درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید
فصل هشتم دیدار

محال بود حتی یک لحظه آن صدای شرور را فراموش کنم .
با خشم غریدم
"الان؟ واقعا ؟ واقعا الان وقتشه؟ اینم یه خواب لعنتی دیگست ؟نکنه قرار وسط مزرعه منو بِکُ.نی؟؟!"
صدای خنده اش را شنیدم به همان وضوح گذشته هوس انگیز و پرتمسخر !
"با اینکه الان جای مناسبی نیست ولی اگه تو بخوای من مشکلی ندارم بهر حال کارِ من همیشه جلب رضایت تو بوده!"
با خشم به آندو چشم براق نگاه کردم که با سرخوشی میدرخشید و صدای هو.س انگیزش که با شیطنت از دهانش بیرون میریخت
"مثل اینکه اینمدت زیادی خوابم و میدیدی انقدری هم که فکر میکردم منو فراموش نکردی نکنه دلتنگم شده بودی بلوندی؟ "
نه !،این درست نبود !در این قسمت باید مرا لخت میکرد و تا جان داشتم با من وحشیانه سکس میکرد ،در خواب هایم که همیشه اینگونه بود ولی حالا داشت مثل گذشته کنایه میزد سعی کردم در تاریک و روشن نور ماه صورتَش را ببینم باورم نمیشد خودش بود صورتش را لمس کردم مثل همیشه نرم و سرد!
"این خواب نیست؟ امکان نداره تو اینجا باشی"
این را با ناباوری زمزمه کردم
"گفته بودم که نمیزارم فراموشم کنی !....حالا اون اخم بین ابروهات واسه چیه"
اخمم بخاطر این بود که فرق بین خواب و بیداری را نمیتوانستم تشخیص بدهم ....ولی این خواب نبود....!،باورم نمیشد واقعا خودش بود از بین تمام کسانی که فکر میکردم حالا به کمکشان نیاز دارم او آخرین نفر بود . ولی حالا او اینجا بود و از همه مهمتر نمرده بود .خب!، نه به آنشکلی که خون آشام ها به آن مرگ واقعی میگفتند .
زنده بود و مثل همیشه خوی طعنه زنَش را داشت با سرعت خود را در آغوشَش پرت کردم و سرم را روی سینه ی سرد وقدرتمند و بی تپشَش فشردم
"خدای من خودتی این خواب نیست باورم نمیشه تو زنده ای"
خنده ی بی صدایش را از نفس هایَش میتوانستم بشنوم
"مثل اینکه واقعا دلت تنگ شده "
سرَش را عقب کشید ولی آغوشش مرا رها نکرد با دقت به صورتِ من نگاه میکرد
"محض رضای خدا مد! چه بلایی سر خودت آوردی میتونم قسم بخورم تو این مدت بیشتر از 10پوند لاغر شدی "
خب از وقتی که به سان سالوادور آمده بودم هورمون های گرلین(هورمون اشتها) در بدنم کم کار شده، و یا کاملا از کار افتاده بودند چون تا به خود یاداوری نمیکردم که چند ساعتی هست که چیزی نخورده ام معده و مغزم متوجه گرسنگی نمیشد
با تمسخر گفتم
"رژیم گرفتم "
"رژیم چی؟ مردن؟"
این را با اخم گفت
من با دو خوناشام بودم
و هر دویشان در مورد غذا خوردن من بسیار سختگیر بودند شاید دلشان نمیخواست غذای لذیذشان کم خون یا بیمار شود .سعی کردم این بحث احمقانه ،آن هم در این موقعیت ،را عوض کنم ولی خودش زودتر بحث را بجاهای نادرستتری کشاند
"اینجا چکار میکنی"
از آغوشش بیرون نیامدم همان کشش گذشته را حس میکردم هیچ چیز تغییر نکرده بود و از همه مهمتر او بوی بسیار خوبی میداد میوه های مختلف بهاری ،کوکتل مارتینی!
