیاد آوردم که او نیز برهنه است با شیطنت لباس گلبهی دکلته ام را نشانش دادم
"اگه اینا بکارت میاد بپوش"
پر سر و صدا خندیدم شبیه یک پسر تخس اخم کرد و رویش را برگرداند از پشت، در حال برانداز کردن او بودم زیبا بود!
بسمت همان دری که بسته بود رفت از بالای برآمدگی در کلیدی را برداشت و در را باز کرد با تعجب به او نگاه کردم
"تو کلید این اتاق و داری؟"
"قبلا که گفتم قبل از اینکه تو بیای اکثرا شبا اینجا میموندم"
اتاق فقط یک تخت یک نفره ی قدیمی و یک کمد کوچک داشت و از وسایل قیمتی خبری نبود از کمد شلوارکی برداشت و پوشید
"میتونم به جرم تجاوز به ملک خصوصی ازت شکایت کنم "
با حالت بدی بسمتم برگشت قدم به قدم بسمتم می آمد و در هر قدم حالت صورتَش عوض میشد مطمئنا از او نمیترسیدم من با خون خواران قاتل و ساحره های دیوانه سر کرده بودم او که هم خون خودم بود دقیقا جلویم ایستاد
"تجاوز ، ها؟"
این را با شوخی گفت و خندید
"میتونی تجاوز به خودتم بهش اضافه کنی"
سعی کرد مرا ببوسد سرم را عقب گرفتم
"بهت که گفتم این اتفاق دیگه قرار نیست بیفته"
"چرا نباید بیفته من میخوامت توام بدنت داره بهم التماس میکنه ...."
با حالت بدی نگاهش کردم با خشم غرید
"بخاطر اون عشق سابقت ویله؟(با صدای بلند تری ادامه داد)نکنه اونم مثل تو یه ساحره ی کثیفه"
با خشم به صورت او سیلی زدم
"یبار دیگه به من بی احترامی کنی میکشمت میدونی که من همون ساحره ی کثیفم پس تواناییه این کارو دارم توام با اون آتییش کوفتیت هیچ غلطی نمیتونی بکنی و باید خوشحالت کنم که بهت بگم ویل یه ساحره نیست البته باید اینو هم بهش اضافه کنم که به توی عوضی ربطی نداره "
از او فاصله گرفتم از خانه بیرون رفتم و به سمت خانه ی پیرمرد تقریبا دویدم هنوز به نصف راه نرسیده بودم که صدایش را پشت سرم شنیدم
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , فیلتاب , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
