درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

فصل بیست و سه  احساسات عجیب 

 

متوجه شدم همه ی آن ها نفسشان را حبس کرده بودند  مطمئنا بخاطر بوی خون من بود آن طور که فهمیدم من دسر محبوب خون آشام ها هستم و حالا مقدار بسیار زیادی خون از پهلو و رانم روی زمین میریخت اگر یکی از آن خون آشام ها به من حمله میکرد اتفاق بدتری می افتاد و من واقعا دیگر قصد درد کشیدن نداشتم 
در مدت این چند ماه به اندازه ی تمام عمرم درد کشیده بودم  ناگهان به گریه افتادم سرم را از روی ران سخت و محکم رافائل برداشتم و سعی کردم بنشینم ولی بخاطر خون سرگیجه داشتم لنس با تعجب نگاهم کرد رافائل صورتش نشان میداد که میداند چرا گریه میکنم او همیشه میدانست !
"صورتش چرا اینجوری شده؟"
" اون قیافه ی طبیعیش همینه  "
"الان داری لودگی میکنی؟"
"واقعا نمیتونی متوجه بشی؟ "
"من مثل تو اونو ...."
ویلیام بالاخره به بحث آن دو کودک چند صد ساله خاتمه داد و  پرسید
"هنوزم درد داری مد؟چرا گریه میکنی "
قصد حرف زدن با او را نداشتم هنوز هم از او ناراحت بودم ولی بی اختیار نالیدم
"دیگه نمیخوام درد بکشم از این زندگیه لعنتی خسته شدم از وقتی شما عوضیارو دیدم فقط درد کشیدم چرا برای چند روزم که شده نمیمیرین تا انقدر برام مشکل پیش نیاد  "
لنس ابروهایش را بالاداد  و با اخم به من نگاه کرد 
"به این زودی کنار کشیدی؟؟؟فقط چند ماه صبر کن دیگه هیچ دردی و تحمل نمیکنی و باید بگم ما از لحاظ فنی همین حالاشم مردیم  "
مطمئنا با حرف هایش  آرام نشدم برعکس بیشتر به گریه افتادم  نگاه هر سه خون آشام به خون روی بدنم بود  چند ثانیه نگاهشان کردم گریه ام کاملا بند آمد و با حرص غریدم 
"خواهش میکنم از خودتون پذیرایی کنین  ،آره خب! مدیس یه گوشت تازه کباب شدس "
دستم را بنشانه پذیرایی باز کردم  هر سه نیش دار متوجه کنایه ی حرفم شدند  رافائل بی صدا خندید و با صدایی که همچنان میلرزید  گفت
"تو هر شرایطی میتونی بامزه باشی "
ولی لنس تعارفم را جدی گرفت سرش را کنار رانم گذاشت 
"تو نمیدونی خونت چقدر خوبه وگرنه مسخره نمیکردی  من با کمال میل از دسر استقبال میکنم"
زبانش را روی رانم که نمیدانم چه زمانی برهنه شده بود حس کردم  به لرزش افتادم و گرما را از هر قسمت که زبانش حرکت میکرد حس میکردم  زیر زبان سردش  سلول هایم انگار در حال آتشبازی بودند گرما از پایم به سمت صورتم هجوم آورد  تا به حال این گرما را حس نکرده بودم من هرگز در آتش نسوخته بودم  سردی و گرما روی من اثر نداشت ولی میتوانستم حس کنم که پوستم در حال سوختن است یک سوزش لذت بخش  یک گرمای هیجان انگیز  بوضوح میلرزیدم رافائل بازویم را لمس کرد  به صورتش نگاه کردم  او میدانست چه حالی دارم 
"خواهش میکنم  .....لنس...."
تقریبا با گریه این را گفتم نمیدانم ویلیام فهمیده بود یا نه ولی بسرعت از آنجا دور شد رافائل ولی همچنان کنارم بود  و زبان لنس بعد از کشف پوست رانم به سمت بالا حرکت میکرد و قصد به آتش کشیدن مرا داشت به موهای لنس چنگ زدم  و دوباره نالیدم
"لطفا...لطفا..."
کاملا به گریه افتادم ولی لنس همچنان سرگرم خونم بود  و به سراغ شکم و پهلویم رفته بود لباسم را تا زیر سی.نه ام بالا داد  عضلات شکمم یک انقباض سخت را تجربه کرد  کف دستانم بخاطر مشت شدن دستانم زخم شد  رافائل نالید