"فکر کنم تو باید اینو بگی "
"یادت رفته؟تو شرط و بردی من چیزی که شرط بسته بودیم و بهت ندادم"
منظور او همان شبی بود که بر سر اغوا کردنَش شرط بسته بودیم و من او را کاملا اغوا کردم و آن شب دیوانه وار با هم س.کس داشتیم با یاداوریَش کمی لرزیدم و نالیدم
"شوخی و بزار کنار راف بهم بگو چرا اومدی من دیدم چه اتفاقی افتاد "
با تمام نارضایتیی که بدنم نشان داد خودش را کمی از من جدا کرد شانه هایم را محکم نگه داشت و با صدایی که شوکه بود و میلرزید گفت
"توآینده رو دیدی؟ چی دیدی مد؟"
با لکنت زمزمه کردم
"کل خانواده پرکینز مردن ،اونجا چه اتفاقی افتاده رافائل ؟کی دنبال منه؟"
کمی فکر کرد
"چیز دیگه ای هم دیدی؟"
سرم را به نشانه منفی چند بار تکان دادم
کمی آرام شد و پوزخندَش روی لب هایش ظاهر شد
"تو فقط خواب دیدی مد ،اونا حالشون خوبه من اومدم تورو برگردونم چون یه اتفاقی افتاده و تو باید اونجا باشی، ...پیش من"
با تردید پرسیدم چون شاید دلم نمیخواست جوابش را بدانم
"چه اتفاقی؟؟"
"باید ازت محافظت کنم مدیس با من بیا"
مگر چاره ی دیگری هم داشتم؟ متوجه شدم هنوز هم صدایش میلرزید و از جواب دادن تفره میرفت
"من همین الانش هم داشتم فرار میکردم تا بیام لوناپییر ولی الان میخوام بدونم چه اتفاق لعنتیی افتاده"
این حرف ها با حرص از دهانم بیرون میامدند
"آروم مدیس،اول بگو چرا فرار میکردی ؟"
"قضیش خیلی طولانیه امادلم نمیخواد الان و اینجا دربارش حرف بزنم الان فقط میخوام از تو بشنوم که چی شده"
دستم را گرفت
"باید از اینجا بریم ،توی ماشین بهت میگم "
"اینجا ماشین داری؟"
"مطمئنا از میشیگان تا اینجارو ندویدم "
مثل همیشه طعنه!
بدون حرف مرا در آغوش گرفت کیفم را از شانه ام برداشت و روی شانه ی خودش گذاشت و با سرعت غیر انسانی اش بین ذرت ها حرکت کرد ظرف آب مقدس را همانجا رها کردم مطمئنا حالا دیگر به آن نیازی نداشتم .
سرم را روی سینه اش فشردم و بوی فوق العاده اش را بلعیدم عضلات شکمم منقبض شد و صدای آهی از دهانم بیرون آمد از نفس هایش میتوانستم بفهمم که میخندید برایم مهم نبود حالا من آن عضلات بهم پیچیده را داشتم با خشونت انگشتانم را روی سینه اش کشیدم... خدای من او بدون لباس بهتر هم میشد نمیفهمیدم چرا مثل ایزاک همیشه برهنه نبود... اوه.... افکار منحرف!
"هنوزم مثل قبل پر از خواستنی،بلوندیه هو.سباز"
همان خنده ی بلند تمسخر آمیزَش را زد مزه ی صدایش و طعم فوق العاده اش همان حس نعشگی قدیمی را به من داد
"توام هنوزم همون خون آشام نفرت انگیز گذشته ای"
خندید
"خب! میدونی، یه چیزایی هیچوقت عوض نمیشن"
تایید کردم
"آره، نمیشن"
متوجه شدم در تاریکی همانطور که با آن سرعت وحشتناکش حرکت میکرد عمیقا بصورتم نگاه میکند
"نگفتی؟ دلت برام تنگ نشده بود؟"
همان لحظه ایستاد با دقت به اطراف نگاه کرد یک لینکلن(اسم ماشین) آنجا بود
"این ماشین توعه؟"
"از زیر جواب دادن در نرو مد"
بی توجه نالیدم
"فقط منو بزار رو اون صندلی (مطمئنم با این کار باسنم از او تشکر میکرد بی نهایت محتاج کمی نشستن بودم ) و با تمام سرعت از اینجا دور شو"
دلخورانه در را باز کرد و مرا روی صندلی نشاند باید به رافائل میگفتم که باس.نم تا چه اندازه از او متشکر است؟ نه ایده ی خوبی نبود !
