درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

فصل نوزدهم انتقام ناتمام 

 

لنس در را پشت سر رافائل بست آب دهانم را بسختی فرو دادم و هوا را با فشار بلعیدم به سمتم آمد و جلوی تخت زانو زد من لبه ی تخت نشسته بودم دیدن عضلات تکه تکه شده ی شکمش که از روی پیراهن سفیدش خودنمایی میکرد مرا وسوسه میکرد تا او را لمس کنم  دستانم را مشت کردم و زیر ملافه نگه داشتم نفسم را حبس کردم تا بوی عطرش را حس نکنم تمام مدت با دقت به صورتم نگاه میکرد سرش راخم کرد و جلوی صورتم زمزمه کرد 
"گرسنمه مدیسون.."
این را با لحنی گفت که تعجب میکردم که چرا هنوز بیهوش نشده ام 
"فکر میکنم همین الان تغذیه کردی "
به یقه ی پیراهنش اشاره کردم 
"گرسنه ی چیز دیگه ایَم عسلم "
نگاهش روی لب هایم بود 
با بیچارگی نالیدم
"از اینجا برو تنهام بزار "
"تو منو میخوای مدیسون تعجب میکنم تا حالا چجوری تونستی مقاومت کنی ولی لازم نیست به خودت سخت بگیری من اینجام و هر چی ازم بخوای برات انجام میدم "
این را گفت و ملافه را از رویم کنار زد
"لازم نیست از من قایمشون کنی من قبلا  دیدمشون "
به وضوح میلرزیدم  دستش را به سمتم گرفت فورا از او فاصله گرفتم 
"خواهش میکنم برو من اینو نمیخوام "
صورتش خشمگین شد ایستاد و غرید 
"تو یه دختر بچه ی احمقی  اگه نمیخوای باهم باشیم من چیز دیگه ای و می خوام  همین الانشم  برای نوشیدنش نیشام بیرون زده "
همان لحظه نیش هایش بیرون آمد از ترس تکان شدیدی خوردم  به سمتم آمد دستم را جلویش به نشانه ی ایست گرفتم 
"نه اینکارو نکن  من نمیخوام ازم بنوشی ...."
بی توجه مرا نگه داشت و نیش هایش را در گردنم فرو برد   اینبار درد کمتری داشت ولی باز هم همان احساس سوختن و تکه تکه شدن را داشتم  به گریه افتادم همان لحظه از من فاصله گرفت  و با عصبانیت غرید 
"گفتم از گریه کردن بدم میاد چرا گریه میکنی؟"
حس میکردم از جای نیش هایش خونم به سمت پایین جاری شده است  با خشم غریدم
"تو از من مینوشی من اینو دوست ندارم این برای من دردناک و شرم آوره باعث میشه حس کنم بهم تجاوز شده احساس میکنم تبدیل به یه چیز پست و کثیف شدم اونوقت میپرسی چرا گریه می کنم؟"
زبانش را آرام روی گردنم کشید تا جای زخم نیش ها التیام پیدا کند نیش هایش به داخل برگشت و ایستاد
"دیگه ازت نمینوشم "
این را گفت و بدون حرف دیگری بیرون رفت  او الهه ی مجهولیات بود نمی توانستم او را بفهمم او درست مثل مزه ی خونش گیج کننده بود با دیدن جای خالیش روی تخت قلبم انگار از کار افتاد حتی با احساساتم هم در حال جنگ بودم او را کنارم نمیخواستم و میخواستم دوست داشتم مرا لمس کند و نمی خواستم میخواستم از او انتقام بگیرم ولی نمیتوانستم ناراحتیش را ببینم  این مرا به مرز جنون رسانده بود 

