درباره وب

سلام.

از دوستانی که مایل به همکاری در وبلاگ رایگان فیلتاب هستند و توانایی قرار دادن مطالب رو در زمینه سینما و تلویزیون یا کتاب در وبلاگ قرار بدن درخواست همکاری میشود.
لطفا در صورت علاقه در زمینه همکاری ، با ایمیل زیر بهم اطلاع بدید.
Ranjbar.mehdi22@gmail.com

۱. حتما نظر بدین.
۲. اگه کتابی رو خواستین اینجا منتشر کنین, فیلتاب کاملا پشتیبانی میکنه.
۳. کتاب هایی نظیر ترجمه جلد چهارم نغمه یخ و آتش که پولی هستن رو نمیتونم رایگان بزارم, اصلا مشکل حقوقی داره. لطفا این رو ازم نخواین چون شرمنده تون میشم.
۴. اگه لینکی مشکل داره خواهشا خبرم کنین تا درستش کنم.
۵. اگه کسی میخواد از لینک های فیلتاب استفاده کنه, لازم نیست اجازه بگیره و خودتون ازش استفاده کنین ولی فقط ذکر منبع رو فراموش نکنین.
۶. هر کسی میخواد وبلاگ های هم رو لینک کنیم یا سایتش رو جزو دوستان فیلتاب قرار بدم, یه نظر بزاره تا لینکش کنم. (بخیل که نیستیم, والا)

بچه ها اگه کسی مایله کتابی رو ترجمه کنه لطفا خبرم بکنه. اگه توی تایپ و مخصوصا ویراستاری هم کس دیگه ای هست که مایل به همکاریه بازم خبرم کنه.

دوستان اگه کسی میخواد کتاب یا داستان کوتاهی رو بنویسه  و به صورت پست به پست به اسم خودش قرار بدم, برام به اون ایمیل بالا بصورت متن یا PDF یا هر شکل مرسوم دیگه ای بفرسته.
باعث افتخاره که داستان های کوتاهتون رو منتشر کنم.
جستجوی وب
موضوعات وب
لینک های مفید

فصل بیست و سه جاسوس 

 