صدای چرخاندن سوییچ باعث آرامشم شد ولی حرکت نکرد و با حالت عجیبی به من خیره شد
"حرکت کن رافائل از اینجا دور شو "
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بسمت من خم شد نفسم حبس شد و او فقط کمربندم را برایم بست
و بسرعت حرکت کرد سرعتَش خیلی زیاد بود ولی نمیترسیدم وقتی حرف از رانندگی یک خون آشام میشد میتوانستم کاملا مطمئن باشم که سالم به مقصد خواهم رسید
"الان کجا میریم؟"
"میشیگان"
"با پرواز سان سالوادور میریم؟"
"نه نمیتونیم ریسک کنیم با هواپیمای شخصی من میریم فقط باید تا باند پرواز مخفیانه بریم"
"چرا نمیتونیم با پرواز سان سالوادور بریم؟چرا بهم نمیگی چه اتفاقی افتاده؟"
نگاه کوتاهی به من انداخت و با نگرانی زمزمه کرد
"ما فکر نمیکردیم برات مشکلی پیش بیاد وگرنه نمیذاشتیم که تو بری...."
"راف درست تعریف کن من هیچی نمیفهمم"
"تو رناتا رو کشتی اون یه ساحره بود و طبق چیزی که قبلا گفته بودم ساحره ها به هم متصلن واگه اتفاقی برای یکی از اونها بیفته بقیه متوجه میشن اگه یه ساحره توسط یه انسان یا هر موجودی که به جادو ربط نداره کشته بشه ساحره ها متوجه نمیشن یا اگر هم متوجه بشن محاکمش و به قانون میسپرن ولی وقتی یه ساحره توسط یه ساحره ی دیگه کشته میشه ساحره ها متوجه میشن یه حالت تلپاتی با هم دارن و کشتن یه ساحره توسط یه ساحره ی دیگه یه گناه بزرگ برای اون هاست و مجازاتشم خیلی سنگینه ما فکر میکردیم تو نیمه ساحره ای و اونا متوجه این قتل نمیشن ولی تاریس(Tariss)فرستاده دنبالت"
"تاریس؟فرستاده دنبالم که چکار کنه؟"
با صدای خشن و ناصافی غرید
" اون پیرترین ساحرست یجور پادشاهه مثل لنس و فرستاده تا بکشنت،و تا تو نمیری تاریس بیخیال نمیشه."
"پس اون ساحره برای همین اومده بود "
ناگهان پایش را روی ترمز کوبید سرم به سمت جلو پرت شد
غریدم
"چه مرگته"
بی توجه با بهت نالید
"یه جادوگر اومده بود سراغت؟"
"آره اومده بود... بهم حمله کرد و میخواست منو بکشه"
"و تو چطور نجات پیدا کردی مدیس"
"خودت چی حدس میزنی"
با چشمان گشاد شده نالید
"کشتیش؟"
"اوه عزیزم تو خیلی باهوشی"
از شوخی کردنم عصبی شده بود
"برات خنده داره که قراره بمیری؟تو یه ساحره ی دیگه رو هم کشتی دختره ی احمق ،اونا دیگه دست از سرت برنمیدارن "
"بنظر تو چاره ی دیگه ای داشتم اگه من اونو نمیکشتم اون منو میکشت .. راف اون حتی بهم توضیح نداد ،فقط می خواست منو بکشه"
"معلومه که توضیح نمیده"
این را متفکر با خودش زمزمه کرد و بلندتر ادامه داد
"باید زودتر بریم"
دوباره حرکت کرد و اینبار سرعتش از قبل هم بیشتر بود
"شما از کجا فهمیدین؟"
"ما هم آدم های خودمونو داریم "
این را با حالت مرموزی گفت
"آدم؟"
نیشخند زد
"ولی اونا حتی منو محاکمه نکردن"
"واقعا فکر میکنی وقتشونو برای تو هدر میدن اونا ساحره هستن بی رحم و خودخواه، البته اگه میدونستن تو کی هستی اینکارو میکردن "
قسمت اول حرفش را با تمسخر گفت وقسمت دوم حرفش را با خود زمزمه کرد
