فصل هفدهم جاذبه ناخوشایند
صدای لعنتی جذاب خودش بود به سمتش برگشتم خدای من او بطرز دردناک و نفرت انگیزی زیبا بود
با بیچارگی نالیدم
"لطفا..لطفا از من فاصله بگیر "
تقریبا به گریه افتاده بودم
سرش را خم کرد تا هم قد من شود تا بتواند بصورتم نگاه کند چون سرم را پایین گرفته بودم. در برابر من بسیار بزرگ دیده میشد
"هی، هی ،مدیسون چرا خودتو اذیت میکنی من می دونم چه حالی داری و اصلا نمی خوام اذیتت کنم دیشب بهت گفتم هر چی که می خوای و فقط کافیه بهم بگی "
این را گفت و نگاهش را روی لبانم نگه داشت
نه! من این را نمیخواستم ،شاید هم می خواستم
جاذبه ی عظیمی که مرا به سمت او میکشید باعث سردرگمی ام شده بود
"من هیچی ازت نمیخوام ،همین که نبینمت برام عالیه"
لب پایینش را به دندان گرفت آن لب های گوشتی با حالت هوس انگیزی دیده میشد سرش را به یک طرف صورتم نزدیک کرد و کنار گوشم آرام زمزمه کرد
"مطمئنی عسلم؟ مثلا اگه الان بخوام وارد شلوارت بشم تو نمیزاری؟؟"
کلمات آنچنان شهوت انگیز از دهانش بیرون ریخت که تمام بدنم کرخت شد اگه کمرم را نگه نمیداشت به زمین میخوردم ولی همان لمس کوچک باعث شد ماهیچه های رانم منقبض شود سعی کردم به هیچ وجه به هیچ قسمت از بدن لنس نگاه نکنم هر قسمت از بدن او مرا بشدت وسوسه میکرد این یک مجازات دائمی و وحشتناک بود
دوباره زمزمه کرد
"بهم بگو چی میخوای مدیسون "
نباید این اتفاق می افتاد خودم را از او کنار کشیدم
"گفتم که هیچی ازت نمیخوام فقط جلوی چشمام نباش ...برو پیش همون دخترای بلوند تو سالن ...یا پیش هر هرز.ه ی دیگه ای
دست از سر من وردار "
کاملا از من جدا شد بدنم از این کارش راضی نبود ولی منطقم این کار را تایید میکرد
"نکنه حسودی میکنی "
نیشخند جذابی لبانش را مزین کرده بود
"خدای من لنس تو واقعا فکر میکنی من به اون احمقایی که قرار خونشونو بنوشی حسودی میکنم پس باید بگم تو یه احمق حرو......"
ادامه ی حرف هایم را نگفتم میخواستم به او حر.ام زاده بگویم ولی از ترس دهانم بسته شد و لبخند او پهن تر جور دیگری ادامه دادم
"فقط تنهام بزار لنس ....لطفا"
"اینو نمیتونم انجام بدم مدیسون من اینجام که از تو محافظت کنم اگه وقتی کنارت نیستم بهت حمله بشه میدونی چه اتفاقی میفته ؟"
این را گفت چند ثانیه منتظر تاثییر حرفش روی من شد وبعد از من دور شد نفسم را با آه بیرون دادم و متوجه شدم بالاخره میتوانم هوا را به ریه هایم برسانم
متوجه شده بودم که اینجا هم نمیتوانم از جادویم استفاده کنم احتمالا اینجا هم از همان دستگاه اختلال فکری اش استفاده کرده بود
از سرویس بهداشتی بیرون آمدم و در راهرو کامیلا را دیدم به محض دیدنم با همان وقار همیشگی اش مرا در آغوش کشید
"اوه عزیزم خوش حالم که سالم میبینمت تو فرشته ی نجات منی تو بازم جون خانوادمو نجات دادی "
"من کاری که فکر میکردم درسته رو انجام دادم کامیلا "
"متاسفم عزیزم میدونم چقدر برات سخته که لنس و تحمل کنی باور کن هممون همین حس و داریم"
