درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
ببخشید که دیر شد اینم چند تا پست بخاطر اینکه آخر هفته نذاشتم 

 

 

 

"متاسفم مدی"
بی توجه به او به راهم ادامه دادم شانه ام را گرفت و نگهم داشت سعی کردم از او فاصله بگیرم ولی اجازه نمیداد
"دستت و از من بکش ایزاک سانچز"
با صدای ناصافی غرید
"من جونتو نجات میدم و تو به من سیلی میزنی من میخوام بهت نزدیک بشم و تو از من فاصله میگیری من باید چکار کنم که تو راضی باشی؟"
بلند تر از او فریاد زدم
"بعد از اونم من جونتو نجات دادم و تو یه طرف صورتمو بجرم ساحره بودن داغون کردی واقعا تو از من چی میخوای؟ که تا لب تر کردی بیام تو بغلت؟ من که از همون اول گفتم دیگه با هم نمیخوابیم "
و بار دیگر تکرار کرد
"متاسفم"
خدایا به من کمک کن تا او را نکشم
"دیگه داره حالم از این کلمه بهم میخوره "
"پس چی بگم گفتم که متاسفم منظوری نداشتم فقط ..."
حرفش را بریدم
"آره میدونم تو عصبی بودی و چون تا حالا هیچ کس رو حرف توی حروم زاده حرف نزده حق داری هر وقت دلت خواست عصبی بشی آخه تخ.مات از بقیه بزرگتره .چرا نمیخوای بفهمی که من مثل لتی نیستم که هر جور که دلت بخواد باهام حرف بزنی من ضعیف نیستم من نوه ی ادیسا براندونم همون ساحره ای که جراتشو نداشتین باهاش روبرو بشین من نوه ی رینولد سانچزم همونی که وقتی فهمید یه خانواده ی عقب مونده داره انقدر مرد بود که دست عشقشو بگیره و از این گ.ه دونی بره من ..."
صدایم را با دهانش قطع کرد وقتی حرف میزدم مدام سعی میکرد حرف بزند ولی اجازه نمیدادم و فقط بر سرش فریاد میکشیدم با لمس لبانش سعی کردم از او فاصله بگیرم ولی دستانش دستانم را شکار کرد و طعم بی نظیر دهانش مرا آرام کرد دهانش نرم بود و مزه ی خوبی میداد متوجه شدم که وقتی تبدیل به آناکاپی میشد و در بدنش آتش درست می کرد دهانش مزه ی مبهوت کننده ای میگرفت یک مزه ی خاص و فوق العاده وقتی متوجه منقبض شدن عضلاتم شد سرش را عقب کشید و با صدای ناصافی زمزمه کرد
"متاسفم قسم میخورم دیگه همچین اتفاقی نمیفته "
حرف هایش برایم بی سر و ته بود گیج و بی حس بودم با حالت بامزه ای لبخند زد و کمرم را محکم نگه داشت
"بخشیدی؟"
"هوم؟آره!آره فکر کنم!"
"مد تو باعث میشی اعتماد بنفسم خیلی بالا بره فکر نمیکردم انقدر س.کسی باشم فکر کنم داری بیهوش میشی "
این را با حالت خنده داری گفت و مرا محکم نگه داشت و
مسیری را در پیش گرفت که به سمت خانه نمیرفت متوجه شدم که به سمت برکه می رود چند دقیقه ی بعد ما کنار برکه نشسته بودیم و تا طلوع خورشید همانجا ماندیم ایزاک از جادوگرانی که کشته بود گفت از سال ها قربانی دادنش از اینکه تقریبا تمام دختران آن خانه با او خوابیده بودند البته بغیر از پائولینا که خواهرش بود و گفت که نوزادانشان قربانی شده بودند نمیتوانستم تصور کنم که در 14سالگی چطور با یک دختر میخوابید اصلا وقتی در آن سن بود چیزی از سک.س میدانست باید پیر مرد را به جرم اینکارش زنده زنده خاک میکردند او یک پسر بچه و تعداد زیادی دختر را مجبور به س.کس کرد و این چندش آور و آزار دهنده بود.
خورشید کاملا بیرون آمده بود که به خانه برگشتیم به محض ورودمان پائولینا با دیدنمان صدای بلندی از تعجب و نگرانی از دهانش در آمد که باعث شد همه بسمتمان بیاییند .
حالا مطمئن شدم که صورتم حسابی کبود شده و میتوانستم رد خون را از سر تا پایین چانه ام حس کنم وپایینتر از لب ایزاک هم خراش برداشته بود
"شما دعوا کردین؟ چه بلایی سر همدیگه آوردین؟"
این را پیرمرد با تعجب گفت و رو به ایزاک با صدای بلندتری فریاد زد
"تو این دختر و به این روز در آوردی ؟خدای من باورم نمیشه!"
"نه،نه اون اینکارو نکرده "
البته نصفش کار آن مردک آتیشی عوضی بود مطمئنا نمیتوانستم این را بگویم چون دلیلش را میخواستند و دلیلش این بود که من یک ساحره بودم و ایزاک دیده بود و فهمیده بود پس دهانم را بسته نگه داشتم
صدای زمزمه ی آرام ایزاک را شنیدم
"شب گذشته یه ساحره بهمون حمله کرد پدر بزرگ"
چند زن صدای ترسیده ای از دهانشان بیرون آمد و صدای قلب همه ی آن ها نامرتب میزد پیرمرد مارا بسمت کاناپه راهنمایی کرد و رو به پائولینا گفت
"جعبه ی کمک های اولیه رو بیار "
رو به ایزاک ادامه داد
"تعریف کن... چه اتفاقی افتاد؟ "
