هوا ابری بود البته خبری از برف و باران نبود ولی زمین سفید پوش نشان میداد بتازگی برف باریده است نزدیک به بهار بودیم و هنوز اینجا سرد و برفی بود وقتی از باند پرواز شخصی رافائل پیاده شدیم یکی از همان افراد رافائل کنار یک خودروی کونیک ایستاده بود سوییچ و یک شنل را به رافائل داد و حتی رافائل کلمه ای با او حرف نزد .
رافائل در را برایم باز کرد و با احترام کمی ژست گرفت به خنده افتادم ،خب! این رفتار جنتلمنانه هر چند نصفه و نیمه از رافائل بعید بود روی صندلی نشستم او هم نشست و بسرعت حرکت کرد
"ماشین خوبیه"
خندید
توصیف خوب برای این ماشین اصلا مناسب نبود
"قرار نیست بریم هتل تا استراحت کنیم؟"
"نه هوا ابریه تا چند روز خبری از خورشید نیست به هواشناسیه من اعتماد داشته باش"
"از کجا میدونی شاید اشتباه کنی ساعت یازدهه ،ممکنه تا غروب، خورشید تو آسمون دیده بشه "
با شگفتی نگاهم کرد
"واقعا فکر می کنی ممکنه من اشتباه کنم؟"
خب! شک داشتم او هیچوقت درباره ی چیزی اشتباه کند شانه ام را با بیغیدی بالا انداختم .
از وقتی به میشیگان رسیده بودیم بنظرم مرموز میرسید کم حرف میزد و فقط حواسَش به رانندگی اش بود
"بهتره تو بخوابی چند ساعتی تا لوناپییر مونده "
سرم را بنشانه تایید تکان دادم سرم را به صندلی تکیه دادم صدایی نبود! و من بخواب عمیقی فرو رفتم .
تشنه بودم بسیار تشنه!
گلویم میسوخت حس میکردم مواد مذاب در گلویم در حال جوشیدن است به اطرافم نگاه کردم بدنبال آب میگشتم همه جا تاریک بود ولی من براحتی همه جا را میدیدم آنجا را میشناختم نزدیک برکه بودم ناگهان بوی خوبی را حس کردم بو آنقدر دلپذیر و اشتها آور بود که بی اراده بسمتش هجوم بردم بو از کنار برکه می آمد و میدانستم اگر از آن چیزی که آن بوی خوب را میدهد بنوشم تشنگیم برطرف خواهد شد آنجا یک نفر نشسته بود بو از او می آمد زبانم را روی لب های خشکم کشیدم و بسمت آن شخص حمله کردم رویش را برگرداند ایزاک بود بوی عسل و زعفران و لیمو میداد نگاهم روی شاهرگ خشمزه ی روی گردنش مانده بود حتی میتوانستم صدای جریان خون را در رگ هایش حس کنم بی اراده به سمت ایزاک حمله کردم و دندانم را در گردنش همانجا که آن رگ پر خون وجود داشت فرو بردم و شهدی از گردنش بیرون ریخت بی وقفه و سیری ناپذیر از آن شهد می نوشیدم حس میکردم در فصل بهار زیر نور خورشید در ساحل نشسته ام حتی می توانستم حرارت خورشید را روی پوستم حس کنم تا آخرین قطره ی آن شهد را مکیدم سرم را از گردن او کنار کشیدم عطش رفته بود به جسمی که روی پایم بیجان افتاده بود نگاه کردم پوست ایزاک بشدت سفید شده بود به پوست بی رنگ او دست زدم دیگر مثل قبل گرم نبود شبیه به یک تکه یخ سرد و سخت بود به گردن ایزاک نگاه کردم جای دو نیش روی آن بود به دهانم دست کشیدم و زیر لثه هایم دو نیش را حس کردم من ایزاک را کشته بودم من به چه چیزی تبدیل شده ام؟! ترسیده ، جیغ کشیدم و وحشت زده چشمانم را باز کردم
"هــی هــی....... خواب دیدی .......چیزی نیست .........آروم باش......... فقط یه کابوس بود"
به رافائل نگاه کردم بنظر ترسیده میرسید کنار جاده متوقف شده بود کنار پایش یک ظرف غذا و دو شیشه نوشیدنی بود مطمئنا کنار خیابان توقف کرده بود تا از رستوران برایم غذا بگیرد
"حالت خوبه مد؟"
هنوز گیج بودم
"خوب؟ آره ...،آره خوبم "
"چه خوابی دیدی؟"
صدایم بشدت میلرزید این ترسناک ترین خوابی بود که در تمام زندگیم دیده بودم
"تبدیل به یه خون آشام شده بودم ...من ...اوه خدای من ...من ایزاک و کشتم "
متوجه شدم که گریه می کنم
"ایزاک ؟"
سعی کرد مرا با نوازش کردن موهایم آرام کند
"تنها آناکاپیه باقیمونده از خانوادم ، تمام خونشو نوشیدم خدای من وحشتناک بود من دو تا نیش دراز داشتم.... دو تا نیش که ..... "
"آروم باش ....خون آشام بودن اونقدرها هم بد نیست "
"ترجیح میدم بمیرم راف ....ترجیح میدم بمیرم ولی تبدیل به یه قاتل خونخوار نشم.... اگه یروز تو موقعیتی بودی که بین مردن من و خون آشام شدنم باید یکیو انتخاب کنی منو بکش ولی نزار خون آشام بشم "
با دلخوری نگاهم کرد بنظر خودم حرف بدی نزدم فقط عقیده ام را گفته بودم .