قدمزنان همانطور که حرف میزدیم به سمت سالن اجتماعات رفتیم چشمم به جین افتاد که روی پای ویلیام نشسته بود دختر انگلیسیسه هر.زه!، نگاهم را از او گرفتم لنس بر روی صندلی کنار میز بزرگ نشسته بود و با دیدن من لب های دختری که کنارش بود را بوسید دختر س.ینه و باس.ن بزرگی داشت با آرایشی که میگفت در مغزش فقط یک چیز هست :سک.س! و گویی روی با.سن بزرگ او با خط درشت نوشته شده بود :لطفا وارد شوید!، ولی میتوانستم بفهمم که آن دختر بسیار سطحی و احمق است لنس شدت بوسه اش را بیشتر کرد و دستانش با.سن بزرگ دختر را لمس کرد با دیدن این صحنه دلم میخواست به او التماس کنم که همین کار را با من هم انجام دهد حتی از آن بدتر دلم می خواست بدست او شکنجه شوم فقط برای اینکه لحظه ای مرا لمس کند میدانستم این جاذبه هر لحظه بیشتر میشود هیچکدام از افراد در سالن به لنس نگاه نمیکردند این عجیب بود لنس تقریبا در حال عشقبازی با آن دختر آن هم در دید ترین قسمت سالن بود بسرعت نگاهم را از او گرفتم و به کامیلا نگاه کردم مطمئن بودم صورتم بسیار ملتهب شده است احساس میکردم رگ هایم در حال سوختن است
کامیلا بازویم را بعنوان دلداری نوازش کرد
"من باید برم بیرون یکم هوا بخورم فکر کنم بعدش برگردم عمارت "
منتظر جوابش نشدم و به سرعت از سالن خارج شدم به قسمت تاریک حیاط رفتم و روی برف نشستم کمی برف را در دستم جمع کردم و روی صورتم گذاشتم ولی تاثییری نداشت گرما از پوستم نبود گرما در رگ هایم جریان داشت حس میکردم هر لحظه به خاکستر تبدیل میشوم
ناگهان صدایی را شنیدم
"حالت خوبه مد؟ تو نباید این بیرون باشی ممکنه کسی کمین کرده باشه "
و کسی نبود جز عوضیه شماره ی دو
بی توجه به او ایستادم خیسی صورتم را با آستین لباسم گرفتم و به سمت عمارت حرکت کردم با فاصله از من بدنبالم می آمد همان لحظه صدای تلفن همراهش را شنیدم و صدای خودش را ....
متوجه شدم دیگر صدا و بوی او باعث اغوا شدنم نمیشد درست مثل حسی که به ویلیام داشتم
"بله سرورم اون اینجاست "
"من کنارشم ،بله سرورم تنهاش نمیزارم"
"نه قربان ......میفهمم ....اون بچَست ،عصبانی نمیشم"
"خبرتون میکنم ...."
و دیگر چیزی نشِنیدم
من بچه بودم؟ اوه
به داخل عمارت رفتم باز هم همراهم آمد به اتاقی که شب گذشته را در آن گزرانده بودم رفتم و بار دیگر او پشت سرم وارد شد
"چرا دنبالم راه افتادی ؟ حوصله ی لاس زدن با تو یکی و دیگه ندارم "
"چون دستور دارم تا دنبالت بیام و باید بگم لاس زدن با من دیگه تموم شده مگه نه؟"
به او نیشخند زدم
"تو واقعا یه خدمتکار بدبختی مگه نه؟"
"مدیسون.."
نامم را توبیخانه به زبان آورد
"چیه؟ ناراحت شدی عوضی شماره ی دو؟ مگه دروغ میگم؟ تو مثل یه خدمتکار براش کار میکنی، سرورم ..سرورم (دهانم را کج کردم و ادایش را در آوردم ،میدانستم کاملا بی ادبانه است ،خدای من مادرم اگر مرا اینگونه بی ادب میدید حتما خودش را میکشت )تو به همه ی دوستات کسایی که واقعا دوستت دارن خیانت میکنی و حتی برات اهمیتی نداره که چه بلایی سرشون میاری ، ازش لذت میبری ؟"
اینبار با صدای بلند تری نامم را بزبان آورد ولی اصلا از او نمیترسیدم
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۲۳ | 10:54 | نویسنده : مهین مقدسی فر |
.: Weblog Themes By Pichak :.
