فصل بیست و دوم مجادله
در تراس اتاقم نشسته بودم و به این فکر میکردم که لنس چطور به من خون داد و مرا کاملا مطیع خودش کرده بود از اینکه شب گذشته توانسته بودم در برابر جادوی س.کسی اش مقاومت کنم خوشحال بودم اگر او خونش را به من نمیداد مطمئنا هیچوقت با او نمیخوابیدم میدانستم تمام آن کار ها را کرده بود تا مرا راضی کند تا بقول خودش ملکه باشم و به او کمک کنم تا ساحره های قاتل را شکار کند و یک خون آشام بی رحم شوم البته نمیتوانستم منکر این شوم که او جان مرا نجات داده بود در افکار ضد و نقیضم غرق شده بودم که ناگهان صدای فریاد لنس را شنیدم صدا از سالن می آمد از اتاق بیرون رفتم در کنار نرده های منتهی به راه پله ایستادم در حال بحث کردن با رافائل بود سعی کردم متوجه شوم چه میگویند میدانستم بحثشان به من ربط دارد نام خودم را چند بار بین حرف هایشان شنیده بودم دزدکی گوش دادن به حرف های خون آشام که بد به حساب نمی آمد، می آمد؟
"چرا اون باید آسیب ببینه ؟"
"اون هیچ آسیبی ندیده رافائل اون بهش خوش گذشت و کاملا راضی بود میتونم اینو بهت قول بدم "
"خودتو گول نزن میدونی که بخاطر خونته"
"واقعا نمیدونم مشکل تو چیه رافائل"
"تو داری بهش کلک میزنی فقط برای اینکه به خواستت برسی اون دختر حقش نیست که اینجوری آسیب ببینه تو فقط قرار بود ازش محافظت کنی نه اینکه بهش خون بدی تا برات له له بزنه تو حتی ادیسا رو تبدیل کردی که بتونی مدیسو راضی کنی در صورتی که اگه حتی ادیسا هم ازت نمیخواست بازم ازش محافظت میکردی"
"اون خودش خواست تبدیلش کنم رافائل و نمیدونم مشکل تو چیه؟هر چی که هست بین منو اون دختره نمیفهمم چرا تو خودتو به در و دیوار میکوبی چرا اصلا باید برات مهم باشه "
"خودتم میدونی که اگه به سادگی قبول میکردی ادیسا اون پیشنهاد و نمیداد تو داری حرف و خیلی احمقانه عوض میکنی اون دوست منه لنس اون دوبار جونمو نجات داد من با مردن فقط یه قدم فاصله داشتم تا حالا کار های زیادی برات کردم خودتم میدونی چقدر از ساحره ها متنفرم میدونی که دلم میخواد همشونو به آتیش بکشم ولی مدیس ...اون ..اون دختر خوبیه اون حقش نیست که بخاطر نقشه ی تو اینجوری آسیب ببینه"
"بهت که گفتم اون آسیب نمیبینه برعکس حسابی بهش خوش گذشت "
رافائل با صدای بلندی غرید
"خودت میدونی چی دارم میگم با سک.س میخوای اونو راضی به تبدیل شدن کنی؟
فقط باید اینو بدونی وقتی تبدیل بشه دیگه مثل قبل خون تو روش تاثییر نداره و تو فقط براش مثل یه پادشاهی که باید دستورتو اجرا کنه اینو هم فراموش نکن توی هر ،پادشاهی ،کسی پیدا میشه که شورش کنه و خنجرش و تو سینه ی پادشاهش فرو کنه تو داری قاتل خودتو قدرتمند میکنی اون الان ممکنه فراموش کرده باشه که باهاش چکار کردی ولی وقتی تبدیل بشه همه چیز دوباره بیادش میاد ،بیادش میاد که پدر و مادرش و کشتی و مادر بزرگش و تبدیل به چیزی کردی که ازش متنفره وقتی یه خون آشام بشه همه چیزو بخاطر میاره درسته الان فقط جذابیت هاتو میبینه ولی وقتی به یه خون آشام تبدیل شد همه چیز یادش میاد اونوقت باید خودتو برای مردن آماده کنی حتی ممکنه قانون خون آشام ها روی اون تاثییری نداشته باشه چون تو خالقشی فکر میکنی فرمانبردار تو میشه ولی ممکنه اینطور نباشه اون یه نژاد تازس و تو هیچی دربارش نمیدونی و فقط اینو میدونی که اون هیچ نقطه ضعفی نخواهد داشت "
صدای برخورد چیزی را شنیدم و از صدایی که میشنیدم میتوانستم بفهمم که لنس گردن رافائل را فشار میداد با صدای بلند و ترسناکی غرید
" فراموش نکن من کیم رافائل همین حالا میتونم خیلی راحت بکشمت بهت که گفتم مدیس خودش خواست، من فقط سعی کردم نجاتش بدم و اصلا دلیلی نداره برای تو توضیح بدم مدیس واقعا از من خوشش اومده توی کار من دخالت نکن رافائل نایت "
صدای رافائل شکست خورده و ناامید به گوش رسید
"البته ، تو میتونی کاری که اون عجوزه ها نتونستن انجامش بدن تمومش کنی "
دیگر صدایی نیامد و بعد از چند ثانیه صدای قدم هایی را شنیدم که از عمارت بیرون رفت
به اتاقم برگشتم و خودم را روی تخت ولو کردم .