وقتی ایزاک حرف هایش را شروع کرد با دهان باز به اینهمه حیله گری نگاه کردم
"راستش پدر بزرگ مدیس دیشب خواب هفائستوس و دید اون به مدیس گفت دیگه نمیخواد هیچ بچه ای و براش قربانی کنیم برای همین مدیس وقتی بیدار شد به قربانگاه رفت همونطور که میدونین منم پشت سرش رفتم ولی وقتی رسیدیم اونجا دیدم هیچ اثری از چاه و سنگ مقدس نیست همشون محو شده بودن انگار که هیچوقت اونجا نبودن ،داشتیم برمیگشتیم که یه ساحره بهمون حمله کرد و.... مدیس اونو کشت "
پیرمرد با حیرت زمزمه کرد
"مدیس اونو کشت؟"
"بله پدر بزرگ اون جونمو نجات داد"
"گفتی اون چاه سرجاش نبود؟!"
"نبود!"
پیرمرد رو به من ادامه داد
"تو واقعا خواب هفائستوس و دیدی؟"
چه باید می گفتم با تردید به ایزاک نگاه کردم روی لب هایش نیشخند مزخرفی بود
"آمممم آره دیدم"
"اون بهت چی گفت؟"
کاملا گیرم انداخته بود من اصلا داستان سرای خوبی نبودم من دروغ گوی افتضاحی بودم بیاد ندارم هیچوقت به خانواده ام دروغی گفته باشم و لو نرفته باشد
"اومم..خب.. همون چیزایی که ایزاک بهتون گفت"
پائولینا آمد و مشغول پانسمان سرم شد امیدوار بودم فکر کنند این لکنت بخاطر درد سرم است نه دروغ !
پیرمرد ایستاد عمیقا در فکر بود
"این نشون میده مدیس خودشه همون برگزیدست مطمئن باشین تمام بچه هاتون آناکاپی میشن ما هیچوقت یک جفت آناکاپی نداشتیم "
این را گفت و بلند و مستانه درست مثل یک جوان خندید با خشم به ایزاک نگاه کردم و لب زدم
"دروغگو"
او هم لب زد
"راستشو میگفتم؟"
چشمانم را با حرص در حدقه چرخاندم پائولینا آرام و مرموز زمزمه کرد
"واقعا تو کشتیش مدی؟"
با لکنت زمزمه کردم
"با هم کشتیمش لین"
فکرم به آن لحظه کشیده شد آن صورت سوخته پوست شل شده اش سرش که با سنگ متلاشی شده بود هجوم چیزی را از معده تا دهانم حس کردم کاش معده ام آنقدر حساس نبود دست پائولینا را کنار زدم و به سمت توالت دویدم ،صدای گییرمو را شنیدم
"چقدر زود؟شما که همین دیشب با هم خوابیدین ،یا نکنه قبلا باهاش خوابیده بودی؟"
به محض رسیدن به توالت
هر چه در معده ام بود را خالی کردم دهانم طعم تلخی گرفته بود این روز ها ضعیف و لاغر شده بودم
به سمت اتاق ایزاک رفتم و وسایلم را به اتاقی که اولین روز ورودم آنجا خوابیده بودم گذاشتم هنوز هم کتابم در همان اتاق و در همان دریچه بود
حوله ام را برداشتم و حمام کردم خون از موهایم همراه آب پایین میریخت به خون نگاه کردم و اشک هایم هم همراه آن ها جاری شدند.
من باز هم یک نفر را کشته بودم خب !باشد، ساحره !
اصلا او از من چه میخواست مرا از کجا میشناخت و اصلا چرا باید قصد کشتن مرا میداشت اصلا از کجا میدانست اینجا زندگی می کنم این اصلا خوب نبود یعنی من تا ابد اینگونه زندگی میکردم هر بار که ساحره ای را میدیدم آنها را بقتل میرساندم ،نه من اینگونه زندگی را نمیخواستم من به اینجا برای آرامش و فرار از وجدانم بخاطر کشتن رناتا آمده بودم ولی حالا شخص دیگری را هم در لیست قتل هایم داشتم .
صدای در حمام را شنیدم و بعد صدای ایزاک را !
"مد خوبی؟ صدای گریه شنیدم "
اصلا متوجه نشدم که با صدای بلند هق هق میکنم سعی کردم صدایم بدون خش باشد
"خوبم ایزاک چند دقیقه ی دیگه میام بیرون"
"دروباز کن عزیزم میدونم حالت خوب نیست"
ناراحت و خشمگین بودم از این اتفاقات از معمولی نبودنم ناراضی بودم حتی نمیخواستم دیگر کلمه ی معمولی را بشنوم
"گورتو گم کن ایزاک تنهام بزار و اگه میتونی برای چند سال نمیخوام صداتو بشنوم "
چند ثانیه سکوت بود از نفس هایش میتوانستم بفهمم عصبی و متعجب و نگران است بعد از چند ثانیه زمزمه کرد
"از حرف های ارمو ناراحت شدی؟اون..."
حرفش را بریدم و با بیچارگی نالیدم
"محض رضای خدا ایزاک فقط چند دقیقه بهم وقت بده "
بعد از چند ثانیه صدای پایش را شنیدم که دور میشد به خودم در آینه نگاه کردم یک طرف صورتم از گونه تا کمی نزدیک لب هایم کبود شده بود غریدم
"مردک آتیشیه عوضی"
با یاداوری کاری که با چانه اش کردم کمی به آرامش رسیدم .
خودم را شستم حوله را دورم پیچیدم و به اتاقم رفتم و در را پشت سرم قفل کردم باید فقط میخوابیدم شاید برای یک میلیون سال .

 

 


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , فیلتاب , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۱۰/۱۶ | 13:22 | نویسنده : مهین مقدسی فر |