"لنس.....!سرورم ..."
بالاخره لنس سرش را بالا آورد  نگاهش را بصورتم دوخت
"چی شده مدیسون؟"
کاملا میدانست که چه میخواستم  
"لطفا ...!"
 با صدای هوس انگیزی زمزمه کرد
"لطفا چی مدیسون؟ بهم بگو چی میخوای ؟"
"لنــس"
این را رافائل با فریاد گفت  بازوی رافائل را محکم فشار دادم  و بصورتش نگاه کردم  مطمئنا دلم نمیخواست مرا در این حال ببیند  نمیدانم در صورتم چه دید که با بیچارگی نالید
"اشکالی نداره من میفهمم...!"
قصد رفتن داشت همچنان بازویش را محکم گرفته بودم دلم نمیخواست از کنارم برود  او را کنارم میخواستم  و او میدانست  با صدایی که به سختی از گلویش بیرون آمد نالید 
"نمیتونم ببینم مد  ....باید برم"
باز هم او را رها نکردم از شنیدن لحن صدایش احساس خوبی نداشتم باید با منطقم فکر میکردم نه تاثییر یک خون!
 با صدایش فهمیدم کاری که قصد انجامش را داشتم درست نبود صدایش شبیه یک تلنگر به منطقم بود ولی کشش لنس خیلی شدید بود بویش ،صدایش،حرکت زبان نرم و خیسش پوست لطیف و رنگ پریده اش عضلات بزرگ و مردانه اش،همه ی چیزی که لنس داشت تک تک اعضای بدنش باعث جاذبه و کشش شدیدی در من میشد ولی میدانستم این اشتباه محض است  این چیزی نبود که منطقم میخواست این چیزی بود که بدنم تقاضایش را میکرد و شاید در حال التماس  به منطقم بود تا مانع رسیدنش به لنس نشود 
سعی کردم روی پایم بایستم هنوز سرگیجه داشتم رافائل کمرم را نگه داشت تا روی پای خودم بمانم 
"منو با خودت میبری فکر نکنم بتونم راه برم "
و لبخند شگفت انگیزِ بی نقاب رافائل را روی لب های زیبایش دیدم 
"البته عزیزم "
می توانستم صدایی که از خشم از دهان لنس و از بین دندان هایی که بشدت به هم فشارشان میداد بیرون میامد را بشنوم 
رافائل کمرم را گرفت و مرا کاملا در آغوشش نگه داشت  به لنس نگاه نکردم  مطمئنا حالا صورتش بسیار ترسناک بود 
"من میبرمش عمارت ...."
جوابی نیامد شاید لنس مثل همیشه سرش را برایش تکان داده بود 
رافائل به سرعت حرکت کرد  از صدای بسیار آرامی که از دهانش بیرون می آمد میتوانستم بفهمم که لبخند میزد 
"به چی میخندی؟ "
چند ثانیه سکوت بود  نمیتوانستم در آن تاریکی صورت او  را ببینم در دست چپم آتشی درست کردم و جلوی صورتش گرفتم داشت با چشمان درخشانش  به من نگاه میکرد  صورتش بسیار نزدیک بود و دیدن صورت زیبا و فوق العاده اش از آن فاصله باعث شد قلبم به تپش بیفتد  لبخندش عریضتر شد 
"تو تونستی مقاومت کنی ...این ....نمی دونم ...این خیلی عجیبه!"
"عجیب و خنده دار؟"
با صدا خندید 
"نه خنده دار نیست "
"ولی تو داری میخندی "
"خندم یه دلیل دیگه داره "
"چه دلیلی؟"
"شاید بعدا بهت بگم ..."