حرف های رافائل را خودم میدانستم من فراموش نکرده بودم که لنس خانواده ام را کشته بود ولی در خاطراتم این اتفاق کمرنگ شده بود مخصوصا وقتی لنس کنارم بود فقط به س.کس با او فکر میکردم من باید از لنس دور میماندم تا بتوانم درست فکر کنم لنس فقط قصد استفاده از مرا داشت من نمیخواستم به یک خون آشامِ شکارچی تبدیل شوم و تا آنجایی که میتوانستم قصد کشتن کسی را نداشتم .
ولی بطور کل حرف لنس را قبول نداشتم من از او خوشم نمی آمد نه آنطور که رافائل را دوست داشتم و اینکه رافائل حالا از من دفاع کرده بود و مرا کاملا به لنس نسپرده بود حس بهتری به من میداد.
ولی لنس،من فقط دلم میخواست با او بخوابم تنها کاری که او با من میکرد اغوا کردنِ من بود ولی مطمئن بودم که از او خوشم نمی آمد تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که تا حد امکان فاصله ام را با او حفظ کنم هر چه بیشتر با او وقت میگزراندم اومرا راحتتر مجبور به کاری که می خواست میکرد .
ساعت ها در حال فکر کردن بودم که در اتاقم بشدت باز شد از ترس روی تخت نیمخیز شدم و جیغ کوتاهی از دهانم بیرون آمد
"این چه وضع وارد شدنه ترسیدم "
رافائل داخل آمد
"بیا بیرون مدی یه اتفاق بدی افتاده !بیا توی سالن "
" چه اتفاقی افتاده رافائل"
"بیا پایین میفهمی... همه اومدن باید یه فکری برای این مشکل بکنیم "
سرم را تکان دادم و همراهش به سالن رفتم
چندین دورگه و خون آشامی که نمیشناختم در سالن بودند کامیلا کنار اندرو و لورنزو ایستاده بود جین دستش دور بازوی ویلیام بود و ویلیام به مسیر آمدن من نگاه میکرد و در گوشه ی سالن با صورتی نگران ایستاده بود لنس روی تنها ست مبل در سالن نشسته بود و عمیقا فکر میکرد چند خون آشام که جزو مثلا دانشجویان کالج بودند گوشه ای جمع شده بودند به سمت کامیلا رفتم
"مدیس..عزیزم "
"کامیلا، اندرو "
سرم را برایشان تکان دادم لورنزو به من چشمک زد و من لبخند بی رمقی برویش زدم
از ویلیام ناراحت بودم ولی سرم را برای او هم به نشانه سلام تکان دادم به سمت لنس برگشتم
"چه اتفاقی افتاده؟"
سرش را بالا آورد و همانطور اندیشمندانه به من نگاه کرد
"دارن میان مدیسون "
"کیا دارن میان؟..."
"یه ارتش از ساحره ها و حتی تاریس هم همراهشونه "
"و تاریس کدوم خریه ؟"
با خشم نگاهم کرد متوجه شده بودم که دوست داشت همه در اطرافش مودبانه صحبت کنند و من حالا اصلا مودب نبودم ! او یک پیرمرد چند هزار ساله بود !