موهای از عرق خیس شده ام را از روی پیشانی ام کنار زد
"فقط خواب بود مد نباید بترسی بهتره یه چیزی بخوری نزدیک لونا پییریم "
به غذا اشاره کرد سرم را تکان دادم اشک هایم را از روی گونه ام پاک کرد و یکی از نوشیدنی ها را برایم باز کرد جرعه ای از آن نوشیدم ظرف غذا را برداشتم پاستای پنیر بود چنگالم را درونش فرو کردم و به دهان بردم سس خوبی داشت معده ام میسوخت مطمئنا از گرسنگی بود رافائل دوباره حرکت کرد همانطور که می خوردم به اطراف نگاه میکردم اینجا برف بیشتری دیده میشد رافائل بخاری ماشین را روشن کرده بود این کارش بیشتر خنده دار بود تا محافظه کارانه ! نه من سرما را حس می کردم نه او !
"ساعت چنده؟"
چنگال را درون پاستا چرخاندم
"نزدیک هفته"
"اگه خسته ای می خوای من رانندگی کنم "
نگاه بامزه ای به من انداخت
"فکر میکنی ممکنه من خسته بشم؟"
نه مطمئنا خسته نمیشد با بیخیالی چنگال را در دهانم گذاشتم
"فکر میکنم چند تا از هورمونای بدنت از کار افتادن"
"منظورت چیه؟"
"تا وقتی من چیزی برات نگیرم تو انگار هیچ اثری از گرسنگی توی وجودت نیست "
با این حرفَش موافق بودم مطمئنا تنها هورمونی که در بدنم خوب کار میکرد استروژن(هورمون جن.سی در خانم ها) بود
"فکر کنم همینطوره "
خندید
با دیدن تابلوی لوناپییر به دلشوره افتادم حس می کردم اتفاق بدی در حال رخ دادن است رافائل تمام حرکاتم را از گوشه ی چشمش زیر نظر داشت ظرف غذا را کنار گذاشتم همه جا برف بود فقط جلوی خانه ها یک راه باریک خالی از برف دیده میشد گمان میکنم جلوی خانه هایشان را نمک پاشیده بودند هوا کم کم در حال تاریک شدن بود بیست دقیقه ی بعد به کلبه ام رسیدیم ولی رافائل توقف نکرد و بسمت کالج راند
"منو باید کلبه پیاده میکردی من می خوام خونه ی خودم باشم "
با آشفتگی زمزمه کرد
"نه ممکنه اونجا کمین کرده باشن نمیتونیم ریسک کنیم"
"ولی نمیشه که من کالج بمونم "
"کالج نمیمونی توی عمارت پرکینز میمونی"
"ولی چطوری اونجا بمونم آخه اونجا .....آخه....."
حرفم را برید
"نترس فقط بهم اعتماد کن نمیزارم اتفاقی برات بیفته"
این حرف را طوری زد که حتی خودش هم به آن اطمینان نداشت
صدایش عجیب شده بود و چیزی با عقل جور در نمی آمد چیزی اشتباه بود ولی نمی دانستم چه چیز رافائل سرعتش را کمتر کرد حالت صورتش ترسیده و غمگین و ناامید بود انگار خودش هم میدانست که اتفاق بدی در حال وقوع است بیست دقیقه ی بعد جلوی کالج بودیم با دیدن ساختمان قدیمی کالج متوجه شدم چقدر دلم برای اینجا و دوستانم تنگ شده است کسی در حیاط نبود ولی صداها را از خابگاه ها میشنیدم فکر می کردم حالا همه یشان باید در کلاس هایشان باشند رافائل متوقف شد و ماشینَش را در راهی که به عمارت پرکینز ها میرسید پارک کرد با نگرانی پیاده شدم و کیفم را روی شانه ام محکم نگه داشتم رافائل شنلش را روی شانه اش گذاشت با شنل، او پر ابهت تر از همیشه بنظر میرسید
دستم را گرفت و به سمت عمارت پرکینز ها حرکت کردیم چرا ماشین را تا خود عمارت نمیبرد ولی فرصت نکردم بپرسم چون هنوز سی یارد هم نرفته بودیم که صدایی شنیدم دستم را از دست رافائل بیرون کشیدم
"صدارو میشنوی؟"
رافائل با بیخیالی زمزمه کرد
"منکه چیزی نمیشنوم شاید خیالاتی شدی؟"
صدایش مزه ی عجیبی به خود گرفته بود با عصبانیت نگاهَش کردم و بی توجه به او چند یارد جلوتر رفتم حالا صداها را واضح میشنیدم فضا تاریک بود ولی صداها بسیار آشنا به گوش میرسید آن صدا پر نفوذ تر و ترسناک تر از آن بود که فراموش کنم .
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام
.: Weblog Themes By Pichak :.