اخم کردم لبخند شیرینی به رویم پاشید  که باعث شد به نفس نفس بیفتم از این احساسات عجیب در تعجب بودم  طبق چیزی که میدانستم  من حالا نباید هیچ حس فیزیکی به رافائل داشته باشم  من از خون لنس نوشیده بودم و هیچ خون آشام دیگری که از قبل خونش را نوشیده بو دم نباید باعث اغوا شدنم میشد لنس صد ها سال از رافائل سن بیشتری داشت  پس دلیل این احساس دلپذیر چه بود ؟ رافائل با تعجب نگاهم کرد  نگاهم را از صورت او گرفتم و آتش را خاموش کردم و سرم را به سینه ی سخت و بی تپشش فشار دادم  این مرا بیاد اولین باری که در آغوشش بودم انداخت  درست همین اطراف بودیم  شب عید شکرگزاری بود و من آن زمان بشدت از او میترسیدم ولی آغوشش مرا اغوا کرده بود خاطرات واضح بودند انگار همین حالا در حال رخ دادن هستند خاطره اش باعث شد درست مثل همان شب انگشتم را روی سینه اش بکشم  و لرزشش را درست مثل همان شب حس کنم 
من روی او تاثییر میگذاشتم این چیزی نبود که به هیچ عنوان بتواند آن را انکار کند  حداقل با آن شرطبندی احمقانه این را اثبات کرده بودم با یاداوری شرط بندی خاطره ی دیگری در ذهنم شکل گرفت  اولین باری که با او خوابیده بودم  آن شب واقعا دیوانه وار  بود با صدایش از افکارم بیرون آمدم 
"هنوزم لنس و میخوای درسته؟؟صورتت..پوستت
 ..انگار..انگار داری میسوزی "
قسمت خوبش این بود که فکر میکرد بخاطر لنس به آن حال افتاده ام  در تاریکی با دقت به او  نگاه کردم متوجه شدم که نفس نفس میزنم 
"منو ببوس "
ایستاد از صداها میتوانستم بفهمم که فاصله ی زیادی با کالج نداشتیم 
"تو میخوای تورو ببوسم؟"
میتوانستم چشمانش را ببینم که میدرخشید 
"همینو میخوام ..."
و همان لحظه نرمی دهانش را روی لب هایم حس کردم  خیس بود و بوی فوق العاده ای میداد  او کوکتل مورد علاقه ی خودم بود  به شانه اش چنگ زدم بیشتر مرا به خود فشرد و مرا روی زمین پر از برف گذاشت  دستش رانم را لمس کرد  و به سمت بالا حرکت کرد  لب هایش همچنان به دهانم چسبیده بود و زبانش  درون دهانم میچرخید  انگشتانش در حال ماساژ دادن بدنم بود  به آرامی سرش را عقب کشید 
"تو خیلی خوشمزه ای "
این را باید یک نوع تعریف به حساب می آوردم؟ آن هم از یک خون آشام؟! 
ادامه داد 
"فکر نمیکردم دیگه هیچوقت منو بخوای اونم بعد از نوشیدن خون لنس "
انگشتانش از حرکت ایستاد  با گیجی نگاهش کردم حضورش آن هم تا این حد نزدیک ،درست روی من با آن فاصله ی چند اینچی  مرا بشدت گیج کرده بود 
"ولی میبینی که می خوامت . اونم.همین الان "
لبخند شگفت انگیزی روی لب های بینظیرش نشست هر بار که میخندید مرا به جادویی رویایی میبرد.
  سرش را به سمت آسمان برد و لب پایینیش را گزید  چند ثانیه در همان حال بود و من همچنان منتظر بودم  تا او را روی پوستم حس کنم 
بالاخره سرش را پایین آورد و من فهمیدم دلیل آنکارش این بود که شه.وتش را کنترل کند 
"تو حالا خیلی ضعیفی و اینجا مناسب نیست نمیخوام اذیت بشی"
"نه ضعیف نیستم میخوامت راف"
"لعنتی انقدر اینو تکرار نکن من اصلا نمیتونم مثل تو مقاومت کنم تا وقتی که مطمئن نشم سالمی نمیتونم اینکارو بکنم "
دوباره مرا در آغوش گرفت و بی توجه به سمت عمارت رفت با اخم نالیدم
"ازت بدم میاد "
با خنده زمزمه کرد 
"خوشحالم که اینو میشنوم "
با اخم و ناامیدانه به او نگاه کردم بین پیشانی ام را بوسید و باعث باز شدن اخم هایم شد و من احتمالا بخاطر نعشگیه خون لنس در آغوش رافائل تقریبا بی هوش شدم 


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام

تاريخ : شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۴ | 9:39 | نویسنده : مهین مقدسی فر |