"یه جادوگر خیلی قدرتمنده شاید بشه گفت پادشاه جادوگر ها "
"مثل تو؟"
سرش را با مسخرگی تکان داد
و چشمانش را در حدقه چرخاند
"آره مثل من "
"خب چرا دارن میان اینجا؟"
بیاد آوردم که رافائل قبلا درباره ی تاریس برایم گفته بود
لنس از سوالاتم عصبی شده بود، این را دوست داشتم! ایستاد بسمتم آمد و دو طرف شانه ام را گرفت و به آن فشار آورد و با خشم در چشمانم نگاه کرد
"چون میخوان بِکُشَنِت "
بخاطر لمس شدن توسط او بجای ترسیدن اغوا شده بودم و دستانم سینه ی لنس را لمس کرد این اصلا ارادی نبود از این حالت متنفر بودم ولی هیچ چیز به من بستگی نداشت انگار هیچ یک از اجزای بدنم از مغزم فرمان نمیگرفتند
لنس نفسش را با حرص بیرون داد و کمی از من فاصله گرفت سعی کردم خودم را کنترل کنم ولی احساس کرختی و سرگیجه میکردم او واقعا بوی خوبی میداد بوی سیب و اپل جک (نوعی شراب سیب)!
ویلیام بسمتم آمد متوجه گیجی در حرکتم شده بود گیجی در سرم نبود گیجی در پاهایم شکمم و سی.نه هایم بود بازویم را گرفت و مرا روی مبل نشاند صدای دندان قروچه ی رافائل را شنیدم و بعد صدای غرش عصبانیِ لنس را !
"بهتره بری پیش جین ویلیام "
لنس این را گفت و سرسختانه به ویلیام نگاه کرد ویلیام دندان هایش را بهم میسایید صدایش را می توانستم بشنوم ولی سرش را فقط با احترام تکان داد و به کنار جین برگشت بوضوح میدیدم که از لنس میترسید این حالت خنده دار بود و من بی اختیار خندیدم خنده ام فقط بخاطر ویلیام و لنس نبود این یک فشار عصبی بود که از ترس نشات میگرفت من واقعا ترسیده بودم و واقعا دلم نمیخواست دیگر دردی را تحمل کنم رافائل کنارم نشست و انگشتانش را بین انگشتانم قفل کرد میدانست خنده ام بخاطر چیست
"آروم باش مد ،ما نمیزاریم اتفاقی بیفته "
صدای لورنزو را شنیدم
"میخوایین چکار کنین؟ اونا خیلی راحت مارو میکشن "
متوجه شدم لنس ابرویش را بالا داد و یک ثانیه ی بعد لنس کنار لورنزو بود و دست قدرتمندش گلوی لورنزو را بشدت میفشرد میتوانستم صدای شکستن چیزی را بشنوم
"اگه میترسی برای چی اومدی اینجا میخوای بهت نشون بدم باید از کی بترسی؟ "
لورنزو را شبیه به یک عروسک به دیوار کوبید اگه انسان بود حالا مرده بود همان لحظه لنس از جیبش میخ چوبی بیرون آورد ! چرا او همیشه میخ چوبی در جیبش داشت ؟ به سمتش دویدم و فریاد کشیدم
"نه ..لنس اینکارو نکن "
لنس متوقف شد ولی هنوز هم عصبانی بود لورنزو لرزان زمزمه کرد
"من منظوری نداشتم سرورم "
بازوی سنگیه لنس را فشردم و میخ را از دست او گرفتم
"یادم میاد گفتی بی دلیل کسی و نمیکشی "
لنس صاف ایستاد و لورنزو با سرعت غیر انسانی اش از زیر دستان لنس بیرون رفت و دوباره کنار کامیلا ایستاد صدای غرولند جین را شنیدم قطعا خیال کنایه زدن داشت ولی از لنس میترسید دخترک انگلیسیه هرز.ه !
دوباره بسمت مبل رفتم و رویش نشستم لنس روبرویم نشست و رافائل کنارم بود
"شما از کجا متوجه شدین که اونا دارن میان؟"
این را با نگرانی پرسیدم ،لنس به یک ساحره اشاره کرد
"کاترین یکی از جاسوس های ماست اون خبرش و بهمون داده "
موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام
تاريخ : شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۴ | 9:44 | نویسنده : مهین مقدسی فر |
.: Weblog Themes By Pichak :.