به آن دختر ساحره نگاه کردم به زحمت 17ساله بنظر میرسید گمان میکنم لنس منتظر کامل شدن رشتش بود تا او را هم به گارد خود اضافه کند  چشمان سبزش را به من دوخته بود  ولی میتوانستم ردی از نفرت را ببینم  از او پرسیدم
"اونا کی میرسن"
با بی علاقگی توضیح داد 
"دو روز دیگه "
از صدایش مزه ی بدی را حس کردم مثل طعم دروغ و تنفر  ناگهان دیدم که چشمان ساحره آتش گرفت ،نه فقط چشمانش نبود صورت و کل بدنش آتش گرفته بود  با ترس ایستادم ولی ساحره ناپدید شد ،نه این اصلا آتش نبود همان  نور صاعقه ایه آشنا بود  همه جا از نور های صاعقه شکل گذشت و ناپدید شد حالا دیگر میدانستم چه چیزی خواهم دید ! قسمتی از آینده را !
به اطرافم نگاه کردم  شبیه به انبار بود قبلا آنجا را ندیده بودم 
صدای قدم هایی را شنیدم خودم را پنهان نکردم  این رویای من بود مطمئنا او مرا نمیدید 
ساحره ی جاسوس را دیدم ،کاترین به سمت دستگاهی که در اطرافش نور آبی کم رنگ داشت رفت دستگاه بزرگ بود تقریبا به اندازه ی یک  ماکروویو  رویش دکمه هاو سیم های رنگارنگ زیادی داشت و میتوانستم از بین پره های آن دیود های نوری آبی رنگ را ببینم  شاید دلیل اینکه فکر میکردم اطراف آن دستگاه نور های آبی رنگ وجود داشت همین دیود ها بود از صدا و نورش میتوانستم بفهمم هر چه که هست کار میکند ،روشن بود!
 کاترین را دیدم که دکمه ای را روی دستگاه زد و  نور ها ی آبی از بین رفت و دیگر صدایی از آن دستگاه نیامد  و همان لحظه با کسی حرف زد مطمئن بودم کسی در آن انبار نیست 
صدایش آرام و ترسیده بود 
"خاموشش کردم حالا میتونین حمله کنین،دختره طبقه ی دومه یه در سفید که بالاش کنده کاریه سنگی داره ،اول کار اونو تموم کنین "
کاترین از کنارم رد شد  و از پله ها بالا رفت به همراهش  رفتم و به محض بیرون رفتن به سمت اتاق خودم دویدم  در راه چندین خون آشام و دورگه ی مرده با میخ های چوبی درون سینه هایشان و گوشت های خمیر شده یشان را دیدم  و ساحره هایی را دیدم که هنوز هم مشغول کشتن بقیه ی خون آشام ها بودند
به  در اتاقم رسیدم ،همان در سفید با کنده کاری های سنگی!  
در اتاق باز بود پنج نفر آنجا ایستاده بودند  و من روی تخت افتاده بودم در تمام عمرم نشنیده بودم کسی مرده ی خودش را دیده باشد ولی من میدیدم سرم جدا شده بود و روی تخت و کف اتاق خونم ریخته شده بود  یکی از آن ها سر جدا شده ام را از موهایم گرفته بود موهای طلاییم قرمز رنگ و خونی شده بود 
"باید به تاریس نشونش بدیم این دختر خیلی عصبانیش کرده "
حس کردم چیزی روی تخت حرکت میکند این بدن من بود که هنوز هم حرکت می کرد و دیدم که قفسه سینه ام هنوز تکان میخورد من نفس میکشیدم ولی این چطور ممکن بود من سری روی بدنم نداشتم 
بدنم حرکت کرد و روی پاهایش ایستاد  ساحره ها ترسیدند و عقب رفتند یکی از ساحره ها چاقویش را چند بار در شکمم فرو کرد  از دیدن فواره ی خون که از شکمم بیرون میریخت جیغ کشیدم  کسی به صورتم ضربه میزد هر بار محکم تر روی صورتم میکوبید  شخصی آب سردی روی صورتم پاشید  صاعقه دوباره برگشت  آن نور  از همه جا گذشت و من دوباره در سالن عمارت پرکینز ها بودم  روی زمین افتاده بودم و بشدت نفس نفس میزدم  متوجه شدم که شکمم را محکم نگه داشته ام هنوز صدا ها را نمیشنیدم فقط چیزی شبیه به ضربان قلب به گوشم میرسید 
لنس کامیلا و رافائل کنارم زانو زده بودند  ویلیام کنار پایم ایستاده بود سعی کردم حرف بزنم ولی هنوز به حالت عادی برنگشته بودم و سیلیه دیگری روی صورتم نشست کم کم صداها واضح شد 
"چرا حرف نمیزنه ؟"
"یکم بهش فضا بدین بزارین بهش اکسیژن برسه "
"مسیح "
"مدیسون صدامو میشنوی؟ میتونی حرف بزنی؟"
"صبر کن هنوز از اون حالت بیرون نیومده "
"چه حالتی رافائل؟"
"قبلا اینجوری شده بود فکر کنم آینده رو دیده "
"خدای من فکر کنم چیز ترسناکی و دیده شبیه ارواح شده "
رافائل لیوان آبی را به دهانم نزدیک کرد  سرم را کنار کشیدم سعی کردم بایستم ولی کمی گیج بودم رافائل مرا روی دستانش نگه داشت تا کاملا ستون فقراتم را صاف نگه دارم 
با صدای لرزانی زمزمه کردم 
"اینجا انبار دارین؟"