               ***********************

"این فکر های احمقانه از کجا به ذهنت میرسه بِرَد ؟"
خندید
"باور کن خیلی خوش میگزره کل دریاچه یخ بسته میتونیم حسابی خوش بگزرونیم "
گاهی فکر میکردم کل افراد کالج دیوانه اند  از انسان گرفته تا خونخوارهایشان 
"منم موافقم خیلی ایده ی جالبیه"
مگر میشد ناتالی از این فکر های احمقانه استقبال نکند 
"شماها دیوونه این  منکه اصلا از اون دریاچه خاطره ی خوبی ندارم "
ناتالی خندید صندلی اش را به من چسباند و کنار گوشم زمزمه کرد
" دختره ی خوش شانس فکر کنم لنس ازت خوشش اومده ببین چطوری نگاهت میکنه "
با آوردن اسمش نفسم حبس شد و سعی کردم به هر جایی غیر از جایی که لنس نشسته است نگاه کنم  متوجه شدم کنارَش همان دختری که آن روز او را بوسیده بود مشغول لاس زدن با لنس است ولی لنس همه ی حواسش به اینطرف بود 
میتوانستم سنگینی نگاهش را روی خودم حس کنم با بیخیالی رو به ناتالی زمزمه کردم
"دیوونه شدی اون با گبیه(Gabii)"
خودم را کاملا به آن راه زده بودم 
"اون با خیلیا هست ولی فکر کنم تورو هم می خواد آخه ببین چجوری نگاهت میکنه انگار یه غذای خوشمزه ای انگار دهنش و آب انداختی "
خب! بودم! مگر نبودم؟ 
" خیالاتی شدی دختر "
شانه هایش را بالا انداخت 
نزدیک کلاس بعدی بود ناتالی دستم را کشید و بسمت کلاس رفتیم متوجه شدم لنس پشت سرم در حال آمدن است بوی او را کاملا میتوانستم حس کنم  پایین پله ها بودیم که ناگهان صدای فریاد آمد و دیوید را دیدیم که از بالای پله ها با شدت به پایین پرت شد و سرش با چنان صدای بدی به کف سنگی برخورد کرد که مطمئن بودم آسیب زیادی دیده است حتی چند ثانیه نشد که خون از زیر سر دیوید بیرون ریخت آنقدر ناگهانی بود که همه شوکه شده بودیم  صدای ناتالی باعث شد از شوک بیرون بیایم کنار دیوید زانو زد صدای جیغ چند دختر می آمد و همه بدنبال علت افتادن بودند ولی ناتالی نبض و تنفس دیوید را چک کرد البته به هیچ وجه او را حرکت نداد قبل از اینکه نت چیزی بگوید می توانستم بشنوم که نبضش ضعیف میزد 
"نبضش ضعیفه ... "
صدای تنفس دیوید را میتوانستم بشنوم هر لحظه تنفس او ناهماهنگ تر و ضربان قلبَش کند تر میشد از بین صدا ها متوجه شدم به اورژانس زنگ زده اند  لنس کنار من زانو زد 
"حیفه اینهمه خون که داره هدر میره "
با نفرت به او نگاه کردم  ناگهان بیاد آوردم که او میتواند به دیوید کمک کند 
"بهش کمک کن "
"چرا؟"
"چون به کمکت نیاز داره تا اومدن اورژانس دووم نمیاره "
به صورتی خالی و خنثی نگاهم کرد  
او مصلما چیزی از انسانیت در وجودش نداشت 
"خب این مشکل من نیست!"
"واقعا انقدر عوضی و احمقی؟"
با اخم غرید 
"من احمقم ؟ .....جالبه!"
اگر با یک مشت صورت خوش ترکیبش را بهم میریختم جالب تر هم میشد !
با چنان خشمی به او نگاه کردم که عضلات صورتم به درد آمد 
عوضیه ی شماره ی یک لبخند احمقانه ای به صورت داشت و بعد از اینکه مطمئن شد به اندازه ی کافی از لحظه اش لذت برده به یکی از دورگه ها اشاره کرد تا دیوید را به اتاق مدیر ببرد  و رو به بقیه دانشجوها با جدیت غرید 
"برین سر کلاساتون اون حالش خوب میشه "
بقیه با چنان حرف شنوی و ترسی به سمت کلاس هایشان رفتند که با ابرویی بالا رفته  و تعجب به آن ها نگاه کردم صدا ی هیاهو کاملا قطع شد و فقط صدای برخورد کفش هایشان به زمین سنگی را میشنیدم  لنس بی توجه به سمت اتاق مدیر رفت 