" ساحره ها بی رحمن؟اگه بدونن من کیم؟ منظورت چیه؟"
قسمت دوم سوالم را نادیده گرفت ، نیشخند را روی دهان مورب خود حفظ کرد ،و ادامه داد
"میدونم ویل سعی کرد چیزهای خوبی درباره ساحره ها بهت بگه تا تو نسبت به خودت حس بدی نداشته باشی ولی همون اندازه که ساحره ی خوب وجود داره ساحره ی بد هم هست لنس برای همینه که ساحره های بد و شکار میکنه "
غریدم
"مادر بزرگم مهربون ترین آدمی بود که میشناختم و مادر و پدرم حتی ساحره هم نبودن ولی لنس اونا رو زنده زنده سوزوند"
"کشته شدن اونا فقط یه اشتباه بود که حتی خود لنس هم بخاطرش پشیمونه"
"پشیمونیه اون پدر و مادرمو برنمیگردونه(چشمانم را باریک کردم)اصلا تو اینارو از کجا میدونی؟اصلا ببینم تو چجوری پیدام کردی؟"
با حالت ناباورانه ای نگاهم کرد
"واقعا داری اینو میپرسی؟نمیدونی چجوری پیدات کردم؟ ...من همون هفته دوم که نیومدی فهمیدم دیگه قصد اومدن نداری میخواستم بیام پیدات کنم که فهمیدم ساحره ها میخوان شکارت کنن((وقتی اینطور حرف میزد حس یک بره در جنگل پر از شیر را داشتم و مطمئنا من آن بره نبودم دندان های من تیز تر(منظورش اینه قدرتش زیاده) بود و قابلیت کشتن شیر را هم داشتم ))دنبالت بودم فقط میدونستم توی اِلسالوادور ی ، چند وقتی دنبالت بودم تا اینکه یه حسی ازت دریافت کردم مثل ترس یا تنفر نمیدونم چه حسی بود چند تا حس و توامان با هم داشتی وفقط میدونستم توی خطری و اون حس منو تا اینجا کشوند"
بطور واضح از حرف زدن در مورد لنس تفره رفت
"وقتی داشتم از لونا پییر میرفتم حتی نیومدی تا باهام خداحافظی کنی چه دلیلی داشت بیای سراغم"
با صدای خشنی غرید
"واقعا فکر کردی می تونستم باهات خداحافظی کنم؟قبلا هم بهت گفتم من بهت خون دادم و اصلا مثل ویلیام نیستم که اجازه بدم ازم دور بشی "
با آمدن نام ویلیام بوضوح لرزیدم و امکان نداشت که از نگاه تیزبین رافائل دور مانده باشد
"ویلیام کجاست؟"
این را با صدای ناصافی گفتم
و رافائل چنان با خشم نگاهم کرد که تصمیم گرفتم دهانم را بسته نگه دارم صدای هیسی از دهانش بیرون آمد وبا همان صدای خشن قبلی غرید
"اون سرش گرم چیز های مهمتریه"
*چیز*را کشیده تر گفت و خوب میدانستم منظورش از چیز جین بود با دیدن صورت از هم پاشیده ام با خشم چشمانش را در حدقه چرخاند چشمانش خطرناک و باریکتر از قبل شد ، چند لحظه خشمگین به من نگاه کرد و بعد ناگهان
چند بار محکم روی فرمان کوبید از ترس چشمانم را بستم و بعد صدای فریادش و توهینات رگبار مانندش را شنیدم
"واقعا؟واقعا مدیس ؟هنوزم دنبال اونی؟ با اینکه اونیکه اومده سراغت منم؟هنوزم اینکه شلوارتو براش در بیاری خوشحالت میکنه مگه نه؟"
این را با نگاهی تحقیر آمیز گفت
لپم را از داخل گاز گرفتم هنوز هم چشمانم بسته بود و سعی در قورت دادن حرف های درشتش داشتم


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , فیلتاب , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۱۰/۲۶ | 12:31 | نویسنده : مهین مقدسی فر |