لنس از سوال یهویَیم آنهم بعد از این حالی که داشتم ابروهایش را بالا داد و کامیلا جوابم را داد 
"نه عزیزم هیچ انباری توی این عمارت نیست "
"یه جایی که وسایلتونو توش بزارین مثل چند تا کارتون و تخت هایی که فنر هاشون در رفته با یه دستگاه عجیب غریب شبیه یه ماکروویو با  دیودای آبی رنگ "
با گفتن این حرف لنس رافائل را کنار زد و شانه هایم را محکم فشار داد 
"تو اینارو از کجا میدونی اون دستگاه اختلال فکریه چطور فهمیدی اون کجاست؟"
با ترس نالیدم 
"توی زیرزمینه درسته؟؟"
سرش را بنشانه ی تایید تکان داد دستان لنس را پس زدم و بسمت کاترین رفتم روبرویش ایستادم از چشمانش نفرت شعله میکشید  در دستم آتشی درست کردم و در سینه اش فرو بردم سعی کرد تقلا کند جیغ کشید و فهش داد با دستانش صورتم را چنگ زد  ولی او فقط یک دختر بچه بود  و فقط جادویش او را خاص میکرد ولی در این عمارت نمیتوانست از جادویش استفاده کند و اصلا مگر جادویش روی من اثر داشت؟ و او دقیقا داشت آن دستگاه را خاموش میکرد تا ساحره ها بتوانند به ما حمله کنند او بیکباره تبدیل به خاکستر شد لنس با خشم به سمتم آمد و شانه هایم را چند بار تکان داد 
"دختره ی احمق چیکار کردی"
با بی حوصلگی نگاهش کردم  و خودم را عقب کشیدم 
"صبر کن لنس مدیس بیخودی اینکارو نمیکنه "
این را رافائل گفت 
به آرامی زمزمه کردم
"اونا همین امشب حمله میکنن کاترین جاسوس اونا بود میخواست امشب دستگاه و خاموش کنه تا اونا راحت بتونن به اینجا حمله کنن دیدم که همتون و کشتن  شماها همتون تبدیل به یه مشت گوشت خمیری با میخ چوبی تو سینه هاتون شده بودین "
لنس بوضوح تکان خورد رافائل نالید 
"همه ی اینارو دیدی؟"
"منم مرده بودم راف سرم جدا شده بود  ..این .... خدای من این وحشتناک بود  "
به گریه افتادم  رافائل مرا در حجم بزرگ آغوشش جای داد  
سرم را به سینه اش تکیه دادم و از گوشه ی چشم به خاکستر کاترین نگاه کردم از کشتن او به هیچ وجه ناراحت نبودم  برعکس حس خوشایندی از دیدن خاکستر او داشتم  حسی که مرا  کاملا شبیه به چیزی که لنس می خواست میکرد ولی گریه ام فقط بخاطر خودم بود من ترسیده بودم و قصد مردن نداشتم آن هم تا این حد دردناک و وحشتناک "
"باید چیکار کنیم اونا منو میکشن "
"آروم مد ما درستش میکنیم نمیزاریم اتفاقی برات بیفته "
رافائل شانه هایم را عقب کشید و مرا روی مبل نشاند 
"اونا بهر حال حمله میکنن باید غافلگیرشون کنیم اینجوری وقت واسه معامله ،یا حداقل وقتی واسه اینکه مدیس و از اینجا ببریم داریم "
"ولی اونا هر جا که باشم پیدام میکنن  و شما هارو هم میکشن "
"مدیسون فراموش نکن من تا حالا هزاران ساحره رو کشتم  ولی هیچ ساحره ای نتونسته شکستم بده  پس به من اعتماد کن من نمیزارم  اتفاقی برای تو یا خودم و افرادم بیفته شاید چند تا کشته بدیم  ولی ما میتونیم شکستشون بدیم فقط نباید بزاریم غافلگیرمون کنن  من یه نقشه ای دارم چند نفر و میفرستم تا بفهمم اونا دقیقا کجان  بقیمون همینجا میمونیم  اینجا ساحره ها هیچ قدرتی ندارن "
سرم را تکان دادم ولی ابدا آرام نشده بودم 
"نگران نباش لنس میدونه داره چیکار میکنه "
رافائل این را آرام کنار گوشم گفت  از نفس خنکش خودم را جمع کردم  حس عجیبی داشتم با تعجب نگاهش کردم شاید احساس گذشته ام برگشته بود با دیدن حالت صورتم متعجبانه نگاهم کرد 
"چی شده؟"
به لکنت افتادم 
"هیچـ...هیچی..."
مرموزانه نگاهم کرد رویم را برگرداندم تا صورتم را نبیند  اگر صورتم را میدید قطعا متوجه میشد .
قضیه چه بود؟ من مشکلی داشتم؟ یا جادو درست اثر نمیکرد ؟من حالا نباید اصلا هیچ حس جنس.ی به رافائل میداشتم آن هم در این موقعیت  لنس در حال صحبت کردن با تلفن همراهش بود  قصد رفتن به اتاقم را داشتم  
رافائل زمزمه کرد 


موضوعات مرتبط: مجموعه کتاب مدیس سانچز ، کتاب برده خون آشام ، مجموعه آثار مهین مقدسی فر
برچسب ها: رمان برده خون آشام جلد دوم مجموعه مدیس سانچز , عشق خون آشام , مهین مقدسی فر , رمان برده خون آشام

تاريخ : شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۴ | 9:48 | نویسنده : مهین مقدسی فر |