"امیدوارم حالش خوب بشه "
این را ناتالی گفت و مرا به سمت کلاس کشید  دستش را کشیدم و او را متوقف کردم 
"فکر نکنم بخوام بیام کلاس "
"مگه لنس نگفت همه برن کلاساشون؟ "
با چشمان گشاد شده به او نگاه کردم از کی ناتالی انقدر حرف گوش کن شده بود مطمئن بودم آن مادر بخطا تمام دانشجوها را هیپنوتیزم کرده یا طلسم یا هر کوفتی که اسمش بود 
"راستی ماشینت و برات آوردم توی پارکینگ پارکه فکر کردم حتما بهش نیاز پیدا میکنی "
سوییچ را در دستم  گذاشت به اطرافم نگاه کردم تا ببینم کسی متوجهش شده یا نه ؟ کسی آنجا نبود  کنار گوش نت زمزمه کردم
"میرم یه دوری بزنم دلم واسش تنگ شده "
خندید
"آره ..حتما ....خوش بگزره"
ناتالی بسمت کلاس خود رفت و من محتاطانه  از سالن بیرون آمدم و با تمام سرعت به سمت پارکینگ دویدم  به محض دیدن ماشینم در آن را باز کردم و  خودم را درونَش پرت کردم ،سوییچ را چرخاندم و با تمام سرعت حرکت کردم میخواستم کمی از آن محیط لعنتی و لنس دور بمانم جاده برفی و یخ زده بود از نت ممنون بودم که زنجیر چرخ را روی چرخ ها گذاشته بود چون با این سرعت مطمئنا تصادف میکردم به کلبه رسیدم و ماشینم را پارک کردم کلید کلبه را از زیر گلدان برداشتم و در را باز کردم ، چراغ را روشن کردم تمام کلبه مثل همان روزی بود که اینجا را ترک کرده بودم فقط گرد و غبار روی همه چیز نشسته بود بسمت اتاق خوابم رفتم در را باز کردم همه چیز مرتب سر جایش بود  روی تخت نشستم دلم برای اینجا هم تنگ شده بود بسمت کمدم رفتم و چند تا از لباس هایم را که هنوز اینجا مانده بود بیرون آوردم و روی تخت ریختم ناگهان صدای نفس هایی را پشت سرم شنیدم وقتی که برگشتم صدای بلندی شنیدم و چند ثانیه طول کشید تا مغزم درد تیز گلوله را روی شانه ام دریافت کند و صدای شلیک دیگری اینبار در قفسه ی سینه ام و بلافاصله یکی دیگر روی رانم  به روبرویم نگاه کردم  سه نفر آنجا ایستاده بودند گلوله ها با فاصله کمتر از یک ثانیه پشت سر هم شلیک شد و من روی زمین افتادم  مطمئن بودم آن ها با آن چشمان سبزشان ساحره هستند از جای گلوله ها خون بشدت جاری شد مطمئنا حالا مرگم حتمی بود اینجا دیگر کسی نبود تا مرا نجات دهد متعجب بودم که آن ها از کجا میدانستند که جادو روی من اثر ندارد  درد آنقدر عمیق بود که حتی توان  گریه یا جیغ کشیدن نداشتم فقط صدای ناله ی گربه مانندی از دهانم خارج میشد  یکی از آن ها بسمتم آمد زن  بود با پایش به صورتم کوبید  و یکی دیگر بین قفسه ی سینه ام  و یکی دیگر به پهلویم  نوک کفشش صورتم را خراش داد 
"اینم بخاطر خواهرم"
این را با فریاد گفت  مطمئنا منظورش رناتا نبود چون با از بین رفتن کتاب خانوادگی رناتا میتوانستم بفهمم که او آخرین ساحره است  پس منظورش همان زن در قطار بود 
"یه گلوله بزن توی سرش  باید زودتر بمیره تاریس سرشو میخواد "
چشمانم تار میدید ولی صدا از یک مرد می آمد  صدای حرکت تفنگ را شنیدم  چیزی کلیک مانند صدا داد 
چشمانم را بستم و آماده ی مرگ شدم  ولی بعد صدای افتادن چند چیز را روی زمین شنیدم چشمانم را باز کردم و از چیزی که میدیدم خون در رگ هایم منجمد شد 


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۱ | 9:45 | نویسنده : مهین مقدسی فر |